شما اینجا هستید: خانهمقالهاین شعر تماشایی است... خوانش شعری از شاعر امروز لرستان نصرت‌اله مسعودی

این شعر تماشایی است... خوانش شعری از شاعر امروز لرستان نصرت‌اله مسعودی

دوشنبه, 10 ارديبهشت 1397 ساعت 08:41 شناسه خبر: 3493 برای نظر دادن اولین باش!
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
seymare seymare

تقدیم به دکترشفیعی کدکنی

رقص ِواژه‌ها
نصرت‌الله مسعودی 
 
نه كه خرابِ خراب
اما باز
خانه‌نشينِ سنگينيِ اين هيچِ بي‌گسست‌ام
كه پيش از پيداييِ من
آنقدر گِرد سر ِپدرم گرديده بود
كه ميراث مادرم
مويه بود و مويي كنده
كه در سپيده دمان ِمن
چون بي‌خوابي شب‌ها مي‌وزيد
و هم از اين روست
كه من گيسوي رودابه را
پنجه در پنجه‌ي باد
جز در پيچشِ غلتِ خار
به‌ ياد ندارم،
و زال بي ‌سيمرغ وُ زرِ من
در قاف خرابه‌هاي فعولُن فَعَل
سر بر ديوارهاي فرو ريخته
در به دري آن همه شعر را
به سمتِ خاکستر می برد.
از اين گريه گذشتن،
نه كار من
كه پيش از زادن
از سمت خاك وُ خاكستر وزيده‌ام
كه كار تو هم نيست
كه ذات دوده بوده‌اي
و پلكِ مردگان هزار ساله هم هنوز
از تاري تو سنگين‌ است.


از حُكم‌هاي هيچ

كه خط‌ شان را
با ميخ كنده‌اند
ديگر حرفي نمي‌زنم
كه عريانيِ «من»ها، بی محابا

به آن آويزان است؛
اما اي‌كاش
به حكيم توس و شاعران ِ بي‌صله
گفته بودم که
باز سلطان در غبار هزار خنگِ رهوار
در به در
به دنبال واژه‌هاي ويژه مي‌گردد.
اي‌كاش
به رودابه گفته بودم
هرگز كنار ِكنگره‌ي آن كاخ
با آن طُرّه
كم‌تر حرف و حديث بپراكند
كه حوّا حرام مي‌شود!
. . . . .
-هي نصرت!
اين خواب چقدر درهم و برهم است!
در شاه‌نامه‌ي خانه‌ي شما
كه اصلاً رودابه‌اي نبود
و از دست‌نوشته‌هاي پدرت هم
كه جز مويه و موي كنده
چيزي نمي‌وزيد؛
باز كه در غبار
با چشمِ باز مي‌گذري
مگر از سنگينيِِ پلكِ مردگانِ هزار ساله
خودت، خودت را
خبر نكرده بودي و نگفتی: 
 «با چشم ِبسته
رقص واژه ، بيش‌تر تماشايي‌ست»
. . . .
حکیمِ حرف‌هایی که نشت می‌کنند درسنگ
تا با آب وُ سنگ
سازشان را بی‌پرده کوک کنند
باز خانه‌نشيني وُ
گسترده‌ي پر پيچ وُ تاب ِرقص واژه‌ها
كه جهانِ «محمود»* را
از خودش كوچك‌‌‌تر مي‌كند

 *سلطان محمود


شعر رقص واژه‌ها؛ سروده‌ای چند وجهی از استاد نصرت‌اله مسعودی است. شعری که پیش از آن که مخاطبانش با آن پیوند داده شوند به مخاطبی خاص (دکترشفیعی کدکنی) پیشکش شده است.
به عنوان خواننده این شعر زیبا و قابل تأمل ترجیح می‌دهم که به لحاظ فرم و ساخت و چگونگی بلوغ شعری آن که در جایگاه خود قابل تأویل و تحلیل است سخنی نگویم که خودِ شاعرش برآن‌چه اسلوب شعری یک «آن» را به شعریت تمام می‌رساند چیره و مسلط است بنابراین در این باب سخن گفتن زیره به کرمان بردن است. آن‌چه مرا واداشت تا در فضای پرالتهاب و پیچ در پیچ این شعر قدری قدم بزنم و به کنکاش آن‌چه این شعر را به تکامل نشانده سخن بگویم، غنای معنایی و درون یافت آن است. محتوایی که در لایه‌های پنهان و آشکار، در بطن شعریت آن نهفته شده است. از خانه‌ نشينِ سنگينيِ هيچِ بي‌‌گسست و پرتاب‌هایی برخاسته از درون شاعر گرفته تا بُن خیال کلماتش، از بی رودابه بودن زن شعرش- كه من گيسوي رودابه را/ پنجه در پنجه‌ي باد/ جز در پيچش ِغلت ِ خار/ به‌ياد ندارم- در قاموس مادرانه‌ی امروز تا خودِ شاعرش و مخاطب شعرش؛ هرکدام روایتی ست که می‌توان ساعت‌ها کنارشان نشست. نگریست‌شان و گریست‌شان.
این شعر نسبتاً بلند از پنج نیمه تشکیل شده که نخی نامریی همه را به هم پیوند می‌دهد. و اسلوب زیبای عمودی خوبی در آن نشانده است. سرآغاز شعر با خودِ شاعرش آغاز می‌شود. خودی که گویی میراث‌دار دردی‌ است که مادران و پدران‌مان نیز با آن زیسته‌اند. مویه کرده‌اند و موی کنده‌اند. بی‌هیچ عشقی در سپیده دمان چونان شب می‌وزند. تاریک و سرد. بعد استدلال می‌کند به همین خاطر است از رودابه که سمبل عشق‌ورزی و مهرورزی‌ است تنها پنجه در پنجه باد در پیچش خار را به خاطر دارد و از زال بی‌‌سیمرغ و زر، دربه‌دری آن همه شعر را به خاکستر می‌برد. شاعر در این بخش از شعر مخاطب را وا می‌دارد به خویشتن خود. به خویشتنِ ما. به دردی که او را با همه وجود درک می‌کنیم. به روزگاری که نه تنها دیروز که تاریخ را در خود نهفته دارد تا امروز را نیز به چالش بکشد تا همه شعرهایش که آواره و در به در و به سمت خاکستر سرازیر می‌شوند، به ما رخ بنمایند و زخمه و زخم‌های‌مان را دهان باز به سمت هولناکی یک عصر، عصرهای همه‌ی اعصار بکشاند و در ما تعلیقی ایجاد کند تا به سمت نیمه‌ی دوم شعر بال بکشیم و بخوانیمش.
 در نیمه‌ی دوم از واگویه‌ای که خود بیش از هرکس دیگری به آن واقف‌تر است، مخاطب را نیز هم‌زاد خود می‌کند. هم‌زادی که به او نیز یادآور می‌شود که این تنها سرنوشت من نیست تو نیز در آن سهیمی. ما هردو، ما همه، وامدار خاک و خاکستریم. پیش از زاده شدن نه تنها من از خاک و خاکستر که تو نیز دودآهگین بودی. این جا به اندازه‌ی هولناکی تاریخ هزار ساله پرتاپ می‌شوی در پلک مردگان هزارساله‌ای که از تاری و تاریکی تو سنگین شده‌اند و رودارود گریه‌ای که باز استدلال می‌کند دلیل باریدنش را....- از اين گريه گذشتن/ نه كار من/ كه پيش از زادن/ از سمت خاك وُ خاكستر وزيده‌ام/ كه كار تو هم نيست/ كه ذات دوده بوده‌اي/ و پلك ِ مردگان هزار ساله هم هنوز/ از تاري تو سنگين‌ است-
این بخش ازشعر با این که نرم نرم به کنه وجودی مخاطب نفوذ می‌کند در تاروپود او نیز رخنه می‌کند. نهیب‌وار اما نرم به او نیز چهره برخویشتن باز می‌گشاید و پرده از کناره‌اش باز می‌نماید که تو نیز چون منی... چون من که این همه لبریز از بار سنگین کلماتی هستم که بردوش کشیده و می‌کشم.
نیمه‌ی سوم شعر، قرار نیست حرفی بزند اما می‌زند. در لفافه  بی‌محاباتر می‌شود. در لفافه می‌تازد به حکم‌های هیچ. اتفاق‌های حادث شده در‌ هیچ که زوال تاریخ‌اند. با این که می‌گوید حرف نمی زنم اما می‌زند. ناخودآگاه تو فرو می‌روی درهمه‌ی تاریخ. تاریخی که شاعر را وا می‌دارد تا به حکیم توس دیگر بار همه‌ی «من»های شاعرانه را با همه‌ی عریانی‌شان صدا بزند که چه‌قدر از خطوط میخی آویزان‌اند. چگونه تاریخ دوباره با بی‌رحمی تمام دارد تکرار می‌شود. وقتی تاریخ با بی‌رحمی تکرار می‌شود، عشق در پستوی خانه‌های ذهنی باید سکوت کند. خودش را خط بزند مبادا کسی حرام شود. در واقع آن‌چه در این عریانی پنهان در لایه‌لایه‌های این بند در چشم مخاطب آشکار می‌شود، تلمیح و در عین حال کنایه‌ای‌ است که انسان را به چالش می‌کشد. نگاه‌ها را به چالش می‌کشد. جسارت داشتن را به چالش می‌کشد. نه در نگاه شاعر که از نگاه مستور شده در اصالت تهی شده‌ی انسان. در زیبایی ناپیدای رودابه‌ها و رودابه‌وارهای امروز.... و عشق یک پنهانی محتوم بی‌سرنوشت می‌شود در بیخ و بنِ چیزی به نام تاریخ... به نام سلطان در غبار بی‌مایه‌گان خِنگ که ایهامی‌ست قابل اندیشه شدن...- از حُكم‌هاي هيچ/ كه خط‌‌شان را/ با ميخ كنده‌اند/ ديگر حرفي نمي‌زنم/ كه عريانيِ «من»ها، بی محابا‌ /به آن آويزان است/ اما اي‌كاش/ به حكيم توس و شاعران ِ بي‌صله/ گفته بودم که/ باز سلطان در غبار هزار خنگِ رهوار/ در به در/ به دنبال واژه‌هاي ويژه مي‌گردد. /اي‌كاش/ به رودابه گفته بودم/ هرگز كنار ِكنگره‌ي آن كاخ/ با آن طُرّه/كم‌تر حرف و حديث بپراكند/ كه حوّا حرام مي‌شود!-
در نیمه‌ی چهارم باز برمی‌گردد به خودِ شاعرش و نهیب وارگویی که خواب می‌بیند و هشدار می‌دهد که این خوابی درهم و برهم است. برمی‌گرد به خویشتنی که همه‌ی ما را در برمی‌گیرد. خویشتنی که هم می‌شناسد هم نمی‌شناسد. می‌شناسد چون با آن خوگرفته است نمی‌شناسد، چون یادآوری می‌کند و بیدارباشی که آشفتگی در جان و روح مخاطبش می‌نشاند. نه شاه‌نامه‌ای هست نه رودابه و دست‌نوشته‌های پدری که از آن‌ها جز مویه و موی کنده چیزی نمی‌وزد.
هي نصرت!‌-/ اين خواب چقدر درهم و برهم است‌!/ در شاه‌نامه‌ي خانه‌ي شما/ كه اصلاً رودابه‌اي نبود/ و از دست‌نوشته‌هاي پدرت هم/ كه جز مويه و موي كنده/ چيزي نمي‌وزيد؛/ باز كه در غبار/ با چشم ِباز مي‌گذري/ مگر از سنگينيِ پلك ِمردگان ِهزار ساله/ خودت، خودت را/ خبر نكرده بودي و نگفتی: /"با چشم ِبسته/ رقص واژه، بيش‌تر تماشايي‌ست
 باید چشم‌ها را بست. درگیرودار این همه تلخی مدام چشم‌ها را به بستن واداشت. چرا که به قول شاعرش: رقص واژه‌ها با چشم بسته تماشایی‌تر است. در رقص این همه واژه می‌چرخی. می‌چرخی و سماعی سرشار از تضاد در تو شکل می‌گیرد. تضادی که انسان را درخود می‌پرورد. تضادی که هم تماشایی ا‌ست در رقص‌اش هم خلسه‌وار تو را به اوج معنایی می‌برد که حسش می‌کنی. درکش می‌کنی تا به خود می‌آیی پرتاب می‌شوی در بخش پایانی شعر. همه‌ی آن‌چه از آغاز تا به این جای شعر در مخاطب شکل می‌گیرد. جان می‌گیرد و او را در زمان و بی‌زمانی سوق می‌دهد و پرتاب می‌کند با استدلالی زیبا حجت بر مخاطب تمام می‌شود بر شاعرش نیز که بی‌کرانگی واژه‌ها و رقص کلماتی که به آن‌ها، به همه چیزمعنا می‌بخشند، شعر می‌‌شوند، خانه‌نشین می‌شوند اما بی‌پرده و عریان (این در ایهامی زیبا نمایان می‌شود) در بی‌نهایت پیچش رقص و صدازدن و عریان شدن جهان محمودها را کوچک می‌بیند و می‌خواند. این‌جا حس می‌کنی‌. باتمام وجود حس می‌کنی که رقص کلمات تماشایی‌ست. مانایی کلمات تماشایی ست. زوال کسانی که نمی‌بینند، زیبایی را نمی‌بینند حتمی‌ست و کوچک‌تر از مقیاسی به نام خودِخودِ خودشان....
حکیم ِحرف‌هایی که نشت می‌کنند در سنگ/ تا با آب وُسنگ/ سازشان را بی‌پرده کوک کنند/ باز خانه‌نشيني وُ/ گسترده‌ي پر پيچ وُ تاب ِرقص واژه‌ها/ كه جهانِ «محمود »* را/ از خودش كوچك‌‌تر مي‌كند.

این شعر نیمه‌بلند چه چیزها که در خود نهفته ندارد. بی‌شک در یک بازخوانی دوباره به چیزهایی می‌توان دست یافت که در این شتاب نوشتن ممکن است ندید گرفته شده باشند. این شعر با این که ممکن است در ظاهر پیشکشی باشد به «دکترشفیعی کدکنی» اما هر مخاطبی را که بتواند با آن انس و الفت بگیرد، نیز شامل می‌شود. هرکسی که در سرزمین کلمات به تماشای رقص واژه‌ها می‌نشیند. چشم بسته اما با دیدگانی باز به جهان کلمات ورود می‌یابد و نظاره‌گر رقصی است که هم درد دارند، هم لذتی که درجان مخاطب ریشه می‌زند تا بی‌نهایت این شعر... بی‌نهایت شاعرش....

 * چاپ شده در شماره‌ی448(5 اردی‌بهشت 97)

 

 

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

سایت‌های مفید

سیمره در شبکه های اجتماعی

گستره‌ی توزیع

غرب و جنوب کشور

ایلام، کرمانشاه، کردستان، لرستان، خوزستان و همدان. همواره‌ی روزگار با سیمره جاری باشید!

سامانه‏‏‏‏‏‏ ی پیام کوتاه سیمره, منتظر پیشنهادها و انتقادات شما هستیم.
30009900998293

درباره سیمره

هفته‌نامه‌ی فرهنگی، اجتماعی، ورزشی

سال چهارهم

نشانی: لرستان، خرم‌آباد، خیابان شریعتی، روبه‌روی راهنمایی و رانندگی، اول زیرگذر شقایق

تلفکس: 06633407004