شما اینجا هستید: خانهشعر


1
مُرده
نه لگد را می‌فهمد
نه لبان داغی را
که به گونه‌های سردش می‌چسانی.
این نفس‌های نیم‌بند را
مگر عطر گیسوی تو
تا صبح ِ شلوغ ِ فرداها بکشاند.

به کجا چنین شتابان؟
گَوَن از نسیم پرسید


- دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟

- همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟
 
- به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا، سرایم

- سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه‌ها، به باران
برسان سلام ما را

میان آن‌چه می‌خواهم
و عمری که هر لحظه‌اش
به کوتاهی پلکی‌ست
مجالی کو؟
در گذر هر لحظه
با آرزوهایی لبالب از بر نیامدن
در کدام ظرف ظریف بگنجانم
خواستنم را؟
چه روزگار تلخی!
وقتی، سر در گریبان
پر از حقارت می‌شوی
چگونه می‌خوابی؟
مگر به جای پر
بالشت را پر از فشنگ کنی
چون من
که از نبضم، تفنگ می‌روید.

چقدر عاشق بودم، چقدر بار کشیدم
به انتظار تو یک عمر انتظار کشیدم
به شوق این‌که کنار تو یک نفس بنشینم
هزار مرتبه از زندگی کنار کشیدم
برای این که به ظاهر شبیه هم شده بودید
شب چهاردهم ماه را به دار کشیدم
برای این که تو را با گل  اشتباه نگیرند
میان باغچه و خانه‌ات حصار کشیدم
به جرم این که نشد دست‌هات را بفشارم
تمام عمرم از دست روزگار کشیدم
پس از تو خانه و زندان شبیه هم شده بودند
برای مردن هم نقشه‌ی فرار کشیدم
پس از تو مردم، اما به اشتیاق تو ماندم
پس از تو ماندم و از مرگ نیز کار کشیدم

مثل بال‌های بسته‌ی نپریدن
هوای تو را که می‌کنم
هوای گریه امانم را می‌برد.
بی‌زارم از دلی که نشد
از قد وُ بالای تو کم نیاورد،
و چه سال‌هاست
که سنگینی‌شان بر این کول
قوس ِ بی رنگین‌کمانِ کمرم نشده است.
کار ِ من در کدام شب
به این چشم‌های قرمزِ بی‌خواب کشانیده شد
که کنارِ این بطری‌های خاک گرفته
در خیالِ تو غرقم.
عزیزکم!
 حالا هیچ نفسی نه ممد حیات است وُ
نه مفرح ِ ذات
سعدی اگر نیمی از نگاهش
در سیرت پادشاهان در نمی‌ماند
تن به این خبط نابخشودنی نمی‌داد، می‌داد؟

 

 

 

1
هر جا تو گریه کرده‌ای
کودکان
 برای چیدن انگور می‌آیند!

2
پیام کدام دهان است
نیلوفری
که در آواز گنجشکان می‌میرد؟

3
من رنگ می‌گیرم
از بنفشه‌های محال
و هر روز
 زیباتر از آیینه می‌شوم!

4
گل‌هاي روسري‌ام بزرگ‌تر شد
حالا مي‌توانم
كفش‌هاي پاشنه‌دار بپوشم
و ترا به گيومه‌اي تبعيد كنم!

5
درخت
زن کاملی‌‌ست
به هر طرف که بچرخد
ماه بی دلیل است!

6
از خودم
 که در انتهای بیداری نشسته‌ام
تا تو
که با حواس من پرتی
 همه‌ی درخت‌ها زرد بر می‌خیزند!

7
ای خفته در خواب کهنه‌ی گلسنگ‌‌ها
اندوه
اندوه تنفس کدام گیاه بود؟
هر چه گشتیم
آن آواز سرخ را پیدا نکردیم!

زمین من، کره‌ای، میله‌دار  بود که رفتی
«قزل‌حصار» نه «دنیاحصار» بود که رفتی
نیامدی که بمانی، در ایستگاه نگاهم
و این دو دست، دو ریل قطار بود که رفتی
به دستِ خلق مبادا که سنگِ طعنه بیفتد...
سزای ماندن من، سنگسار بود که رفتی
جهان کم است برایش؛ اگر که کفر نباشد
غمم به وسعت پروردگار بود که رفتی
چه شاه‌نامه‌ی شومی؛ نبرد بین دل و عقل
نبرد رستم و اسفندیار بود که رفتی
برای ترک تو شعرم، پناه برد به افیون
خبر نداشت که افیون، خمار بود که رفتی
هم از بهار دلم خون، هم از بهار دلم شاد
بهار آمده بودی، بهار بود که رفتی


*چاپ شده در سیمره458(26تیرماه 97)

این‌جا
همه چیز
سیاه و سفید است
چشم‌هایت را بتکان
تا رنگ
بپاشد به دیوار
تا مرد آن‌طرف‌ خیابان
پیراهنش
آن‌قدر آبی باشد
که از سینه‌اش
صدای موج بیاید
و گاهی
که چشم‌هایت را می‌بندی
زنی جذامی
که صورتش را
بر پنجره جا گذاشته
در تاریکی پنهان می‌شود
ماه بیمار نه شب را
روشن می‌کند
 و نه شب را
بیهوده است
چشم‌هایت را بتکان
تا پیراهنت
آن‌قدر سبز باشد
که بگویم از سینه‌ات
صدای
جیرجیرک می‌آید
و حالا چند درخت
بیدار شده‌اند
تا گنجشک‌هایشان را
در آغوش کشند
تو آشیانه‌ی منی

*چاپ شده در سیمره 458(26تیرماه 97)

 

 

 

1
من كه بميرم
داودي‌هاي سپيد گُر مي‌گيرند
ماه چنان مي‌سوزد
تا شكل روياها را نشان دهد!

هیزم شکن‌ها در شبی تاریک
در جنگل گیلان درختان را
از ریشه می‌کندند
دیدم درختانی که از تیشه
بر پیکر خود زخم‌ها دارند
دارند می‌خندند
خب من به گیلان فکر می‌کردم
آیا نفس تنگی نمی‌گیرد؟
آیا نمی‌میرد؟
من به درختان فکر می‌کردم
به میوه‌های نارس آن‌ها
آبا نمی‌گندند؟
آن شب که  جنگل سوخت پرسیدم
خاکستر جنگل چه خواهد شد؟
بر باد خواهد رفت؟
با این که با یک جویبار از کوه
همراه خواهد شد که با هم به -
دریا بپیوندند
آری به دریاها بپیوندند
به سفره‌های ما بپیوندند
در بشکه‌های نفت
به سفره‌های ما بپیوندند
به ماهیان که بر دهان‌هاشان
قلاب می‌بندند
یک روز، صبح زود، خیلی زود
هیزم‌شکن‌ها چوب جنگل را
بردند نجاری
گفتند با نجار پیر شهر
فرجام خوبی را برای جنگل، آرزومندند!

سایت‌های مفید

سیمره در شبکه های اجتماعی

گستره‌ی توزیع

غرب و جنوب کشور

ایلام، کرمانشاه، کردستان، لرستان، خوزستان و همدان. همواره‌ی روزگار با سیمره جاری باشید!

سامانه‏‏‏‏‏‏ ی پیام کوتاه سیمره, منتظر پیشنهادها و انتقادات شما هستیم.
30009900998293

درباره سیمره

هفته‌نامه‌ی فرهنگی، اجتماعی، ورزشی

سال چهارهم

نشانی: لرستان، خرم‌آباد، خیابان شریعتی، روبه‌روی راهنمایی و رانندگی، اول زیرگذر شقایق

تلفکس: 06633407004