شما اینجا هستید: خانهجامعهسر دلبران(۶) روز معلم گرامی!

سر دلبران(۶) روز معلم گرامی! مطلب ویژه

جمعه, 12 ارديبهشت 1399 ساعت 09:53 شناسه خبر: 5111 برای نظر دادن اولین باش!
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
دکترمراد سپه‌وند دکترمراد سپه‌وند سیمره

دکترمراد سپه‌وند/ سیمره: ۱۲اردی‌بهشت را در کشور ما روز معلم قرار داده‌اند.این روز را باید به معلمان عزیز تبریک گفت به‌خصوص به معلمانی که حواس‌شان هست به این که معلم هستند یعنی چه!؟ البته پر واضح است که در وهله‌ی نخست این معلم است که باید تلاش کند به جامعه بفهماند که کار او منحصر به‌فرد است و بسیار مهم و جامعه در برخورد با معلم و آموزش باید خودش را جمع کند و متوجه باشد که در قلمرو معلمی همه‌ی فضیلت‌ها حضور دارند و لاجرم احترام ویژه باید مد نظر باشد.

به‌نظر من معلمی پس از انقلاب در مقایسه با قبل از انقلاب چه از باب تشکیلات و کیفیت آموزش و چه از نظر احترام معلمان و محیط آموزشی روند و جایگاه بهتر و مناسب‌تری پیدا نکرد، اگر نگوییم به‌طور کلی آموزش و رسالت معلمی ضربه کاری خورد که بحث آن مفصل است و نیازمند فرصت خاص خود و اطلاعات دقیق کارشناسی که طبعاً خود معلمان بهتر از هر کسی باید و می‌توانند آسیب‌شناسی و این چهار دهه را تجزیه و تحلیل کنند و بگویند چه بر سر آموزش و پرورش و رسالت معلمی آمده است. من البته معتقدم که سوای آن‌چه که سیستم آموزش و پرورش بر سر معلم آورده و سوای برنامه‌هایی که این سیستم به صورت روتین و از قبل طراحی شده جلوی پای معلم می‌گذارد، شخصیت و جنم و باور خود معلم هم بسیار اهمیت دارد. به همین دلیل می‌خواهم برگردم به زمانی که معلم و معلمی کردن را «احساس» می‌کردم و دوستش داشتم و حالا متوجه هستم که دلیل این خاطره نیک و خوش و به اصطلاح رومانتیک وجود ارزشمند خود معلمان ما بودند هر چند آن زمان هم به هر حال سیستم طراحی شده آموزشی از طرف حکومت وجود داشت که معلمان در آن چارچوب ایفای نقش می‌کردند. نقش خود معلم بود که حتا در این چارچوب تعریف شده و از قبل طراحی شده، به معلم و معلمی کردن روح و جان می‌داد و دانش‌آموز و مردم را شیفته‌ی رایحه خوش قلمرو آموزش می‌کرد. مسئله‌ای که می‌خواهم تاکید کنم این است که حقیقتاً ویژگی به نام «ابهت» در کار معلمی خیلی مهم است که آن هم دست خود معلم است. معلم من به حدی این ابهت ظاهری و ابهت در کلام و گفتار و رفتار را داشت که کدخدای آبادی با فاصله پشت سرش راه می‌رفت. گویی که یک ژنرال است و مردم منتظر بودند کلامی وزین از دهانش بشنوند. این در رسالت معلمی بسیار تعیین کننده است. برگردم به سال۱۳۴۳ و آمدن منصور واحدی اهل شاهرود به عنوان سپاهی دانش به روستای ما برای تعلیم و تربیت بچه‌ها و به اصطلاح سواد دار کردن آن‌ها. به این معلم عزیزم از صمیم قلب می‌گویم: روزت مبارک! خدا حلال کند حق تو بر گردن همه ما، کسانی که برای اولین بار تو چشمان مان را باز کردی به نور آموختن و اندیشیدن! منصور واحدی عزیز امیدوارم هنوز در قید حیات باشی و عمر با عزت داشته باشی. امیدوارم. به پاس‌داشت همه‌ی معلمانی (از مدارس ابتدایی تا دانشگاه) که برای تعلیم و تربیت درست فرزندان این مرز و بوم مایه می‌گذارند، به ذکر خاطراتی از این معلم مردمی می‌پردازم:

 

۱- ابهت و ظاهر آراسته

صبح در محوطه مدرسه جمع می‌شدیم بدون آن که صدای‌مان را بیش از حد مجاز بالا ببریم! مدرسه و تعلیم و تربیت قانون دارد. چاله میدان که نیست هر «الواتی» ابهت و قداستش را به هم بریزد! این جا کانون علم و نور و معرفت است و مرشدش هم معلم. اگر رعایت نظم و ترتیب و ادب و نزاکت نبود، بنا به گزارش مبصر، فرد خاطی به ویژه اگر تکرار کند به شدت مورد تادیب و پیگرد قرار می‌گرفت. پایه نظم کشور از این‌جا ریخته می‌شود. والدین هم مجاز به شکستن نظم و مقررات محیط آموزشی نیستند حتا اگر محق باشند. پشت کوه که نیست هرکس با داد و بی‌داد وارد شود و هر چه دلش خواست نثار معلم کند و برود! و این همه از صدقه سر قانون محیط آموزشی است و صد البته ابهت و عزم خود معلم. ناگهان منصور واحدی با لباس فرم سر تا پا (همان لباس فرم زیتونی رنگ دوست داشتنی سپاه دانش) با کلاه به سر و درخشیدن نشان «طلب العلم فریضه علی کل مسلم و مسلمه» بر سینه‌اش در ایوان مدرسه ظاهر می‌شد و بعد از پاسخ دادن سریع به سلام ما، پاها جفت شده و سر با کلاه متمایل به بالا با اشاره به مبصر دستور شروع مراسم صبحگاهی را می‌داد. در چشم به‌هم زدنی همه به صف و خواندن سرود و دعا و بالا بردن پرچم ایران از میله بلند جلوی ایوان و محوطه شن‌ریزی شده مدرسه. بعد ورود به کلاس و نشستن روی نیمکت و پشت میزهای چوبی. احدی از اهالی روستا هنگام مراسم حق ورود به محوطه مدرسه را نداشت و در حین مراسم می‌بایست سر جایش بماند تا پایان کار و اذن ورود معلم! حالا می‌شنوم که بعضی‌ها با حق یا بی‌حق به مدرسه وارد می‌شوند و بساط رییس و معلمان را به هم می‌ریزند و با صدای بلند فحاشی می‌کنند و جماعت معلم خواهش می‌کنند که صدایش را پایین بیاورد! به یاد دارم که یکی از بزرگان در محوطه مدرسه منتظر مانده بود.پدر یکی از دانش‌آموزان بود.کنجکاو شدیم که چه‌کار دارد! 

منصور واحدی سمت او رفت و در جواب او که کلاه بر سینه گذاشته بود، کلاه از سر برداشت و سلام و احوال پرسی کرد: بله کدخدا. فرمایشی دارید؟ گفت: جناب سپاه (منظور سپاهی دانش) اسدعا دارم که فردا منزل خودتان را نورباران کنید. از بابت بچه‌ها و پسرم خیلی زحمت می‌کشید. ما احتیاج به محبت شما داریم. اسدعا دارم تشریف بیاورید. واحدی با تشکر از آن شخص «جادار» گفت: راضی به زحمت نیستم کدخدا ولی چشم خبرتان می‌کنم و او خدا حافظی کرد و چند قدمی رو به معلم به عقب گذاشت و رفت. واحدی با دانش‌آموز پسر آن مرد محترم قرار و مدار گذاشت و روز موعد سوار بر اسب زین شده او را با احترام تمام به مهمانی بردند. واحدی سر کلاس که می‌آمد، مبصر بر پا می‌داد و او جلوی کلاس مرتب و منظم می‌ایستاد و می‌گفت: بنشینید. بعد کلاهش را روی میز می‌گذاشت و چند بار بدون این که چیزی بگوید همان جلو رفت و برگشت می‌کرد. همان لحظات با ابهتش داشت الگو پروری می‌کرد. همه‌ی نگاه‌ها به او! من که به کرات در دلم آرزو می‌کردم روزی مثل واحدی شوم و شغل او را داشته باشم. واحدی با حرکات و سکنات خودش مرتب الگو را جلوی چشمان ما به نمایش در می‌آورد. محال بود حرکت اضافه‌ای یا سبکی! واحدی رسالت هدایت ما را به سختی به دوش می‌کشید!  این را از همان ظاهر و قالبش می‌شد فهمید! او محتوای معلمی را در قالب راست و درست خودش به همه نشان می‌داد.

 

۲- مروج تمام‌عیار هم تعلیم و هم تربیت

خود ورزشکار بود و همه‌ی ما را بدون استثنا بر حسب استعداد و علاقه و توانایی‌مان به ورزش مداوم وامی‌داشت. از درس که کوتاه نمی‌آمد! مخصوصاً حساب و هندسه و علم الاشیا! انواع و اقسام مجلات ورزشی را برای‌مان میاورد. همیشه بساط ورزش و مسابقه در مدرسه و خارج از آن و حتا ورزش همگانی برای اهل آبادی بر قرار بود همراه با جوایزی که خود تهیه می‌کرد. کشتی، دو، کلشیر جئن، پینگ پنگ، والیبال، فوتبال، پرش ، و...را او به آبادی آورد. از هر امکانی در روستا برای گسترش امر تعلیم و تربیت استفاده می کرد. عرض رودخانه برای پرش طول، چمن "چم" ها برای کشتی و فوتبال و مسیر راه های خاکی روستا برای دویدن مخصوصاً دو همگانی همه اهالی. توسط دانش‌آموزان والدین را به تماشای مسابقات ورزشی بین بچه‌ها فرامی‌خواند با احترام تمام. دستور می‌داد نیم‌کت‌ها را در اطراف چم می‌چیدیم تا بزرگان برای تماشای مسابقه کشتی روی آن‌ها بنشینند. همیشه مسابقه ورزشی و درسی داشت همراه با تشویق و جایزه و معرفی برترین‌ ها به بقیه بچه‌ها و اهل آبادی. ما همه‌جا واحدی را حی و حاضر می‌دانستیم. وای به حال‌مان اگر کسی حتا در کوه و بیابان هم گزارشی از تخلف و بی‌نزاکتی هرچند کوچک ما به او می‌ داد! واحدی به بهانه‌ی این که سیستم خراب است یا رییس آموزش و پرورش فرد مناسبی نیست یا این که حقوق و مزایایم کم است یا این که به اندازه‌ی فلان کس نیست، رسالت معلمی را زمین نمی‌گذاشت! سر پر شوری داشت و نهادی بی‌قرار! خودجوش و خلاق! دلسوز و مردم‌دار! بدون کوچک‌ترین تظاهری و بدون جانماز آب کشیدن! ما نمی‌دانستیم واحدی مذهبی است یا لامذهب! سنی است یا شیعی یا....! تنها یک بار تعلق خاطر دینی خود را نشان داد و آن زمانی بود که تمثال کوچک علی(ع) را قاب گرفته به عنوان جایزه مسابقه کشتی بین بچه‌ها خدمت بزرگان روستا گذاشته بود. آن جایزه به مرادحسین می‌رسید که همه را ضربه کرد ولی در مسابقه آخر داوطلبانه من با او که بنا به خواست خود واحدی و حضار روستا برگزار گردید، آن را از چنگش درآوردم. آن تمثال کوچک مقدس سال‌ها بر سینه‌ی دیوار منزل ما بود که بعدها در مهاجرت به شهر نمی‌دانم چه بلایی سرش آمد. واحدی هیچ‌گاه از نظر فکری با عوام یکی نشد و همیشه با رفتار و حرکات و سکنات خودش به ما و مردم می‌گفت که معلم و معلمی قلمرو دارد!  و همه هم این را می‌دانستیم که این قلمرو مقدس است و به خاطر تعلیم و تربیت خود ما باید محترم بماند. گفتم که واحدی نه کلاس اخلاق داشت برای ما، نه درس دین حداکثری می‌داد، نه تعصب خشک و اصرار بر مومن و متشرع بار آوردن ما به خرج می‌داد. این در حالی بود که بعد از انقلاب متوجه شدیم که او از قضا آدم مذهبی و مبارزی بوده است و لابد تشخیصش این بوده که این قضیه را با رسالتش که تعلیم و تربیت درست ما بود قاطی نکند! واحدی به نظرم تصمیم گرفته بود با عملش راه درست زندگی کردن را به ما نشان دهد. انواع و اقسام قرص‌ها و داروها را با خودش می‌آورد و مجانی به بچه‌های ناخوش‌احوال و حتا اهل آبادی می‌داد. سه روز بود که مادرم سر درد شدید داشت. قابلمه ماست محلی پیشکش واحدی بردم و با ترس و لرز به او گفتم: آقا اجازه! سه روز است مادرم سر درد دارد، گفت بگو ببینم قرص ندارد آقای سپاه! کمی ناراحت شد و گفت چرا زودتر نگفتی؟ سه عدد قرص دو رنگ داد و سر درد مادر خوب شد. واحدی معلمی را زندگی می‌کرد!! باور کنید نقش یک پیامبر در بین مردم را بازی می‌کرد!

البته که در رژیم سابق به رفاه معلمان به طور نسبی بها داده می‌شد اما به نظرم اگر اوضاع مالی واحدی رو به راه هم نمی‌بود، از رسالت معلمی فروگذار نمی‌کرد. انتخاب کرده بود معلمی را و عاشقانه با آن می‌زیست! سالی والی هم ممکن بود نماینده‌ی آموزش و پرورش بیاید و به صورت فرمالیته سری بزند و گزارشی تهیه کند. خدا بود و ما و واحدی و وجدانش! که انصافا کم نگذاشت و پایه تعلیم و تربیت آن روستا را به درستی نهاد. واقعاً روز معلم بر امثال واحدی خیلی مبارک‌تر باد!

۳- امین دولت و ملت

واحدی در لباس معمولی به همه‌جای روستا سرک می‌کشید با همان ابهت ظاهری و شخصیتی. خیلی‌ها مشکلات‌شان را به او می‌گفتند و او سعی می‌کرد آن‌ها را حل کند. الله اکبر اگر مردی با زنش خشونت می‌ورزید! روزی خبر رسید که احدی از مردان روستا زنش را کتک کاری ناجور کرده است. دو سه نفر از دانش‌آموزان مامور ابلاغ پیام‌ها و دستورات او به اهالی بودند. به دو نفر از این بچه‌ها ماموریت احضار آن مرد را صادر کرد. مرد آمد و پس از یک پرس و جوی اولیه او را در کلاس درس بازداشت کرد تا کدخداها و ریش سفیدان و گیس سفیدان آمدند و خواهش کردند با سپردن تعهد او را رها کند. در درگیری‌ها و نزاع‌ها نظر او به مثابه نماینده‌ي مستقر دولت مورد توجه پاسگاه و دادگاه قرار می‌گرفت. واحدی از حل و فصل مسائل و مشکلات واهمه‌ای به خود راه نمی‌داد و کسی نبود که خود را «سیزن یه کاره» بداند. تعلیم و تربیت او بایستی موجب استقرار مناسباتی جدید در روابط انسانی و اجتماعی می‌شد که تا حدود زیادی چنین هم بود.

 

۴- آبادگر روستا

واحدی پزشک عمومی و داروخانه سیار مردم برای درد و بیماری‌های عمومی بود و این کار را بدون توجه به هزینه آن انجام می‌داد. در عوض واحدی نان ساده مردم را می‌خورد و هدایای‌شان را می پذیرفت و بسیار دست بده داشت. مهم‌تر آن که عمران و آبادی عمومی روستا را هم نظارت و رهبری می‌کرد. مردان روستا و دانش‌آموزان خصوصاً روزهای جمعه هم‌چون سرباز در اختیارش بودند که چشمه را لایروبی کنند، پل‌ها را باسازی و برکه‌ها و مانداب‌ها را بخشکانند و فضلات دامی را از محدوده‌ی خانه‌ها دور کنند. جالب آن که خواست‌ها و دستورات او در این زمینه‌ها عین دستورات دولتی قلمداد می‌شد و کسی اعتراضی نمی‌کرد.

 

۵- آموزش بزرگ‌سالان

قبل از نهضت پیکار با بی‌سوادی رژیم گذشته، معلمان دوره‌های شبانه یا «اکابر» را داشتند که هدفش سواددار کردن نیم‌بند بزرگ‌‌سالان بود که بتوانند نامه‌ای بخوانند و امضا بکنند و....واحدی در این زمینه بسیار اهتمام داشت و خیلی از بزرگان روستا «کوره سواد» خود را مدیون او بودند.

در مجموع معلمی که امثال واحدی می‌کردند واقعاً یک شغل آن هم از سر ناچاری نبود بلکه یک رسالت و تعهد میهنی و اجتماعی بود که اثرات خودش را در فضای اجتماعی و فرهنگی ایران به جا گذاشت. جا دارد در روز معلم درود بفرستیم به معلمان مملکت خصوصاً آنانی که هنوز هم واحدی‌وار کار می‌کنند. بی‌شک هنوز هم شانس تغییر و تحولات اساسی و مثبت در کشور روی کاکل معلمان می‌چرخد اگر ابعاد وسیع رسالت معلمی به خوبی درک شود. روز معلم بر همه‌ي معلمان فرخنده باد!

 

 چاپ شده شماره‌ی 530 سیمره 

 

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

سایت‌های مفید

سیمره در شبکه های اجتماعی

گستره‌ی توزیع

غرب و جنوب کشور

ایلام، کرمانشاه، کردستان، لرستان، خوزستان و همدان. همواره‌ی روزگار با سیمره جاری باشید!

سامانه‏‏‏‏‏‏ ی پیام کوتاه سیمره, منتظر پیشنهادها و انتقادات شما هستیم.
30009900998293

درباره سیمره

هفته‌نامه‌ی فرهنگی، اجتماعی، ورزشی

سال چهارهم

نشانی: لرستان، خرم‌آباد، خیابان شریعتی، روبه‌روی راهنمایی و رانندگی، اول زیرگذر شقایق

تلفکس: 06633407004