چاپ کردن این صفحه

خاطرات قلی‌بگ قیاس‌آبادی‌سفلا(104) سالی که گذشت

سه شنبه, 14 فروردين 1397 ساعت 00:34 شناسه خبر: 3431 برای نظر دادن اولین باش!
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
seymare seymare

 از دشت و دمن باز دوباره خبر آمد
روز نو و نوروز سفر کرده‌ی ما از سفر آمد
قمری به نوا آمد و بلبل به غزل‌خوانی و چهچه
بوی خوش گل از چمن و از دمن و از شجر آمد


خفاش شب از پرتو خورشید بهاری گریزان
بگریخت، به جاش هدهد شانه به سر آمد
سالی که گذشت رفت اما خاطره‌ها داشت
هر خاطره‌اش با همه تلخی چو شیر و شکر آمد
بارانی، نبارید به حد کافی در این سال
بی برف و یخ و سوزش سرما به سر آمد
ز این کرده و کردار طبیعت همه فریاد کشیدند
ای وای که بی آبی چه با شور و شر آمد
در لفظ بزرگان چه عجب طنطنه‌ها بود
گاه واژه‌ی گوساله و گاه گاو و خر آمد
طالب که پی علم و هنر رفت در این سال
بی‌خاصیت و بی‌عمل و بی‌هنر آمد
دزدی بزی دزدید و به کیفر قطع ید شد
هر دزد که مرغانه بدزدید چو بشنید پکر شد
الحمد که دیگر خبر از دزد و دغل نیست
چون قطع ید دزد و دغل با تبر آمد
یک مستمری‌گیر تهی دست به ما گفت:«قلی‌بگ»
ما را پدری بود در این سال درآمد
مزدی که گرفتیم همه‌اش از پس سی سال
با شلغم و چند برگ چغندر تو بگو سر به سر آمد
رفت هر کسی با کیف پر از پول به بازار
برگشت، فقط با دو- سه کیلو گزر آمد
هر وعده که دادند مقامات عملی شد«چوارشَه»
باغی شد و بی‌برگ و گل و بی‌ثمر آمد
آن‌کس که پی خواسته رفت در پی دیوان
خشک رفت اما وای چه با چیزِ تَر آمد
گفتند که از نفت چه خواهید به‌جز سفره‌ی رنگین
این وعده‌ی دل‌خوش‌کنک هم بی‌ اثر آمد
گربه که قدیم دشمن موش بود در این سال
صلح‌نامه نوشتند و در آن واژه‌ی صبر و ظفر آمد
رندان جفا، دام تنیدند و در آن دانه فشاندند
مرغ بی‌خبر از دام، گرفتار شد و بی ‌بال و پر آمد
از بس که ببستند در و پیکر هر روزنه‌ای را
امید، غریبانه و عشق، دزدکی از لای در آمد
با این همه اوصاف، بخندید و برقصید ایهاالناس
چون سال نو با شادی و شوری دگر آمد