شما اینجا هستید: خانهفرهنگآن عید، آن بهارِ مستمرِّ در راه

آن عید، آن بهارِ مستمرِّ در راه

چهارشنبه, 15 فروردين 1397 ساعت 09:20 شناسه خبر: 3436 برای نظر دادن اولین باش!
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
seymare seymare

سیمره- عبدالرضا فریدزاده: * ... آن سال نیمی از سی شب اجرای نمایش‌مان در اسفند بود و باقی در فروردین و پس از تعطیلات نوروز ...


* وسط دهه‌ی شصت که به شهرستان رفته بودم، شرایط، تا سال‌ها ماندگارم کرده بودند و حالا در پایان دهه‌ی هفتاد، کارگردانی برای ایفای یک نقش محوری و خاص که نیازمند به برخی شگردها بود که من با آن‌ها آشنایی داشتم در نمایشش که بنا بود در مجموعه‌ی تئاتر شهر اجرا شود، دعوتم کرده بود.
 *رفت‌وآمد و اتراق در غریبی طی چندماه تمرین و اجرا دشوار بود اما «عشق» را به عنوان راه‌حل هر مشکلی به نسل من آموخته بودند.
 * در تعطیلی نوروزی که آن سال به سوگواری‌های محرّم افتاده بود، دیگ بزرگ مسی‌مان، وقتی به منزل همسایه که آن را برای نذری خود امانت خواسته بود می‌بردمش، روی پایم افتاد.
* هوا خوش بود، و درد پایم که آرام شد به دشت و صحرا زدم تا بنگرم نشانی از قامت رعنای دوست. ضمن گلگشت، همان پا دوباره درد گرفت. کفش را درآوردم و دیدم دو انگشتم ورم کرده‌اند(نشان شکستگی)؛ و چهار روز بعد اجراهای باقی‌مانده شروع می‌شدند؛ واویلا!
* توانستم پزشک را گرچه نگران عواقب بود و چند بار تکرار کرد:«مسئولیتش با خودت!»، قانع کنم به جای گچ گرفتن، «آتل‌بندی» کند دو انگشت شکسته را. پزشک با مشورت همکارانش ترفندهایی به کار بست که بتوانم با انجام و رعایت مواردی، و البته با تحمل درد ناگزیر، بازی نقش را ادامه دهم.
* آموزه‌ی بس جدّیِ اساتیدم را که همواره به هنرجوها و بازیگرانم به شوخی متذکر می‌‌شدم (و آنان می‌دانستند شوخی‌هایم جدّی‌ترین حرف‌های‌ منند) مرتباً به یاد می‌آوردم که:«بازیگر بی‌اجازه‌ی کارگردانش حق مردن نداره»؛ روایت طنزی هم برایش ساخته بودم که «اَلمَوتُ البازیگر بَعدَالاجرا!!!»؛ و از این یادآوری‌ها شرمنده می‌شدم و خود را سرزنش می‌کردم که در زمان اجرا از خود مراقبت نکرده‌ام.
* اجراها را با تکنیک‌های تمرکزی و رعایت دستورات پزشک، و با توجه به هرآن‌چه از آناتومی و عضلات و اعصاب می‌دانستم، با دشواری اما موفقیت‌آمیز به پایان بردم. شب آخر اجرا که فردایش به شهرستان بازمی‌گشتم مهمان کارگردان بودم و در منزلش خوابیدم. صبح فردا وقتی که پنهانی با دقت انگشتان آتل‌بندی شده را با پوشش محافظی که توصیه‌ی پزشک بود پوشانده و جوراب رویش می‌کشیدم، کارگردان دفعتاً وضع پایم را دید... توضیح دروغکیِ همراه با غافل‌گیریم مرا لو داد؛ او گیر داد تا اصل ماجرا را گفتم و ازش پوزش خواستم... هم عصبانی بود از پنهان‌کاریم، هم خوشحال از تعطیل نشدن اجرایش، هم قدردان از این که رنج را تحمل کرده و بازی را خراب نکرده‌ام و هم مضطرب که در اثر فشارها، آسیب پایم جدّی‌تر از اوّلش نشده باشد؛ آخرش هم با خنده‌ی غم‌انگیزتر از گریه در آغوشم کشید و تشکر کرد.
* همین حالا هم، هنگام دیدن فیلم اجرا، حتا با دقت زیاد، تأثیر شکستگی بر حرکاتم به چشم نمی‌آید و با تماشای آن به معجزه‌‌ی عشق تعظیم می‌کنم. اساتیدی که این آموزه‌ی «عشق به هنر» یادگارشان است اهل و آلوده‌ی مادیات و رانت و روابط و چه و چه‌ها نبودند و ما را هم از آلودگی به این موارد منع می‌کردند. قبول مسئولیت در قبال هنر، رنج بردن برای درک هرچه بیش‌تر آن ضمن کوششِ تا حد توان برای ارتقایش، پالایش خویش و خودسازی، کنش و منش و بینش والا، و دوست داشتن دیگران و احترام به هم‌دیگر را گام‌های نخست یک «آدمِ هنری» می‌دانستند (یا در یک کلام زیست متعالی را) که با معیارهایی چنین، تلاشی چون تلاش من در آن اجراها، جز قدم‌های «تاتی- تاتیِ» پیش از شروع گام‌های نخست به شمار نمی‌آیند و با سرفرازی می‌گویم که حتّا گاه از هنرجوهای نوجوان خودم فداکاری‌هایی در عمر هنریم دیده‌ام که آن تلاش در برابرش هیچ است، ضمن آن که هنوز هم شرمندگیش برایم باقی‌ است که چرا به هنگام «استندبای» بودنم برای آن اجراها، در برابر اتفاقات و آسیب‌های احتمالی، از خود مراقبت کافی نکرده و احساس مسئولیت لازم را در این رابطه نداشته‌ام.
** در این ایّام نوروزی با یادآوری این خاطره و ناچیز دیدنش در برابر احساس مسئولیت و عشقی که از دیگر هنرمندان حقیقی دیده یا شنیده‌ام، با خود می‌اندیشم که آیا عید واقعی یک هنرمند، آن‌گاه نیست که ببیند خود و همکارانش به معیارهای اشاره شده وقوف یافته، و آن‌ها را با همه‌ی وجود، عاشقانه و مسئولانه رعایت می‌کنند؟ آیا هنر، در بهاری که از جان و اندیشه‌ی ارجمند چنین هنرمندانی، هر لحظه و ساعت در حال زایش و رویش مستمر و مداوم باشد، خرّم و پرنشاط و فرخنده نخواهد بود؟
این‌گونه عاشقان مسئولیت‌شناس، بهره‌مند از کنش و منش و بینش وسیع و پاک و والا را در کنار و اطراف خود بشناسیم و ارج نهیم و به هر نسل هنری، پیگیری راه و روش آنان را بیاموزیم و آن ارجمندان را بدین گونه تکثیر کنیم؛ آن‌گاه است که عید و بهار هنر و هنرمندان منحصر به ایّامی معدود نخواهد شد، و هر روزشان نوروزی و هر نوروزشان توأم با بهروزی و پیروزی خواهد بود.
* امّا رسیدن به این نقطه، بیش از هر چیز مستلزم آن است که ابتدا خود، منتقد خویش باشیم و از کوچک‌ترین کردار و اخلاقیات شخصی خود تا شیوه‌ها و تکنیک‌های اثر هنریمان را خود مورد دقت و بررسی قرار دهیم و عیوب موجود را برطرف کنیم، نه آن که باری به هر جهت زندگی و کار هنری بکنیم و برای پیش‌برد کارمان به سخیف‌ترین شیوه‌ها متوسل شده و در روابط کاری و اجتماعی‌مان نیز تا گردن در لجن روابط و مناسبات غلط و ضدّفرهنگی فرو رویم به‌گونه‌ای که هنرمندان حقیقی و توانایمان از ما و شهرمان گریزان و راهی غربت شوند و توان و زمان و اندیشه‌شان را جای دیگر هزینه کنند و نه برای شهر خود و آینده‌ی فرهنگی و هنریش؛ ...  وقتی اهل هنر جماعت تاب نقد نداشته و ضرورت قطعی آن را درک نکرده باشند، انتظار آن بهار هنری که به آن اشاره رفت، واقع بینانه نمی‌نماید؛ اما چنین کسانی باید بفهمند که آن بهار محتوم است و سرانجام خواهد آمد، چون هنرمند واقعی هم در جامعه وجود دارد (چنان که گفتم در مواردی کردار و ادراک هنری را حتا از هنرجویان نوجوانم آموخته‌ام، چه رسد به هنرمندان حقیقی مجرّب که در تدارک استقبال از بهار هنری، و فراهم آوردن زمینه‌های آمدنش هستند) و روزی که آن بهار برسد «کوله‌ی پر از هیچِ خزان پروران را بر کولشان خواهد نهاد»...
نگرانم! بسیار نگرانم! چرا که با وجود این درجه‌ی نازل از ادراک هنری، و با چنین خصائل زشت و این‌گونه کژی‌ها، قطعاً آن‌گاه که«بهار هنری» به میمنت و فرخندگی از راه برسد، طیفی از «اهل هنری شهر من (و نه «هنرمندان»ش، چنان که خیلی‌ها می‌توانند اهل یک محلّه باشند، امّا «هم محل» بودن شرایطی دارد و همه‌ی اهالی محلّه، هم محل نیستند مگر که آن شرایط را دارا باشند) جزء «بهاریون» نخواهند بود، خزانی و خزان پرور و «سَموم خزانی» خواهند بود. واقعاً و با تمام دل برای آن طیف دعا می‌کنم که خداوند قادر به مبارکی این عید و نوروز فرخنده به‌اشان ترحّم بفرماید، رویشان را از سمت «بیراهه» به سوی «راه برگرداند، هدایتشان کند تا مسیر عوض کنند و «بهاری» شوند، و فردای روزگار، به فرمایش استاد من جناب دکتر «نصری» که هرکجا هست خدایش به سلامت دارد، در بیوگرافی یکایک‌شان نوشته نشود:«وی فردی بود عاشق هنر، امّا آن را نمی فهمید.»!!!
* ایّام معدود عید نوروز بر همه‌ی همکاران و همراهان حقیقی هنری مبارک باد، و آن عید و بهار بس خرّم و جاری و مستمر که به همّت و یمن وجود عزیز عاشقان مورد اشاره، و تکثیر شده‌هاشان، در راه است، مبارک‌تر.
* هنر چنین بهاری، پیوندی ناگسستنی با مردم و جامعه و جهان خواهد داشت و همه‌ی همّ و غمش مردم و انسان‌ها و دغدغه‌های جامعه و افرادش خواهد بود، و با مردم تعاملی مستقیم و تنگاتنگ خواهد داشت، و میانشان رابطه‌ای از جنس دوست داشتن برقرار خواهد بود، و تنها در این صورت است که هنر ما«به‌ویژه تئاترمان» با «بحران مخاطب» مواجه نخواهد بود، و نفس از نفس مردم، مردم واقعی، خواهد گرفت یعنی بهترین و خالص‌ترین و پاک‌ترین هوا برای تنفس.
نوروز بر همه‌ی مردم ایران بس عزیزمان مبارک باد، و یکی از برکت‌هایش فراهم آمدن زمینه‌های رشد و تعالی و گسترش«هنر بهاری» که از آن دم زدیم:«هنر مردمیِ» اندیشمندِ فارغ از هرگونه مانع و رادع و باید و شایدهای بی‌جا. ایدون باد.

 

 

 

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

سایت‌های مفید

سیمره در شبکه های اجتماعی

گستره‌ی توزیع

غرب و جنوب کشور

ایلام، کرمانشاه، کردستان، لرستان، خوزستان و همدان. همواره‌ی روزگار با سیمره جاری باشید!

سامانه‏‏‏‏‏‏ ی پیام کوتاه سیمره, منتظر پیشنهادها و انتقادات شما هستیم.
30009900998293

درباره سیمره

هفته‌نامه‌ی فرهنگی، اجتماعی، ورزشی

سال چهارهم

نشانی: لرستان، خرم‌آباد، خیابان شریعتی، روبه‌روی راهنمایی و رانندگی، اول زیرگذر شقایق

تلفکس: 06633407004