شما اینجا هستید: خانهشعر

1
من كه بميرم
داودي‌هاي سپيد گُر مي‌گيرند
ماه چنان مي‌سوزد
تا شكل روياها را نشان دهد!

هیزم شکن‌ها در شبی تاریک
در جنگل گیلان درختان را
از ریشه می‌کندند
دیدم درختانی که از تیشه
بر پیکر خود زخم‌ها دارند
دارند می‌خندند
خب من به گیلان فکر می‌کردم
آیا نفس تنگی نمی‌گیرد؟
آیا نمی‌میرد؟
من به درختان فکر می‌کردم
به میوه‌های نارس آن‌ها
آبا نمی‌گندند؟
آن شب که  جنگل سوخت پرسیدم
خاکستر جنگل چه خواهد شد؟
بر باد خواهد رفت؟
با این که با یک جویبار از کوه
همراه خواهد شد که با هم به -
دریا بپیوندند
آری به دریاها بپیوندند
به سفره‌های ما بپیوندند
در بشکه‌های نفت
به سفره‌های ما بپیوندند
به ماهیان که بر دهان‌هاشان
قلاب می‌بندند
یک روز، صبح زود، خیلی زود
هیزم‌شکن‌ها چوب جنگل را
بردند نجاری
گفتند با نجار پیر شهر
فرجام خوبی را برای جنگل، آرزومندند!

تقدیم به جناب آقای رضا آذربانی به پاس دغدغه‌های همیشگی‌اش در حمایت از محیط‌زیست و حیاط وحش

ای که از قصه‌ی ویران شدنم آگاهی!
مثل خورشید نوازشگر آذرماهی
کاش می‌شد که به دیوار غمت تکیه دهم؛
رو به خورشیدِ نگاهت بنشینم گاهی.
آخر ای باد سبک خیز نمی‌دانستم؛
که سبک سیر و دل‌انگیز، ولی کوتاهی
بعد از آن حادثه... در کنج قفس خواهد مرد؛
آه ... بیچاره‌ی بی‌جفت: کبوتر چاهی!
من به این فکر نکردم که میان من و تو
به جز این آبی پیوسته نماند راهی
من که محکوم به ویران شدنم؛ وقتی نیست:
«کز دل تنگ گنه‌کار برآرم آهی!»

به یاد آور زمانی را که با من همسفر بودی
تو از من هم زمانی عاشق و دیوانه‌تر بودی
سراغی از دلم گاهی نمی‌گیری چرا بانو؟
تو که از حالِ هر روزم زمانی باخبر بودی
مسافرخانه‌ی هر رهگذاری نیست، قلب است این
نفهمیدم که از اول فقط یک رهگذر بودی
درختی پیر بودم تا تو را دیدم ز خوش‌بینی
تو را از جنس خود پنداشتم، آیا تبر بودی؟
نباید خورد گولِ طعم‌هایِ شور و شیرین را
نمک بوید به زخمم، گرچه بر لب‌ها شکر بودی
خودت رفتی، نگاهت ماند کنجِ خواب‌های من
چنان که دیشبم در خواب از شب تا سحر بودی

صدای تو به بیات اصفهان نمی‌آید
کمی بخوان صدای بنان نمی‌آید
بخوان برایم با تکه‌تکه‌های تنت
ترانه‌ای که به روی زبان نمی‌آید
سه پا برقص و بخوان«جومه زرد جونم» را
که جز «دواره» صدا رد جهان نمی‌آید
تو! شعر خسرو و شیرین عصر ساسانی
که مانده‌ای و جلوتر زمان نمی‌آید
«کِلِ» تفنگ پرون را بریز توی هوا
که سال‌هاست زنی مهربان نمی‌آید
صدات! سبزی عشقی‌ست توی چشمانت
که پلک می‌زنی و ناگهان نمی‌آید

من آن چشمم که می‌‌بارم خودم را

شب که می‌شود، دردهایم را از تنم درمی‌آورم

فرود فتحی ایرانشاهی، ساکن روستای ایرانشاه، از توابع نورآباد لرستان است. وی در سال 1382 طی یک نامه، قصیده‌ای بر وزن مستفعلن  از دیوانشان را  برای ساعد باقری_شاعر عصر حاضر- در انجمن شعرای کشور در تهران فرستادند.  

دردهایی که هست یا بوده
خبر از مرز‌های آسوده
خسته از حرف‌های بیهوده
مادرم چای قصه را دم کرد
قصه‌ی نخل‌ها و نهری که
داستان سقوط شهری که
سال‌های سکوت و قهری که
کمر مرد خانه را خم کرد
قهر و نفرین ... نرو، بمان ... لطفاً
آن‌قدر رفت و رفت تا دشمن
و شبی تکه‌هایی از آهن
پدرم را به خانه محکم کرد
پُرم از خواب‌ها و تعبیر و
پرم از آیه‌ها و تفسیر و
پرم از برگه‌های تقدیر و
 چه کسی بی‌بهانه درکم کرد؟!
جنگ نامرد، عشق و باور را
خاک‌ها، خنده‌های خواهر را
بمب و موشک، پناه مادر را
همه را از جهان من کم کرد
مادرم سهم آب و نانش را
پدرم تکه‌های جانش را
خواهرم داغ نوجوانش را
به تن لخت کوچه پرچم کرد
وان‌یکاد آخرین طلسمش بود
خاک در انتظار جسمش بود
کوچه در انتظار اسمش بود
و پدرم تکه تکه ترکم کرد...
پدری رخت جنگ پوشیده و
پسرش جام زهر نوشید و
چای قصه همیشه جوشید و
مادری خسته شعله را کم کرد...

*چاپ شده در سیمره452(پنجم خردادماه97)

سایت‌های مفید

سیمره در شبکه های اجتماعی

گستره‌ی توزیع

غرب و جنوب کشور

ایلام، کرمانشاه، کردستان، لرستان، خوزستان و همدان. همواره‌ی روزگار با سیمره جاری باشید!

سامانه‏‏‏‏‏‏ ی پیام کوتاه سیمره, منتظر پیشنهادها و انتقادات شما هستیم.
30009900998293

درباره سیمره

هفته‌نامه‌ی فرهنگی، اجتماعی، ورزشی

سال چهارهم

نشانی: لرستان، خرم‌آباد، خیابان شریعتی، روبه‌روی راهنمایی و رانندگی، اول زیرگذر شقایق

تلفکس: 06633407004