شما اینجا هستید: خانهمقالهتک‌نوازیساندن مرگ: دو با رمان «جای خالی پروانه» نوشته‌ی م. ح. عباس‌پور

تک‌نوازیساندن مرگ: دو با رمان «جای خالی پروانه» نوشته‌ی م. ح. عباس‌پور

یکشنبه, 29 بهمن 1396 ساعت 12:38 شناسه خبر: 3330 برای نظر دادن اولین باش!
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
seymare seymare

اشاره‌ی نخست: مرادحسین عباس‌پور، زاده‌ی دلفان، ساکن تهران و دانش آموخته‌ی فلسفه‌ی غرب از دانشگاه تهران است. از سال 83 دست به انتشار تألیفات خود زد که از آن میان می‌توان به «کافکا: روایت‌گر تراژدی مدرن»، «پروست: کلیددار کتاب کلیسای زمان»، «هنر و فلاکت: ده روایت معتبر درباره‌ی صادق هدایت»، ترجمه‌ی «در انتظار گودو»ی بکت، و مجموعه داستان «ایستگاه بعد قیطریه» و رمان‌های «اسپینوزای من» و «جای خالی پروانه» (نشر داستان)  اشاره کرد. به نظرم عباس‌پور نوشتن را جدی آغاز کرده و به همراه یکی دو تن دیگر از هم استانی‌هایمان، واژه‌ها، زبان و هستی داستان را از گونه‌ای دیگر می‌داند.


 اشاره‌ی دیگر: عنوان این مقاله، همان عنوانی است که من برای طرح مسئله‌ی مرگ در مجموعه‌ی «سمفونی قورباغه‌ها» اثر کرم‌رضا تاج‌مهر، دیگر نویسنده‌ی جدی داستان، انتخاب کرده بودم. از آن‌جا که رمان عباس‌پور به شکل بسیار بدیعی، مرگ را بازتاب می‌دهد، بر آن شدم که همان عنوان را نیز برای نقد رمانش انتخاب نمایم. با این توضیح که این عنوان ترکیبی است از خودم و منظورم از آن، تکنوازی، نواختن و تک‌نگاری و نویساندن مرگ می‌باشد.
 ***
«جای خالی پروانه» رمان کوتاه صدوچند صفحه‌ای م.ح. عباس‌پور است که به شیوه‌ی نامه، روایت می‌شود. پیرنگ چند سطری آن را می‌توان این‌گونه صورت‌بندی کرد: راوی از آن‌جا که نمی‌خواهد پس از مرگ همسرش در روزمرگی‌های زندگی تباه گردد، نامه‌هایی به همسرش پروانه‌ـ که بر اثر بیماری سرطان در گذشته است‌ـ می‌نویسد و در آن‌ها به طرح مسائل روزمره‌ی معمول و البته لابه‌لای آن‌ها مسائل جدی‌تر و ذهنی خود می‌پردازد. او که نویسنده است، می‌نویسد تا بماند و از پروانه می‌نویسد تا او را هم زنده نگه دارد. نوشتن نامه بهانه‌ای می‌شود تا نامه‌هایی را هم که در زمان آشنایی با پروانه برایش می‌نوشته بازخوانی کند. در این بازخوانی‌هاست که در چرخش از روایت نامه‌ای به سوم شخص، مسیر رمان به زنی نویسنده ختم می‌شود، که پرینت نهایی رمان خود را گرفته و به دفتر نشر می‌برد. او نویسنده‌ی همان روایتی است که به صورت نامه روایت شده است. انگار پروانه با نافرمانی از آرزوی باطنی شوهرش مرگ همسر، از متن نوشته شده‌ی او بیرون می‌خزد و جهت نوشته را معکوس می‌کند. همه‌ی ماجرا همین است: پس راندن مرگ، به حاشیه راندنش از جریان زندگی. ماجرای ذهنی نویسنده، نوشتن و تلاش برای ماندن و نویساندن خود حتا اگر این نویساندن به مرگ بینجامد. تودورف در بحث «حرافی و کنجکاوی»، در مورد کش دادن‌های شهرزاد و تکنیک درج و قصه در قصه آوردن او، می‌نویسد: «روایت کردن مساوی است با زنده ماندن، بارزترین مثال خود شهرزاد است که فقط مادامی زنده است که بتواند به روایت کردن ادامه دهد[ . . .] حکایت مساوی است با زندگی، غیاب حکایت با مرگ. اگر شهرزاد دیگر قصه‌ای برای تعریف کردن پیدا نکند، کشته می‌شود.» (‌1395: 54‌)
در«جای خالی پروانه»، این تمهید نمود برجسته‌ای دارد. راوی همسر پروانه‌ـ در نامه‌هایش و با نامه‌هایش زنده است‌ـ یعنی در خاطراتی که قبلاً داشته و نوشته است و در خاطراتی که در حال آفریدن آن به وسیله‌ی زبان است‌ـ حتا اگر نامه‌هایش هیچ حرکتی و مایه‌ای از قصه شدن نداشته باشد یا به عبارتی هیچ قصه‌ای را برنسازدـ که به معنای سنتی‌اش بر نمی‌سازدـ حتا اگر در این نامه‌ها بیش‌تر از آن‌که به پروانه پرداخته شود به خودش بپردازد و البته اتفاقاً به خود پرداختن راوی و از احساسات و تصورات و ذهنیات خود گفتن و برملا کردن خود، تمهیدی است برای زنده نگه داشتن خودش تا پروانه همسرش. او دست به کاری می‌زند که شهرزاد از عهداه‌اش برنیامده بود: تحلیل خود و بیان درونیات خود به عنوان ظرفیتی در بیان روایت مدرن. 
هر نامه با حرکتی، حسی یا طنینی از خاطره و یادی آغاز می‌شود و با به پایان رسیدنش، در خودش منجمد می‌شود و تداوم یا انتظارِ تداوم را در ذهن مخاطب نمی‌کارد؛ اما خطوطی یا لرزشی از تکه‌ها یا تکانه‌های ذهنیِ راوی را در خود می‌پیچاند و خواننده‌ی بیرون از متن را هم‌چون پادشاه شنونده‌ی شهرزاد، تشنه‌ی نامه‌‌ی بعد می‌‌کند؛ و البته نه با همان تعلیق شهرزادی که با تمهیدی مدرن: ایجاد آفرینش فضا و نثری در هاله‌ای از شعریت و مختص به خود متن/ مختص به خود نویسنده‌ی نامه‌ها. از همین روست که «جای خالی پروانه» به شدت خواندنی است‌ـ یا به عبارتی با خواندن نامه‌ی نخست، عطش نامه‌ی بعدی و بعدی را در نطفه‌ی خود مکتوم نگه می‌داردـ و نه بیان کردنی یا تصویر کردنی. و اصلاً می‌توان گفت از جمله ویژگی‌های رمان مدرن این است که بیش‌تر خواندنی است‌ـ و البته نه متن خواندنی در مقابل  متن نوشتنی بارت، بلکه خواندنی به این مفهوم که مخاطب بعد از بستن کتاب نمی‌تواند به راحتی آن را روایت کند، یعنی روایت فقط در خودش و با خودش به کمال می‌رسد، چرا که به ساحت و ساخت شعر نزدیک می‌شود. و باز در همین ساحت و ساخت شعرگون است که زبان شیئیت می‌یابد و از شلیک کردن به هدفی ناتوان می‌شودـ سارتر در ادبیات چیست از قول پارن می‌آورد که واژه‌ها تپانچه‌های پر هستند.
پس  یک پرسش می‌تواند این باشد: این گونه متن‌ها برای چیستند اگر به جایی شلیک نمی‌کنندـ یعنی اگر تعهدی را در خود/ و برای خود بر نمی‌تابندـ و اگر واقعه‌ای را روایت نمی‌کنند و اگر فاقد پیرنگ مشخص و آشکار هستند؟ شاید و البته مشخصاً برای گریز از واقعیت عادی و اتومات و خودکار شده، یکی از دلایل می‌تواند باشد. و گریز ار واقعیت عادی و روزمره، گریز از مرگ هم هست. در«جای خالی پروانه»، گریز از مرگ بیش‌تر برجسته شده است. راوی نامه‌ها با مرگ رویارو می‌شود تا مرگ را زایل کند، به کنار و به حاشیه براند. گریز از روزمرگی مکرری که راوی را در خود له و در جریان بی‌رحمانه‌ی خود حل می‌کند و خاموش. بی‌گمان ترس از همین خاموشی مدام است که او را به نوشتن‌ـ حتا اگر شده نامه برای یک مرده‌ـ برمی‌انگیزاند. البته در پرانتز باید گفته شود که گزینش شیوه‌ی زاویه دید نامه‌ای، خود دلیل دیگری است بر شاعرانه بودن زبان رمان. چرا که نامه نوشتن، آن هم برای همسر از دست رفته اساساً دلیلی جز بیان احساسات لبالب نویسنده نسبت به فرد مورد خطاب و جهان خود نمی‌تواند باشد. به همین سبب با دنیای شعر قرابت ویژه‌ای می‌یابدـ بی که به رقیقیِ سانتیمانتالیسم و یا حتا احساسات مشدد و پرو بال گرفته‌ی رمانتیسیسم نزدیک شودـ؛ و متن را به سوی شعر و در آن درمی‌غلتاند. این شیوه‌ی بیان، کارکرد ارتباطی صمیمی و نزدیکی با مخاطب برقرار می‌کند، چرا که همواره پروانه در تک تک نامه‌هاـ و به تبع آن منِ مخاطب هم‌ـ مورد خطاب قرار می‌گیرد و متوجه مرکز واقعه/ و شاید فاجعه می‌شود.
نویسنده‌ی نامه‌ها، پرداختن به نامه‌ها و نوشتن برای همسرش را از زندگی مجزا می‌کند و در دومین نامه می‌نویسد:«قرار شد هرازگاهی چند صفحه برایت سیاه کنم تا وقتی که کاملاً فراموشت کنم و برسم به زندگی‌ام.»(‌ص:10‌) اما نکته همین است: او می‌نویسد، پس فراموش نخواهد کرد و یا می‌نویسد تا مرگ خود را فراموش کند. و درست در این مورد است که سخن بلانشو ردِ خود را نشان می‌دهد آن‌جا که در ادبیات و حق مرگ، سخن گفتن را اساساً مساوی مرگ می‌داند که البته شاید مایه و پایه‌ی حرفش را از هگل گرفته باشد که ادراک را کشتن می‌دانست و نوشتن، خود به درک تازه‌ای نیاز دارد، چرا که ادراک، واسطه می‌شود میان ادراک کننده و آن‌چه به ادراک درمی‌آید و البته وقتی این بحث پارادوکسیکال برجستگی می‌یابد که پی ببریم راوی یا نویسنده‌ی نامه‌ها خود مرده باشد. یعنی او در واژه‌های از پیش نوشته‌ی خود مرده است. و آن‌جا بیش‌تر مفهوم‌اش را باز می‌یابد که پی ببریم زن نیز در رمانی که نوشته است، از پیش و در همان رمان توسط شوهرش، میرانده شده است.ـ انگار مرگ پیشاپیش در کلمات رسوخ کرده است‌ـ. سرراست‌تر این که: راوی‌نامه‌ها در همان ابتدا مرگ خود را اعلام می‌کند. یعنی در پایان نخستین نامه:«می‌خواهم دوباره همان سایه‌ی نیمه هولناکی شوم که از دیدن چیزها و آدم‌ها نفرت داشت و می‌ترسید. اما من مدت‌هاست از چیزی نترسیده‌ام. دارم رسوب می‌کنم. می‌خواهم کنار بروم. می‌خواهم ته بکشم. می‌خواهم محو بشوم. برای همیشه، در همه چیز. دیگر از چیزی نمی‌ترسم. مدت‌هاست دیگر از چیزی نترسیده‌ام. وقتی آدم از چیزی نترسد یعنی این که دنیا برایش تمام شده است. اشک‌هایم ته کشیده‌اند. همه چیز، بی‌تفاوتی، خیره شدن، محو شدن، کنار کشیدن. . .  کمی زودتر یا کمی دیرتر.«(ص: 8) و در نامه‌ی سیزدهم:«هر یک از ما افسوس جز برای خودش‌نامه نمی‌نوشته است [...] هرکدام از ما تنها پیش‌بینی مرگ خودمان را کرده‌ایم. لذت افسوس خوردن دیگران بر ما که نیستیم.»(ص: 38) و در نامه‌ی بیستم که به شکلی دو سویه به قرص‌ها و سرفه‌ها اشاره می‌شود؛ دو سویه از این جهت که انگار هم‌زمان به بیماری زن و مرد اشاره دارد. و در نامه‌ی بیست و شش نیز به بیماری خود و تأثیر قرص‌های لعنتی اشاره می‌کند.
مرد نویسنده‌ی نامه‌ها با نوشتن و در نوشتن، خود را به زندگی برمی‌گرداند و مرگ را با این تمهید از خود دور می‌کند یا مرگ را می‌میراند. این به حاشیه راندن مرگ در نامه‌های خصوصی‌اش خود را به کمال می‌رساند. نامه‌هایی که چهره‌ی نویسنده‌ی خود را آشکار می‌سازد. به‌واقع ترس این نویسنده/ شاعر حق به جانب از فراموشی است. فراموشی مرگ. سردی خاک و فراموش شدن در/ و با آن.
آن چه مرگ را به مسئله و معضل مرکزی بدل می‌کند و رابطه‌ای دو سویه در رمان برقرار می‌سازد، این است که نامه‌های راوی خطاب به پروانه است که بر اثر بیماری سرطان در گذشته است. در صورتی که در نامه‌ها اشاره‌های کمرنگ و مبهمی نیز به مرگ خود راوی‌ـ مردـ شده است. این دو سویگی و ابهام اما اشاره‌های فراداستانی را در رمان برجسته می‌کند، و آن پرداختن به این نکته است که راوی که نویسنده است در نامه‌هایش به داستانی نوشته‌ی خودش اشاره می‌کند و صحنه‌ای از آن را جای جای و در چند نامه می‌آورد. صحنه‌ای آشنا که در پایان داستان به شکل دیگری نمود می‌یابد: حقیقت این است که زن‌ـ همان زن مرده در نامه‌‌های مردـ  نویسنده و آفریینده‌ی مردِ مرده‌ی نویسنده‌ی نامه‌هاست. این تمهید جالب در نامه‌ی نهم، سپس در نامه‌ی هجدهم و بیست و هفتم با اشاره به داستانی که مرد در حال نوشتن آن است، رخ نمون می‌شود؛ داستانی که نویسنده، به صحنه‌ی مشخصی از آن اشاره می‌کند: زنی  با 206 نارنجی رنگش در گذر از خیابان‌ها برای رفتن به مقصدی خاص. این تأکید و تکرار صحنه توسط مرد راوی و نویسنده‌ی نامه‌ها، آن‌جا هویت می‌یابد که در پایان رمان، تمام پیرنگ رمان را معکوس می‌کند: این که در واقع زنی داستان‌نویس، داستانی نوشته که در آن مردی برای همسر از دست رفته‌اش‌ـ که شاید هم او باشدـ نامه‌هایی را می‌نویسد و پس از اتمام آن با همان 206 نارنجی رنگ به دفتر نشر می‌برد. رمان زن، همین «جای خالی پروانه» است. به‌واقع تمهیدِ نویسانده شدن نویسنده توسط شخصیت برساخته‌ی خودش، در رابطه‌ای چندسویه و ظریف، نموده می‌شود: یکم: مردی، خطاب به همسر تازه از دنیا رفته‌اش، نامه‌هایی می‌نویسد و در آن نامه‌ها اشاره‌‌هایی به داستانی از خود می‌کند که زنی با 206 نارنجی رنگ قهرمان آن است. دوم: زن نویسنده‌ای، رمانی می‌نویسد که در آن مردی‌ـ شاید شوهرش‌ـ نامه‌هایی خطاب به همسر مرده‌اش‌ـ شاید خودش‌ـ می‌نویسد. و سوم: رمانی به نام «جای خالی پروانه » هر دو رمان را در خود و با خود یکی می‌کند. پس چه کسی دیگری را می‌نویسد و خلق می‌کند، زن یا مرد؟ و چه کسی مرده است یا میرانده شده است، مرد یا زن؟ و به عبارتی روشن‌تر، اصلاً در این رمان مرز واقعیت و تخیل کجاست؟ وقتی که هر دو روایت، به سوی دیگری نشانه رفته است، و این یک آن را می نگارد و آن یک این را؟ وقتی رمان نه بازنمود امر واقع که بازنمودی از رمانی دیگر است، باید کدام شخصیت یا حادثه را واقعی یا تخیلی و ذهنی محسوب کرد؟ به عبارت دیگر رابطه‌ی به هم خورده و گیج کننده‌ی سوژه/ ابژه در کجا مرز خود را از هم جدا می‌کنند، وقتی با دو متن درگیریم که در هر دو متن رابطه‌ی میان اشان معکوس می‌شود و نویسنده با نوشته شده یکی می‌شود؟
نکته‌ی مرکزی رمان عباس‌پور همین رابطه‌ی مرگ و نوشتن است که خود را به ظهور می‌رساند، خود را به هستی برمی‌‌گرداند و در عین حال مرگ را در هستی زبان و هستی روایت مخدوش می‌سازد. زنی نویسنده، مرگ همسرش را می‌نویساند و در آن نوشته خود را می‌میراند تا در او و با او به احساس مردن دست بیابد. زن نویسنده‌ی غزلواره‌ای برای مرگ می‌سراید که در آن ناقوسِ مرگ برای مرگ به صدا در می‌آید نه برای زن و مردی که در متن هم‌دیگر مرده‌اند و مرگ هم‌دیگر را زنده نگه داشته‌اند و به این ترتیب هر دو شخصیت بر مرگ مؤلف خود مهر تایید و تأکید زده‌اند.
از همین زاویه دید است که ارتباط شخصیت‌ها هم نمود جالبی پیدا می‌‌‌کنند. اگر چه دیدگاه هر دوـ زن و مردـ نسبت به زندگی اشتراک و نزدیکی قابل تأملی می‌یابد: یعنی دیدگاه روشن و مشخص به مرگ و زندگی و برگرفته از اندیشه‌ی آن همه نویسنده و فیلم‌ساز و . . . که در جای جای رمان از آن‌ها نام برده می‌شود: از برادران کارامازوف تا ایثار و استاکر تارکوفسکی و درایر و دیگران. حتا شیوه‌ی طنازانه‌ی مرد و شیوه‌ی نذرش تمام روز زیر آفتاب سوزان اهواز ماندن برای شفا یافتن همسرش؛ همه و همه باعث می‌شود گره خوردگی اندیشه و زندگی و مرگ در هم تنیده شوند و وسعت یابند و در هر جمله و عبارت راوی خود را بنمایانند. شاید این دیدگاه‌ـ پذیرش مرگ در/ و با زندگی‌ـ باشد که گره‌خوردگی شعر و نثر را نیز در متن پدید می‌آورد. یعنی این امر که رمان، چیزی بیان نمی‌کند جز گره خوردگی و حساسیت خارق‌العاده‌ی دو انسان را که در مرثیه‌ی هم به سرایش مشغولند. و درست همین جاست که نویسنده‌ی مرگ را نواخته و نوازش کرده و نویسانده است.
روزمرگی برای همسر پروانه در حکم مرگ است. او نمی‌خواهد‌ـ یا نمی‌خواسته‌ـ شبیه دیگران باشد. چون دیگران بودن، حل شدن در مسیر عادی زندگی، هم‌رنگ دیگران شدن، مرگش را رقم می‌زند. به همین سبب در اکثر نامه‌ها خود را از گونه‌ای دیگر نشان می‌دهد. این ناهم‌گونی با سایرین در نخستین نامه‌، آشکار می‌شود. او زمانی سر خاک همسرش می‌آید که دیگران از آن‌جا رفته باشند. تأکیدش بر «من» و خود ابرازی‌اش در همان ابتدا برجسته می‌شود. خود ابرازی‌ای که در تمام روایت سرایت می‌کند و البته همگام با مرد، پروانه نیز با تکرار نامش پا به پای او می‌آید. اگر از این دید بر رمان تمرکز کنیم که زن نویسنده‌ای در حال نوشتن‌اش می‌باشد، آن گاه باید گفت که اساساً شیوه‌ی ارائه‌ی رمان اوـ یعنی همان بسته‌ی نامه‌های روایت شده‌ـ کارکردی برای ارائه‌ی خودشیفتگی زن خواهند داشت؛ چرا که با این شگرد، دوست داشته شدن خود را توسط مرد به رخ می‌کشاند. هم‌چنین طنین نام خود را هم‌چون ملودی دلنوازی در همه‌ی متن گسترش می‌دهد. از این منظر هر دو در واقع نمی‌خواهند فراموش شوند؛ بنابراین باید گفت آن عبارت آغازین نیچه «آن که می‌‌جوید خود چه آسان گم می‌شود»، در پایان سرو ته می‌شود: آن که می‌جوید، نمی‌خواهد آسان گم شود.
اهمیت غیرمتعارف بودن هر دو شخصیت، به ویژگی نمونه‌وار رمان مدرن به طور کلی بر می‌گردد. این که شخصیت رمان مدرن به گونه‌ای پرداخت می‌شود که فراتر از جامعه، یا تافته‌ی جدا بافته‌تری از اجتماع می‌شود. به‌خصوص این ویژگی در مورد مرد صدق می‌کند. احساس دوری‌اش از جامعه و حتا بیش‌تر، حس تنفری که از اطرافش دارد، حق به جانبی‌اش و احساسی که نسبت به مسائل از خود بروز می‌دهد، حتا نیم اشاره‌های الکن‌اش به نویسندگان و فیلم‌سازان غیرمتعارف، به این سنخ از شخصیت‌اش اشاره دارد.
و حرف آخر؛ و باز هم در مورد مرگ: در یکی از داستان‌های خولیو کورتازار، مرد تاجر پیشه‌‌ای معرفی می‌شود که به شدت رمان‌خوانی حرفه‌ای است. او در حال خواندن رمانی است که در آن مردی پس از دیدار با همسرش در کلبه‌ای در جنگل، نقشه‌ی کشتن کسی را می‌کشند. سپس هرکدام راهی را در پیش می‌گیرند و از هم جدا می‌شوند. مرد به طرف خانه‌ای می‌رود. وارد می‌شود و از پشت به مردی نشسته در صندلی نزدیک می‌شود که در حال خواندن رمان است. با توصیفی که از سالن و صندلی ارائه می‌شود مخاطب قربانی را به سادگی می‌شناسد! درست است او همان تاجر عاشق رمان است. کشته شدن توسط متن یا توسط قهرمانِ متنی که در حال خواندن آن هستی. رابطه‌ی غریبی میان سوژه و ابژه، میان اثر و مخاطب شکل می‌گیرد. آیا متن، مخاطب را در خود و به درون خود کشانده و در دنیایی جادویی او را گرفتار مالیخولیای واژگان خود کرده است، یا مخاطب از ابتدا خود جزیی از دنیای سرگیجه‌آور متن است؟ و آیا در «جای خالی پروانه» کشتن از طریق متن را شاهد نیستیم، و این بار دوسویه و این بار هم شخصیت درون متن‌ـ مرد راوی نامه‌ها‌ـ و هم شخصیت برون متن‌ـ نویسنده‌ی رمان (زن نویسنده)ـ که از پیش در متن توسط مرد، مرده یا میرانده شده است و در عین حال زندگی را از طریق آفرینش در یک روایت به هر دوـ خود و مردـ  نبخشیده است؟

 

 

 

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

سایت‌های مفید

سیمره در شبکه های اجتماعی

گستره‌ی توزیع

غرب و جنوب کشور

ایلام، کرمانشاه، کردستان، لرستان، خوزستان و همدان. همواره‌ی روزگار با سیمره جاری باشید!

سامانه‏‏‏‏‏‏ ی پیام کوتاه سیمره, منتظر پیشنهادها و انتقادات شما هستیم.
30009900998293

درباره سیمره

هفته‌نامه‌ی فرهنگی، اجتماعی، ورزشی

سال چهارهم

نشانی: لرستان، خرم‌آباد، خیابان شریعتی، روبه‌روی راهنمایی و رانندگی، اول زیرگذر شقایق

تلفکس: 06633407004