شما اینجا هستید: خانهمقالهدر شگفت از این غبار بی‌سوار قلعه‌ها شد فتح؛ سقف آمد فرود

در شگفت از این غبار بی‌سوار قلعه‌ها شد فتح؛ سقف آمد فرود

چهارشنبه, 14 شهریور 1397 ساعت 12:29 شناسه خبر: 3810 برای نظر دادن اولین باش!
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
seymare seymare

انحطاط، پوسیدگی و زوال سلسله‌ی قجرها سبب شد تا حکومت پهلوی بر ویرانه‌های این نظام دودمانی قد برافرازد. با انقراض حکومت قاجار و برآمدن رضاخان و تاسیس سلسله‌ی پهلوی، جنبش مشروطه رو به سوی دره‌ی زوال سوق داده می‌شد و به‌سان بیماری در بستر مرگ روز به روز از نفس می‌افتاد و آخرین علایم حیاتش را از دست می‌داد. رفته‌رفته آن همه هیاهو و جوش و خروش جای خود را به سکوت کش‌دار عصر رضاشاهی می‌داد. ناگهان سیاه‌چال‌های رضاشاهی سر برآورد و زندان‌ها پر از آزادی‌خواهان می‌شد و مرگ و تبعید ارمغان نظام ستم‌شاهی عصر جدید بود.

وقوع جنگ نخست جهانی و به دنبال آن پیروزی نخستین انقلاب کمونیستی عالم در روسیه به‌عنوان دو رویداد تکان‌دهنده‌ی تاریخی در سال‌های آغازین قرن بیستم، لرزه بر پیکر جهان انداخت. ایران نیز از این دو رویداد بی‌بهره نماند و زیر تاثیر و شعاع این دو اتفاق مهم تاریخی، دچار تکانه‌های شدیدی شد. جنبش جنگلی‌ها به رهبری میرزا کوچک‌خان در جنگ‌های شمال و نهضت شیخ خیابانی در تبریز و قیام کلنل پسیان در خراسان به آتش زیر خاکستر و نیمه‌جان مشروطه جانی دوباره بخشید. سرنوشت چنان شد که شعله‌های گدازان مشروطه‌خواهی ملت ایران در دامان استبداد سیاه رضاخانی فرو غلتید و سبب شد تا همه‌ی آرزوها و امیدهای مردم ایران را نهنگ استبداد رضاشاهی ببلعد. تبعید، زندان و سیاه‌چال ارمغان استبداد جدید بود. خفقان از گلوی مردم بالا می‌رفت و سکون و سکوت و خموشی چنگ بر حنجره‌ی زخمی روشن‌فکران، شاعران، نویسندگان و هنرمندان می‌زد و هم‌چون زوبینی تشنه و خون‌آلود هر فریاد آزادی‌خواهانه‌ای را در گلو خفه می‌کرد؛ یکی در سیاه‌چال جان می‌داد، یکی در انزوای تنگ مچاله شده‌اش، لوله‌ی تپانچه بر شقیقه‌ی خود می‌گذاشت، یکی شولای هجرت بر تن می‌کرد تا در غربت و بی‌کسی بپوسد و یکی شبانه تبعید می‌شد، یکی هم از شدت درد و انزوا به جنون کشیده می‌شد و جان می‌سپرد و یکی هم که نه پای گریز داشت و نه پای ماندن، ترک سیاست می‌کرد تا در کنج کتاب‌خانه‌ی شخصی‌اش به تحقیق و نوشتن پناه ببرد.
سرنوشت نخبگان سیاسی، علمی، فرهنگی و اجتماعی هرکدام قصه‌ای تلخ و تراژیک دارد؛ میرزاده عشقی در گوشه‌ی خیابان به تیر تپانچه بر زمین افتاد، فرخی‌یزدی در سیاه‌چال، لب دوخته شد و سال‌ها زندان را تاب‌ آورد و سرانجام او را از پای درآوردند. عارف قزوینی و سید اشرف‌الدین حسینی (نسیم شمال) هرکدام به درد انزوا و جنون و فقر و پریشانی درگذشتند، تقی رفعت در اوج سرخوردگی خودکشی کرد و لاهوتی به کشور شوراها گریخت، دهخدا و بهار به کنج کتاب‌خانه خزیدند تا برخی متون فاخر فارسی را خلق کنند. دهخدا عمرش را برسر فرهنگ‌نامه‌ی عظیم و سترگش گذاشت و دانش‌نامه و لغت‌نامه‌ی فارسی‌اش را یک‌تنه به فرجام رساند تا پس از فردوسی، بزرگ‌ترین خدمت را به زبان فارسی بکند. بهار عمری به ادبیات‌پژوهی سر خود را گرم کرد و شولای سیاست را به لقایش بخشید و سرانجام حکومت رضاخان بر ویرانه‌های مشروطه قد برافراشت. رضاشاه پس از اعلام پادشاهی و رسیدن به قدرت مطلق، در تکاپوی مدرن کردن کشور برآمد و بر آن شد تا مدرنیزاسیون را در تمام سطوح و ابعاد اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی عملی نماید. حکومت رضاشاهی از یک پارادوکس رنج می‌برد و کاریکاتوری مضحک و متناقض از مدرنیزاسیون بود. از یک طرف همه‌ی همت خود را صرف مدرن کردن کشور کرد؛ تاسیس دانشگاه‌ها و مدارس مدرن، پروژه‌های راه‌سازی، پل‌سازی، ساخت مراکز صنعتی، کارخانجات، احداث راه‌آهن، یک فرم کردن پوشش، کشف حجاب و ... را با الگو گرفتن از کمال آتاترک، بنیان‌گذار ترکیه جدید، می‌خواست ایران جدیدی به وجود آورد. پروژه‌ی مدرن‌سازی رضاشاه، اما یک پاشنه‌ی آشیل داشت. اما حکومت رضاشاهی بر همان پاشنه‌ی استبداد سیاسی می‌چرخید. سانسور و سرکوب و ترس و هراس از آزادی‌خواهان و مبارزان سبب می‌شد تا تمام اعتراضات و فریادها را سرکوب کند. زندان، تبعید و فقدان آزادی بیان و قلم، دیوار مدرنیته‌ی او را کج بالا می‌آورد. با اصحاب اندیشه و بیان و قلم میانه‌ی مناسبی نداشت و آن هم به سبب روحیه‌ی نظامی‌گری‌اش و جنگ تاریخی میان اهل شمشیر با اهل قلم بود. ترازوی مدرنیزاسیون‌اش یک کفه داشت و به هیچ روی آزادی سیاسی، فرهنگی و هنری را برنمی‌تابید و در نهایت مدرنیزاسیون رضاشاهی به شدت نامتوازن و ناهمگون بود. مدرنیزاسیونی که تنها اقتصاد و فنون نظامی و تکنولوژی و عمران را هدف خود می‌دانست. استبداد سیاسی، اجتماعی حکومت وی اجازه‌ی رشد و توسعه‌ی سیاسی، اجتماعی و فرهنگی را نمی‌داد. سلطه‌ی سیاسی قلدرمابانه‌اش موجب انسداد سیاسی در جامعه می‌شد و هر نوع تفکر و اندیشه و بیان و سخن زیر یوغ استبداد رضاشاهی بود و همین رویه حکومت کردن سبب می‌شد هر نوع فریاد آزادی‌خواهانه در نطفه خفه گردد.
انسداد سیاسی و خفقان اجتماعی و حکومت نظامی عصر رضاشاهی هیچ نتیجه و ره‌آوردی جز اختناق، سکوت، سکون و خموشی به دنبال نداشت. از تفکر نقادی خبری نبود و اهل قلم و بیان و اصحاب اندیشه به سوی نوعی آثار بی‌خطر و خنثی سوق داده می‌شدند. بسیاری از برجستگان این عصر به کنج کتاب‌خانه‌ها پناه بردند و سر خود را با ترجمه‌ی متون کهن گرم کردند؛ از بهار، دهخدا، قزوینی، اقبال آشتیانی، پیرنیا، فروزان‌فر گرفته تا کسروی و تقی‌زاده و پورداوود به ترجمه و تدوین و تالیف آثار گذشته پرداختند، و البته این ماجرا در درازمدت منجر به خلق آثار فاخر و شکوهمندی گردید که مایه‌ی مباهات هر ایرانی است. و هم‌چون عصرهای طلایی و بشکوه تاریخ تمدن، علم و فرهنگ و ادب ایران، نام این سرزمین در جهان طنین‌انداز می‌کرد و موجب شگفتی و حیرت دیگر ملت‌ها می‌گردید. حکومت رضاشاهی برای جلوگیری از پرداختن به مدرنیته‌ی راستین و مقولات فکری جهان جدید با راه انداختن نوعی وطن‌پرستی بی‌خطر و پوشالی موجی از ناسیونالیسم و میهن‌پرستی افراطی را راه انداخت و با ایجاد هیجان ایران‌پرستی و گرایش به باستان‌گرایی و پاس‌داری دروغین از میراث‌ها و مفاخر ایران باستان ملت را به سمت نوعی تظاهر جمعی وطن‌پرستانه سوق داده، آنان را از پرداختن به مقولات جدی بازداشت. با این همه در عصر رضاشاه سنگ بنای برخی اقدامات گذاشته شد و دریچه را به سوی ایران مدرن گشود. مدارس مدرن، دانشگاه‌های جدید، تاسیس کارخانجات صنعتی، راه‌آهن، پل‌سازی و راه‌سازی از مظاهر مدرنی بودند که در عصر رضاشاه ایجاد شدند. اگرچه دهخدا سیاست را به لقایش بخشید، اما لغت‌نامه‌اش بزرگ‌ترین اثری شد که هر ایرانی که می‌خواست به زبان فارسی سخن بگوید، وام‌دار رنجی بود که دهخدا عمرش را بر سر آن گذاشته تا حافظ و پاس‌دار زبان فارسی باشد.
از شهریور 20 که طومار حکومت رضاشاهی با بازیگری و کارگردانی متفقین به ویژه انگلیسی‌ها پیچیده شد و با تلاش فروغی سلطنت در خانواده‌ی پهلوی باقی ماند. فروغی چهره‌ی برجسته‌ی سیاسی- ادبی عصر خود بود و از نخستین سلسله‌جنبان معرفی فرهنگ و تمدن غرب در ایران بود که پیشنهاد انگلیسی‌ها برای پذیرفتن جمهوری و دموکراسی و برگزاری انتخابات به جای حکومت سلطنتی را شانه بالا انداخت.
با تلاش محمدعلی فروغی و متقاعد کردن انگلیسی‌ها، قدرت در خانواده‌ی رضاشاه باقی ماند و محمدرضاشاه جانشین پدر شد.
با شهریور 20 یک چند تب و تاب سیاست و آزادی بیان و اندیشه بالا گرفت. احزاب و گروه‌های سیاسی رونقی یافتند و نشریات و روزنامه‌های آزاد پا به عرصه گذاشتند، اما نتوانستند از آزادی به دست آمده نهایت استفاده را ببرند و سرانجام دیکتاتوری همه‌ی نهادهای مردمی را بلعید و دوباره استبداد در شمایلی جدید رخ نمود و جلوه‌گری کرد.
در بهمن‌ماه برفی سال 1327 به جان محمدرضاشاه سوء قصد شد. اما شاه جوان از مرگ، جان به در برد و پروژه‌ی ترور شاه ناکام ماند. حزب توده متهم به ترور شاه شد. و با این بهانه آن را منحل و دستور دستگیری اعضای آن صادر شد. با این حادثه موجی جدید از زندان و تبعید آغاز گردید. با انحلال حزب توده، گروه‌های دیگر به تکاپو افتادند. در آبان‌ماه سال بعد، گروه دکتر مصدق و ملی‌گراها، (جبهه‌ی ملی) را ایجاد کرده و خواستار دولت ملی و انتخابات آزاد شدند. از مجلس چهاردهم تا مجلس شانزدهم که شعار (ملی کردن نفت) از تریبون ملی‌گراها که در مجلس شانزدهم سنگر گرفته بودند و شنیده شد، موج مبارزات ملی‌گرایانه راه افتاد. رزم‌آرا در اسفند29 توسط خلیل طهماسبی از اعضای اصلی گروه فداییان اسلام ترور و به قتل رسید و راه برای نخست‌وزیری مصدق مهیا شد و 29 اسفند مجلس نفت را ملی اعلام کرد و اردی‌بهشت سال 30 مصدق بر اریکه‌ی قدرت نشست و اراده‌ی خود را برای اجرای ملی کردن نفت استوار کرد. اما توطئه‌های داخلی و دست‌های پنهان استعمار که عرصه را بر مصدق تنگ کرده بود سبب شد تا وی از قدرت کناره بگیرد. سی‌ام تیر 1331 مردم طی یک قیام عمومی و با پشتوانگی آیت‌الله کاشانی به قدرت بازگشت. مردم به صحنه آمده بودند و شور و حرارت مبارزات به رهبری مصدق بالا گرفت. 

مثلث مبارزه بر سر خلع ید استعمار انگلیس از نفت ایران را جبهه‌ی ملی به رهبری مصدق، گروه‌های مذهبی به زعامت آیت‌الله کاشانی و حزب توده تشکیل می‌دادند. شاه و ایادی داخلی با کارگردانی و حمایت آمریکا دست به توطئه‌آفرینی و دسیسه‌چینی زدند و فضا را چنان ملتهب کردند که زمینه برای سرنگونی مصدق فراهم شود.
سرانجام طی دو روز 27 و 28 با یک برنامه‌ی طراحی شده توسط آمریکا، نظامیان وابسته که در حکم مهره‌های شاه عمل می‌کردند با تلاش مداوم اشرف پهلوی خواهر شاه که آن روزها زیر فشار مصدق از کشور خارج شده بود و خود را به آب و آتش می‌زد تا دولت او را به زیر کشیده و برادر از وطن گریخته‌اش را به کشور بازگرداند و البته چمدان چمدان دلار آمریکایی از آن سوی آب‌ها فرستاده می‌شد تا میان وابستگان و عوامل داخلی کودتاچیان و جماعت اوباش و اراذل و فواحش تقسیم شود. و جماعت اوباش و جاهل را راهی خیابان کرد و از صبح و عصر 28 مرداد بر گِرد شعبان جعفری حلقه زدند و دشنام گویان و عربده‌کشان خیابان‌ها را به قرق خود درآوردند. شعبان با همراهان اوباش و فواحش ساعت‌ها در میدان بهارستان و خیابان‌های اطراف دشنام گویان و عربده‌کشان، هواداران دکتر مصدق را سلاخی کردند. نیم روز تمام بهارستان به تصاحب و تسخیر لات‌ها و اوباش چاقوکش و فواحش و پتیارگان هرزه درآمد. از سر ظهر تا غروب 28 اَمرداد تهران در هوای اوباش قمه‌کش نفس می‌کشید و صدای چکاچاک قمه و چاقو و زنجیر تنها صدای بود که در خیابان‌های تهران به گوش می‌رسید. تظاهرات به شدت خشونت باری که این جماعت جاهل و اوباش با شعار جاوید شاه و مرگ به مصدق از صبح تا غروب و میانه‌های شب در سطح شهر تهران آغاز کردند، قصه‌ی غم‌انگیزی بود که سبب شد آن‌ها ناآگاهانه آب به آسیاب دشمن بریزند و آتش بیار میدان شوند و معرکه بیافرینند و در عصر همان روز هم‌چون پتکی سهمگین بر سر دولت و ملت آوار شدند و سرنوشت تلخی را رقم زدند. شب به نیمه نرسیده بود که دولت ملی سقوط کرد و عوامل کودتا و کودتاچیان دست‌افشان و پای‌کوبان به هلهله برخاستند.
محمدرضاشاه که روز 25 اَمرداد در پی کودتا نافرجام از کشور گریخت دو- سه روز پس از کودتای آمریکایی 28 اَمرداد سرمست از کودتا فاتحانه به ایران بازگشت. نظامیان و مهره‌های وابسته به شاه اینک با آمدن شاه گربه رقصانی می‌کردند و به میمنت بازگشت شاه جشن شادی گرفته و از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدند.
زاهدی بر جای مصدق تکیه کرد و نخست‌وزیر شد. قداره‌کشی چون شعبان بی‌مخ، مزد جاهلیش را گرفت و تاج‌بخش شاه لقب گرفت و تا مدت‌ها در جلسات پیدا و پنهان دربار و ضیافت‌های شبانه و مراسم‌های رسمی و غیررسمی دولت حضور داشت و شانه به شانه شاه او را هم‌راهی می‌کرد تا این که آب‌ها از آسیاب افتاد. سایه‌ی حضور قداره‌بند جاهلی که دیگر همه او را تاج‌بخش شاه خطاب می‌کردند بر سر شاه سنگینی می‌کرد و رفته‌رفته شاه که قدرت گرفت نرم نرمک او را پس می‌زد و برایش دست نیافتنی می‌شد.
با کودتای 28 امرداد و بازگشت دیکتاتور، جنبش پرخروش ملت و نهضتی که بنایش را آن پیرمرد احمدآبادی پی انداخت سرکوب شد. دولت ایالات متحده‌ی آمریکا که پس از جنگ جهانی دوم روز به روز قدرتمندتر شده و هم‌چون غولی یک تنه غنیمت جنگ و پیروزی دولت‌های متفق را به خانه برده بود، به یک ابرقدرت بلامنازع تبدیل شده بود، به واسطه‌ی دولت کودتا و حکومت خودکامه‌ای که برساخته‌ی او بود برای دو دهه و نیم بر سرنوشت و مقدرات این ملت سیطره یافت.
با کودتای 28 امرداد استبداد، جانی دوباره یافت و در شکل و شمایلی نو پا به عرصه نهاد و رفته‌رفته جامعه‌ی ایران دچار رخوت و انجمادی فراگیر شد. آن شور و اشتیاق و تب و تابی که پیرمرد پدید آورده بود جای خود را به سکون و سکوتی کشنده و کش‌دار می‌داد. آزادی‌خواهان و روشن‌فکران مبارزی که با جنبش عظیم ملی کردن نفت جان و جهانی تازه یافته بودند، ناگهان دچار یک رخوت هولناک شدند و مرگ رویاها و آرزوها و آرمان‌هایشان را با دو چشمان خویش می‌دیدند و به طرزی هول‌بار و دهشتناک سر خورده شدند، بی‌که صدایی از حنجره‌ای برخیزد،«در مزارآباد شهر بی‌تپش، وای جغدی هم به گوش نمی‌آمد»(1) و مبارزان و قهرمانان دیروز که بر آن بودند تا از نو جهان دیگری بسازند، تن به دریوزگی بادها دادند. ماجرای غم‌بار و تراژیکی که م.امید آن را چنین روایت می‌کند:
«مشت‌های آسمان‌کوب قوی
وا شده ست و گونه گون رسوا شده است
یا نهان سیلی زنان یا آشکار
کاسه‌ی پست گدایی‌ها شده است.»(2)
مردان مبارز دیروز در زمهریر تلخ و دهشتناک بعد از کودتا به خوابی عمیق و زمستاتی فرو رفتند. نه صدایی شنیده می‌شد، نه آهنگی شهر سوت و کور بود و فریب و دروغ از در و دیوار فرو می‌رفت؛ صبح صادق رفته بود و شولای دروغین زمستانی بر شانه انداخته بود و هرچه بود یادگار سیلی سرد زمستان بود، زمستانی که از هر روزنی می‌وزید.
«فریبت می‌دهد بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است.»(3)
در این صبح کاذب آمریکایی، شاه سرمست از درآمد سرسام‌آور فروش نفت، روایتی باژگونه از اوضاع می‌کرد و دیروز شکوهمند قیام ملی را به رهبری آن پیر مبارز که اینک در قفس استبداد اسیر و به زادگاهش تبعید شده بود، به چالش می‌کشید و در حالی که عرصه‌ از مردان میدان، خالی بود، شاه پهلوان بی‌رقیب میدان بود و دمادم نعره و عربده‌ی شاهانه سر می‌داد و آن پیر در زنجیر را دشنام می‌داد.
روایت شاه را در پاسخ به تاریخ چنین می‌خوانیم:
«... به خاطر اهداف مصدق که می‌خواست نفت ایران را از سلطه‌ی انگلیسی‌ها برهاند، سختی‌های اقتصادی فراوانی بر ایران تحمیل شد ولی نتیجه‌ی کار به آن‌جا رسید که انگلیسی‌ها کماکان بازار نفت ما را در اختیار داشتند، ولی این وضع برخلاف گذشته به هیچ وجه پولی نصیب ایران نمی‌کرد. نفت ما در حالی بدون مصرف در انبارها باقی ماند که انگلیس به آسانی توانست نفت مورد نیاز خود را با افزایش خرید از عراق و به‌خصوص کویت که قیمتش ارزان‌تر بود تامین کند.(4)
شاه کودتای 28 امرداد آمریکایی را قیام مردم به طرفداری از سلطنت خود پنداشته و با بی‌احترامی به دکتر مصدق در پاسخ به تاریخ می‌نویسد:
«... سرانجام نیز متعاقب شلیک یک تیر توپ از یک تانک در مقابل منزل نخست وزیر سابق به حکومت سه ساله‌ی یک سیاستمدار دیوانه خاتمه داده شد و حضرت «رییس‌جمهور» با لباس پیژامه پس از صعود به بالای دیوار منزل وارد باغ همسایه شد و در زیرزمین آن‌جا که متعلق به مدیرکل خدمات پستی بود پناه گرفت.»(5)
ارازل و اوباش و فواحش اجیر شده به رهبری قداره‌کش جاهلی چون شعبان بی‌مخ، ملکه اعتضادی، پری آژدان قزی،  دیگر خود فروختگان جاهل، که برایشان مهم نبود مملکت دو دستی تقدیم بیگانه شود تا اواسط شهریور 32 هم‌چنان در کوچه و خیابان و میادین، میدان‌دار و معرکه‌آفرین بودند.
بریتانیا مناقشه‌ی نفتی با ایران را پس از یک جدال کشدار به دیوان لاهه برد. قضات لاهه حکم به محکومیت بریتانیا داد. رییس قضات لاهه به روایتی یک انگلیسی بود. انگلستان فرمان تحریم نفت را صادر کرد؛ 4 هزار و هشتصد تکنسین خود را از آبادان فراخواند و همه‌ی بندرها را به روی کشتی‌های حامل نفت‌ ما بست. شرکت ملی نفت ایران، که بلافاصله پس از ملی شدن تاسیس شد، از فروش حتا یک بشکه‌ی نفت به نیم بها هم عاجز ماند. هیچ کشتی جرئت بارگیری و حمل نفت ما را پیدا نگرد، جز یک کشتی که بلافاصله آن را توقیف کردند و به بندر عدن بردند. مدت سه سال نفت در بشکه‌ها و مخزن‌ها باقی ماند.(6)
شاه در پاسخ به تاریخ به طرز جنون‌آسایی خود را راسخ‌ترین طرفدار ملی شدن نفت می‌دانست و تمام سال‌های مبارزه و تلاش دکتر مصدق و جبهه‌ی ملی و حمایت‌های آیت‌الله کاشانی از او را برای پیش بردن و پیروزی ملی شدن صنعت نفت را نادیده انگاشته، با همه‌ی کارشکنی‌های خود در ممانعت از تصویب طرح ملی شدن نفت در کمال شگفتی خود را حامی این قانون و طرفدر آن معرفی می‌کند و بی آن‌که حتا نامی از مصدق و کاشانی بیاورد، می‌خواهد خود را تنها حامی و طرفدار ملی شدن نفت بداند. بی‌شک شاه، مالیخولیای «تئوری توطئه» تمام ذهنیتش را فرا گرفته و می‌پنداشت کنسرسیومی‌ها در براندازی او نقش داشتند. شاه عطش سیری ناپذیری به «دیده شدن» و به شدت عقده‌ی «خود قهرمان‌بینی» داشت. پس از کودتا دستگاه تبلیغاتی‌اش در خدمت ارضای این خواسته‌ی درونی شاه بود و تمام تلاش سیستم رسانه‌ای حکومتش برای تحقق این خواسته بود. پلیس مخفی شاه هم زندگی مردم را زیر نظر گرفته و هرگونه فعالیتی را تعقیب می‌کرد؛ چهره‌های سیاسی، فرهنگی، هنری و ادبی به دقت زیر نظر بودند، فعالیت‌های مختصر و پراکنده‌ی یکی دو حزب سیاسی زیر دره‌بین قرار داشت، فعالیت‌های اعتراض‌آمیز دانشجویی رصد مي‌شد، بازاریان فعال هم از چشم حکومت دور نبودند و خلاصه هر حرکت اعتراضی به دقت زیر نظر گرفته می‌شد. اوضاع به شدت امنیتی شده بود و پلیس مخفی رژیم در هر محیط و اجتماعی حضور داشت.
این وضعیت سبب شد تا حرکات اعتراضی فعالیت‌ خود را زیر زمینی کنند. حزب توده، جبهه‌ی ملی، احزاب و گروه‌های مذهبی، فعالان بازار و حرکات دانشجویی همه و همه به ناگزیر به فعالیت‌های غیرعلنی و زیرزمینی روی آوردند.
رژیم پس از تثبیت کودتا دست به برخی تغییرات زد؛ اصلاحات ارضی شاه موسوم به انقلاب سفید در آغاز دهه‌ی چهل، توسعه‌ی اقتصادی رژیم و مدرنیزاسیون صنایع و گسترش مدرنیسم گل و گشاد و بی‌ریشه‌ی فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی، بر پایی جشن‌های بی‌هویت و خرج‌ساز 2500 ساله‌ی شاهنشاهی، تاسیس اجزاب رسمی- دولتی وابسته و سپس تک‌حزبی کردن کشور و ایجاد فضای باز سیاسی در آخرین سال حیات رژیم با الگو گرفتن از دکترین پیشنهادی کارتر از جمله‌ی این اقدامات بود.
دولت آمریکا پس از کودتا برای تثبیت دولت کودتا با حمایت همه جانبه‌ی خود سیل کمک‌های مالی خود را روانه‌ی ایران کرد. ریچارد نیکسون معاون وقت رییس‌جمهور امریکا وارد ایران شد. دانشجویان دانشگاه تهران در اعتراض به ورود نیکسون در 16 آذر 32 سه قربانی داد. مصدق و یارانش به تبعید و زندان رفتند، برخی هم کشور را ترک کردند. دکتر فاطمی وزیر امور خارجه‌ی دولت ملی و از طراحان و پیشنهادکنندگان ملی کردن صنعت نفت به چنگ اوباش شعبان جعفری افتاد و به طرز فجیعی اسیر و دستگیر و اعدام شد.
شاه پس از کودتا در هراس از قیام مجدد، زیر نظر آمریکاییان در اولین گام، سازمان اطلاعات و امنیت کشور(ساواک) را تاسیس نمود. ساواک به تدریج به یک پلیس مخفی مخوف تبدیل شد و هر حرکت اعتراضی را به شدت سرکوب می‌کرد. درسال 56 فضای باز سیاسی آمریکایی منجربه تغییر پیاپی کابینه‌ها و شد- آمد نخست وزیران شد. کابینه‌ها یکی پس از دیگری می‌آمدند و می‌رفتند.
در کنار فعالیت‌های رژیم، حرکت مردم ایران پس از کودتا نخست زیرزمینی بود، در اوایل دهه‌ی چهل سکوت شکسته شد و در میانه‌ی خرداد 42 جنبش اسلامی آغازگر این حرکت بود، سپس ظهور جنبش‌های مسلحانه و قهرآمیز در گوشه و کنار از میانه‌ی دهه‌ی چهل اوضاع را به سمت هر چه نظامی‌تر کردن رژیم می‌برد.
خفقان پس از کودتا سبب تعطیلی مطبوعات جدی و میهنی می‌شد. سانسور بر مطبوعات و اجتماعات روشن‌فکری سیطره داشت. برخی اتفاقات اوضاع را به سمت التهاب بیش‌تر می‌بردند. قتل حسن‌علی منصور نخست‌وزیر در جلوی مجلس، ظهور جنبش‌های مسلحانه هم‌چون قیام نافرجام چریکی سیاهکل در واپسین سال‌های دهه‌ی چهل و به موازات آن ظهور گروه‌های مسلح چریکی اسلام‌گرا و چپ‌گرا موجب رویارویی و نبرد مسلحانه‌ی مخفی با رژیم تا بن دندان مسلح در سرتاسر دهه‌ی پنجاه شد.


*
با بالا رفتن فروش نفت و رشد سریع و سرسام‌آور آن به دلیل جنگ اعراب و اسراییل حجم وسیعی از دلارهای نفتی به سوی ایران سرازیر شد و شاه ایران را دچار سرمستی از سود نفت کرد و مغرورانه بخش عظیمی از درآمدهای نفتی را به جای آن که خرج توسعه کشور و از بین بردن فاصله‌ی طبقاتی کند آن را به پای برگزاری جشن‌های2500 ساله‌ی شاهنشاهی نمود و همین غرور و سرمستی گور رژیمش را کند. از سویی دیگر هر فریاد و اعتراض را در گلوگاه خفه کرد و اجازه‌ي‌ هیچ پرسش و انتقادی را به منتقدان نمی‌داد و هر صدایی که از تریبونی برخاست آن را به زیر کشید. از طرفی تاسیس ساواک و امنیتی کردن جامعه، سبب پر شدن زندان‌ها از مبارزان و فعالان نمود و دستگیری و زندان و شکنجه و تبعید و محاکمه و اعدام فضایی از رعب و وحشت آفرید و منجر به هول و هراس در جامعه‌ شد و واکنش برخی گروه‌ها و احزاب را برانگیخت و سبب مقابله‌ی آن‌ها با رژیم شد. گسترش حرکت‌های دانشجویان، خطابه‌های بی‌دادگرایانه‌ی دکتر شریعتی تاثیر خود را بر جوانان به ویژه دانشجویان گذاشت و موجب آگاهی‌بخشی و رشد اعتراض‌ها و انتقادات در مطبوعات شد. اعتراض‌ها از شکل مخفی وزیرزمینی‌اش به در آمده و روز به روز علنی‌تر می‌شد. از آن سو واکنش شتاب‌آلوده‌ی رژیم در مواجه با اعتراضات سبب برخی اشتباهات هولناک شده و گور رژیم را می‌کند؛ چاپ مقاله‌ی توهین‌آمیز احمد رشیدی‌مطلق در روزنامه‌ی اطلاعات در دی‌ماه 56 موجب قیام خونین روحانیت و مردم در قم شد و به دنبال آن قیام‌های مذهبی یکی پس از دیگری رخ داد، قیام تبریزی‌ها به مناسبت چهلم شهدای قم و سرانجام قیام عمومی 17 شهریور 57 در میدان ژاله اعتراضات را به اوج رساند و چون نتوانست آن را درک کند، به صورت شتاب‌زده به جابه‌جایی کابینه‌ها پرداخت و سرانجام رشته‌ی امور از دستش رفت و در 12 بهمن 57 با بازگشت رهبر انقلاب به وطن و بالا گرفتن قیام عمومی و مسلحانه‌ی مردم ایران، در 12 بهمن طومار شاه و رژیمش برای همیشه برچیده شد و انقلاب اسلامی 57 در میان حیرت و شگفتی، جهانیان را غافل‌گیر کرد. متفکری هم‌چون میشل فوکو که چند روز بعد از قیام 17 شهریور به ایران آمده بود، قیام 57 را آخرین انقلاب کلاسیک جهان نامید، انقلابی که همه‌ی معادلات و معیارهای انقلاب را به هم زد و جهان معاصر را با پدیده‌ای به نام انقلاب اسلامی روبه‌رو کرد.

پی‌نویس‌ها:
1- اخوان‌ثالث، مهدی(م. امید)، آخر شاه‌نامه، مروارید، چاپ هشتم، 1363، ص 19
2- همان، ص 2
3- اخوان‌ثالث، مهدی، زمستان، مروارید، چاپ دهم، 1369، ص 98
4- پاسخ به تاریخ، محمدرضاشاه پهلوی، ترجمه‌ی دکتر حسین ابوترابیان، سیمرغ، چاپ 4، 1375، ص 133.
5- همان، ص 135
6- نک، پاسخ به تاریخ، پیشین، ص 144.

*چاپ شده در سیمره 462 و 463 (25 امرداد و 5 شهریور 97)

 

 

 

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

سایت‌های مفید

سیمره در شبکه های اجتماعی

گستره‌ی توزیع

غرب و جنوب کشور

ایلام، کرمانشاه، کردستان، لرستان، خوزستان و همدان. همواره‌ی روزگار با سیمره جاری باشید!

سامانه‏‏‏‏‏‏ ی پیام کوتاه سیمره, منتظر پیشنهادها و انتقادات شما هستیم.
30009900998293

درباره سیمره

هفته‌نامه‌ی فرهنگی، اجتماعی، ورزشی

سال چهارهم

نشانی: لرستان، خرم‌آباد، خیابان شریعتی، روبه‌روی راهنمایی و رانندگی، اول زیرگذر شقایق

تلفکس: 06633407004