شما اینجا هستید: خانهطنزکشتی حیوانات

کشتی حیوانات

سه شنبه, 31 تیر 1399 ساعت 00:04 شناسه خبر: 5290 برای نظر دادن اولین باش!
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
پرویز گراوند پرویز گراوند سیمره

به دفتر هفته‌نامه‌ي سيمره خبر رسيد كه گويا تعدادي از جانوران در حال تركِ اين‌جا هستند و می‌خواهند به آن‌جا بروند. خبرنگاران سیمره برای پیگیری موضوع، با پُرس‌وجوي فراوان، خود را به قايق حامل حیوانات رساندند.

تعدادي از جانوران از جمله، خانم بزي، خانم مُرغي، آقا سگه، خرگوش كوچولو و... آماده‌ي رفتن بودند.

یكي از طنزنويسان سیمره كه بر خلاف دوره‌ي صداراتِ «محمود سمناني» با كمبود سوژه مواجه است، خود را به خبرنگاران رساند و از آن‌ها خواست كه اجازه دهند او با جانوران مصاحبه كند.

 

با نزديك شدنِ طنزنگار به قايق، آقا سگه از داخل قايق شروع كرد به واق واق کردن. طنزنگار هم اين واق واق را به فال نيك گرفت و اولين سوال را از آقا سگه پرسيد. 

*

خبرنگار (طنزنگار): آقا سگه! شما كه خيلي باوفا بودي، اهل رفاقت و صفا بودی، چي شده كه می‌خوای بذاری بری!؟

آقا سگه: شغل من گرفتنِ دزد بود. اما این کار دیگه عادی شده. ریسک کارم هم بالا رفته ممکنه بلایی سرم بیاد. مي‌خواهم بروم، شاید شغلي براي خودم پيدا كنم.

*

خبرنگار: خانم بُزي! شما كه ظاهرا مشکلی با کسی نداری، چرا مي‌خواي بذاری بري؟

خانم بزي: به سه دلیل این‌جا برای من دیگه جای ماندن نیست:

یکم: قیمت علوفه خیلی بالا رفته و مرتعی برای چرا نمانده و باقی‌مانده مراتع هم به لطف مدیریت مسئولان محترم، در آتش‌سوزی‌های اخیر سوختند. من با همه‌ی «بزیت‌ام» به جای آقایان شرمنده‌ی البرز در زاگرس هستم. لذا روی ماندن ندارم.

دوم: در چند سال گذشته، مقامات محترم قضایی خیلی به من تهمت دزدي و نفت‌خواري زده‌اند و بارها گفته‌اند ب ز چند میلیون بشکه نفت را خورده، چند هزار میلیارد پول را برده. در صورتي كه من از اين قضيه خبر ندارم، خودشان خبر دارند. راستش، جدیدا نگران شده‌ام که مبادا به جاي بابك زنجاني یا به عنوان هم‌دست او اعدام شوم.

سوم: حضور من متاسفانه برای مطبوعات محلی شگون ندارد. هفته‌نامه‌های طبرستان و ..... با طنزهای من توقیف شدند. من شرمنده مطبوعات محلی هستم. درست است که بز هستم ولی این قدر شعور دارم که بفهمم مطبوعات خیلی مهم هستند. لذا حداقل کاری که از دستم بر می‌آید این است که از این‌جا بروم تا به بهانه‌ی من، آزادی مطبوعات محلی محدودتر نشود.

خبرنگار: پس به نظر شما، مطبوعات باید آزاد باشند؟

خانم بزی: بله؛ باید باید آزاد باشند. من با همه‌ی بزیت‌ام،  فکر نمی‌کنم که مطبوعات ما شعور استفاده از آزادی را نداشته باشند.

خبرنگار: اگر کسی عکس شما فکر کند، چی؟

خانم بزی: مشکل از خودشه، به شعور من ربطی ندارد.

*

خبرنگار: خانم مُرغي! تو را خدا شما یکی نرو. تخم‌هاي شما غذاي مردم تهي‌دست است. اگر شما نباشی، چه کسی تخم بگذارد، چه کسی امید زنده ماندن در قفس سینه بکارد؟ ما با این همه تورم و بی پولی، اگر تخم شما را نگیریم، چی بگیریم؟

خانم مُرغي: اتفاقا من هم به همین دلیل از این‌جا می‌روم. تا حالا فقرا نمی‌توانستند گوشتم را بخرند تخمم را می‌گرفتند. اما حالا دیگر وضعیت جوری شده که حتا نمی‌توانند تخمم را بگیرند. من کاری به کار مسئولان محترم ندارم ولی از دیدن روی مردم شرمنده‌ام. احساس مي‌كنم شرافتِ مُرغانگي‌ام لكه‌دار شده، لذا روی ماندن ندارم.

*

خبرنگار: جناب آفتاب‌پرست! اين‌جا بهترين شرايط تابش خورشيد را دارد، چه جايي بهتر از اين‌جاست!؟ هر چند رفتن و نرفتنت برای ما مهم نیست، اما شما دیگه چرا می‌روی؟

آفتاب‌پرست: ببینید آقاي طنزک نگار! ما آفتاب‌پرست‌ها هنرِمان رنگ عوض كردن است. اما حالا ديگر مردم و سياست‌مداران دست ما را از پشت بسته اند. لذا ديگر در اين‌جا حَناي امثالِ من رنگي ندارد و اهميت خود را از دست داده‌ايم. مي‌خواهم بروم بلاد كفر كه از اين هنر بي‌بهره‌اند و در آن‌جا هنرمندي كنم و پول در بياورم.

خبرنگار: نمی‌ترسی در بلاد کفر ایمانت از دست برود؟

آفتاب پرست: بابا، ایمانم کجا بود؛ اگر ایمان داشتم آفتاب‌پرست نمی‌شدم.

خبرنگار: پس آن همه ادعا چی بود!؟

آفتاب‌پرست: سربازی رفته‌ای؟

خبرنگار: بله.

آفتاب‌پرست: تاکتیک استتار را یادته؟

خبرنگار: آره

آفتاب پرست: پس تمامش کن.

خبرنگار: اي گربه‌ي ملوس! تو که میومیو می‌کنی برامون، تو که موشا رو می‌گیری به جامون، می‌خوای بذاری بری!؟ این‌جا غرق در موش است؛ این‌جا بمان و براي خودت حال كن و موش نوش کن.

گربه: موش‌هاي خرم‌آباد به دلیل مدیریت خوب شهری، از ما هم گنده‌تر شده‌اند. لذا ما دیگر حتا آزارمان به موش هم نمي‌رسد. اما مردم موش‌ها را نمی‌بینند و ما را که جلو چشم هستیم مقصر مشکلات بهداشتی شهرشان می‌دانند. اگر به جرم آلوده کردن شهر، به جای موش‌ها  به زندان بیفتیم، كسي وكالت‌مان را قبول نمي‌كند. اما شنيده‌ام در ممالكِ فرنگ، گربه‌ها را گرامي مي‌دارند. گربه‌ها به جای به موش‌ها به زندان نمی‌افتند، اگر هم گربه‌ای زندان شود، برایش وکیل می‌گیرند. در آن‌جا، وكيل‌ها به خاطرِ شغل‌شان، آب خنک نمی‌خورند.

*

خبرنگار: لاكي جان! شما كه تا حالا چندصد سال عمر كرده‌اي و فراز و نشيب فراوان ديده‌اي؛ خودت مي‌داني كه اوضاع هميشه اين‌جوري نمي‌ماند، ترامپ دارد می‌بازد، ممكن است وضعیت‌مان بهتر شود. چرا مي‌خواهي مهاجرت كني؟

لاك‌پشتِ پير: ما لاك‌پشت‌ها به سنِ زياد و تلاش تا پايان عمرمان مشهوريم. ما به‌طورِ سنتي، ركورد دارِ عدم بازنشستگی هستيم. اخيراً پزشک‌ها به من گفته‌اند تا چند سال دیگر عمرت تمام می‌شود. برخي از مسئولان در حالِ شكستنِ ركوردِ ما هستند و حالا حالاها هم خيال بازنشستگي نداريد. بنا بر اين، من مي‌خواهم بروم در جايي بميرم كه ركوردم حفظ شود.

*

خبرنگار: جناب شيرِ ژيان! شما كه سلطان جنگل هستيد و اين همه عظمت و هيبت داريد. شما چرا مي‌خواهيد اين‌جا را ترك بفرمایید؟

سلطان جنگل: از وقتي كه اجدادم به ياد دارند حتا از زمان شيرِ زردِ ايراني، در اين‌جا هميشه شيرها یا در قفس بوده‌اند یا در خطر بوده‌اند. نگرانم می‌خوام برم.

خبرنگار: جناب شیر! شما که به شجاعت و قوی بودن معروف هستید، از شما بعید است بترسید.

سلطان جنگل: من از قفس نمی‌ترسم. از این می‌ترسم که شایعه کنند که من به صورت پنهانی با روباهه ازدواج کرده‌ام، با گرگه سر و سری دارم، برای میمونه خبرچینی می‌کنم.

*

خبرنگار: خرگوش كوچولو! تو كه خيلي باهوش هستي، آویشن و دمنوش هستی، تو چرا می‌خوای بذاری بری!؟

خرگوش كوچولو: اتفاقاً به همین دلیل از این‌جا می روم. اين‌جا کسی براي هوش و دانش، تره هم خرد نمی‌کند. مي‌روم آن طرفِ آب، شايد استعدادم شكوفا شوم.

*

خبرنگار: سلام جناب خوک!

کفتار: من خوک نیستم؛ کفتارم.

خبرنگار: آه ببخشید جناب کفتار! قیافه‌تان که مثل کفتاره، ولی ماشاالله از بس گنده و چاق و چله‌ای که فکر کردم شاید خوک باشی!

کفتار: نه خیر؛ کفتارم. از بس روزی حلال وارد شکمم شده که شبیه خوک شده‌ام!

خبرنگار: جناب کفتار! شما که تخصص‌تان آماده خوریه. از بس بخور بخور فرموده‌ای، شکم مبارک دارد می‌ترکد. چه جایی بهتر از این‌جاست، چرا می‌خواهی بروی!؟

کفتار: می‌خوام برم کانادا، یه کانادا روش بخورم، هضمش کنم.

خبرنگار: بهتر نیست، بری رومانی؟

کفتار: نه، آن‌جا گرگ داره.

*

خبرنگار: خانم کلاغه! تو که قارقار می‌کنی، همه را خبردار می‌کنی، می‌خوای بذاری بری!؟

خانم کلاغه: ..... سکوت ......

خبرنگار: من خبرنگارم، از من نترس، بگو چی شده، چرای می‌خوای بری؟

خانم کلاغه: حلقه دور گلوم ببین، نمی‌ذاره قار بکشم، خبرها را جار بکشم، بمونم این‌جا چه‌کار کنم.

خبرنگار: تو اگر بروی، چه کسی مردم دهکده را از خبرهای پشت آن کوه بلند خبردار کنه، چه کسی قارقار کنه، خفتگان ظهر جمعه را بیدار کنه. بمان نرو.

کلاغه به سمت دهکده پرواز می‌کند... قارقار قارقار! آهای آهای خبردار! قارقارقار...

*

خبرنگار: چه عجب! جناب دايناسور شما هم مي‌خواهيد تشريف ببريد ان‌شاالله!؟ آره ديگه!؟ يعني ماشاءالله داريد برای همیشه مي‌رويد؟ سفر خوش؛ کاری نداری؟ خداحافظ.

دايناسور: نه خير؛ كجا از اين‌جا بهتره!؟

‌خبرنگار: پس چرا شما هم سوار قایق شده‌ای؟

دايناسور: مواظبم كه اين‌ها از رفتن پشيمان نشوند. در ضمن، اگر باز هم سوال كني، مي‌اندازمت آن داخل و تو را هم باهاشون مي‌فرستم.

*

خبرنگار: به‌ به! جناب خرِ عزيز! چه حُسنِ تصادفِ جالبي! پارسال دوست امسال آشنا. آشنای ده سال پیش! شما اين‌جا چه‌كار مي‌كنيد؛ مي‌خواهيد تشریف ببرید به سلامتی؟

آقا خره: گويا حالا آدم نشده‌اي؛ هنوز نمي‌داني كه من برايت شگون ندارم؟ یادت رفته؟ مرديكه، مگر تو خبرنگاري يا خرنگار!؟ باز هم اسم مرا مي‌آوري ها!؟ ها!؟ ها!؟

خبرنگار: من فقط يك سوال از شما پرسيدم؛ ما خدمت‌تان ارادت داريم...

آقا خره: وايسا كه آمدم؛ ارادت و زهر مار مرديكه‌ي خرنگار...

خبرنگار: الفرار.....................

 

 

 

 

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

سایت‌های مفید

سیمره در شبکه های اجتماعی

گستره‌ی توزیع

غرب و جنوب کشور

ایلام، کرمانشاه، کردستان، لرستان، خوزستان و همدان. همواره‌ی روزگار با سیمره جاری باشید!

سامانه‏‏‏‏‏‏ ی پیام کوتاه سیمره, منتظر پیشنهادها و انتقادات شما هستیم.
30009900998293

درباره سیمره

هفته‌نامه‌ی فرهنگی، اجتماعی، ورزشی

سال چهارهم

نشانی: لرستان، خرم‌آباد، خیابان شریعتی، روبه‌روی راهنمایی و رانندگی، اول زیرگذر شقایق

تلفکس: 06633407004