شما اینجا هستید: خانهطنزجانوران مهاجر

جانوران مهاجر

دوشنبه, 28 اسفند 1396 ساعت 00:36 شناسه خبر: 3410 1 نظر
این مورد را ارزیابی کنید
(2 رای‌ها)
seymare seymare

به خبرنگارِ «سرويسِ خبريِ حيوانات» در هفته‌نامه‌ي سيمره خبر رسيد كه گويا تعدادي از جانوران در حال تركِ اين‌جا هستند. اين خبرِ عجيب باعث حيرت خبرنگاران شد. آن‌ها با پُرس و جوي فراوان، خود را به قايقي رساندند كه جانوران سوارش شده بودند. تعدادي از جانوران از جمله، خانم بزي، مُرغي خانم، گربه‌ي ملوس، آقا سگه، خرگوش كوچولو و... آماده‌ي رفتن بودند. بلافاصله يكي از طنزنويسانِ سيمره كه بر خلاف دوره‌ي صداراتِ «محمود سمناني» با كمبود سوژه مواجه است، خود را به خبرنگاران رساند و به آن‌ها التماس كرد كه اجازه دهند او با جانوران مصاحبه كند. با نزديك شدنِ خبرنگارِ طنزنويس به قايق، آقا سگه از داخل قايق شروع كرد به پارس كردن. او هم اين پارس را به فال نيك گرفت و اولين سوال را از آقا سگه پرسيد. 

   
خبرنگار: آقا سگه شما كه خيلي باوفا بودي، چي شده كه اين‌جا را ترك مي‌كني؟
آقا سگه: شغل من گرفتنِ دزد است. اما ديگر دزدي آزاد شده. مي‌خواهم بروم جايي ديگر تا شغلي براي خودم پيدا كنم.
خبرنگار: خانم بُزي شما كه دكتر هستيد در ايران، پزشكي بالاترين درآمد را دارد. تو ديگر چرا مي‌خواهي بروي؟
خانم بزي: چند سال است كه مقامات محترم و روزنامه‌ها به من تهمت دزدي و نفت‌خواري مي‌زنند. در صورتي كه حتا روحم از اين قضيه خبر ندارد، خودشان خبر دارند. راستش نگرانم به جاي بابك زنجاني اعدام شوم.
خبرنگار: مُرغي خانم! لطفاً نرو؛ تخم‌هاي امثالِ شما غذاي مردم تهي‌دست است.
مُرغي خانم: من يه عالمه زور مي‌زنم تا چند تا تخم بگذارم و صاحب دو تا جوجه بشوم. اما محتكرانِ دولتي و خصوصي تخم‌‌هاي ما را احتكار كرده و دو برابرِ قيمت به همين مردم تهي‌دست مي‌فروشند؛ احساس مي‌كنم شرافتِ مُرغانگي‌ام لكه‌دار شده، لذا نمي‌توانم اين‌جا بمانم.
خبرنگار: جناب آفتاب‌پرست! اين‌جا بهترين شرايط تابش خورشيد را دارد، چه جايي بهتر از اين‌جاست!؟ نرو.
آفتاب‌پرست: ببينيد آقاي خبرنگار! هنرِ ما آفتاب‌پرست‌ها رنگ عوض كردن است. اما حالا ديگر سياست‌مداران و قدرت‌پرستان خيلي بهتر از ما رنگ عوض مي‌كنند. لذا ديگر در اين‌جا حَناي امثالِ من رنگي ندارد و اهميُت خود را از دست داده‌ايم. مي‌خواهم بروم بلاد كفر كه از اين هنر بي‌بهره‌اند و در آن‌جا هنرمندي كنم و پول در بياورم.
خبرنگار: مارمولك جان! تو با اين جُثه‌ي كوچولو چطور ممكن است بتواني از اين سفرِ دور و دراز جان به در كني. بيا نرو. به خودت رحم كن.
مارمولك: به ما اتهام جاسوسي زده‌اند كه قابل تحمل نيست. گفته‌اند كه ما مارمولك‌ها تشعشعات هسته‌اي را در پوست‌مان ذخيره مي‌كنيم و اطلاعات آن را به آمريكا مي‌بريم. متاسفانه كسي هم از ما حمايت نمي‌كند؛ چون با اتهام حمايت و همكاري با جاسوس مواجه‌مي‌شود و...
خبرنگار: اي گربه‌ي ملوس! مي‌خواهي كجا بروي!؟ تهران غرق در موش است. بمان و براي خودت حال كن.
گربه: موش‌هاي تهران به قدري خورده‌اند كه از ما هم گنده‌تر شده‌اند. لذا ما حتا آزارمان به موش هم نمي‌رسد. اما آدم بزرگ‌ها به اين گُمان كه گم شدنِ جوجه‌شان زير سر ماست و بچه‌ها هم براي سرگرمي، ما را سنگ مي‌زنند و اگر هم ما را گير بيندازند، كسي وكالت‌مان را قبول نمي‌كند. اما شنيده‌ام در ممالكِ فرنگ، گربه‌ها را گرامي مي‌دارند و اگر هم به صورتِ بي‌گناه دست‌گير شوند، وكالت‌شان را قبول مي‌كنند. گويا در آن‌جا، وكيل‌ها به خاطرِ وكالتِ بي‌گناهان، بدشانسي نمي‌آورند.
خبرنگار: لاكي جان! شما كه تا حالا چندصد سال عمر كرده‌اي و فراز و نشيب فراوان ديده‌اي؛ خودت مي‌داني كه اوضاع هميشه اين‌جوري نمي‌ماند و ممكن است بهتر شود. چرا مي‌خواهي مهاجرت كني؟
لاك‌پشتِ پير: ما لاك‌پشت‌ها به سنِ زياد، عدمِ بازنشستگي و تلاش تا پايان عمرمان مشهوريم. ما به طورِ سنتي، ركورد دارِ اين قضيه هستيم. اخيراً دكترها به من گفته‌اند به تازگي مي‌ميري. برخي از شما آدميان در حالِ شكستنِ ركوردِ ما هستيد و حالا حالاها هم خيال بازنشستگي نداريد. بنا بر اين، من مي‌خواهم بروم در جايي بميرم كه ركوردم حفظ شود. 
خبرنگار: جناب شيرِ ژيان! شما كه سلطان جنگل هستيد و اين همه عظمت و هيبت داريد. شما چرا مي‌خواهيد اينجا را ترك كنيد؟
سلطان جنگل: از وقتي كه اجدادم به ياد دارند حتا از زمان شيرِ زردِ ايراني، در اين‌جا هميشه شيرها در قفس بوده‌اند. نگرانم كه صرفاً به دليلِ شير بودن، زنجير شوم.
خبرنگار: خرگوش كوچولو! تو كه خيلي باهوش هستي؛ مي‌تواني در اين‌جا موفق بشي.
خرگوش كوچولو: اتفاقاً در اين‌جا جايي براي ما باهوش‌ها وجود ندارد. مي‌روم آن طرفِ آب، شايد استعدادم را شكوفا كنم.
خبرنگار: چه عجب! جناب دايناسور شما هم مي‌خواهيد تشريف ببريد ان‌شاالله!؟ آره ديگه!؟ يعني ماشاءالله داريد مي‌رويد؟
دايناسور: نه خير؛ كجا از اين‌جا بهتره!؟
خبرنگار: پس اين‌جا چكار مي‌كني؟
دايناسور: مواظبم كه اين‌ها از رفتن پشيمان نشوند. در ضمن، اگر باز هم سوال كني، مي‌اندازمت آن داخل و تو را هم باهاشون مي‌فرستم.
خبرنگار: به‌ به، جناب خرِ عزيز! چه حُسنِ تصادفِ جالبي! شما اين‌جا چكار مي‌كنيد؛ مي‌خواهيد برويد؟
آقا خره: گويا حالا آدم نشده‌اي؛ هنوز نمي‌داني كه من برايت شگون ندارم، مرديكه، مگر تو خبرنگاري يا خرنگار!؟ باز هم اسم مرا مي‌آوري ها!؟ ها!؟ ها!؟
خبرنگار: من فقط يك سوال از شما پرسيدم؛ ما خدمت‌تان ارادت داريم...
آقا خره: وايسا كه آمدم؛ ارادت و زهر مار مرديكه‌ي خرنگار...
خبرنگار: الفرار............................

منبع: سیمره‌ی 445 (26/12/96)

 

 

 

 

1 نظر

  • پیوند نظر  محسن رستمی محسن رستمی دوشنبه, 28 اسفند 1396 ساعت 17:22

    جالب ومعناداردر قالب طنز اشارات تلخ گونه ای به وضعیت جاری در جامعه وجود داره داشتید ،سپاس از قلم شیوا و روانتان

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

سایت‌های مفید

سیمره در شبکه های اجتماعی

گستره‌ی توزیع

غرب و جنوب کشور

ایلام، کرمانشاه، کردستان، لرستان، خوزستان و همدان. همواره‌ی روزگار با سیمره جاری باشید!

سامانه‏‏‏‏‏‏ ی پیام کوتاه سیمره, منتظر پیشنهادها و انتقادات شما هستیم.
30009900998293

درباره سیمره

هفته‌نامه‌ی فرهنگی، اجتماعی، ورزشی

سال چهارهم

نشانی: لرستان، خرم‌آباد، خیابان شریعتی، روبه‌روی راهنمایی و رانندگی، اول زیرگذر شقایق

تلفکس: 06633407004