شما اینجا هستید: خانهشعر

هیچ‌کس با من به‌غیر از درد همراهی نکرد
تا هدف حتا مرا یک مرد همراهی نکرد
کوله‌بار درد مردم را کشیدن سخت بود
رنج بدتر آن‌که صاحب درد همراهی نکرد
من به امید حقیقت راه جستم، مردمم
چون‌که بود از جست‌وجو دل‌سرد همراهی نکرد
پنج در از شش در ذهن درایت بسته شد
تاس هم با خواهشم در نرد همراهی نکرد
زآن‌که غیر از لقمه نانی توشه راهم نبود
کس مرا غیر از سگ ولگرد همراهی نکرد
لاف همراهی فراوان بود، اما در عمل
هیچ‌کس با من به‌غیر از درد همراهی نکرد

تمام بند بند استخوانش درد می‌کرد عشق
گلایه‌های تلخ از مردم نامرد می‌کرد عشق
در آوار تب اردی‌بعشق فصل‌های تلخ
کتاب سرنوشت برگ‌ها را زرد می‌کرد عشق
در آن سرسام سرسنگین، سرآسیمه و سرگردان
جنون خسته را با چشم خونین طرد می‌کرد عشق
زمان کابوس می‌دید آسمان آشفته برمی‌خاست
زمین را کوچه پس کوچه‌ترین ولگرد می‌کرد عشق
نه تنها شاعران جان به لب را جان به سر می‌کرد
خدا را از غزل منظومه‌ها دلسرد می‌کرد عشق
به بن بست کجا تا ناکجا مجنون زخمی را
به جرم ناشکیبی عاشق شبگرد می‌کرد عشق
ولی حق داشت باور کن در آوار دروغ و درد
تمام دنده‌های خیس خونش درد می‌کرد عشق

زشت است سر به عقب

چرخاندن

بعد از فرودِ

خنجرِ

از پشت

 وقتی-که-فقط-اسم-تو-بر-روی-زبان-است

تصویر تو طنّازترین عکس جهان است...

از عشق نگفتن به خدا کار دلم نیست

بانوی غزل از تب دوری نگران است

خاموشم و در دل فقط از وسوسه داغم

دلدادگی‌ام بیش‌تر از حدّ توان است

هی باز نکن آن گره گوشه‌ی لب را

لبخند تو ویران‌گر اعصاب و روان است

داروی من و این مرض تلخ نفس‌گیر

معجون«تو» و جرعه‌ای از کنج لبان است

تشخیص پزشکان جهان دیده هم این است

بیماری عشاق شبیه سرطان است...

درمان که ندارد تب دلدادگی و عشق

این غدّه‌ی خوش‌خیم!!! که در سینه نهان است

 

 

 

 

 

شب آن رنگرز مغموم

گیسوان او را

در شربت غلیظ سیاهش

تابانده بود

و بسیار سنجاق سر

از ستاره

لابه‌لای موهایش 

مانده بود

خورشید 

از جام طلایش

داغ‌ترین عسل‌ها را

در چشم‌های او

نشانده بود

کمرگاه او

نهال سیب

سینه‌اش حریر چشمه بود

که می‌آویخت

در دو شاخه رود بازوان او

تمام چمن‌ها 

با آن همه سوزن سبز

بادبان دامنش را

دوخته بودند

پس ایستاد او

بلند 

اما

هیچ‌کس او را صدا نزد

زیرا که هیچ کس نتوانست 

نامی بر او نهد.

 

 

 

 

 باران تمام مزرعه را جا گذاشته است

و من عطشان‌تر از همیشه

با کاسه‌ای به کف

رو بر نشاط و طراوت

آواز می‌کنم

لب‌های خشک کودکی‌ام را که مانده است

در کوچه‌های خاکی قزوین

و دارد خواب سه قاپ‌های درشت‌ام را تعبیر می‌کند

و دست‌های بزرگم را بر خاک می‌نهد

شاید که سکه‌های زرد جوانی‌ را

از گودهای سرنوشت به‌در آرم

و نثار این همه چشمی کنم که هر روز صبح و ظهر

برای سکه می‌رقصند

برای سکه می‌میرند

برای سکه، شکل پرنده‌ی فال‌گیر می‌شوند

و فال بدبخت‌های پول ندیده را می‌گیرند که:

«یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور»

و آن برهنه دست تهی‌ بام می‌گوید:

یوسف برای پدر خوب است

و پدر برای آرزوی سبز

من اما می‌خواهم که پول ببارد 

بر جان خشک من

آن‌قدر تند و هماهنگ که بمیرم

در آرزوی پول!!

من اما می‌خواهم که باد بیاید

و بوی درخت سال ندیده

بر عید من بیفتد

آن‌قدر ‌سبز سبز که بمیرم

در آرزوی سبز

هرکس به قدر همت خود جیغ می‌کشد

کودک برای شیر

و مرد برای عشق که پیدا نیست! 

 

هی خط بزن حضور مرا؛ کم نمی‌شوم

ـ هرقدر هم که محکم و در هم! ـ نمی‌شوم!

در واژه‌ـ واژه، سطر به سطرِ تنفّسم

بعدِ سال‌ها سال مویه

بر جنازه‌ها و

ویرانی‌ها

ناگهان درمی‌یابی

نافرمانی

می‌خواستم عشق تو را در قاب بگیریم و

در یکی شعر

با مهتاب، مرزی برایش کشیده و

هرچهار سویش را در گُل بگیرم

باز در من غزلی تازه...
بخوان!...
-در روحم-
حزنِ نی،
مویه‌ی در «جامه دران»*

سایت‌های مفید

سیمره در شبکه های اجتماعی

گستره‌ی توزیع

غرب و جنوب کشور

ایلام، کرمانشاه، کردستان، لرستان، خوزستان و همدان. همواره‌ی روزگار با سیمره جاری باشید!

سامانه‏‏‏‏‏‏ ی پیام کوتاه سیمره, منتظر پیشنهادها و انتقادات شما هستیم.
30009900998293

درباره سیمره

هفته‌نامه‌ی فرهنگی، اجتماعی، ورزشی

سال چهارهم

نشانی: لرستان، خرم‌آباد، خیابان شریعتی، روبه‌روی راهنمایی و رانندگی، اول زیرگذر شقایق

تلفکس: 06633407004