شما اینجا هستید: خانهفرهنگماه مهر، ماه یادها و خاطره‌ها

ماه مهر، ماه یادها و خاطره‌ها

شنبه, 06 مهر 1398 ساعت 12:27 شناسه خبر: 4620 برای نظر دادن اولین باش!
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
زمان شهاوند زمان شهاوند

سیمره/ زمان شهاوند: آموزگارم بهمن بیگی، مدیرکلی که از پشت میزنشینی بیزار بود. در مهرماه پاییز 54 در دانش‌سرای عشایری شیراز شاگرد مکتبش گردیدم، در روند این پیوند به علاقه وافر او را در خانه‌ی سراسر عشایریش در قصر دشت شیراز فارس دیدار کردم. معرفت کلامی او سراسر وجودم را احاطه و نفس عمل وی بر جانم سیطره یافت. حال و هوای آن روزها مرا بر آن داشت تا در لابه‌لای برگ برگ حرف‌های کاغذی کتاب‌هایش «اگر قره قاج نبود، به اجاقت قسم و بخارای من ایل من» کنکاشی کنم، گاهی، یادی دلم لک می‌زند برای همان کلمات قصاری که در این نوشتارها به قلم آمده است.

شبدر عطرآگین اطراف ده، ماستی که بهاره با چاقو می‌برد، یک لقمه نان تیری از تژگاه کتایون، اسب سرکش مشهدی مراد، ساز رضاقلی و چوگان بازی سهراب در کنار رود کر. آموزگارم بهمن بیگی هستش مگر نه؟ لابه‌لای همان الفباء. بنویس دختر ایل،  پسر ایل.آ.ب.پ.ت راستی به «ب» که رسیدی یادت باشد ب مثل بهمن بیگی. سال‌ها بود که بابا آب داد، بابا نان داد، اما این بار بابا علم داد، محمدبهمن بیگی پدر آموزش عشایر خواست، توانست و رسید، او فرزند یک خانواده از طایفه‌ی عمله ایل قشقایی، پس از دو فرزند از دست رفته خانواده در 26 بهمن 1298 در منطقه چاه کاظم در چند فرسنگی جنوب فیروزآباد فارس در زیرسیاه چادری چشم به جهان گشود. خانواده او بی‌نام و نشان نبود، پدرش محمودخان از بزرگان تیره بهمن بیگلو بود که به‌دلیل شرکت در شورش عشایری سال‌های 1307و 1308 مقصر شناخته و به همراه 20 تن دیگر از سران عشایر قشقایی تبعید شد. او در دامن مادرش که زنی ایلی بود روزگار را در انتظار بازگشت پدر سپری می‌کرد. مادرش اهل سیاست نبود و اصلاً سواد نداشت اما او هم به جرم پختن نان و غذا برای یاغیان به زعم حکومت وقت به دنبال پدر اسیر و آواره شدند. در یکی از روزهای اولین ماه تابستان پیش از آن‌که از خواب بیدار شوند در محاصره‌ی نفوذی‌های خود فروخته‌ی خودی و سربازهای بی‌رحم قرار گرفتند و به شکل وحشتناکی غارت و سپس تبعید شدند. آموزگارم بهمن بیگی نشان تعلیم 11 هزار آموزگار و بیش از 500 هزار کودک از تبار ترک، کرد، لر، عرب، بلوچ - ترکمن را در سینه خود دارد. او که در زیر سیاه چادری به سبک قدیم نزد منشی خانواده میرزا جواد پایه ی خواندن و نوشتن را فرا گرفته بود، عشق و اشکش همیشه عشایر بود و ایل و تبار. سرنوشت این آموزگار بزرگ آن‌چنان رقم خورده بود که در سخت ترین ناملایمات زندگی و در تبعید کلاس‌های درس را یکی پس از دیگری به سرعت و جهشی طی کند و پا به دانشگاه و آموزش عالیه بگذارد. این مرد بزرگ می‌توانست در یکی از ادارات استخدام شود و به باب زمان و مکان به نان و نوایی برسد اما زرق و برق دم و دستگاه‌ها هرگز او را از یاد ایل و عشایر جدا نکرد. او هر بار در فکر و خیال خود داشت که من باید بتوانم بچه‌های بی‌سواد ایل را که در حال کوچند و همواره به‌خاطر امنیت خانواده و دام‌هایشان با یاغیان درگیرند آن‌ها را با سواد کنم تا همه با مهربانی و محبت و تعلیم و تربیت زندگی خوبی داشته باشند. توجیه او این بود که هر حکومتی هر قدر هم عادل باشد نمی‌تواند گروهی آدم مسلح زبردست که گاهی هم به یاغی‌گری گرایش پیدا می‌کنند را تحمل کند دیده بود که چه ظلم‌هایی به قشر بی‌سواد می شود رنج برد و گفت باید چاره‌ای اندیشید و بهترین گزینه به نظر او تعلیم و تربیت بود خواست و توانست و رسید و گفت و نوشت «بخارای من ایل من». تهران را رها و به سوی ایل شتافت. تا آن زمان دولت‌ها نقشی در نشاندن قلم به دست کودکان عشایر نداشتند و اگر کوشش‌هایی صورت پذیرفته بود به‌دلیل این‌که این تلاش‌ها با وضعیت جامعه ایلی و عشایری هم‌خوانی نداشت موثر واقع نشد چون بهترین ساختمان‌ها و وسایل هم نمی‌تواند جوابگوی درس و مشق بچه‌های پا برهنه در حال کوچ عشایر باشد. باید مدل آموزش را برای تعلیم فرزند عشایر عوض کرد. آموزش سیار و اولین پیام تاریخی بهمن بیگی در افتتاح اولین مدرسه عشایری در ایران:

«اشک بیش از آب چهره پدران و مادران ما را شسته است و خون بیش از شربت به کام نیاکان، کسان، خویشان و عزیزان ما فرو ریخته است. گرسنگی یار دیرین و وفادار ما بوده است و برهنگی در کنار گرسنگی یک دم نسل‌های ما را ترک نگفته است... من از کتاب‌های دبستانی، هر جا که مزین و آراسته به تصاویر میوه، شیرینی و ماکولات است و از خواص اغذیه متنوع سخن می‌گوید خجالت می کشم.... فقط با تاریخ کهن نمی توان غرور را نگاه داشت. بین غرور و سیری و حقارت و گرسنگی ارتباط منطقی و اجتناب‌ناپذیر موجود است.... ما را به غارتگری رسوا کرده اند در حالی که از ما غارت‌زده‌تر کسی نیست.

چاره چیست؟ آیا بنشینیم تا غبار مرگ بر چهره‌هایمان بنشیند؟ ساکت باشیم تا نیستی بر سرمان سایه بیفکند؟ تسلیم شویم تا سریع تر در سراشیب انحطاط سقوط کنیم؟ شکی ندارم که شما همه با من شریک و موافقید که باید به پا ایستاد و قیام کرد. تاریخ نشان داده است که گرسنگی ما در بسیاری از قیام‌های روی زمین بوده است.

تاریخ ما نیز در جنوب ایران نشان می‌دهد که این محرک بزرگ بارها میل به قیام را در میان اقوام و قبایل ما آفریده و بوجود آورده است. لیکن ما به سبب بی‌سوادی هیچ‌گاه از قیام‌های خود سودی نبرده‌ایم و سودها را دو دستی تقدیم کسانی کرده‌ایم که در غارت ما سهیم بوده‌اند.

کلید مشکلات ما در لابه‌لای الفبا خفته است و من اینک شما را به یک قیام جدید دعوت می‌کنم. پس از سال‌‌ها سیر و سیاحت، غور و مطالعه، دلسوزی و دردمندی به این نتیجه رسیده‌ام و شما را به یک قیام مقدس دعوت می‌کنم. قیام برای باسواد کردن مردم ایلات.

من به نام این مردم، با این چشم های پر فروغ، پوست‌های پر چروک، لباس‌های ژنده، شکم‌های گرسنه، با این لب‌های بی‌خنده و دل‌های پر خون، به نام این مردم به نام کتیرازن‌ها، چوپان‌ها، مهترها، کنگرزن‌ها، دروگرها، هیزم‌شکن‌ها، نی زن‌ها، فعله‌ها، بی‌کارها و ولگردها از شما می‌خواهم که به پا خیزید و روز و شب و گاه و بی‌گاه درس بدهید، درس بخوانید، درس بدهید، درس بخوانید...»

 

راه‌اندازی مدرسه عشایری کار آسانی بود. ساختمانی نمی‌خواست، زیر درختان، چادرهای ارزان قیمت کرباسی سفید گنبدی شکل، سنگ چین‌‌ها، اتاقک‌های کاه‌گلی به همراه گچ سفید، تخته‌ی سیاه، زیلوی قرمز، چراغ هازاک، نقشه و قوطی کوچک فلزی آزمایشگاه، کتاب و دفتری بی کیف، مداد و معلمی با حقوق کم. او برنامه‌هایی را که به درد بچه‌ی عشایر نمی‌خورد را حذف کرد به جوانانی که در کار خانواده و کوچ شرکتی داشتند اجازه غیبت می‌داد تا سر فرصت عقب ماندگی‌های درسی را جبران کنند. کلاس‌های درس زمان خاصی نداشتند شبانه‌روز در تمام ساعات می‌توانستند دایر باشند. در راس این روش تعلیم و تربیت مدیر کلی قرار گرفته بود که پیاده و سواره گستره‌ی جغرافیای طبیعی ایران را برای رسیدن به مقصود طی کردند و  از پشت میز نشینی بیزار بود با معدود کارمند و دفتر داری که در یک اداره محقر در شیراز داشت کار سازماندهی را ترتیب می‌دادند. اصلاً دم و دستگاهی و دفتر و دستکی نداشت. خواست و توانست و رسید به جایی که دانش‌سرای عشایری را در سال 1336 راه‌اندازی کند و خود در هفته‌ چندین بار به این مرکز آموزشی سرکشی می کرد و صبح‌ها امور اداری را انجام می‌دادند و عصرها به شاگردان یعنی معلمان آینده عشایری درس می‌دادند. مدرسان این دانش‌سرا اکثراً از فرزندان عشایر بودند که به مدارج عالیه رسیده بودند در اوایل و مدت‌ها بی مزد و مواجبی تدریس می‌کردند. او دریافته بود که کودکان عشایری را که در تیره‌ها و طوایف مختلف ایران در آن جا جمع شده‌اند با گویش‌ها و لهجه‌‌های محلی خودشان به زبان می‌آیند، چطوری باید با زبان فارسی آشنا کرد با همکاری اساتید دانش‌سرا که به زبان فارسی مسلط بودند به تعلیم آنان مشغول شدند به خواندن و نوشتن و حساب کردن رکن چهارمی اضافه کردند به نام سخن گفتن با الفباء و گفت‌وگو با زبان فارسی که این عامل وحدت ایلات شد و آموزش ادامه پیدا کرد. یکی از مشکلاتی که در این وسط‌ها به وجود آمد ادامه تحصیل دانش‌آموزان بی‌بضاعت عشایر در شهر بود، جایی یا غذایی برای ماندن در آن‌جا نداشتند، در سال 1346 دبیرستان شبانه‌روزی عشایری با تامین این هدف راه‌اندازی شد. ماندن در زمان و مکان برای بهمن بیگی معنا نداشت، قانع نشد و در سال‌های بعد زنجیره‌ای کاملی از واحدهای آموزشی، خدماتی از جمله کتابخانه‌های سیار، سینما سیار و فروشگاه‌هایی را در عمق مناطق صعب‌العبور عشایر سامان داد. کار بهمن بیگی تمام شدنی نبود، او توانست مرکز آموزش فنی حرفه‌ای قالی‌بافی برای دختران و هنرستان صنعتی برای پسران عشایر را برای اولین بار تامین کند. اولین موسسه تربیت مامای عشایری و مرکز تربیت پزشک و دامپزشک را هم تشکیل دهد. محمدبهمن بیگی به آموزش بانوان مظلوم ایلی هم توجه ویژه‌ای داشت. او می‌دید که آنان ارث نمی‌برند، بارها مورد ضرب و شتم قرار می‌گیرند، اجازه طلاق ندارند و نمی‌توانستند به مدرسه بیایند. دیده بود که چه‌ها عروس زرین گیس بی‌سواد ایل در اثر عدم آشنایی و رعایت تغذیه‌ی صحیح در حین حاملگی به هنگام زایمان آل (یال) که همانا کم خونی و ضعف عمومی بدن است از هوش رفته و خود و فرزندش فوت نموده است، توانست اول در میان ایل خود تلاش کند تا دختران به کلاس بیایند و سواد یاد بگیرند. اصرارها، قهرها و آشتی‌ها سرانجام پس از ماه‌ها توانست دختران را به کلاس بکشاند. عده‌ای از آنان را به دانش‌سرا بفرستد تا معلم شوند. البته به این آسانی نبود اول دختر خودش را که آن موقع دیپلم داشت را برای تشویق دختران ایلی که بتوانند معلم شوند و به دانشگاه راه یابند به دانش‌سرای عشایری وارد کرد. ایشان از تنها زنش بی‌بی سکینه صاحب پنج دختر و دو پسر بودند که سه دختر در مشاغل دولتی که هم اکنون بازنشسته شده‌اند و یک دختر دیگر با یک تاجر زاده شیرازی ازدواج کرده و خجسته دختر دیگرش پزشک و مطب دارد. از دو پسر ایشان یکی در جوانی خاموش شد و دیگری اله وردیخان که پزشک است. سرگذشت این آموزگار بزرگ به جایی رسید که در سال 1352 موفق به کسب مدال بین‌المللی کروبس کایا ویژه سوادآموزی از سوی سازمان جهانی یونسکو شد و به عنوان بهترین آموزگار آن سال در سراسر جهان انتخاب شد. در روزهای آغاز انقلاب اسلامی وزیر آموزش و پرورش وقت ایشان را به حضور پذیرفتند و از آموزش عشایر سوالاتی مطرح کردند و بهمن بیگی پاسخ گفتند. در این وقت جوانی به نام سیدحسن موسوی به جای وی انتخاب کرده بودند که بهمن بیگی می‌گوید موسوی از معلمان سربلند عشایر بوده و انتخابی عالی است و من ماجرایش را تحت عنوان (بربال فرشته) در کتاب به اجاقت قسم آورده‌ام که می‌توانید، بخوانید. تا سال شصت و دو فعالیت موسوی هم به همان سبک ادامه داشت و پس از آن به دلایلی منحل و پرسنل و امکاناتش در اختیار ادارات آموزش و پرورش مناطق قرار گرفت. دریغ که به پایان راه نرسیده از میان رفت. طبع پرشور بهمن بیگی، نه شوق افتتاح اولین مدرسه عشایری در ایران و نه عشق مدال یونسکو اقناع کرد. همواره در تکاپوی چاره‌ای و تغییری بیش‌تر و بهتر به نفع عشایر و ایل و ایلیاتیان دیار پاک خود ایران بود اما دست روزگار به او فرصتی بیش‌تر نداد، بماند. درون‌مایه و برجستگی داستان شرح زندگی بهمن بیگی در آن‌جاست که با وجود زمینه‌های ترقی این واژه دو پهلوی کش‌دار یعنی دعوت دادگستری مرکز برای دادیاری یکی از شهرهای ساوه یا دزفول در سال 1322 و استخدام در بانک ملی تهران و اقامت در آمریکا هیچ‌کدام را نمی‌پذیرد او غوغایی در سر دارد، آرام نمی‌گیرد، بیماری ایل گریبانش را گرفته، اندیشه تعلیم تربیت اطفال ایل آسوده‌اش نمی گذارد، با انتخابی آگاهانه به مهد آرام و قرار باز می‌گردد، آن‌چه مسلم است این است که چیزی که ما را تا به حال در میان ناملایمات روزگار تضمین و زنده نگه داشته و در برابر زوال و از هم پاشیدگی نجات بخشیده همین فرهنگ‌ها و منش‌ها و تلاش‌های نیک بهمن بیگی و امثالهم بوده و هست. این چهره ماندگار در آستانه روز معلم مقارن ظهر روز شنبه 11 اردی‌بهشت 1389 دیده از جهان فرو بست، من هر ساله روز معلم را به یاد و نام آموزگارم بهمن بیگی گرامی می‌دارم.

*چاپ شده در سیمره 507(1 مهر1398)

 

 

 

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

سایت‌های مفید

سیمره در شبکه های اجتماعی

گستره‌ی توزیع

غرب و جنوب کشور

ایلام، کرمانشاه، کردستان، لرستان، خوزستان و همدان. همواره‌ی روزگار با سیمره جاری باشید!

سامانه‏‏‏‏‏‏ ی پیام کوتاه سیمره, منتظر پیشنهادها و انتقادات شما هستیم.
30009900998293

درباره سیمره

هفته‌نامه‌ی فرهنگی، اجتماعی، ورزشی

سال چهارهم

نشانی: لرستان، خرم‌آباد، خیابان شریعتی، روبه‌روی راهنمایی و رانندگی، اول زیرگذر شقایق

تلفکس: 06633407004