شما اینجا هستید: خانهفرهنگآه ازاین «روزهای ابری»

آه ازاین «روزهای ابری»

پنج شنبه, 11 آبان 1396 ساعت 10:04 شناسه خبر: 3005 برای نظر دادن اولین باش!
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
seymare seymare

سیمره-  ماشاالله پورپرویز: «مرگ را نمی‌توانستم باورکنم. ننه چطورممکن بود بمیرد؟ پس چه کسی رخت مردم را می‌شست؟ پس کی برای مردم، کلاش، می‌چید؟ هروقت ما شیطانی می‌کردیم کی میان ران‌هایمان را باچنگول کبود می‌کرد؟ چه کسی به بابا التماس می‌کرد که برای عیدمان جفتی جوراب بخرد؟ چطورممکن بود ننه بمیرد؟

او می‌بایستی زنده باشد تا ظرف بشوید، جارو بکند، عذرا را شیر بدهد و بغض و دردش را بروز ندهد و روی جگرش بریزد. دست‌های یخ‌زده و قاچ‌قاچ خودش و ما را هرشب وازلین بمالد و برایمان قصه بگوید. ننه خوب بود. همیشه دستاش بوی صابون می‌داد، بوی پول خورده و قاچ‌قاچ بود و دردناک....» قسمتی ازداستان، آبشوران، اثرماندگارعلی‌اشرف درویشیان
دریغا و دردا!! چه کسی باورش می‌شود که بزرگ‌مرد عرصه‌ی کار و پیکار و هم‌بستگی، بزرگ مرد قلم و تعهد، عشق و معرفت و نجابت و پاکی، آرام و بی‌سر و صدا و به همین سادگی «از این ولایت» برای همیشه رخت بربست؟ دردا و حسرتا برای کسی که: مزرعه‌های سرسبز و معطر شالیزارهای شمال و جنگل‌های انبوه آن‌ را دوست داشت. فردوسی و شاهنامه‌اش، رستم و سهراب و تهمینه و گردآفرید را دوست می‌داشت. همین‌طور شیراز را باحافظ و سعدی‌اش و کرمانشاه را با شاعر نامدارش ابوالقاسم لاهوتی و باغ‌ها و درختان آلوچه و انگورش و سیب و گلابی‌اش دوست می‌داشت، بیستون و شیرین و فرهادش را دوست می‌داشت. کرمانشاه زندگی‌اش بود اما لرستان را هم دوست داشت چون لاله واژگون‌هایش را دوست داشت. از همه مهم‌تر ایران را دوست داشت چون زادگاه محمدمصدق، خسروروزبه، گلسرخی و جزنی و سعیدسلطان‌پور است. این‌ها حرف‌های من نیست، سخن خود درویشیان است. او می‌گوید این‌ها جان باختگان راه آزادی‌اند. او می‌گفت ایران را دوست دارم چون خاستگاه «هنر» است. و من مقام‌های «سه‌گاه»، «چهارگاه»، «شور»، «دشتی» همایون و افشاری را در این سرزمین آموخته‌ام. او می‌گوید: شجریان و آوازش را دوست دارم تار، سه تار، تنبور، کمانچه و دف را دوست دارم چون هرکدام از این‌ها تکه‌هایی از پازل شخصیت مرا تشکیل داده‌اند و بدون هرکدام از این‌ها من بی‌هویتم!!
درویشیان می‌گوید: آبگوشت و کوفته و آش و ترید و شله‌زرد را دوست دارم چون همه ایرانی‌اند. بوی عطرگلاب قمصرکاشان، بوی چادرمادر بزرگ، جهان پهلوان تختی، صادق هدایت با «بوف کور»  و«داش آکل»اش را دوست دارم بزرگ علوی، جلال‌آل احمد، سیمین دانشور و امیرحسین آریان‌پور همه و همه بخشی از هویت من هستند. همه این تصنیف‌ها و شخصیت‌ها و... شخصیت مرا ساخته‌اند و من شده‌ام آن‌چه که امروز هستم. فرش کاشان، شله‌زرد اربعین، اشعارشاملو، شاعران و نویسندگان سرزمین دلیرپرورکردستان، یارمحمدخان کرمانشاهی، صفرخان قهرمانی، صمدبهرنگی همه و همه را دوست دارم. ایران را دوست دارم چون جایگاه ستارخان و باقرخان است چون جایگاه شعرحافظ و سعدی و فردوسی و شاملو و فروغ است.
درویشیان آخر سر می‌گوید «پایان» را هم دوست دارم چون به یاد وقتی می‌افتم که مشق‌هایم تمام می‌شد. شاد می‌شدم و می‌دانستم که دوران خستگی و رنج‌هایم به پایان رسیده.
اما مشق‌های درویشیان هیچ‌گاه به پایان نرسید و این نویسنده‌ی بزرگ هنگام مرگ بیش از یک‌صدوپنجاه اثر از خود به جاگذاشت «بیستون»، «آبشوران»، «فصل نان» همراه آهنگ‌های بابام،، گل طلا و کلاش قرمز«ابرسیاه هزارچشم» «روزنامه‌ی دیواری»، «مدرسه ما» ،«رنگینه»، «افسانه‌ها» و «متل‌های کردی»، «سال‌های ابری» در دو جلد و«فرهنگ و افسانه‌های مردم ایران» باهمکاری رضا خندان در بیست جلد تنها بخشی از میراث گران‌بهای اوست.
درویشیان را اگرچه می‌توان جزو نویسندگان پیش‌کسوت به حساب آورد ولی خود او اذعان داردکه پیش‌کسوت او «صمدبهرنگی» است. و خود «صمد» پیش‌کسوتش «باغچه‌بان» بوده و سال‌ها پیش از او در دورافتاده‌ترین روستاهای آذربایجان در محروم‌ترین روستاها برای فقیرترین بچه‌ها معلمی کرده و شعر و قصه گفته است. بنابراین نه تنها درویشیان بلکه بسیاری از روشن‌فکران شعر او، نویسندگان با آرمان‌های صمدبهرنگی زندگی کردند. در دهه‌ی چهل مبارزه کردند. شعر سرودند و قصه نوشتند. کسانی چون خسروگلسرخی و فریدون تنکابنی هم باچنین آرمان‌هایی شعرسرودند.
درویشیان «آبشوران» را در دهه‌ی چهل و تحت روش و منش «صمدبهرنگی» نوشت و از همان‌جا به شهرت رسید. آبشوران قصه‌ی بچه‌های فقیر و فرودست محله‌ی آبشوران کرمانشاه است که نویسنده خود یکی از آن‌هاست. درویشیان در داستان‌های بعدی هیچ‌گاه از این مردم فقیر و طبقات تحتانی جامعه جدا نشد همان‌گونه که هیچ‌گاه از اندیشه‌های «چپ» و «حزب توده» جدا نشد.
درویشیان از یک خانواده کارگری و زحمتکش در محله‌ی «آبشوران» کرمانشاه به دنیا آمد و همراه بچه‌های ندار، فقیر و فرودست با کم‌ترین امکانات اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی، پرورش یافت و به شهرت و بالندگی رسید. قبل از انقلاب، در فاصله‌ی سال‌های ۵۰ تا۵۷ بارها دست‌گیر و به زندان افتاد. ممنوع‌القلم شد، از دانشگاه اخراج و از معلمی انفصال از خدمت گردید. بار آخرکه دست‌گیر شد، یازده سال حبس برایش بریدند و از سال۵۳ تا مقطع پیروزی انقلاب در زندان به سربرد. او پس از انقلاب به همراه سایر زندانیان سیاسی آزادشد.
درویشیان نویسنده و محققی رئال و عامه‌گرا بود. موضوع اصلی و اساسی داستان‌هایش پرداختن به زندگی مردم عادی به خصوص طبقات تحتانی و فرودست جامعه است. رئالیسمی که او دنبال می‌کند نوعی رئالیسم اجتماعی است که پرده‌ی پر زرق و برق و پرطنطنه نظام سلطنتی و سرمایه‌داری را کنار می‌زند و فقر نهفته در لایه‌های پنهان جامعه خصوصاً طبقات محروم را نمایان می‌سازد. او به شکلی سلیس و روان و به زبان مردم عادی محیط فقرزده شهر و دیار و روستاهایی که در آن‌جا معلمی کرده را به تصویر می‌کشد. شنیده‌ام که او هرگز اولین داستانش را منتشر نکرده و باز هم شنیده‌ام که هرچه در این داستان هست در مورد محله‌ی «دیزل‌آباد» کرمانشاه است. اگر این سخن درست باشد که درویشیان تحت تاثیرافسانه‌هایی که مادربزرگش برایش تعریف می‌کرده داستان‌نویسی را ازکودکی شروع کرده به جرئت می‌توانا دعا کرد که او بیش از شش ده از عمر پربارش بر ادبیات و داستان‌ها و افسانه‌های فولکلوریک ایران تاثیرگذار بوده و برغنای فرهنگی کشور افزوده اما سرانجام پس از یک دوره بیماری نسبتاً طولانی بدرود حیات گفت.
متاسفانه جامعه‌ی ما را عادت داده‌اند به نشناختن قهرمانان واقعی خود و نادیده انگاشتن ادیبان و فرهیختگان کشور. برایمان دیدن دربی استقلال و پرسپولیس مهم‌تر از مرگ یک شاعر و نویسنده و مدل ماشین عوض کردن مهران مدیری و علی دایی مهم‌تر ازمرگ یک شاعر و مدل لباس عوض کردن سحرقریشی مهم‌تر از مریض شدن و بستری شدن جمشیدمشایخی اما هستند کسانی که عین خود درویشیان در قصه‌ی «آبشوران» که مرگ ننه را باور نداشت. هنوز مرگ او را باور ندارند، زیرا هنوز کارهای برزمین مانده‌ی زیادی هست که کسی از پس آن‌ها برنمی‌آید.
«چطور ممکن است که او بمیرد» او می‌بایستی زنده بماند تا برای عید بچه‌ها جفتی جوراب تهیه کند. او می‌بایستی زنده بماند تاهزاران «عذرا» را شیر بدهد و بغض و درد خود را روی جگرش بریزد. او می‌بایست که زنده بماند تا هرشب دستان یخ‌‌زده‌ و قاچ قاچ هزاران کودک فقیر و گرسنه را وازلین بمالد. او می‌بایست که زنده بماند و برایمان قصه بگوید، قصه‌های خوب. دردا و حسرتا که بعد از او چه کسی رخت‌های مردم را خواهد شست و چه کسی برای بچه‌های یتیم «کلاش» خواهدبافت. هنوز خیلی از کارها بی‌وجود او به سرانجام نمی‌رسد. یادش گرامی باد!

 

 

 

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

سایت‌های مفید

سیمره در شبکه های اجتماعی

گستره‌ی توزیع

غرب و جنوب کشور

ایلام، کرمانشاه، کردستان، لرستان، خوزستان و همدان. همواره‌ی روزگار با سیمره جاری باشید!

سامانه‏‏‏‏‏‏ ی پیام کوتاه سیمره, منتظر پیشنهادها و انتقادات شما هستیم.
30009900998293

درباره سیمره

هفته‌نامه‌ی فرهنگی، اجتماعی، ورزشی

سال دهم

نشانی: لرستان، خرم‌آباد، چهار راه بانک، کوچه‌ی شهید جلال سرباز