شما اینجا هستید: خانهطنزبستگی به اینترپل داره!

بستگی به اینترپل داره!

یکشنبه, 26 اسفند 1397 ساعت 21:34 شناسه خبر: 4295 10 نظرها
این مورد را ارزیابی کنید
(5 رای‌ها)
دکترنصرت‌اله مسعودی دکترنصرت‌اله مسعودی seymare

در جوابم مسئول مربوطه می‌گوید: شش سال و چند روز. می‌گویم: بزرگوار اشتباه نمی‌کنین؟ تعجبش به من می‌فهماند، چرا اشتباه؟! عرض می‌کنم: همین حقیر، که فی‌الحال، از سرو کولش تقصیر بالا می‌کشد، در آن دورها، وقتی اداره‌ی فرهنگ و هنر توی اتاقکی کوچک در گوشه‌ی فرمانداری شکل گرفت تا الساعه که در محضر هنرمندان طراز اول اداره‌ی شما شاگردی می‌کند، کار هنری کرده است.

مسئول جوان است و خاطره‌ای از فرمانداری و آن جوی پر آب و آن چنارها و آن گل‌های رز سپید که شبیه یکی از پیراهن‌های نایابِ فاریا بود، ندارد. به چشم‌های دمغ‌ام که نگاه می‌کند با زبانی ملایم و کلماتی شمرده و آمیخته با ملاطفت می‌گوید:«سوابق شما می‌گن سال شصت و نُه به عنوان کارشناس تاتر براتون حکم داخلی زدن. می‌گویم: قبلنا، خب تا همین الان که در خدمت شما عریضه به دست ایستاده‌ام می‌شود بیست‌و‌هشت سال. تو بگو بیست و چهار، اصلاً بفرما بیست سال، پس چرا می‌فرمایین  برای پاداش بازنشستگی فقط شش سال و چند روز سابقه دارم یعنی...؟! یعنی‌چه را در دهانم ناتمام می‌گذارد و ادامه می‌دهد: تقریباً بیست و دو سال کارگر خدماتی بودین. طبق قانون، این بیست و دو سال جز خدمتتون به حساب نمی‌یاد. فقط پنج- شش ساله پیمانی رسمی شدین. درسته؟ یکی در درونم می‌خندد و می‌گوید: مو هرگز لای درزش نرفته و حیف!. خلق و خوی کارمند را می‌شناسم. آدم مهربانی ست. می‌دانم غرض و مرضی در کارش نیست. و البته رویم به دیوار، آن هم از نوع دیواربتونی یا حداقل تیرچه بلوکی‌اش اگر فکر نا‌صوابی به ذهنم خطور کند. به احتمالِ خالصِ هیجده عیار واقفم که اگر مرضی یا غرضی هم در کار باشد، که نیست، به چونی و چندی اجرای قوانین و مقررات برمی‌گردد. 

صدای کسی که توی کریدور به دیگری هشدار می‌دهد:« آقای خاوری آسانسور خرابه سوار نشین!» مرا از اتاق کارمند جوان و سال 97 پرت می‌کند به سال 52 و اتاقی در خیابان گرگان تهران و دوره‌ی دانشجویی با مسعود کریم‌خانی و  رضا خاوری و آن شب سرد. سر پله‌ها بودیم که خاوری گفت: غروب که از دانشکده برگشتین یه چیزی هم بگیرین واسه خوردن. کریم‌خانی با آن لهجه‌ی تهرانی و صدایی که شبیه دوبلرها بود گفت:« اگه گوش کسی رو قیچی کردیم، چشم!» از عرض خیابان عبور می کردیم، و اگر کریم دیر هلم داده بود، شده بودم خوراک سپر ماشین. توی پیاده‌رو، کریم نه حرف می‌زد نه به من نگاه می‌کرد. خجالت می‌کشیدم. برایش استرس ایجاد کرده بودم. ایستاد. من هم ایستادم. جلوتر آمد. زد روی شانه‌ا‌م. جون مسعود به چی فکر می‌کردی؟ گفتم: به اسماعیل خویی. گفت: حتماً به کتاب تازه‌اش؟ گفتم: نه! بعد از مکثی راه افتاد و به شوخی گفت:پس حتما تو فکر ننه‌ش بودی که هم‌چین ... به اعصاب من! رنگش پریده بود. گفتم: متاسفم، واقعاً ببخشید. گفت: از دکتر خویی می‌گفتی.  گفتم: دکتر امروز توی دانشکده ارتباطات شعرخوانی داره. با تعجب نگاهم کرد. و با لحنی متعجب‌تر گفت:واس چی زودترنگفتی. گفتم: فکر می‌کردم تو بُرد دانشکده پوسترشو دیدی.

چشم‌های مسعود انگار می‌گفت، لعنتی خب می‌گفتی تا می‌رفتیم. سوار اتوبوس که شدیم گفت: دکتر نظامی سخت‌گیر نیست فکر غیبتو نکن.خندید. از زندگی تلخ اسماعیل شاهرودی حرف می‌زدیم، وقتی ردیف هفتم سالن دانشکده‌ی ارتباطات نشسته بودیم. شعرخوانی شروع شد. محتوای شعرها همه با ایما و اشاره، انتقاد از اوضاع و احوال بود. دکترخویی استاد دانشگاه بود. منهای اهل شعر و ادب بودن، عنوان استادی‌اش هم کمک کرده بود تا جمعیت، کیپ کیپ در سکوتی آمیخته بااحترام، در پایان هر شعر، به شکلی کشدار برایش کف بزنند. پیش از پایان جلسه‌ی شعرخوانی، مسعود دستش را بیخ گوشم حائل کرد و گفت:کسی رو می‌شناسی کمی پول ازش قرض بگیریم واسه شام ؟ چند نفری را می‌شناختم، اما نه درحدی که مسعود انتظار داشت. گفتم: نه! رندانه خندید. از در که زدیم بیرون هوا تاریک بود با سوزی که می‌زد به استخوان. باز بحث دراز دامن در باره‌ی شعر. در ایستگاهی نزدیک خانه، همان جا که مسعود گفته بودک کلاسو ولش، بزن بریم ارتباطات. پیاده شدیم. تقریباً یازده شب بود که خاوری ما را با دست‌های خالی، در آستانه‌ی پریده رنگ در دید. چنگی زد به موهای شانه نکرده وُ گفت:یقیاً دارم همبرگرها رو زدین و تشریف آوردین. مسعود با تونالینه‌ای که هم بوی دلتنگی می‌داد و طعم تمسخر داشت، گفت:ساعت پنج، توی سالن یکی دو نان زبان میل فرمودیم. جات خالی، همین! رضا برّ و برّ، مشکوک نگاهمان می‌کرد. از تن صدایش می‌شد فهمید گرسنه است. دو سه روز بود به علتی که حرفش را نمی‌شود زد آبی در بساط نداشتیم. خودش می‌دانست اما بعد از چند لحظه سکوت گفت: شماها بیش‌تر باهاش رفیقین، یکی تون بره پایین چند سیخ کباب قرضی ازش بگیره.» کبابی همسایه‌ی را می‌گفت. به چشم‌هایش نگاه کردم. نگاه کردم وُ یک طوری شدم. نشد و نتوانستم که راه نیفتم. آقاجواد منقل را خاموش کرده بود. و ته دکان با یخچال ور می‌رفت. دوباره سلام کردم و این بار پر انرژی. به سردی منقل‌اش جواب داد. گفتم: آقا جواد ممکنه سه چار سیخ کباب لطف کنی تا چند روز دیگه؟ نگاهم کرد و خندید. گفتم:زیاد زیر دینت نمی‌مونیم..... خیلی جدی گفت: اگه پول هم می داشتین، این وقت شب دیگه این منقل روشن نمی‌شد، دلتون خوشه شما هم. گفتم واقعاً روشن نمی‌شه؟ نقطه‌ای از صورتش را خاراند و گفت: مگه شوخی هم داریم مشدی؟!. گفتم:هوا خیلی سرده؛ این دوستمون هم خیلی مریضه.  گوش نکرده و رفت ته ِدکان. لامپای سر در را خاموش کرد. گفتم «یعنی هیچ!» گفت:« شماها اهل علم و درس و مشقین. واسه همین نمی‌شه شما رو بی شام گذاشت! سه نفرین. سه تا دوغ اراج می‌دم خدمتتان، البته با مقداری نون. چطوره؟ شرایط مجابم کرده بود که اصرار نکنم. داد. تشکر کردم. وقتی در اتاق را  با نوک پنجه باز کردم، رضا سر پا ایستاده بود منتظر. آب دهانش را قورت داد و گفت: ظاهراً که از کباب خبری نیست؟! گفتم: نه،  نداد. دو بطری دوغ و نصف بیش‌تر نان‌های قیچی بر را از دستم گرفت. اریب نگاهش کردم. فهمید می‌خواهم چه بگویم. گفت: شما که تو سالن، نان زبان خوردین. شایدم توی راه چیزی زدین تو رگ. و چمباتمه نشست سر دوغ و پاره‌های نان، مثل قحطی زده‌ها. تلخی این حرکت ریخت توی صدای مسعود. همان طوری که دراز کشیده کف اتاق گفت:خیلی هوا سرده. دوغش هم حتماً تگریه، بزن نوش‌جان آقارضا، وکیل پایه یک آینده، نوش!..... . کارمند جوان که با دست‌های خیس از دست‌شویی برگشته بود؛ میز عسلی را دور زد و رفت پشت میز کار وُ گفت:این کار راه دیگه‌ای نداره... اما یه پیشنهاد دارم، با یه وکیل مشورت کنین، بد نیست. هی ... خدا رو چه دیدی؟ گفتم: حتماً، بذار اینترپل رضا رو از ونکوور کانادا برگردونه. باهاش مشورت می‌کنم. حقوق خونده و خیلی هم اهل حساب و کتابه. زیاد دوست بودیم. واسه این‌که گرسنه نمونه براش دوغ قرضی می‌گرفتم اونم تو سرمای سگ‌کش. پای چیم خواب رفته بود. عذرخواهی کردم. پا را کشیدم و با آن کمی ور رفتم. وسط در که بودم کارمند جوان گفت:یادت نره با یه وکیل مشورت کن! عرض کردم: روی چشم! ولی به اینترپل بستگی داره. حال ببینم اینترپلی‌ها چکار می‌کنن. چشم، حتماً!

*چاپ شده  در شمار‌ه‌ی 489 سیمره (1397/12/20)

 

 

 

محتوای بیشتر در این بخش: « لطیفه‌های اختلاسی

10 نظرها

  • پیوند نظر  Ahmad Ahmad چهارشنبه, 14 فروردين 1398 ساعت 19:49

    اگر کسی با نوشته های مسعودی آشنا باشد درد را لابه لای خنده هایش خوب احساس می کند و اگر کسی با او آشنا باشد درداشنائ عمیق تر می شود و اگر دریابد که آنچه را که نوشته است تصور نیست و باز آفرینی واقعیت است با خنده های مسعودی می گرید.حالا درد آنجاست که دریابی آنچه از خاوری نوشته قصه نیست داستان راستان است آن وقت برای خودت و به حال خودت گریه می کنی که با ما چه کردند از ما چه ساختند و بر ما چه رفته است.
    طنز نصرت مسعودی برای کسی که او را پنجاه سال است که می شناسد نا آشنایی با خود و گریه به حال خودی است که از خود بی خبر بوده و هست و به دنبال نابلدی ها نانش به جای سنگ دوغ می شود و زندگی اش دروغ و آنکس که دوغش را خورده نباید از طریق اینتر پل برگردد باید از خودش بپرسد با خود چه کنیم.
    آنکس که دوغ هم اتاقی و هم خانه و هم شهری و و هم وطنش را می خورد و از خاوری شروع می شود ولی به زعم نگارنده شیخ الاسلام معنای تلخ تری می یابد.
    چه خوب است که خنده های مسعودی مثل طنزش گریه ها را می شوید و چه خوب است که سابقه ی کسانی را می گوید که به دوغ هم اتاقی هم رحم نمی کردند

  • پیوند نظر  ماهان ماهان یکشنبه, 11 فروردين 1398 ساعت 05:42

    دوست محترم،آقای علیرضا.جهت تنویر فکر شما و ممانعت از ترویج شبهات،نکاتی را در مورد قلمفرسایتان تعدیل و تشریح می کنم.
    دکتر مسعودی،نیازی به تعریف و تمجید جنابعالی ندارد.آن هم بدون در نظر گرفتن شان و منزلتشان و با ادبیات عوامانه و پارادوکسیکال!ایشان برای روشنفکران و اهالی فرهنگ و هنر و البته دوستدارانشان، سنبل عاشقانه زیستن در برابر قدرت،جور و جهل و خرافات و جزم اندیشی،با اتکا به علم و فرهنگ و هنر می باشند.منشوری با جلوه های گوناگون که هر کس به اقتضای ادراکش از تجلی انوارش بهرمند می گردد.بقول شاملوی بزرگ:نوری که فا جعه را ترجمه می کند تا آدمی حشمت موهونش را دریابد.
    قیاس اجحاف در حق چنین شخصیت فرهیخته و برجسته ای، با اوضاع و احوال بزرگ ترین اختلاسگر تاریخ جمهوری اسلامی،کج اندیشی محض است.دفاع متعصبانه از زالو صفت پلید و پلشتی که خون ملت را مکیده و با محکومیتی بیش از سی سال اکنون در تورنتوی کانادا،ایالت انتاریو،محله ی بریدل برث در مجاورت بازرگانان،سیاسیون و مهممتر از همه سلین دیون، در عمارتی مجلل به ارزش ۳میلیون دلار زندگی می کند، در شان شما نیست.
    دکتر مسعودی و سایر دگر اندیشان بزرگ، درست نقطه ی مقابل چنین افراد و مافیایشان بوده و هستند.سزاوار نیست که شما ایشان رارفیق شفیق خاوری عنوان نموده و در ادامه بطور مشمئز کننده ای ایشان را به ۲۲ سال بی خبری محکوم می کنید.کدام بی خبری ؟! لک لک وار بر گرده ی تمساح مد دریاچه ی خون را به انتظار نشستن با بی خبری تفاوت های فا حشی دارد.شرایط بغرنجی که استاد بیضایی و ساعدی و رادی هم به تلخی تجربه اش نموده اند.اگر این بزرگان متوجه این شرایط نبودند حق حیات هم از آنان سلب می شد.باز نشستگی و سنوات پیشکش.درپایان امید دارم شما همشهری محترم ،همواره با آگاهی و دقت نظر بیشتری در مورد مفاخر و بزرگان این مرز و بوم اظهار نظر فرمایید.

  • پیوند نظر  علیرضا علیرضا جمعه, 09 فروردين 1398 ساعت 06:09

    قصد تعریف و تمجید از آقای مسعودی را ندارم ولی قلمش خوب است اما اینکه همکلاسی و رفیق شفیقش را به راحتی به کار خلاف میکند ناپسند است از کجا معلوم برای او هم توطئه ای نچیده اند همانطور که خودش را ۲۲ سال در بیخبری گذاشته اند و حقش را پایمال کرده اند از کجا معلوم‌اصلا خاوری را طعمه قرار نداده اند تا بخواهند به غارت خودشان ادامه بدهند من هنوز بر این باورم که خاوری دزد نبوده و نیست تاریخ این را ثابت خواهد کرد فرزندان خاوری مهندس راه و ساختمان هستند و سالها قبل از او به کانادا مهاجرت کرده اند و به ساخت و ساز مشغول بوده اند

  • پیوند نظر yadollahshaaban yadollahshaaban سه شنبه, 06 فروردين 1398 ساعت 07:13

    واقعیتی کابوس وار،گروتسکی دهشتناک آمیخته با طنزی تلخ و اندیشناک که خاص دکتر مسعودی است.تقابل دو زمان با فاصله ی چهل و پنج سال و تغییر و تحولات عجیب و غریبی که در این چهار دهه و نیم ایجاد شده ،ظرافت و طبع هنرمندانه ای می طلبد که دکتر به طرز شایسته و شگرفی این مهم را با قلمی توانمند و اندیشمندانه
    که جوهره ی بسیار عالمانه و سمبلیکی دارد در قالب یک بیوگرافی داستانی،نگاشته اند.خواننده پس از خواندن این اثر شوکه می شود وبا من خویش می گوید: چگونه ممکن است شخصی که(دکتر مسعودی)چهل و پنچ ساله پیش در محضر شاعر و فیلسوف بزرگی همچون اسماعیل خویی تلمذ می کرده و هم دوره ایی شاعران بنام و آزاده ای چون مسعود کریمخانی واسماعیل شاهرودی بوده و از آن زمان تاکنون فعالیت حرفه ای تاثیر گذار و جریان سازهنری و ادبی داشته ،اکنون باید نزد مسوول جوانی که بقول دکتر : خاطره ای از آن جوی پر آب و آن چنارها و آن گل های رز سپید ندارد،از سابقه ی باشکوهی دفاع کند که اکنون بخش مهم و فاخری از تاریخ فرهنگ و هنر این مرز وبوم است.افسوس و صد افسوس...کند همچون دشنه ای زنگار بسته فرصت از بریدگی های عصب می گذرد

  • پیوند نظر  Farzad Farzad شنبه, 03 فروردين 1398 ساعت 19:23

    عالی دکتــــر عزیز ، مثل همیشـــه فوق العاده زیبا

  • پیوند نظر بهرام بهرام شنبه, 03 فروردين 1398 ساعت 16:03

    بسیار عالی و زیبا در عین زبان طنز بسیار منسجم و مفهومی، چرا که نوشته های استاد همیشه مبین راستین چالش های عمیق جامعه در هر سطح و شکل خاصی بوده و خواهد بود.

  • پیوند نظر  پویا حسنوند پویا حسنوند شنبه, 03 فروردين 1398 ساعت 14:05

    قلم استاد فوق العاده است.ای کاش قدر این بزرگان رو بیشتر بدونیم.

  • پیوند نظر  احمد پدرام احمد پدرام پنج شنبه, 01 فروردين 1398 ساعت 02:25

    اگر کسی با نوشته های مسعودی آشنا باشد درد را لابه لای خنده هایش خوب احساس می کند و اگر کسی با او آشنا باشد درداشنائ عمیق تر می شود و اگر دریابد که آنچه را که نوشته است تصور نیست و باز آفرینی واقعیت است با خنده های مسعودی می گرید.حالا درد آنجاست که دریابی آنچه از خاوری نوشته قصه نیست داستان راستان است آن وقت برای خودت و به حال خودت گریه می کنی که با ما چه کردند از ما چه ساختند و بر ما چه رفته است.
    طنز نصرت مسعودی برای کسی که او را پنجاه سال است که می شناسد نا آشنایی با خود و گریه به حال خودی است که از خود بی خبر بوده و هست و به دنبال نابلدی ها نانش دوغ می شود و زندگی اش دروغ و آنکس که دوغش را خورده نباید از طریق اینتر پل برگردد باید از خودش بپرسد با خود چه کنیم.
    آنکس که دوغ هم اتاقی و هم خانه و هم شهری و و هم وطنش را می خورد و از خاوری شروع می شود ولی به زعم نگارنده شیخ الاسلام معنای تلخ تری می یابد.
    چه خوب است که خنده های مسعودی مثل طنزش گریه ها را می شوید و چه خوب است که سابقه ی کسانی را می گوید که به دوغ هم اتاقی هم رحم نمی کردندb

  • پیوند نظر  Behzad Behzad دوشنبه, 27 اسفند 1397 ساعت 07:34

    آقای دکتر عزیز . طنزی تلخ و واقعی و بسیار زیبا نگارش شده بود . لذت زیادی بردم . متاسفانه واقعیت هایی است که اتفاق می افتد . البته فعلا با رکوردی که مرجان خانم زد حسابی آبروی آقا رضا رو نزد اهالی محترم کانادا برد و ایشان را شرمنده کرد و دیگه کم کم باید منتظر دیپورتش باشیم . اینشاله بیاد و بره هم اون جوون رو راضی کنه تا سابقه خدمت شما رو درست کنه و هم اگه پول دوغها رو نداده به نوه آقا جواد بپردازه .... درود بر شما .

  • پیوند نظر  ستاره ستاره یکشنبه, 26 اسفند 1397 ساعت 23:20

    فوق العاده بود. مدتها بود می دیدم استاد نمی نویسد. او هرگاه می نویسد و یا می سراید. خواننده را به وجد می‌آورد. درود دکتر گرامی

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

سایت‌های مفید

سیمره در شبکه های اجتماعی

گستره‌ی توزیع

غرب و جنوب کشور

ایلام، کرمانشاه، کردستان، لرستان، خوزستان و همدان. همواره‌ی روزگار با سیمره جاری باشید!

سامانه‏‏‏‏‏‏ ی پیام کوتاه سیمره, منتظر پیشنهادها و انتقادات شما هستیم.
30009900998293

درباره سیمره

هفته‌نامه‌ی فرهنگی، اجتماعی، ورزشی

سال چهارهم

نشانی: لرستان، خرم‌آباد، خیابان شریعتی، روبه‌روی راهنمایی و رانندگی، اول زیرگذر شقایق

تلفکس: 06633407004