چاپ کردن این صفحه

درخت چنار

دوشنبه, 22 ارديبهشت 1399 ساعت 18:17 شناسه خبر: 5157 1 نظر
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
صبا محمودوند صبا محمودوند سیمره

صبا محمودوند/ سیمره:‌وقتی درِ کلاس را باز می‌کنم، صدای قیژ آن سکوتی را که بر کلاس سایه انداخته است، می‌شکند و به دنبالش پرده‌ای از آویزهای رنگی را می‌بینم، پرده را کنار می‌زنم؛ از لبخندهای دانش‌آموزان و انتهای نگاهشان مهربانی را می‌بینم که با هیجانی مضاعف مخلوط شده و در شرف ترکیدن است. این ترکیب هیجان‌انگیز درون آن‌ها یک آن می‌ترکد و در فضای کلاس پخش می‌شود؛

 

- روز معلم مبارک 

به دنبال گفتن این جمله همه بلند می‌شوند و دست می‌زنند و صدای سوت‌های آن‌ها در هوا پراکنده می‌شود. انتشار این ترکیب زیبا فضا را پر می‌کند و وقتی به من می‌رسد وجود من هم از آن پر می‌شود.

به سمت میز می‌‌روم و اشاره می‌کنم که بنشینند، کیفم را روی میز می‌گذارم و با لبخندی گشاده می‌گویم:

- از همه‌ی شما ممنونم، خیلی خوش‌حالم کردید.

صدایی تپل از ته کلاس به گوشم می‌رسد؛

- آقا معلم اجازه، حالا که خوش‌حال هستید، می‌شه امروز امتحان نگیرید و به جاش درس بدید؟

-چرا جوادی؟ من که از یک هفته‌ی قبل روز امتحان رو تعیین کرده بودم.

جوادی ایستاد و دستش را بالا برد، انگشت‌های کوتاه و تپلش را جمع کرد و انگشت سبابه‌اش از میان آنها سر درآورد ، وقتی حرف می‌زد لپ‌هایش می‌لرزیدند ؛

 -آقا آخه امروز معلم ریاضی هم میخواد امتحان بگیره و خیلی سخت بود برامون دو تا رو با هم بخونیم.

-یعنی چون شما درس‌های مختلفی دارید یکی رو باید فدای دیگری کنید؟ دانش‌آموز باید طوری برنامه‌ریزی کنه که همیشه همه‌ی درس‌هاش رو بخونه.

دانش‌آموز لاغری عینکش را که روی بینی‌اش سر خورده بود به طرف چشم‌هایش هل می‌دهد و سرش کج می‌کند و می‌گوید:

- آقا تو رو خدا امتحان نگیرید، فقط همین یه بار 

صدایی دیگر از آن طرف کلاس می‌گوید:

-اَی آقا، خواهش می‌کنم امتحان نگیرید.

و همین‌طور صداهای ملتمسانه با هم مخلوط می‌شوند و اوج می‌گیرند. با خودکار روی میز چند ضربه‌ی ممتد می‌زنم و می‌گویم:

-خیلی خب همین یه بار ، دیگه تکرار نشه ، حالا کتاب‌هاتون رو باز کنید تا درس جدید رو بدم، کتاب علوم را باز می‌کنم و سر میز می‌گذارم، اولین صفحه‌ی فصل پنج عکس یک درخت است و بالای آن بزرگ نوشته است فصل پنجم ، رو به بچه‌ها می‌کنم و می‌گویم:

-درباره‌ی درختان مخروط دار و بی‌مخروط کسی چیزی می‌دونه؟

یکی از دانش‌آموزان نیمکت سوم که کنار پنجرۀ کلاس نشسته است با صدایی که از داخل بینی‌اش بیرون می‌آید می‌گوید:

-آقا اجازه، یه بار شبکه‌ی مستند داشت یه فیلمی رو درباره‌ی انواع درخت‌ها نشون میداد که گفت درخت‌های مخروط دار دانه‌دار هستند و درخت‌های بی‌مخروط دانه ندارند.

و بعد آب بینی‌اش را با صدای غره‌ای داخل می‌کشد و می‌نشیند.

یکی از دانش‌آموزان که تازه سرش را با ماشین چهار اصلاح کرده بود می‌گوید:

-آقا ما یه درخت چنار توی کوچه جلوی خونه‌امون داریم که یه بار مامانم داشت به بابام می‌گفت خیلی به این درخت آب می‌دی، هر وقت که مامانم خبردار می‌شد یا بابام رو می‌دید که داره به درخت آب میده، با هم‌دیگه بحث می‌کردند. یه روز من تو اینترنت سِرچ کردم چقدر باید به درخت چنار آب بدیم و اونجا دیدم که نوشته درخت چنار جزء درختان دانه‌دار است.

دستی به سبیل‌هایم می‌کشم و بلند می‌شوم، صدای قدم‌هایم که در کلاس پخش می‌شود با صدای افتادن خودکار روی زمین وصدای پچ‌پچ‌‌های چند تا از دانش‌آموزان درهم می‌آمیزد. با یکی از گچ‌های سفید به تخته ضربه می‌زنم و بعد از قطع شدن صدای پچ پچ‌ها لب از لب می‌گشایم:

این‌که درخت چنار دانه‌دار است مدت‌ها پیش سؤال امتحانی بود، همان‌طور که می‌دانید پنجم ابتدایی امتحان‌هایش نهایی هستند، آن‌موقع من رییس حوزه‌ی اجرایی امتحان بودم و 150 دانش‌آموز از 10 روستای مختلف در حوزه‌ی امتحان متمرکز بودند. هوای سالن گرم بود و بعضی از دانش‌آموزان چند سؤال جواب می‌دادند و عرق از پیشانی پاک می‌ستردند، وقتی بالای سر دانش‌آموزان قدم می‌زدم متوجه شدم که سؤال درخت چنار را قریب به نود درصد اشتباه جواب داده‌اند. سؤال به این صورت بود؛ رخت چنار دانه دار است یا بی‌دانه و دوگزینه‌ی دانه‌دار و بی‌دانه پایین سؤال نوشته شده بود که جلوی هر کدام یک مربع بود.

رفتم  وسط سالن و با صدایی رسا گفتم: (دقت کنید که درخت چنار جزء درختان مخروط دار است.)

وقتی که این راهنمایی را کردم بعضی از دانش آموزان ناخودآگاه واکنش نشان ‌دادند، مثل وقت‌هایی که غرق در ابهام مسئله‌ای هستی و هر چه فکر می‌کنی نمی‌توانی به نتیجه‌ای برسی و وقتی برایت رفع ابهام می‌شود ناخودآگاه عکس-العملی نشان می‌دهی. بعضی‌ها می‌گفتند: اِ آقا، آره همینه، حتا شنیدم که بعضی از دانش‌آموزان با خود گفته بودند: دانه داره. 

بعد از این راهنمایی وقتی بالای سر آن‌ها رفتم دیدم که اکثرا دانه‌دار را علامت زده‌اند و بی‌دانه را خط‌زده‌اند. 

بعد از اتمام امتحان سؤال‌ها را تحویل حوزه‌ی تصحیح داند. چند روز بعد اداره مرا احضار کرد. 

وقتی به اداره رفتم آن‌ها به من گفتند که باید به حراست بروم و در حراست مرا تحت محاکمه قرار دادند.

محاکمه از این قرار بود؛ بنا بر گزارش‌هایی که از حوزه‌ی تصحیح به دست آن‌ها رسیده در حوزه‌ی امتحانی من تقلب صورت گرفته و پاسخ سؤال درخت چنار به دانش‌آموزان گفته شده است. 

از من پرسیدند که چرا باید در این حوزۀ امتحانی همه‌ی دانش‌آموزان سؤال درخت چنار را که در ابتدا اشتباه پاسخ داده‌اند خط بزنند و پاسخ درست را علامت بزنند.

به آن‌ها گفتم در درجه‌ی اول این سؤال یک سؤال استدلالی است و سؤالی به این صورت برای درس علوم‌تجربی و برای دانش‌آموز پنجم ابتدایی ابهام دارد. دانش‌آموزان آن موقع هم مثل شما نبودند که تلویزیون و اینترنت داشته باشند، حتا برای تلفن کردن باید به نزدیک‌ترین بخش می‌رفتند و دوما فقط 15 تا از 150 دانش‌آموز این حوزه دانش‌آموزان من هستند، 

اگر من می‌خواستم خلافی کنم برای دانش‌آموزان خودم می‌گفتم نه برای دانش‌آموزان ده روستا! هر چند خب بعضی از دانش‌آموزان هم ناخودآگاه بعد از راهنمای من واکنش نشان ‌دادند که به اقتضای سن آن‌ها است و من فقط نمی‌خواستم به خاطر مبهم بودن سؤال حق دانش‌آموزان ضایع شود. و بعد یک مردی که نسبتا چاق بود بود و کمی از موهای وسط سرش ریخته بود چانه‌اش را خاراند و گفت:« خب چرا همه‌ی دانش‌آموزان باید این سؤال را درست جواب بدهند؟» من هم گفتم که اگر این مسئله را ملاک قرار دهیم خب سؤال‌های دیگری هم وجود دارد که اکثر دانش‌آموزان آن‌ها را درست جواب داده باشند و این دلیل نمی‌شود که بگوییم تقلب صورت گرفته است. 

به سردی به من نگاه کرد و گفت:«ولی این سؤال را همه‌ی دانش‌آموزان خط زده‌اند و بعد گزینه‌ی درست را علامت زده‌اند.»

وقتی دیدم به هیچ طریقی نمی‌توانم او را قانع کنم سعی کردم کوچک‌ترین سخن ناروایی برزبان نرانم و حرکت ناشایستی از من سرنزند، با این وجود مکدر نشدم و سعی کردم به گونه‌ای دیگر حرف‌هایم را که درون‌مایه‌اش با حرف‌های قبلی‌ام مشترک بود مطرح کنم و گفتم که من قصد تقلب نداشتم و در جلسه‌ی امتحان دو راهکار به ذهنم رسید یکی این که اجازه بدهم که امتحان تمام شود و گزارشی بنویسم که این سؤال ایراد دارد، این احتمال را دادم که گزارش به نتیجه نرسد یا بررسی گزارش و به نتیجه رسیدن آن به طول بینجامد و تا آن موقع حق دانش آموزان ضایع می‌شد، پس من راهکار دوم را ترجیح دادم که همان‌جا دانش‌آموزان را راهنمایی کنم.

اما گفتن این حرف‌ها هم افاقه نکرد و پرونده‌ام را برای پی‌گیری به هیئت تخلفات منطقه ارسال کردند. 

همین توضیحات و همین روال هم برای هیئت تخلفات منطقه به عمل آمد که آن‌ها هم من را به هیئت تخلفات استان ارجاع دادند و هیئت دوم هم مثل هیئت اول به گونه‌ای با من رفتار کردند که در هر صورت خلاف‌کار هستم مگر این که عکس آن ثابت شود. آن‌ها به من گفتند که ظرف مدت 20 روز می‌توانم اعتراض کنم تا هیئت دیگر هم آن را بررسی کند. ظرف همان 20 روز اعتراضات زیادی از سراسر کشور نسبت به سؤال درخت چنار به مرکز تهران اعلام شد، بعد از بررسی سؤال توسط کارشناسان مرکز به این نتیجه می‌رسند که سؤال ابهام دارد بنابراین حکم به ابطال سؤال دادند و چون سؤال نیم نمره داشت، به همه‌ی دانش‌آموزان نیم نمره اضافه می‌شد.

در آستانه‌ی اتمام 20 روز بود که به تمام مراکز آموزش ابتدایی کشور بخش‌نامه‌ی مربوطه ارسال شد، وقتی که بخش‌نامه راخواندم متوجه شدم که این مشکل را همان روز اجرای امتحان حل کرده بودم و تنها مدرکی که برائت مرا اعلام کند همان بخش‌نامه بود.

وقتی به هیئت تخلفات رفتم و بخش‌نامه را به آن‌ها نشان دادم به من گفتند که ممکن است بخش‌نامه جعلی باشد و باید از واحد آموزش ابتدایی استان استعلام بگیرند، وقتی واحد آموزش ابتدایی صحت بخش‌نامه را تایید کرد آن‌ها هم برائت من را اعلام کردند. 

روز بعد به واحد آموزش ابتدایی استان مراجعه کردم و برای آن‌ها همه چیز را توضیح دادم و گفتم:«شما که بالاترین مقام آموزش ابتدایی استان را دارید قبلا که آمدم و برای شما توضیح دادم حاضر نشدید از من دفاع کنید.»

آن‌ها هم با کمال احترام از من عذرخواهی کردند و نامه‌ای شامل شرح ماوقع نوشتند و آن را برای اداره‌ی آموزش و پرورش ارسال کردند.

این چنین شد که برای خلاف مرتکب شده از جانب رییس آموزش و پرورش منطقه و مدیر کل دو لوح تشویق به من تقدیم کردند. 

دانش‌آموزان با دقت تمام به من نگاه می‌کردند و بعضی از آن‌ها دست‌هایشان را زیر چانه قرار داده بودند و حتا پلک هم نمی‌زدند، به تک تک آن‌ها نگاه کردم و گفتم:

-همیشه یادتون باشه که اگر راه شما راه درستی باشه حتا اگر برای شما دام هم بسازند، نه تنها از اون دام نجات پیدا می‌کنید بلکه به مقصود خود هم می‌رسید.

به ساعت مچی‌ام نگاه کردم، سکوتی بر کلاس حکم‌فرما شده بود و دانش‌آموزان غرق در آن بودند.

- برای امتحان جلسه‌ی بعد آماده باشید.

صدای زینگی از پنجره‌ی باز کلاس به همراه نسیمی به داخل می‌آید که آویزهای رنگی را تکان می‌دهد.

 

 چاپ شده در شماره‌ی 530 سیمره 13 اردی‌بهشت 99

 

1 نظر