شما اینجا هستید: خانهجامعهخاطرات قلی‌بگ قیاس‌آبادی‌سفلا(69)

خاطرات قلی‌بگ قیاس‌آبادی‌سفلا(69) مطلب ویژه

سه شنبه, 13 تیر 1396 ساعت 11:03 شناسه خبر: 2722 برای نظر دادن اولین باش!
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
seymare seymare

علی‌مردان عسکری‌عالم: گفتیم چه کنیم و چه نکنیم تا گوش‌هامون بیش‌تر از این ونگ ونگ‌ و وزوز نکنن، دیدیم هیچ کاری بهتر از پنبه‌تپانی نیست! پس شروع کردیم به تپاندن پنبه در گوش‌هامون! در حال تپاندن بودیم داپیره «گل‌خیر» سررسید و پرسید:« چه می‌کنی قلی‌بگ جون؟»

گفتیم:« هیچی... داریم پنبه‌تپانی می‌کنیم.»
چرا؟ همین‌طوری گوشامون از بس کلمات و جملات قصار از عالی‌جنابان دیار قیاس‌آباد شنیده‌اند پاک پر و پیمون شده‌اند دیگه جایی برای شنیدن این قبیل فرمایشات ندارن! داپیره گل‌خیر دستی به سر روی‌مون کشید و گفت:« نتپان نتپان ... روله گیان! »
بیا واست متل و حکایت تعریف کنم که بهتر از شنیدن فن و خطابه‌ی عالی‌جنابان دیار قیاس‌آباده.! گفتیم: چشم به گوشیم بفرما داپیره‌جون. بعد شروع کرد که: آقلی‌بگ جون روزی بود و روزگاری یه پینه‌دوزی بود که تو شهر و دیار خودش کسب و کارش رونقی نداشت این شد که جل و پلاسش رو ورداشت و رفت به شهر دیگری. اون‌جا که رسید دید و فهمید مردمی از دم هالو ببو‌ان! با خودش گفت: با این همه هالو ببو چرا پینه‌دوزی کنم؟! دکانی باز کرد و خودش و حکیم جا زد. جونم که شما باشید از پرتو همون مردم ساده لوح کارش گرفت و مال و ثروت فراون به دست آورد. طوری که به قارون می‌گفت: زکی! برو کنار بذار باد بیاد.  از قضا دارو دروموناش هم درست و حسابی هم نبودن.  مردم که می‌خوردن کم و بیش می‌مردن! هرکه هم می‌پرسید این چه حکمتیه؟ می‌گفت: خود مرده‌ها مقصرند که به دستورات دارویی من توجه ندارند، اینه که می‌میرند. با این حال مردم به او لقب لقمان ثانی داده بودند.
آقا جون ... هیچی یه روز دختر حاکم شهر ناخوش احوال بود، فراشان اومدن سر وقت لقمان ثانی و اونو به دربار حاکم بردن. حکیم قلابی دید این تو بمیری از اون تو بمیری‌ها نیست. تا پزی در کنه گفت: به چن شربت وعرقیات گل و گیاه احتیاج دارم. اجاز ه بدید به حکیم‌خونه بروم و بیارم. گفتن هرچه بخواهی در مطبخ حاکم هست. (حلیه‌اش برای فرار نگرفت) اونو به مطبخ حاکم بردن و از سرناچاری معجونی ساخت و برگشت به دربار اما پینه‌دوز نمی‌دونست هرحکیمی برای حاکم و اهل و عیال او دارو و درومونی درست می‌کنه خودش اول باید چن قلپی از اون بخوره!‌ گفتن: بخور. مکثی کرد و نخورد. دوباره گفتن:ب خور... از سرناچاری چن قلپی از معجون خودساخته خورد. خوردن همون و راهی دیار باقی شدن همون! تو نگو در معجون خودساخته زهری ریخته بوده که حضرت حاکم برای از بین بردن بدخواهان خودش کنار گذاشته بوده. پینه‌دوز حکیم شده این‌‌جوری رفت که رفت.
حالا روله گیان تو گوشت پنبه نپان بذار باز باشن مث چشمات تا هم بشنوی و هم ببینی. اون‌چه نباید بشنوی و ببینی! از این قیبل امور برای عبرت به دردت می‌خوره. آی ... قربون بچه‌ی چیز فهم.

 

 

 

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

سایت‌های مفید

سیمره در شبکه های اجتماعی

گستره‌ی توزیع

غرب و جنوب کشور

ایلام، کرمانشاه، کردستان، لرستان، خوزستان و همدان. همواره‌ی روزگار با سیمره جاری باشید!

سامانه‏‏‏‏‏‏ ی پیام کوتاه سیمره, منتظر پیشنهادها و انتقادات شما هستیم.
30009900998293

درباره سیمره

هفته‌نامه‌ی فرهنگی، اجتماعی، ورزشی

سال دهم

نشانی: لرستان، خرم‌آباد، چهار راه بانک، کوچه‌ی شهید جلال سرباز