چاپ کردن این صفحه

شعری از شیرکو بی‌کس/ ترجمه: رضا کریم مجاور

جمعه, 16 آذر 1397 ساعت 16:43 شناسه خبر: 4062 برای نظر دادن اولین باش!
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)
seymare seymare

نافرمانی

می‌خواستم عشق تو را در قاب بگیریم و

در یکی شعر

با مهتاب، مرزی برایش کشیده و

هرچهار سویش را در گُل بگیرم

 

آنگاه از شانه‌های انتظار بالا رفته و

قاب را بر دل‌ام بیاویزم

ولی اما

دست و انگشت و 

خیال و خامه و 

زبان و زمان

هیچ‌کدام

از من فرمان نبردند!

وقتی اما

می‌خواستم از سرایی 

پرده‌ای برای زیبایی‌ات بسازم

انگشت از آن باغی می‌ساخت

خامه از آن شهری می‌ساخت

خیال از آن آسمانی می‌ساخت

زبان از آن دریایی می‌ساخت و

من خود سرانجام 

در آن غرق می‌شدم!