چاپ کردن این صفحه

خواب‌نوشتی برای نوروز مطلب ویژه

پنج شنبه, 07 فروردين 1399 ساعت 14:54 شناسه خبر: 5008 برای نظر دادن اولین باش!
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
عبدالرضا فریدزاده عبدالرضا فریدزاده سیمره

عبدالرضا فریدزاده/ سیمره: دو شبانه‌روز کوشیدم و ذهن یاری نکرد و دست به قلم نرفت. داغ‌ها و ماتم‌های سال، قفل‌هایی شده بودند بر خزانه‌ی واژه‌ها: سیل‌ها، زلزله‌ها، مصایب، فجایع و آخرین‌شان بلای عظیم «کرونا.»

 

سوّمین شب، دیدن تصاویر طلایه‌داران شجاع و فداکار مبارزه با بلا، پزشکان و پرستاران و کادرهای درمانی مراکز پزشکی، یادآور هم‌دلی‌ها و یاری‌ها و غم‌خواری‌های مردمان شدند در هر ماتم و فاجعه، و هر مصیبت و داغ. یاد هر هم‌دلی و یاری و غم‌خواری قفلی گشود از خزانه‌ی واژه‌ها. نیرو یافتم و انگیزه‌ی نوشتن گرفتم.  قلم برداشتم.

از چهارمین سطر به پنجمین عبور نکرده، خواب مرا درربود: سر بر دفتر و، دفتر بر میز ...

  می‌دویدم در جهان خواب. در حجم بی‌آغاز و انتهای ظلمتی غلیظ. چشمانم می‌دویدند، پرشتاب‌تر از من، به جست‌وجوی چیزی که نمی‌دانستم چیست. دیگر از نفس می‌افتادم که ناگاه دیدم آن‌چه را که چشمانم می‌جستند: درخششی در دوردست. تعبیر حقیقی روزنه‌ی امید، که مساحتش افزون و افزون‌تر شد آن‌قدر که رندی، عارفی، سرمستی بیرون شود از آن. و بیرون که شد در آستانه ماند و غزلی خواند به زمزمه‌ی دل‌بخش:

«یوسف گم‌گشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه‌ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غم‌دیده حالت به شود دل بد مکن

ای سر شوریده بازآیی به سامان غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر طرف چمن

چتر گل در سر کشی ای مرغ خوش‌خوان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت

عاقبت یک‌سان نماند حال دوران غم مخور»

حافظ؟! بی‌شک خودِ خودِ حافظ، که فاصله‌ی بعید را به سه گام طی کرد و اکنون رویارویم بود  که نفس حیات‌بخش پاکش حس می‌شد. لبخندی زد "شاه شمشاد ‌قدان خسرو شیرین‌دهنان". سبّابه بر میانه‌ی پیشانی‌ام فشرد. تصاویر تلخ ذهنی‌ام دگرگونی آغازیدند: مردمان صبورِ ساکتِ خمیده، سبک‌رو شدند. شانه‌های افتاده‌شان صاف، خطوط اندوه و دغدغه بر چهره‌هاشان تبدیل به خطوط شادمانی و امید، و پوشش معمولشان تازه و برازنده گردیدند. ریتم سنگین کردار و گفتارشان سرعت گرفت. از خود به در آمدند. در هم نگریستند. گفتند با هم و خندیدند. تنهایی معنا باخت و اطراف هریکشان را کسان و خانواده پرکردند. شبیه صحنه‌ی تئاتر، نور متمرکز هر لحظه بر گروهی از اینان تابید که میهمان بودند و پذیرایی می‌شدند و یا میزبان بودند و پذیرایی می‌کردند. بوسه برمی‌گرفتند از رخ یک‌دیگر و از هر بوسه گروه و انبوهی شکوفه‌ی رنگارنگ در فضا پراکنده می‌گشت. غوغای گفت‌وشنود و شادی و خنده. خافظ نبود و زمزمه‌اش بود. غزلش، غزلش که فلسفه‌ی هستی است، بود. سپس همگان زیر وسعت بی‌مرز آسمانِ لبریز ستاره بودند، که آتش‌بازی انبوه، نوربارانش کرد و لبریز درخشش‌هایی رنگین. به‌ناگاه هزاران هزار فانوس به شکل ماسک‌های بهداشتی، به نوای دلکش موسیقی شکوهمند سمفونیکِ طنین‌افکن در ابعاد فضا، در وسعت آسمان به رقص درآمدند، در زیباترین هماهنگی ممکن، و تا دورترینِ دوردست‌ها. مردمان ناگهان در سکوت بس سنگین فرو شدند و لحظاتی خیره ماندند در این صحنه‌ی غریب، با انگشتان حیرت و تاءمّل بر لب‌ها. آن‌گاه گویی که رمز این نشانه را همه با هم دریافته باشند، یک‌دیگر را در آغوش کشیدند و هریکشان از اشک‌های شوق شانه‌های دیگری را نمناک کردند. رساترین و زیباترین و اثرگذارترین صدا، انگار از ماورا، از هشت سوی زمین و زمان در گوش جان‌ها نشست:

«... و اینک زندگی ... موهبت بی‌همتا ...که بازگشته است ... "چه بسا انسان  کراهت دارد از چیزی، و خیر او در آن است" ... اینک "خیر" بازگشته، که بازش شناخته‌اید ... که قدر می‌دانید ... که ارج می‌گذاریدش ... اینک زندگی ... زندگی ... زندگی ... که مجال مهرورزی‌ها و خوبی‌هاست، و نه مهلتی برای بد کردن و کین ... اینک زندگی. ...»

اکنون هلهله‌ی مردمان بود و، شکوهِ شورشان که غرقه‌اش بودم. حافظ نبود و غزلش بود، با نوای آسمانی "شجریان بزرگ". 

حافظ نبود و، بود !

  اتّفاقی مشابهِ "دیزالو" سینمایی، ذهنم را از آن شکوه گذرانید و تماشاگر حیرانِ صحنه‌ای شکوهمندتر ساخت :

مردمان در تن‌پوش‌های سپید عدالت، در نظمی دل‌انگیز متشکل از دل‌پذیرترین اسلیمی‌ها، مستقر در وسعتی بی‌کران غرقه در زلالِ روشنایی. رویارویشان دستجاتی سرخ‌پوش، نشسته بر زانوان، سر به گریبان از شرم، فرو شده در سنگین‌ترین سکوت که سکوت پشیمانی‌ست. نظم چشمنواز اسلیمی‌ها جنبشی کرد و زنی از دل خود برون داد. یکّه‌زنی به قامت سرو، به زیبایی وقار، به جان‌نوازی فرهنگ، به استواری خِرَد.

یکّه‌زن خرامید و خرامید، دنباله‌ی رنگین دامانش، بس بلند، در پی او. یکّه‌زن در نزدیک‌ترین فاصله از سرخ‌پوشانِ شرمگین ایستاد. یکّه‌زن با صدایی پرشکوه و به شیرین‌ترین لحنِ بی‌همتا، رو به سرخ‌پوشان به سخن آمد :

«سر از گریبان‌ها بردارید. به سخن گوش بسپارید. سخنی که من می‌گویم و از آن

ِ همگان، از آنِ مردمان است. به سخن گوش بسپارید ای بخشودگانِ پشیمان از بد کردن. از جانب مردمان شما را می‌بخشم. و از جانبشان فراموش نخواهم کرد تا آنگاه که بد از جانتان سترده شود.»

مردمان، همسرا با هم‌دیگر:

"بادا که بد از میان برخیزد. بادا که انسان هم‌دل انسان باشد در شادی، و یاور انسان باشد در غم".

یکّه‌زن به سخن ادامه داد :

«در تنگ‌ترین مجال‌ها و، تیره‌ترین هنگام‌ها و هنگامه‌ها، در ذهن‌ها و قلب‌هاتان انسان به درستی معنا نشد، و این آسیب سخت‌ترین ضربات بود بر پیکر زندگی. زندگی را این آسیب به ناله درآورد. ناله را نشنیدید مگر آن هنگام که خود نیز زندگی‌هاتان در خطر افتاد. پس پشیمان شدید. و مردمان پشیمانی شما پذیرفتند جوان‌مردانه.»

مردمان همسرا با یک‌دیگر:

" بادا که بد از میان برخیزد. بادا که انسان هم‌دل انسان باشد در شادی، و یاور انسان باشد در غم"

یکّه‌زن به سخن ادامه داد هم‌چنان شکوهمندانه:

«سر از گریبان‌ها بردارید. برخیزید. تن‌پوش‌های سپید را، دیرگاهی‌ست که مردمان برای شمایان دوخته‌اند، برخیزید ای بخشودگان. برخیزید.»

سرخ‌پوشان سر برداشتند. چشم‌هاشان دیده می‌شد اکنون: نمناک. هماهنگ برخاستند، همسرا با هم‌دیگر:

«بر خوبی درود. نفرین بر بد. تفرین بر بدی. بر مردمان و گذشتشان درود. ما را بلای عظیم به ناچیزی خویش آگاهاند. غرور را و تکبّر را، غبار‌وار از روحمان فروتکاند. و همراه آن، بدی را و بد کردن را. از شما مردمانیم و، زندگی را به درستی معنا می‌کنیم از این پس. بر خوبی درود. بر مردمان درود. بر زندگی درود. بر عدل و هم‌دلی درود.»

همسرایی مردمان سپیدپوش و، سرخ‌پوشان پشیمان و، یکّه‌زن شکوهمند :

«بادا که بد از میان برخیزد. بادا که انسان همدل انسان باشد در شادی، و یاور انسان باشد در غم.»

و نمِ هر چشمِ سرخ‌پوشان پشیمان، قطره شد. هر قطره بر گونه‌ای فرو لغزید.  قطره‌ها بر خاک چکیدند و ریحان شدند. سنبل شدند. سوسن و سوری ...

حافظ نبود و، غزلش بود با نوای آسمانی استاد :

«...کلبه‌ی احزان شود روزی گلستان، غم مخور.»

حافظ نبود و، بود.

"دیزالو"ی دیگر در تصاویر ذهنی‌‌ام، که مرا به مسندگاهی برد بی‌مرز و منتها. مسندی در میانه‌اش. دورادورِ مسند، صف در صف مردمان سپیدپوش. بر سینه‌ی گروهی از سپیدپوشان - سرخ‌پوشانِ پیشین - خط‌نوشته‌ای بس زیبا، متنش همان همسرایی که شنیده بودم :

"باشد که بد از میان برخیزد. باشد که انسان هم‌دل انسان باشد در شادی، و یاور انسان باشد در غم".

این گروه، ملازمان یکّه‌زن شکوهنند بودند اکنون، و همراهان وی تا مسند. طنین خوشاهنگ ضرب زورخانه در هشت سمت زمین و زمان. توقّف ملازمان به تعظیم در دو سوی مسند. جلوس یکّه‌زن شکوهمند بر مسندِ "چو خورشید تابان میان هوا". غریو شادمانی از هر سوی، و گوهرافشانی مردمان بر مسندگاه و مسند و مسندنشین. ظهور "سَردَم" زورخانه در نقطه‌ی طلایی این صحنه‌ی شوکت‌مند. مرشدِ نشسته پشت ضرب زورخانه، پنجه بر ضرب افشاند. طنین ضربش تا اوج‌ترینِ اوج‌ها رسید و صدای خوشِ حماسیِ  مرشد در گوش ابدیّت نشست:

«به شادی بر او گوهر آفشاندند          

مر آن روز را روزِ نو خواندند.»

حافظ نبود و، غزلش در بیت فردوسی گنجیده بود. اقیانوسی در اقیانوسی موج می‌زد. باریک شدم در شمایل مرشد که چنان جان‌نواز می‌خواند. و دیدم که مرشد، همان استاد بود. حافظ نبود و، بود.

  از خواب برجستم. دفترم خیس بود و، روی و مویم خیس. هق می‌زدم. هق ... هق ... هق ... در فضای واقعی اتاقم، از تمام سورئالیسم آن خواب، نغمه‌ی بس خوش‌آهنگ و شادی‌بخش غزلی از حافظ باقی بود به صدای آسمانی استاد:« گل در بر و می در کف و معشوقه به کام است...»

نه، چیز دیگری هم بود: حسّ فشرده شدن سبّابه‌ی حافظ بر میانه‌ی پیشانی‌ام. برخاستم. جلوی آیینه رفتم. در آیینه جای سبّابه‌اش را دیدم. به وضوح تمام.

حافظ نبود، و غزلش بود که استاد خوش می‌خواند آن را، با دل‌انگیزترین حسّ شادمانه‌ی جهان:

«... سلطان جهانم به چنین روز غلام است.»

حافظ نبود و، بود. 

۱۵ اسفند ۹۸ تهران

 

چاپ شده در شماره‌ی 526 سیمره(398/12/26)