شما اینجا هستید: خانهجامعهسر دلبران(۳)فتوای فروش گوسفند نذری!

سر دلبران(۳)فتوای فروش گوسفند نذری! مطلب ویژه

سه شنبه, 09 ارديبهشت 1399 ساعت 20:33 شناسه خبر: 5108 برای نظر دادن اولین باش!
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
دکترمراد سپه‌وند دکترمراد سپه‌وند سیمره

 *دکترمراد سپه‌وند/ سیمره: بیماری‌های مسری تاریخ وحشتناکی از نظر کشتار مردم دارند. ناراحت‌کننده آن است که در هنگامه‌ی شیوع این بیماری‌ها کاری از دست کسی برای مردم ساخته باشد و انجام ندهد! حالا این کس می‌خواهد پدر و مادر و فامیل و افراد متمول باشند یا وزیر و وکیل و رییس جمهور یا حتا کشورهای دیگر و یا رییس سازمان بهداشت جهانی. در چنین شرایطی که جان شیرین مردم به مخاطره می‌افتد و نان خیلی از آن‌ها آجر می‌شود،

بی‌خیال مردم شدن، خیلی نامردی است! طبیعت عملکرد بیماری مسری مثل همین کرونا طوری است که احساسات  انسان‌ها و حس نوع‌دوستی آن‌ها را برانگیخته می‌کند. اکثر مردم آمادگی دارند هر نوع کمکی بکنند تا شر این نوع بیماری‌ها از سر هم‌نوعان‌شان کوتاه شود. در چنین شرایطی خانواده‌ها و مسئولان دلسوز هرچه اندوخته مالی دارند، حاضرند خرج کنند که اعضای خانواده و کشور مبتلا نشوند یا در صورت ابتلا نمیرند و شفا یابند. این روزها هم در تاریخ کشور ما فراموش نمی‌شوند. عملکرد و رفتار مثبت و منفی دولت‌مردان در اذهان باقی می‌ماند. داستان منظوم عمر ابن عبدالعزیز را که اکثراً خوانده‌ایم:

یکی از بزرگانِ اهل تمیز

حکایت کند زابنِ عبدالعزیز

که بودش نگینی بر انگشتری

فرو مانده در قیمتش جوهری

به شب گفتی از جِرمِ گیتی فروز

دری بود در روشنایی چو روز

قضا را درآمد یکی خشک‌سال

که شد بدرِ سیمایِ مردم هلال

چو در مردم آرام و قوّت ندید

خود آسوده بودن مروّت ندید

چو بیند کسی زهر در کامِ خلق

کیَش بگذرد آبِ نوشین به حلق

بفرمود و بفروختندش به سیم

که رحم آمدش بر غریب و یتیم

به یک هفته نقدش به تاراج داد

به درویش و مسکین و محتاج داد

فتادند در وی ملامت کنان

که دگر به دستت نیاید چنان

شنیدم که می‌گفت و باران دَمع

فرو می‌دویدش بر عارض چو شمع

که زشت است پیرایه بر شهریار

دل شهری از ناتوانی فگار

مرا شاید انگشتری بی نگین

نشاید دل خلقی اندوهگین

خُنُک آن‌که آسایشِ مرد و زن

گزیند بر آرایشِ خویشتن

نکردند رغبت هنرپروران

به شادیِّ خویش از غم دیگران*

در چنین مواقعی تدبیر و شجاعت و دلسوزی باید در هم آویزند تا داد مردم ستانده شود. از خیلی کسان انتظار هست ولی به دلیل نداشتن یکی یا دو تا یا هر سه خصلت برتر انسانی که گفته شد، دریغ می ورزند. بسیار هم ادعا دارند و از حرف و سخنان پر طمطراق که کم نمی‌آورند! یاد سال‌های نیمه‌ی اول دهه‌ی چهل خورشیدی می‌افتم که سرخک به جان بچه‌های روستای‌مان افتاد و هر روز چند بچه‌ خردسال در قبرستان بچه‌ها دفن می‌شد. بانگ و شیون در بیش‌تر خانه‌ها افتاد. همه‌ی بچه‌ها مبتلا شدند و کمتر کسی فکر دارو و دکتر بود. دو خواهر بزرگ‌ترم مبتلا بودند اما به‌نظر می‌آمد می‌توانند مقاومت کنند و جان به در ببرند اما من به شدت «لنگ» کرده بودم و مشرف به موت. به یاد دارم با فشار مادرم صحبت از آوردن من به خرم‌آباد برای مداوا شد ولی پولی در دسترس نبود. ماجرای آوردن من به دکتر یکی دو روز محور بگو مگوی پدر و مادرم شد. از مادر اصرار و تعجیل در مداوای من و از پدر صبر تا حالم مانند خواهرانم بهتر شود بدون نیاز به دکتر. ناگفته پیدا بود که در  زمستان سخت آن سال‌ها پولی در دست نبود و این مشکل اصلی پدر هم بود. ناگاه خواهر بزرگ نیمه شفا یافته فتوایی داد که تا الان کسی با آن جسارت و صراحت چنین فتوایی نداده است! درست یادم هست که بره نری داشتیم که نذر امیرالمومنین(ع) کرده بودیم تا خوب چاق و چله شود و بعد نذر را به جا بیاوریم. خواهر که هنوز حال خودش هم خیلی خوب نبود، خطاب به پدر خیلی قاطع فتوا داد: پدر بره نذری را بفروش و نگذار برادرم بمیرد! امر مقدس در مقابل جان آدم به فتوای خواهر۱۰ ساله عادی شد و پدر و مادر هم لابد در دل شان با امیرالمومنین(ع) رایزنی کرده و موافقت شان را به دست آورده بودند. فردا صبح زود من ۵ ساله و پدر با ماشین باری راهی خرم‌آباد شدیم و گوسفند نذری را هم همراه خودمان بردیم تا بفروشیم. من دیگر متوجه نشدم و از همان روستا بی‌هوش شده بودم. فردا ظهر در خانه یکی از فامیل‌های شهری‌مان به هوش آمدم که گوسفند نذری به فروخته شده و من به دکتر رفته و دارو و درمان گرفته و هوشیار شده بودم. دو سه روزی در شهر ماندیم و باز هم دکتر و....پدرمطمئن شد که من دیگر مرگ را جواب کرده ام و به روستا بر گشتیم. عقل سلیم و دلسوزی و تدبیر چه کارها که نمی کند و این خیلی به سواد و شعار هم نیاز ندارد! در روستا «چو» افتاد که پدر و مادرم به گفته یک بچه نذر امیر موحدان را فروختند و گفته بودند که به خاطر این کفران! پدرم بدن نحیف و مرده مرا در خرم‌آباد دفن می‌کند و دست خالی به خانه بر می‌گردد! موقعی که برگشتیم تنی چند از هم سن و سال‌هایم در قبرستان بچگانه «پیر درکی» دفن شده بودند. ای کاش عقل و تدبیر آن دختر بچه و دلسوزی او و تدبیر و جسارت آن پدر و مادر درس نخوانده و مکتب نرفته را کسانی داشتند و الان به داد مردم می‌رسیدند. فاعتبروا یا اولی الابصار!

 

* بوستان سعدی، باب اول در عدل و تدبیر و رای

 

 

 

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

سایت‌های مفید

سیمره در شبکه های اجتماعی

گستره‌ی توزیع

غرب و جنوب کشور

ایلام، کرمانشاه، کردستان، لرستان، خوزستان و همدان. همواره‌ی روزگار با سیمره جاری باشید!

سامانه‏‏‏‏‏‏ ی پیام کوتاه سیمره, منتظر پیشنهادها و انتقادات شما هستیم.
30009900998293

درباره سیمره

هفته‌نامه‌ی فرهنگی، اجتماعی، ورزشی

سال چهارهم

نشانی: لرستان، خرم‌آباد، خیابان شریعتی، روبه‌روی راهنمایی و رانندگی، اول زیرگذر شقایق

تلفکس: 06633407004