شما اینجا هستید: خانهمقالهطریق سرپیچی از کاتب: نظری بر آخرین رمان دولت‌آبادی

طریق سرپیچی از کاتب: نظری بر آخرین رمان دولت‌آبادی

یکشنبه, 01 مهر 1397 ساعت 08:50 شناسه خبر: 3863 برای نظر دادن اولین باش!
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
seymare seymare

در شبی تاریک، بعد از آتش‌بار سنگین، در تپه‌ی صفر، جایی از جبهه‌های جنوب، پنج نفر سالم مانده‌اند. این‌سو دو ایرانی‌ـ ستوان و رزمنده‌ی زیر دستش به اضافه‌ی یک اسیر عراقی ـ و آن‌سو، یک تک‌تیرانداز عراقی و اسیری از ایران. خط روایت اصلی رمان طریق بسمل شدن همین است، یعنی حضور تانکر آب و اهمیت آن برای هر دو طرف، تشنگی مفرط افراد و انتظار برای دمیدن صبح و چگونگی رسیدن به تانکر. اما در مسیر این روایت، قصه، چند پاره می‌شود میان دو راوی و کاتب. یک راوی ایرانی که روایت را از این سو و نزدیک به ستوان و سرباز زیر دست‌اش و اسیر عراقی، پیش می‌برد و کاتبی عراقی که هم بر این ماجرا متمرکز است و هم باید روایتی از دو نوجوان ایرانی اسیر عراق، بنویسد که به گفته‌ی سرگرد عراقی، یکی از اسرای هم‌بند خود را به قتل رسانده‌اند‌، چرا که مقتول به این دو نوجوان نظر داشته و به همین سبب او را کشته‌‌اند. لیکن کاتب زیر بار این واقعه که ظاهراً مستنداتش هم نزد سرگرد می‌باشد، نمی‌رود. میان رفت‌وآمدهای خط روایی اصلی، رفت‌وبرگشت‌هایی به تاریخ ایران اسلامی شده و فجایع حمله‌ی اعراب‌، فجایع آن‌ها در سیستان و آن‌چه با زنان بخارا کرده‌اند، قیام ابومسلم‌، قصه‌ی عشق عباسه خواهر خلیفه‌ی عباسی به برمک وزیر و . . . صورت می‌گیرد‌، رفت‌وبرگشت‌هایی که تمامیت رمان را از میان آشفتگی و سردرگمی تاریخ عبور می‌دهد و به صورت یک کل منسجم می‌آفریند یا می‌زایاند‌.


اما این روایت‌های تکه‌تکه از نظر زمانی و مکانی‌، چگونه کلیتی منسجم را برمی‌سازند‌؟ بدون شک دولت‌آبادی بیش از هر نویسنده‌ای‌ـ یا بیش از هر نویسنده‌ی ایرانی دیگری‌ـ می‌داند که داستان‌ـ هر داستانی‌ـ اگر داستان باشد و داستانیت‌اش را بر هر چیز دیگری ارجحیت نهد‌، هیچ تعهدی نسبت به تصدیق آن‌چه می‌گوید‌، ندارد‌ـ کافی است به روایتی از شیری که در بیابان‌ها می‌گردد و به تشنه‌ها و در راه مانده‌ها، شیر می‌نوشاند، یا به کبوتر شدن ابومسلم خراسانی توجه کنیم‌ـ با این حال گزاره‌ی عدم صدق در داستان‌پردازی زمانی به هم می‌ریزد که در صحنه‌هایی چند، به اتفاق‌های تاریخی ارجاع داده می‌شود. یعنی صدق در عدم صدق گسترش می‌یابد‌. تاریخ در دل رمان. بنابراین باید پرسید وقتی روایت داستانی چیزی را تصدیق نمی‌کند به‌جز داستان بودن خود را، تاریخ‌ـ واقعیت‌ـ را چرا وارد متن خود می‌کند؟ حتا داستانی که واقعیت‌های تاریخی را مدام یادآور می‌شود، باز هم باید داستانی بگوید نه تاریخ. مرز میان روایت داستانی و روایت تاریخی همین است. یعنی بر خلاف تاریخ، داستان، برساخت هویتی است فاقد هستی و وجود. وجود ندارد حتا اگر به ظاهر مانند تاریخ، صادق باشد. به عبارتی صدق آن مبنی بر وجودش نمی‌تواند باشد یا بر وجود واقعی و بیرون از زبان هنری‌اش. به تعبیر برتراند راسل، مثلاً هملت فقط در متن آن نمایش‌نامه‌ی شکسپیر واقعیت می‌یابد، نه در جهان عینی. به عبارتی روشن‌تر این که هملت جوانی است که پدرش را از دست داده و مادرش با عمویش ازدواج کرده و ...، کاملاً صادق است، اما با این حال هملتی در جهان عینی وجود ندارد. بنا به گفته‌ی تری ایگلتون:«یکی از رایج‌ترین شیوه‌های نادیده گرفتن «ادبیت» رمان و نمایش‌نامه این است که طوری با شخصیت‌هایش برخورد کنیم که انگار این شخصیت‌ها افرادی واقعی‌اند.»  (‌1396: 59‌)
نقداما با درهم آمیزش تاریخ و داستان، چه تمهیداتی چیده می‌شود تا «طریق بسمل شدن»، رمانی به یادماندنی جلوه کند؟
یکی از شگردهایی که در «طریق بسمل شدن» دیده می‌شود، دنبال کردن واقعه‌ها، همراه با نویسنده‌ـ کاتب و راوی‌ـ  درون متن است. کاتب خود یکی از شخصیت‌های رمان است، او از یک طرف متمرکز بر آدم‌های قصه‌ی خودش است که در تپه‌ی صفر گیر افتاده‌اندـ هم عراقی و هم ایرانی‌ـ، تشنه‌اند و راه نجاتشان رسیدن به تانکر آبی است که از آتش آتش‌بارها در امان مانده است و از طرفی، از جانب ارتش عراق مأمور است که مسائل اسیران ایرانی را به گونه‌ای که خود می‌خواهند و طرحش را می‌دهند، به رشته‌ی تحریر درآورد چرا که قدرت و تأثیر قلم‌اش چنان است که به قول سرگرد عراقی مسئول و مأمور این طرح، تلویزیون و تصویر با آن قابل قیاس نیست. 
از سویی، راوی ایرانی را داریم که نزدیک به ستوان و رزمنده‌ی زیر دستش و اسیر عراقی آن‌هاست و حرکاتشان را دنبال می‌کند و مواظب این طرف ماجراست.
  این تمهید، از این نظر که هم از جانب نویسنده‌ی عراقی و هم راوی ایرانی مورد کندوکاو قرار می‌گیرد و از هر دو طرف گسترش می‌یابد، جالب است. این که دو راوی، هم‌زمان دارند یک واقعه یا یک روایت را پیش می‌برندـ دو راوی که به ظاهر در اکنونِ روایت دشمن همندـ و نگران وضعیت آدم‌های روایت مشترکشان هستند و البته در این میان نکته‌ی جالب‌تر این است که علاوه بر واقعه‌ی مشترک، هرکدام مسئله‌های دیگری را یا خطوط روایی دیگری را وارد روایت اصلی می‌کنند.
   کاتب عراقی به اعماق تاریخ و آغاز ورود اعراب به ایران و وزارت ایرانیان در دم و دستگاه عباسیان  و . . . می‌رود و هم‌خوانی غریبی میان مسائل و معضلات دو ملت امروز با آن روزها می‌یابد و از طرفی هم با قدرت فاسدی که می‌خواهد قلم‌اش را تسلیم عقاید و روند دروغ‌پردازی خود کند، سرِ ناسازگاری دارد. از این طرف راوی ایرانی، از طریق نزدیک شدن به ذهن و اعمال ستوان و سرباز تحت فرمانش، به اعماق باورهای مردمش می‌لغزد.
    می‌توان گفت طراوت و خوش‌ساختی «طریق بسمل شدن» در همین برخورد با نویسنده‌ـ کاتب و راوی‌ـ و آفرینش شخصیت کاتب بوسیله‌ی متن است. در واقع یک راوی دانای کل هست که ساختمان و پی‌ریزی تمام روایت بر عهده‌ی اوست. به عنوان مثال، پایان و آغاز رمان با اوست. اما وقتی در دل ماجرا می‌لغزیم، دانای کل کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر می‌شود و به جای او کاتب عراقی و راوی ایرانی سر بر می‌آورند؛ اگرچه هر دوی آن‌ها هم به گونه‌ای، هم‌خوانی یا دگردیسی ظریفی در متن خود پدید می‌آورند و به یک‌سو و نقطه‌ی مشترک کشیده می‌شوند‌ـ جدای از نقطه‌ی مشترکشان در تپه‌ی صفرـ.
راوی ایرانی از دل تاریخ سر بر می‌آورد، هم‌چون یک راوی تاریخی‌ـ اسطوره‌ای. او این‌گونه وارد روایت می‌شود:
«چنین است هم در این‌سوی، و این یکی مرد که در دامنه‌ی البرز کوه کج می‌شود؛ کج شده‌است. از مچ دست تا گردن و پشت و دیگر راست نمی‌تواند بنشیند، راست نمی‌تواند بایستد، راست نمی‌تواند راه برود، و چون پلک می‌گشاید بار دیگرـ مثل هر روز ـ به یاد می‌آورد که هیچ‌کس، هیچ‌کس خاصی نیست و انگار نبوده‌است تا بیندیشد به کفش و لباسی که باید به تن کرد. هم این شب‌ها با غور در فرهنگ دو قوم می‌گذراند و واکنش‌هایی از این‌سوی که همه روی جدال با خلافت داشته است، شگفتا؛ یعقوب رویگر هم در خط اهوازـ بغداد فرمان یافت.» ( 1397 : 33 ) ختم این توصیف از این راوی اساطیریِ خمیده از بار تاریخ کجاست؛ نزدیک ستوان و سربازش در تپه‌ی صفر. یعنی از اعماق تاریخ گذشته به اکنونِ روایت حرکت داده می‌شویم. کاتب عراقی نیز بازگشتی به همین تاریخ دو قوم دارد، به قصه‌ی ابومسلم خراسانی و سین باد و ابودوانیق، به عشق عباسه خواهر خلیفه به وزیر برمکی و . . . . راوی ایرانی از دل تاریخ سر بر می‌دارد و کاتب عراقی از دل آشفتگی اکنونیِ روایت به اعماق تاریخ فرو می‌رود. هر دو اگرچه به صورت سر و ته، یکی از امروز به تاریخ و یکی از تاریخ به امروز، روایت می‌کنند، اما هر دو یک هدف دارند: درهم آمیختگی عجیب سرنوشت دو قوم!
این که راوی و کاتبی درونِ متنی‌اند که روایتی را پیش می‌برند و به کمک هم کامل می‌کنند که بر حسب اتفاق در جنگ با هم هستند، یا حکومت‌هاشان درگیر جنگ‌اند، بسیار جالب توجه می‌باشد. یعنی یک اثر، توسط دو شخص آفریده می‌شود که درگیر جنگی خانمان برانداز علیه هم هستند.
شگرد مورد توجه دیگر، عدم آگاهی کاتب و راوی از وقایع و صحنه‌ها و برخورد شخصیت‌ها و تمرد و سرپیچی‌اشان از آفریننده‌اشان ـ کاتب و راوی ـ می‌باشد. عدم آگاهی و تمردی که به صورت‌های در زیر اشاره شده صورت می‌بندد:
- تسلط راوی دانای کل بر روایت ساخته و پرداخته‌ی خودش، مخدوش می‌شود و آتش گلوله‌ها چنان همه چیز را درهم می‌کوبد که او با حدس و گمان مطلبش را بیان می‌کند: «با چنین تصوری است که از پسین غروب آتش‌باری روی یک گله جا شروع شده و جوانان این داستان را در محاصره‌ی آتش قرار داده است و چون شب است و نمی‌توان هیچ شعله یا نوری به کار داشت، هنوز معلوم نیست که از آن جمع معدود چند نفر به جا مانده‌اند. دستور عقب‌نشینی دریافت شده، اما نمی‌توان یقین داشت چند نفر توانسته باشند به موقع خود را از حلقه‌ی آتش بیرون ببرندـ بیرون برده باشند یا نیمه جان در فاصله‌ای به خاک افتاده باشند[ . . .] »( 8 ) این صدای راوی دانای کل در آغاز رمان است، ولی دانای کلیِ او نیز محدود شده، او در شب گم شده‌است و چیزی نمی‌بیند و نمی‌داند دقیقاً چه اتفاقی افتاده است، برای همین با حدس و گمان حرف می‌زند.
-کاتب نیز شخصیت‌هایش را در تپه‌ی مورد نظر، گم می‌کند یا به تعبیر بهتر نه نشانی از مکان دقیق داستانش دارد نه نشانی از آدم‌های مانده در آن: «[ . . .]
وطن! فکر کرد وطن! و به یادآورد فکر نکرده‌است به این که تپه‌ی داستان او در کجای وطن واقع شده است. تپه‌ی صفر، تپه‌ی صفر؛ و آن‌ها، آن افراد که می‌بایست تپه را به بهای خون خود حفظ می‌کردند، چند نفر بودند در آغاز و حالا چند نفر از آن‌ها باقی مانده‌اند؟ هفت، گویا هفت نفر بودند.»(‌32‌)
  -در صفحه‌‌ی 80 نیز به بن بستی اشاره می‌شود که کاتب در آن گرفتار شده و شخصیت‌هایش از او تبعیت نمی‌کنند و این صحنه اوج سرپیچی شخصیت‌ها از نویسنده‌اشان و یا اوج به بن بست کشاندن مؤلف/ متن می‌باشد:« اما... اما... من قصد داشتم با پرچم سفید... یعنی با پیراهنی سر یک تکه چوب، مشکل تشنگی طرفین را حل کنم. همان سنگر... همان اسیر تنها... خیال داشتم آن سرجوخه را قانع کنم که دست از سماجت بردارد[ ... ] چرا آن سرجوخه لجوج شما هیچ اقدامی نمی‌کند؟[والخ]»
  - شکلی دیگر از تمرد به مگس‌ها برمی‌گردد‌. مگس‌ها در صحنه‌ی نخستینی که از کاتب ارائه می‌شود، ذهنش را متوجه خود می‌کنند. آن‌ها آشفتگی ایجاد می‌کنند و نمی‌گذارند او بر نوشتن اش متمرکز شود. در واقع این ابتدای آشفتگی ذهنی کاتب است. مگس‌ها باعث می‌شوند سرنخ‌ها را گم کند‌. اما هرجا مگس‌ها حضور دارند‌، سر و کله‌ی سرگرد هم پیدا می‌شود. حضور سرگردـ هم چون مگس‌هاـ  اوج پارازیت و نهایت شدت آشفتگی کاتب است‌، در واقع مگس‌ها جای خود را به حضور سرگرد می‌دهند و او باعث می‌شود شخصیت‌های کاتب در تپه‌ی صفر، اقدامی جز آن‌چه مورد نظر اوست، انجام دهند. وقتی سرگرد عین مگس‌ها ذهن کاتب را پریشان می‌سازد، می‌گوید:« بد شد، خیلی بد شد، سرگرد. شما وارد ذهن من شدید به مغز من رخنه کردید و همه چیز را درهم ریختید. من داشتم کارم را به انجام می‌‌رساندم. صحنه جلوی چشمم بود. روشن روشن. آدم‌‌هایم را می‌دیدم. توانسته بودم آن‌ها را بشناسم[... ] اما شما، شما، سرگرد، وارد مغز من، وارد روان من شدید و شوراندید تمام ذهنیت مرا، تمام آن‌چه را در ذهنم ساخته بودم؛ تمام خلاقیت مرا ویران کردید! چرا اجازه نمی‌دهید انسان اقلاً در ذهنش به اراده‌ی خودش زندگی کند؟» (‌120 ـ 119‌) یادمان باشد سرگرد خود ساخته‌ی ذهن کاتب است!
    - سرپیچی شخصیت‌هاـ آن هم شخصیت‌هایی که نظامی‌اند!ـ در فصل دهم به گونه‌ای دیگر نمود می‌یابد‌. در این فصل که بسیار نامأنوس می‌نماید، ظاهراً چرخش زاویه دید داریم. ولی این چرخش ظاهراً بی‌منطق می‌نماید. راوی ناگهان به اول شخص تغییر می‌کند‌، آن هم در یک فصل جدا و همین در فصلی جدا آوردن آن، بی‌دلیل جلوه‌اش می‌دهد، اما با توجه به حرف ناشنوی شخصیت‌ها از کاتب و راوی‌اشان‌، این جا خوش می‌نشیند. به عبارت دیگر و البته به شکلی مضحکه‌وار در این‌جا نیز شخصیت رمان، قاعده را به هم می‌ریزد و خودش را به گفت می‌آورد. او می‌خواهد کاتب و راوی را خاموش کند.
    این شیوه‌‌ی برخورد شخصیت‌ها با کاتب و راویِ خود وقتی برجستگی می‌یابد که به محتوای رمان بیندیشیم. این که ویژگی جنگ، فرمانبری محض از مافوق است، اما در این‌جا کاتب از سرگرد تبعیت نمی‌کند و دیگران از کاتب و راویِ خود.
    تمهیدی که مورد بحث قرار گرفت، نوشتار را ارجحیت می‌بخشد و مؤلف را در حاشیه می‌نشاند. او در حال فروپاشی است، رو به احتضار است و این روایت است که در حال آفرینش کاتبش است.
   هم‌چنین این نکته که کاتب مدام سرنخ‌ها و وضعیت اشخاصش را گم می‌کند، در پایان رمان برجسته‌تر می‌شود. در پایان پس از آتش‌باران دوباره‌ی منطقه، شخصیت‌ها از هم جدا می‌افتند و سرنوشت نامعلومی می‌یابند. ستوان و دو نفر دیگر که در حال حمل اجساد پنج شهید در سینه‌کش تپه هستند، در دود و آتش ناپدید می‌شوند. سرباز زیر دست ستوان و اسیر عراقی‌اش همسر نوشت می‌شوند و قدم در راهی اساطیری می‌گذارند، راهی که شیر منتظرشان خواهد بود.
*  
پرورش موضوع و درون‌مایه نیز نکته‌ای دیگر از ظرایف رمان است. یکی از مضامین این رمان، پیوند میان کلیت تاریخی دو ملت است. این پیوند و کلیت از هر دو سو برجسته می‌شود. کاتب عراقی از تپه‌ی صفر به سده‌های آغازین اسلام پرت می‌شود، به ابومسلم، ابو دوانیق، به عشق عباسه، به برمکیان و ...  . راوی ایرانی که خود هم انگار پیری اساطیری است از ابتدای شورش‌های ایرانیان علیه عباسیان آغاز می‌کند و از یعقوب لیث و سیستان، تا می‌رسد به ساواک و می‌آید تا تپه‌ی صفر و تمرکز بر ستوان و حتا هذیان‌‌هایش. این شیوه‌ی پیوندِ معضلی امروزی به گستره‌ی تاریخ، توان امروزیِ داستان، توان زبان و توان استفاده از برخی رویدادهای خاص را در ژرفابخشی به معنای متن، چند برابر می‌کند. انگار آن‌چه اثر می‌طلبد نه در رجعت به گذشته‌ی آدم‌های رمان که در رجعت به گذشته‌‌ی جمعی و اجتماعی سرزمینِ آدم‌های اثر می‌باشد. شاید همین بازگشت به گذشته‌ی تاریخی است که حضور غریب شیر و کبوتر را که جنبه‌‌های رئالیسم جادویی رمان را به نمایش می‌گذارد، در تاروپود خود به مخاطب می‌قبولاند و در ساختمان اثر خوش می‌نشاند؛ همین‌طور واقعیت تخیلی آن را مسجل می‌سازد. باید یادآوری کرد که رفت و برگشت به تاریخ و خون‌ریزی‌‌های در طول اعصار، درهم‌تنیدگی فرمی خاصی با آغاز و پایان رمان دارد: آغاز و پایان رمان به یک شکل‌ـ تقریباً به یک شکل‌ـ مورد هجوم آتش‌بارهاست و البته این بار معلوم نیست از جانب کدام یک از طرفین.
    شاید همین توجه به گذشته‌ی تاریخی باشد که زبان رمان را آمیزه‌ای از نثرکلاسیک و نثر امروز فارسی کرده است.
    با همه‌ی این ویژگی‌های جالب توجه و ویژگی‌های دیگر که این‌جا مورد بحث قرار نگرفت، از جمله فربه نمودن درون‌مایه و تم و نه شخصیت‌ها لزوماً، از جمله تقدیر از قلم و نوشتن موازی و برابر با دفاع از میهن و از جمله رنج نوشتن و هم‌سانی آن با دفاع و فداکاری برای زنده‌نگه داشتن دیگران‌ـ در صحنه‌ای که ستوان انگشت خود را می‌برد تا سرباز و اسیر عراقی از خونش بمکند و از تشنگی تلف نشوند برش می‌خورد با تپش قلب کاتب و احساس درد عجیبش و در واقع یکی شدن کاتب عراقی با ستوان ایرانی‌ـ و با به کاربردن همه‌ی شگردهای تأثیرگزاری که در مورد برخی اشان بحث شد اما، «طریق بسمل شدن» در جاهایی هم به ضعف می‌گراید که در زیر به یکی دو مورد پرداخته می‌شود:
    بیش از هر موردی، از جمله معضلات این اثر، توضیحات واضح، ناهمگون و نامناسبی است که از زبان شخصیت‌ها به مخاطب داده می‌شود. به عبارت دیگر دادن اطلاعات توسط شخصیت‌ها به مخاطب بیرون از متن. این نکته در جای‌جای رمان دیده می‌شود و مخاطب را آزار می‌دهد. مثلاً در صفحه‌ی 38، ستوان توضیح می‌دهد که سرباز چطور بخوابد و توضیح می‌دهد که او را چطور بیدار خواهد کرد، در صورتی که آن‌چه از زبان ستوان بیان می‌شود و سخن را به درازا می‌کشاند، از زبان راوی می‌توانست در یک جمله‌ی کوتاه بیان شود.

در تصویر فوق‌العاده‌ای که در آن ستوان دست خود را می‌بردـ فوق‌العاده از این نظر که در تقابل با انگشت دستی قرار می‌گیرد که دکمه‌ای را می‌فشارد و کشتاری جمعی صورت می‌گیردـ در جاهایی پرهیجان است و در جاهایی از شور و هیجانش کاسته می‌شود که به سبب وجود همین خصیصه است. مثلاً آن‌جا که سرباز در حال بستن دست ستوان است می‌گوید:«بستم  . . . آ . . . این هم یک گره دیگر، خوب؟» سرباز یا هرکسی به جای او دست را می‌بندد، نه این که چگونگی بستن را توضیح دهد آن هم در گفت‌وگوی با همان شخص!!
یا در صفحه‌ی 64 و 65 آن‌جا که ستوان توضیحات اضافه‌ای را برای سرباز ایرانی آزاد شده‌ی دست سرجوخه‌ی عراقی، می‌دهد، در واقع نه برای او که برای ما توضیح می‌دهد.
وقتی در حال آوردن شهدا از سینه‌کش تپه هستند، ستوان می‌گوید:«کم‌تر از پنجاه دقیقه؛ این بار ممکن است بشود قریب یک ساعت.[ ... ] اما در وجنات این سعد نمی‌بینم که بتواند چابک بپیچد و برود. دست‌هایش هم بسته‌‌‌اند [ ... ] .»
نمونه‌هایی که آورده شد، واقعاً در منطق گفت‌وگو نمی‌گنجند. آخر چه کسی به همراهش که او هم دارد همان چیزها را می‌بیند خواهد گفت که ببین طرف دست‌هایش بسته‌اند. به نظر می‌رسد نویسنده اطلاعاتی را از طریق شخصیت‌ها به ما می‌دهد که البته می‌توانست‌ـ و منطقی بودـ از طریق راوی و کاتب داده شوند.
مورد دیگری که در ساخت زبانی رمان نمی‌گنجد، دو صفحه‌ی 106 و 107 می‌باشد که نثری کاملاً آهنگین دارد، گرچه شاید می‌خواسته فضا را دگرگون نماید و به فضای عزا نزدیک کند.

پی‌نویس‌:
 ـ ایگلتون، تری، 1396، آثار ادبی را چگونه باید خواند، محسن ملکی و بهزاد صادقی، هرمس، دوم
ـ دولت آبادی، محمود، 1397، طریق بسمل شدن، چشمه

 

* چاپ شده در سیمره‌ی 466 (21/06/97)

 

 

 

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

سایت‌های مفید

سیمره در شبکه های اجتماعی

گستره‌ی توزیع

غرب و جنوب کشور

ایلام، کرمانشاه، کردستان، لرستان، خوزستان و همدان. همواره‌ی روزگار با سیمره جاری باشید!

سامانه‏‏‏‏‏‏ ی پیام کوتاه سیمره, منتظر پیشنهادها و انتقادات شما هستیم.
30009900998293

درباره سیمره

هفته‌نامه‌ی فرهنگی، اجتماعی، ورزشی

سال چهارهم

نشانی: لرستان، خرم‌آباد، خیابان شریعتی، روبه‌روی راهنمایی و رانندگی، اول زیرگذر شقایق

تلفکس: 06633407004