شما اینجا هستید: خانهشعر

بهار، چاه است و عمر تو پلکان

آب، انعکاس از چشم‌هایت دارد

اسب‌ها را دیده‌ای که می‌آیند

بال‌ها به شعله‌ی پوشیده از دریا

به مه خواندی و زمستان بارید

ستارگان از آسمان گریختند

انزوایت از آتش‌ها بیشه شد

آن‌جا که خواندی و هیمه‌ها به شکوفه نشست

گام برداشته بودی به کوه

صدای تو از سپیده‌دم آمد

جهان در اشاره‌ات بنفشه‌ای بود

باغ سایه گسترد و شعرهایت پرنده شد

نه ببرها به مراثی‌ات می‌آیند نه زخم‌ها گل می‌کنند

هنوز درخت از خاطره‌ی تبسم‌ات سرمست است 

آن‌جا که با روح بهار پیوستی

و در آفتاب سنگ را سرودی

از خلوت‌هایت، چه بگویم؟ ابرها آمدند

به هیئت اسبان که می‌گذشتند از برف

رویا همیشه از دشت بال می‌گشود

جنگل‌ها نام‌های درختان را می‌سرود و پاییز می‌رسید

اما نه گور ترا پوشیده نه بهار گریسته است

سفرنامه‌ات، اوکتاویو با آذرخش و شبنم نوشته نوشته می‌شود

دیاری که ترا خوانده از آیینه و مه سرشار است

و شاعران، به بدرقه‌ات خرمن‌های سوخته  را به باد می‌سپارند 

1.

نام و نشاني‌ام را

 بر هيچ سنگي ننويسيد

تنها 

كنار شعرهايم چراغي بگذاريد!

از دوّمین شبِ

               بعد از پیروزی

من دایناسور شمردم

پیش از خواب

 

دو حنجره آواز

آشیانه‌ای از خاشاک

خود را بفروشی به کسانی به چه قیمت؟ 

از خان فلک خوردن نانی به چه قیمت؟

یک روز به این‌سوی دگر روز به آن‌سوی 

لنگان خرَک خویش برانی به چه قیمت؟

هرجا به چراگاه رسیدی فکنی بار

چشم و شکمت را بچرانی به چه قیمت؟

در بند کشی مردم آزاده دوران 

تاخویشتن از بند برانی به چه قیمت؟ 

این چرخ فسون کارتر از توست حذر کن

مشت تو شود باز زمانی به چه قیمت؟

از آن خودت باش که ارزنده‌ترینی

خود را بفروشی به کسانی به چه قیمت؟ 

 

گیسوان سبز بهار

 

بهار در گذر بادها

                    پریشان بود

و گیسوان سبز بلندش

به رقص باد

                    می‌لرزید

هجوم برف بلورین

سپید و تلخ

بابرودت دیرینی از هزاره‌ی پیش

                                   به گیسوان بهار

و در کشاکش این یورش ناهنگام

بهار در گذر بادها

                            پریشان بود.

 

نه روز بود و 

نه شب

در دهانه‌ی غار ثانیه‌ها

اژدهای هفت‌سری نعره می‌کشید

من با زغال، خورشید رسم می‌کردم

و دستی با پرهای طاووس

حکم تبعید مرا می‌نوشت

رازیانه‌ها

پشت پرچین ناگستردگی

می‌پوسیدند

و گربه‌های تاریک

در جشن سوگ گنجشککان تکامل 

می‌رقصیدند

عطر بلوغ در آینه

گل نکرد

دُرناهای نقره‌ای شفاف

از ییلاق خواب

کوچیدند

کسی گهواره‌ی آفتاب را

در من تکان نداد

و کاشفی 

از پل‌ رؤیایم عبور نکرد

نه روز بود و 

نه شب

و در من یک‌تب روشن ناشناخته حکومت می‌کرد

و من

با زغال، خورشید رسم می‌کردم

 

دَس و پَنجت دِ طِلا دُختِرِ قالی‌باف

عُمر وُ جونِت بی‌بلا دُختِرِ قالی‌باف

می‌بافی نقش گُل و گِلال و ماهی

 یکی سُر یکی بَنوش یکی حِنایی

کُوک کُو کِل می‌زِنه دِ نَقش قالیت

تُرِ پا سوداگرو قِی دَسِ هالیت

طاقِ رنگی سوزِسیل دو دَسیاتَه

لیسکِ اَفتاو نوبهار او چَشیاتَه

می‌بافی نقشِ بِیی سُواره تَلمیت

شُونه مِی‌کی زِلفِشِ و ِدِن کَرکیت

تُر کَرکیت جا وَنه قی دَس و پَنجَت

خینِ پَنجَت هُشک بی‌یَه وِ قِی کُلِنجَت

 

برگردان‌فارسی:

دختر قالی‌باف

دست و پنجه‌ات طلایی باد، دختر قالی‌باف

بلا از عمر و جانت دورباد، دختر قالی‌باف؛

نقش گل و رودخانه و ماهی می‌بافی

یکی سرخ و دیگری بنفش و یکی هم حنایی رنگ؛

کبک کوهی در نقش قالی تو آواز می‌خواند

جای پای بازرگانان روی دست خالی توست؛

کمان رنگین قوس و قزح در دست‌های توست

پرتو آفتاب مانند نوبهار چشمان توست؛

نقش عروس سوار بر «تلمیت» را می‌بافی

گیسوانش را با دنده‌های«کرکیت»(1) شانه می‌زنی؛

نشان کرکیت روی دست و پنجه‌ات نقش بسته است

خون پنجه‌ات روی «کلنجه» خشک شده است.

پی‌نوشت:

1- شانه‌ی قالی بافی

در تالار عزا

موسیقی رودبار است برقرار

در مغرب جاودان جهان

و سپیده

مادر کیست

دم که کشته‌ی بدر می‌آید

به باغ سیاوشان

و آمر

دشنه می‌نشاند

بر هلال آخرم

که مهیای تو باشم

این طره ناگشوده مرگ

ای جوانی رفته به خشت و نفخه‌ی بخت

در تالار عزا

موسیقی رودبار است

برقرار.

 

میوه‌اند و

              کال - کال

از درخت زندگی

چیده می‌شوند

سایت‌های مفید

سیمره در شبکه های اجتماعی

گستره‌ی توزیع

غرب و جنوب کشور

ایلام، کرمانشاه، کردستان، لرستان، خوزستان و همدان. همواره‌ی روزگار با سیمره جاری باشید!

سامانه‏‏‏‏‏‏ ی پیام کوتاه سیمره, منتظر پیشنهادها و انتقادات شما هستیم.
30009900998293

درباره سیمره

هفته‌نامه‌ی فرهنگی، اجتماعی، ورزشی

سال چهارهم

نشانی: لرستان، خرم‌آباد، خیابان شریعتی، روبه‌روی راهنمایی و رانندگی، اول زیرگذر شقایق

تلفکس: 06633407004