شما اینجا هستید: خانهشعر

نه روز بود و 

نه شب

در دهانه‌ی غار ثانیه‌ها

اژدهای هفت‌سری نعره می‌کشید

من با زغال، خورشید رسم می‌کردم

و دستی با پرهای طاووس

حکم تبعید مرا می‌نوشت

رازیانه‌ها

پشت پرچین ناگستردگی

می‌پوسیدند

و گربه‌های تاریک

در جشن سوگ گنجشککان تکامل 

می‌رقصیدند

عطر بلوغ در آینه

گل نکرد

دُرناهای نقره‌ای شفاف

از ییلاق خواب

کوچیدند

کسی گهواره‌ی آفتاب را

در من تکان نداد

و کاشفی 

از پل‌ رؤیایم عبور نکرد

نه روز بود و 

نه شب

و در من یک‌تب روشن ناشناخته حکومت می‌کرد

و من

با زغال، خورشید رسم می‌کردم

 

دَس و پَنجت دِ طِلا دُختِرِ قالی‌باف

عُمر وُ جونِت بی‌بلا دُختِرِ قالی‌باف

می‌بافی نقش گُل و گِلال و ماهی

 یکی سُر یکی بَنوش یکی حِنایی

کُوک کُو کِل می‌زِنه دِ نَقش قالیت

تُرِ پا سوداگرو قِی دَسِ هالیت

طاقِ رنگی سوزِسیل دو دَسیاتَه

لیسکِ اَفتاو نوبهار او چَشیاتَه

می‌بافی نقشِ بِیی سُواره تَلمیت

شُونه مِی‌کی زِلفِشِ و ِدِن کَرکیت

تُر کَرکیت جا وَنه قی دَس و پَنجَت

خینِ پَنجَت هُشک بی‌یَه وِ قِی کُلِنجَت

 

برگردان‌فارسی:

دختر قالی‌باف

دست و پنجه‌ات طلایی باد، دختر قالی‌باف

بلا از عمر و جانت دورباد، دختر قالی‌باف؛

نقش گل و رودخانه و ماهی می‌بافی

یکی سرخ و دیگری بنفش و یکی هم حنایی رنگ؛

کبک کوهی در نقش قالی تو آواز می‌خواند

جای پای بازرگانان روی دست خالی توست؛

کمان رنگین قوس و قزح در دست‌های توست

پرتو آفتاب مانند نوبهار چشمان توست؛

نقش عروس سوار بر «تلمیت» را می‌بافی

گیسوانش را با دنده‌های«کرکیت»(1) شانه می‌زنی؛

نشان کرکیت روی دست و پنجه‌ات نقش بسته است

خون پنجه‌ات روی «کلنجه» خشک شده است.

پی‌نوشت:

1- شانه‌ی قالی بافی

در تالار عزا

موسیقی رودبار است برقرار

در مغرب جاودان جهان

و سپیده

مادر کیست

دم که کشته‌ی بدر می‌آید

به باغ سیاوشان

و آمر

دشنه می‌نشاند

بر هلال آخرم

که مهیای تو باشم

این طره ناگشوده مرگ

ای جوانی رفته به خشت و نفخه‌ی بخت

در تالار عزا

موسیقی رودبار است

برقرار.

 

میوه‌اند و

              کال - کال

از درخت زندگی

چیده می‌شوند

همیشه لبِ لبه‌ی رفتن می‌نشست

می‌گفت شنیده است:

از تازیانه تا معراج

حداقل چند بار «آری» را 

باید «نه» معنا کنی

و بر ریتم برش بند ناف تولدت

حجامت را برگُرده

سازی هم‌نوا بیابی

می‌گفت، سکوت می‌کند

تا گفتن بیهوده نشود

و سرنوشت از راه برسد

بگذریم

نه، یادم آمد

گفت: 

در سومین بهار

باد، سرنوشتِ مرا به تو خواهد رساند

اگر پنجره را بگشایی

در سومین بهار 

پنجره را گشودم

باد آمد، اما

لبِ لبه‌ی پنجره نشست.

نه برای تمام اتوبوس‌هایی که رفتند،

این جا مانده‌ام.

خیالم، استخوانی خواب رفته بود

تا اتوبوسی می‌آمد

خواب می‌دید:

«فردا بیدار می‌شود»

خوابم نکرده بودی

سوار ماشین‌هایی که می‌خواستند...

این‌جا نشسته‌ام

تو که سوار همه‌ی اتوبوس‌ها بودی،

این‌جا چه می‌کنی؟

یا که من خواب مدام رفتن شده‌ام

گفتی کِی می‌روی؟

استخوانم،

خیال ورم کرده‌ی کبودی‌ست

پگاه که بروی،

نمی‌بینیش!

دوازده نیمه شب

تمام و کامل

هم‌چون کرد و اندوه

ساعت دوازده نیمه شب

چون اندیشه‌هایم

میزی سترده و روشن

بیست نخ سیگار

و تنها یک کلید واژه

بعد از ساعت یک

دو عقربه از هم جدا

چون من و چشمان سرزمینم

بعد از ساعت دو

چون آوارگان

کاغذ، قلم و لوازمی برهم ریخته روی میز

بعد از ساعت سه

زیرسیگاری آکنده از فیلتر و خاکستر تل‌انبار

و اتاقی محو در دود سیگار

آن‌سو

شاعری در خواب

اما... چکامه‌ای هم چنان بیدار.

از مجموعه «وصیّت‌های نیم‌گام مانده به گور»؛ دیالوگ‌هایی با دو دخترم، و دختران وطن.

شوئی حور بردمه سی آنمیتی

بریقه بی کشی اِ جا نمیتی

پرنده‌ی عاشق گفت:

آشیانه‌ام

گهواره‌ایست

بر درخت سیب

سایت‌های مفید

سیمره در شبکه های اجتماعی

گستره‌ی توزیع

غرب و جنوب کشور

ایلام، کرمانشاه، کردستان، لرستان، خوزستان و همدان. همواره‌ی روزگار با سیمره جاری باشید!

سامانه‏‏‏‏‏‏ ی پیام کوتاه سیمره, منتظر پیشنهادها و انتقادات شما هستیم.
30009900998293

درباره سیمره

هفته‌نامه‌ی فرهنگی، اجتماعی، ورزشی

سال چهارهم

نشانی: لرستان، خرم‌آباد، خیابان شریعتی، روبه‌روی راهنمایی و رانندگی، اول زیرگذر شقایق

تلفکس: 06633407004