شما اینجا هستید: خانهمقالهتی.اس. الیوت و مجموعه شعر «حدیث آن مترسک عاصی» سروده‌ی روح‌اله رویین

تی.اس. الیوت و مجموعه شعر «حدیث آن مترسک عاصی» سروده‌ی روح‌اله رویین

شنبه, 21 مهر 1397 ساعت 10:27 شناسه خبر: 3923 برای نظر دادن اولین باش!
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
seymare seymare

*درآمد:
 شعر و شاعر از دید تی. اس. الیوت
الیوت با تأکید بر جدی گرفتن ادبیات و عینیت، وحدت و انسجام کلاسیسیسم، بیان منطقی و عقلانی احساس جان دان، نقض خودگرایی و ذهنیت رمانتیک، پیچیدگی و تراکم بیانی همراه با استفاده از فنونی چون استعاره‌ی بعید، همجوارسازی گذشته و حال و آبجکتیو کورلیتیو مسیر شعر را تغییر داد .

او باور دارد که فاصله گذاری فیزیکی برای ابداع و آفرینش موفقیت‌آمیز بسیار ضروری است. الیوت استدلال می‌کند که فرایند هنری عبارت است از یک خود- زدایی و از بین بردن دائم خودگرایی: گریز از احساس و خودگرایی. ذهن شاعر یک واسطه است که در آن تجربیات می‌توانند وارد یک ترکیب جدید شوند. مثال معروف وی برای این وضعیت عبارت است از ترکیب اکسیژن با دی‌اکسید کربن با حضور پلاتینیوم که منجر به اسید سولفوریک می‌شود. پلاتینیوم در این فرایند نقش کاتالیزور را ایفا می‌کند. به همین دلیل هیچ ردی از آن در اسید سولفوریک دیده نمی‌شود و همواره دست نخورده می‌ماند. این کاتالیزور فقط تغییر شیمیایی را تسهیل می‌کند و هیچ مشارکتی در این واکنش شیمیایی ندارد و دست نخورده باقی می‌ماند. الیوت ذهن شاعر را با این آستانه‌ی پلاتینیوم مقایسه کرده که شور و سودا را به عنوان مواد شعری هضم و دگرگون می‌کند. بدین ترتیب او از نقش کاتالیزور در یک فرایند شیمیایی به‌عنوان یک قیاس برای ناخودگراسازی شاعر استقاده می‌کند. شاعر بایستی خود و احساسات خودگرایانه را از شعر کاملاً حذف کند. وی به همین منظور، شعر خود را نه تنها بر همجوارسازی اسطوره و مشکلات زندگی انسان مدرن به عنوان آبجکتیو کورلیتیو استوار می‌کند تا جایگاه انسان مدرن را در تاریخ بشر آشکار کند؛ بلکه با این شیوه از احساس فاصله گرفته و شعر خود را به روشی ناخودگرایانه بیان ‌کند. چهار اسطوره‌ی بزرگ و معروف زیرساخت شعر وی بوده که همزمان با مشکلات معاصر همجوار می‌شوند. مثلاً شاه ماهیگیر و فساد یا زوال جنسی وی در کنار فساد انسان مدرن و افول عفت قرار می‌گیرد. از این‌رو شعر وی نه تنها حاوی واژه‌ها و اصطلاحات اسطوره ای و بسیار غنی بوده که گستره ی معنایی بسیار وسیعی را در برمی‌گیرند بلکه واژه‌های بسیار محاوره ای چون ته سیگار، قوطی مشروب...نیز در شعرش به وفور یافت می شود. او وجود همزمان زبان تلمیحی و واقعیت عریان زمانه را برای بیان شعر ناخودگرا ضروری می‌داند. به‌همین دلیل است که اشعار خود را بر تلمیح اسطوره‌ای تاریخی و واقعیت عریان زندگی اجتماعی استوار می‌کند و با تأکید بر رابطه ی گذشته و حال تلاش می‌کند اکنونِ جامعه را تفسیر و جایگاه انسان معاصر را آشکار کند. الیوت می‌گوید گذشته حال را هدایت می‌کند پس حال نیز باید گذشته را تغییر دهد. این پویایی که بر گذشته استوار است از طریق همجوارسازی امکان‌پذیر است. به گفته‌ی وی رسالت شاعر این است که فنون و صناعات سنتی را برای بیان واقعیت زمانه به کار گیرد. یعنی آن‌ها را با اکنون سازگار کند. از لحاظ وزن شعری نیز برخلاف شعرای گذشته ابتدا از وزن جدی (پنتا میتر) استفاده کرده و ناگهان از وزنی محاوره‌ای (تروکی) استفاده می‌کند.


     در این جا سعی می شود  بر اساس آن چه بیان شد، تحلیلی از مجموعه شعر «حدیث آن مترسک عاصی» به دست داده شود:
 شرح کلی مجموعه: مجموعه دارای زبان بسیار سنگینی است و تلاش می‌کند به ادبیات و هنر وفادار بماند. با این حال جایگاه شاعر و روایت مشخص نیست. فضای مجموعه اغلب به‌سوی خودگرایی گرایش دارد. اگرچه زبانش حاوی استعاره بعید، خردورزی و احساس منطقی (سه عنصر اصلی شعر ناخودگرای الیوت) بوده اما گویی حس شخصی و نگاه درونی بیشتر گریبانگیر وی شده است. با این‌حال، خودگرایی این روایت از نوع خودگرایی رمانتیک نیست بلکه از نوع خودگرایی شاعران اعترافی (سیلویا پلث و هلن سیکسو) است چرا که همواره خود را در بستر اجتماع (رویارویی خودی که زخمی، منزوی و سرکوب شده است با اجتماع) می‌بیند‌.
    «حدیث آن مترسک عاصی » از لحاظ زبانی دارای مخاطب خاص بوده و این وضعیت ناشی از تلاش افراطی شاعر برای وفادار ماندن به اصول هنر و ادبیات و بیان مفاهیم سنگین است. زبان استعاری‌ـ تشبیهی بسیار محکم وی با تأملات اجتماعی و فلسفی درهم می‌آمیزد و درک مجموعه را سخت می‌کند. روایت، درگیر مفاهیم سنگین و وضعیت پیچیده ی جامعه است. این درگیری تا آنجاست که گاهی زبان روایت قادر نیست از نشانه‌ها به درستی استفاده کند تا روایت بسیار مفهومی و تأملی خود را برای خواننده افشا کند. ‌در برخی شعر ها چیدمان واژه‌ها بسیار ناهمگن و بیگانه شده و ورود به روایت را دشوار یا حتی غیرممکن می‌کند. این وضعیت تا آنجا پیش می‌رود که خواننده را با سکته‌های شعری یا روایتی مواجه می‌کند. البته این وضعیت در بسیاری از اشعار مفهومی و شاعران برجسته مشاهده می‌شود. جالب این‌که زبان در جاهایی بیش از اندازه استعاری می‌شود: شعرتر از شعر. آن زبان تلمیحی که الیوت خیلی مهم می‌دانست در این مجموعه کاربرد اندکی داشته است‌.

استعاره‌‌ی بعید: مجموعه‌ی «حدیث . . .»  مملو از استعاره‌ ی بعید است، به عنوان نمونه‌:
جز هراس بی دلیل کودکی از جیغ خویش
و حسادت بی‌میل حرف‌های پا به زا
جست‌وجوی کفش پاره‌ای و دلشوره‌ی ایمان
خیره بر هندسه‌ی غلیظ کسالت در چای
بر بی اعتمادی خود ایستاده بودم    
 و حیوانی شبیه صدای ساعت
خنده‌های گیج کودکی    
 چون دندان‌های تیز کوسه‌ای
با دیوانگی من می‌شکفی   
 در غفلت گیج سرودی ولگرد
   بدین شیوه شاعر با استفاده از استعاره ی بعید، پیچیدگی شعری خود را هنرمندانه تقویت کرده است‌.

    زبان ستیزی: روایت کلی این مجموعه، زبان ستیز است. گویی به آسیب‌های ناشی از کاربرد ابزاری زبان برای مسدود کردن اندیشه و تحمیل کردن چارچوب های مخرب بر جامعه آگاه شده است. همین آگاهی است که لایه‌ی تراژیک شعر را آشکار می‌کند و خود را در ظلمتی بی‌گذشت (49) گرفتار می‌بیند. به همین دلیل، گدایی واژه‌ها یا دل‌بستگی به واژه‌ها و کلام پرشکوه و زرق و برق را خیانت به محتوای جامعه‌ای می‌داند که زیر این زرق و برق نهان شده است (19) هم‌چنین از ترکیب‌ها و گزاره‌هایی نظیر: کسالت تکرار (24)؛ واژه‌های خمار پریده رنگ مرا نشئه می‌کنند (28) ؛ من از سلام و تکرار حرف می‌ترسم و از وراثت سیلابی کلام؛ خطابه‌های دیازپامی (27)؛ جسارت نخستین واژه (32)؛ غفلت واژه (35) و ... استفاده می‌کند تا کلیشه‌‌ی زبان و قدرت استثمار آن ‌را گوشزد کند. شاعر زبان را نابسنده دانسته و ناکامی آن ‌را برای ترجمه‌ی روایت جامعه گوشزد می‌کند. او از مونولوگ (خطابه‌های دیازپامی) متنفر است و آن را نوعی آلودگی و ناپاکی می‌داند که سبب تک صدایی و سرکوبی صداهای دیگر (دقیقه‌های معصوم) می‌شود.

زیرساخت فلسفی‌ـ فکری مجموعه:
1.شاعر بایستی با نگاه کلی و مطرح کردن مسائل فلسفی، اجتماعی، روانشناسی... بتواند خودیت و شخصیتش را از روایت حذف کند تا شعر ناخودگرا شود. او به درستی به این کار پرداخته و فروپاشی ساختارها و تحقق روشن‌گری واقعی را امید بزرگی می‌داند که در انزوا قرار گرفته است. لذا تنهایی روشن‌فکری، عدم حرکت و دگرگونی جامعه، ...زیرساخت روایت این شعر را تشکیل می‌دهد و کل مجموعه تلاش می‌کند این وضعیت بسیار اسف بار را توصیف کند:
آن‌جا
دری همیشه باز
بی‌که سنگینی هیچ کسی را
تجربه کرده باشد هرگز،
از رفت و آمدهای ممتد خود رنج می‌کشید
    روشن‌فکری به حدی سرکوب شده که امکان هیچ تعاملی برایش وجود ندارد. از هر دری وارد می شود نه تنها فرصتی برای ابراز وجود پیدا نمی‌کند بلکه با تنفر رانده شده و دوباره با خودش روبه‌رو می‌شود. حوزه‌های علمی دیگر با روشن‌فکری بیگانه شده‌اند و هرگز یادی از آن نمی‌کنند یا اصلاً وارد این حوزه نمی‌شوند. اما پرسش این است که آیا این دغدغه بیان گر بستر اجتماعی راوی است؟ آری به راستی چنین وضعیتی در بستر اجتماعی معاصر وجود داشته و ملموس است اما نه برای همه کس بلکه برای مخاطبان خاص. با این حال، سنگینی شعر و ملموس نبودن این وضعیت برای اکثریت جامعه باعث شده که راوی و شاعر بجای هم تصور شوند. یعنی شخصی (خودگرایی) که می‌بیند جامعه ی وی یا تعامل با آن؛ او را به دام ساختارهایی می‌اندازد که اگرچه همواره زیرساخت تاریخ تقابل محور جامعه بشری بوده‌اند اما اکنون فرو ریخته‌اند، تردید به یقین را به عنوان یکی از درون مایه‌های شعرش مطرح می‌کند. این تکنیک، پیچیدگی شعر ‌را افزون کرده و ناخودگرایی نسبی شاعر را آشکار می‌کند. اما او قادر نیست چون کاتالیزور بی‌طرف، این وضعیت را توصیف کند بلکه با نگاه به خود تلاش می‌کند وضعیت بغرنج و سردرگمی خودـ «سال هاست در شعله ی پرسشی سیاه پیچیده‌ام» (52 )  ـ را به جامعه بسط دهد و سرود سرگردانی‌اش را در میان خودگرایی و ناخودگرایی بسراید. زیرا این درک و فهم ناشی از رشد ذهنی شاعر یا راوی است نه جامعه‌ی وی. استفاده از اصطلاحاتی چون و هم یقین (36)؛ کفش پاره‌ای و دلشوره‌ی ایمان [دو ابزار حرکت] (38)؛ چراغ (13)؛ چشمان تازه یافته (13)؛ وهم آب (18)؛ حس سر به راهی از اندوه (30)؛ هراس بی دلیل کودک (30)؛ بی چراغی ایمان (31)؛ اعتماد مسدود (33)؛ زبون دست عاصی تردید (74)؛ بی اعتمادی ساحل شکاک؛ زندانی سال‌های روشنی خود (47)؛ جدال بی ریشه‌ی اوهام (47)؛ وبال سربه‌راهی انسانی من است یا فریاد مکرر عصیانی‌ام به قعر؟ (49)؛ [آیا انسان موجودی است که به شرایط عادت می‌کند یا فلسفه زندگی همین باور به عصیان است=دازاین] (49)؛ ظلمت ذاتی بی استوا (56)؛ شفافیت اوهام (60)؛ چراغ ذهن در تخیلی از بادها شناور است (29)؛ مردابی از اعتماد (30)...همگی بیان‌گر تداخل ذهن و عین و خودگرایی و ناخودگرایی روایت مجموعه ی « حدیث آن مترسک عاصی » است. در واقع شاعر همواره خودگرایی یا دغدغه‌ی شخصی را در بطن روایت شعر خود پرورش داده و آن را ابراز می‌کند. از طرفی این وضعیت حاکی از گذر روایت از تمام ایسم‌ها و رسیدن به وضعیت کنونی اندیشه در دنیاست. روایتیدکارتی است که همه چیزش فرو ریخته و اکنون با افکار روشن‌فکرانه در میان ساختارهای جامعه (ایمان، یقین...و کلیشه های دیگر) گرفتار شده است. او ناخودگرایانه به عریان سازی و افشاگری این ساختارها دست می‌زند. اما شاید به شخص خود (آن‌جا دری همیشه باز: آن‌جا شاید ذهن شاعر باشد) رجوع کرده و پی می‌برد که جامعه‌ی وی هنوز با کلام ورزی؛ او را به دام زندان ساختارها فرا می‌خواند. به همین دلیل از همه‌ی واژه‌ها، سلام، تکرار حرف و وراثت سیلابی کلام و نهایت بی‌حادثگی ( 26 ) رنجور است‌. لذا زبان را به باد انتقاد گرفته و نوعی کلام هراسی و واژه یا زبان هراسی را مطرح می‌کند. بیش‌ترین کاربرد واژه‌ها این است که تلاش می‌کنند شیوه‌های رایج را به باد انتقاد بگیرند زیرا شاعر دلخوشی‌های کلامی و ایمان را نه تنها سست بنیاد دانسته بلکه رسیدن به آن‌ها را توهم می‌داند:
 «و دلرپه‌ی دیر آشنا، گناهانم از چه
جز این‌که پاس بدارم نهال وهمناکی از یقین‌»(26)
 «‌جست‌وجوی کفش پاره‌ای و دلشوره ایمان ‌» (38)
   او زبان را ابزاری می‌داند که توتالیته و تک گرایی، آن‌را مصادره کرده و بدین طریق، قفلی بر حرکت جامعه زده است. با این حال همواره به ادبیات و ارزش هنر توجه دارد.
2.استفاده از زبان فلسفی و مفهومی
   استفاده از زبان سنگین، ناشی از درک پیچیدگی وضعیت ذهنی روزگار و تلاش برای همتراز کردن ادبیات با روح زمانه است. شاعر با جدیت به مفاهیمی چون فلسفه، زیبایی شناسی، زبان و ...پرداخته چرا که آن ها را مسائل اصلی و عامل رکود روشن‌فکری و رکود روند اندیشه در جامعه می داند.

تحلیل سه اثر از مجموعه‌:
و...رنج
و ... ناچار در دهان باد فرو لغزيد
شبي كه غفلت يك آه
او را با خود بُرد
شبي كه حس كرد
توان باز رسيدن به خاك در او هست
*
اولْ قدم برهنگي‌اش بود
بعد بارور شدن از تبِ «رفتن»                
      تا چه پيش مي‌آمد
بعدتر  به رودي كبود پيوست
و ديد كه از ده انگشت خود فرو مي‌ريزد
و باد مي‌آمدعجيبِ زوزه‌ي باد 
  آيه‌ي وحشت نبود
رويش او بود از خويش
و رويش يك معبد باستاني بود
از خرابه‌هاي ميكده‌اي امروزي
يك معبد بي در  بي سقف
بي ديوار
از بي دريِ معبد داخل شد
كنار مردگي دورش رفت
 و بي وضو و نماز
در سجده‌ي بي ساجد دوم حس كرد
سر بر كشكك زانوي خود گذاشته است
با حوصله‌اي از چراغ
از بي دريِ معبد بيرون شد
و .... باد بوي مرده مي‌آورد
و باد  گيسوان واپسين مرده‌ها را
   به چهره‌اش مي‌كوفت
و راهش
فلشي بود به سمت يك زن تبعيدي
- يك حسرتِ محض -
در استعاره‌ي جسمش مي‌رفت
كه ناگهان    چراغ    
 لهجه‌ي توفان گرفت و
پله‌هايي به قعر ملتهب خاك
دو چشم گمشده‌اش را رج زد
و  او  منگ از حرارت دهن يك زن
كه در يك لحظه‌اي اش ايستاده بود
درون حفره‌ي چشمانِ تازه يافته‌ي خود لغزيد
*
آن‌جا
دري هميشه باز
بي كه سنگيني هيچ كسي را
تجربه كرده باشد هرگز
از رفت و آمدهاي ممتد خود رنج مي‌كشيد

 قسمت اول
این قسمت با تردید (...) و گذشته‌ای بیان نشده یا چند معنایی آغاز می‌شود. او به دهان باد پرتاب می‌شود. احساس می‌کند 1. توان انتخاب دارد: «توان باز رسیدن به خاک». 2. حرکت (برهنگی) یا رهایی از سنت و اندیشه های رایج یا غالب 3. بارور شدن از «تب رفتن». اما همواره در تردید و عدم قطعیت به سر می برد:«تا چه پیش می‌آمد»...بیدقی خواهیم راند. 4. به دست نیافتنی (کبود) دست می‌یابد. به خودزایی و رویش می‌رسد. این قسمت اگزیستانسیالیستی و خودگراست.

قسمت دوم
  دوباره باد؛ احیای معبد (نماد آیین‌ها)چنگ زدن به توهم‌های باستان که با میکده هم داستان است. سر جیمز فریزر در کتاب شاخه‌ی زرین، کهن الگوها و اصول دینی را هم‌جوار می‌کند. او ریشه‌ی کفر را در دین و برعکس واکاوی می‌کند. راوی همواره در سراب بین میکده و معبد سرگردان است. اما راوی معبدی را توصیف می‌کند که هیچ محدودیتی ندارد: «بی در، بی سقف، بی دیوار، بی وضو، بی نماز، سجده‌‌ی بی‌ساجد. او وارد و خارج می‌شود. راوی نوعی ساختارگریزی را توصیف می‌کند که از طریق آن می‌تواند مرز اندیشه را بیش از اندازه گسترش دهد. این قسمت ناخودگراست.

قسمت سوم
   راوی دوباره به باد اشاره می‌کند که مدام سرگشتگی او را یاد آوری می‌کند. همان‌طور که در سطر اول به داخل باد لغزید اکنون دوباره خود را شناخته و سنت را رها کرده و حرکت می‌کند. اما بوی سنت مرده و گیسوان واپسین مرده‌ها را باد بر چهره‌اش می‌کوبد. لذا راوی هنوز کاملاً رها نشده و بن مایه ای از سنت را در خود دارد که وسوسه‌اش می‌کند. از این‌رو، وابستگی ناخودآگاه به سنت است که حرکت او را مختل می‌کند. این همجوارسازی سنت و تجدد (معبد و میکده؛ بوی مرده که گیسوان واپسین مرده‌ها را بر چهره‌‌اش می‌کوفت) همگی برای شرح روایت و توصیف ناکامی جامعه برای گذر است. ادامه‌ی مسیر خود را بازگشت به زنی می‌داند که نماد تبعید است. تبعیدی که می‌تواند بیانگر شکاف بیش از حد بین سنت و مدرنیته باشد. این شکاف آن‌قدر زیاد است که راوی ناخودآگاه دچار نوستالوژی (حسرت محض) می‌شود. ورود راوی و امثال وی به مدرنیته، نوعی تبعید است. این‌جا اگرچه شعر نسبتاً ناخودگراست اما روایت بیانگر وضعیت راوی و امثال او است که با فشاری نابه‌جا و نامتعارف از سنت فاصله گرفته‌اند. این روایت ظاهراً نتوانسته چون اشعار الیوت از گذشته استفاده کند:«ناگهان»؛«چراغ»که نماد راهنمایی و مسیر است«لهجه توفان می‌گیرد» [خردورزی که اندیشمندان آن را عامل جنگ هسته ای دانستند]. روایت از دنیایی دم می زند که هیچ چراغی نمی‌تواند رهنمای دائم‌اش باشد (عدم قطعیت)، وحاکی از نوع سردرگمی مطلق و بی اعتمادی به خود (وضعیت پست مدرن)«دوچشم گمشده»!! منگ ازحرارت دهان یک زن که دریک لحظه‌ای‌اش ایستاده است. حرارتی که بسیار موقت است و تنها بخشی ازخلاء بی‌انتهایش را پرمی‌کند. راوی دوباره خود را بازیافته و به خود باز می‌گردد:«درون حفره‌ی چشمان تازه یافته‌ی خود لغزید». نگاه بشر یا نگاه قطعی وی برای رسیدن به آرمان‌ها گم شده است. او در میان سرابی(‌ایسم‌ها.مکاتب و...)سرگردان است. اما سرگردانی او از نوع سردرگمی احساسی یا حتا شاعر فلسفه زده نیست، بلکه ازنوع انسان پسانیچه‌ای است که مرزهای دانش را آن‌قدر نامحدود می‌بیند که دچار درماندگی شده است. راوی این شعر سوپرمن نیست که در این دنیای پسانیچه‌ای مسیر مشخصی برای خود پیدا کند. بلکه ناامید و سرگردان، روایت جهان امروز را می‌سراید.

قسمت چهارم
    روایت برجامعه‌ای متمرکز می شود که شاعر در آن تمام ساختارها و سقف‌ها یا محدودیت‌ها را رهاکرده است، اما آن‌قدر تنهاست که مدام با خود رویارو می‌شود چرا که جامعه فاقد این همه فروپاشی ایدئولوژیکی، علمی و... می‌باشد. دری همیشه باز و عدم حرکت یا دگرگونی اکثریت جامعه:
 «آن‌جا
دری همیشه باز
بی‌که سنگینی هیچ کسی را
تجربه کرده باشد هرگز،
 از رفت و آمدهای ممتد خود رنج می‌کشید»

ناخود گرایی در «سیزیف»
باليده‌ام
در ظلمتي بي گذشت
در رياضتي بي انجام
و سنگ نااميدي‌ام بر دوش
تا فرو غلتد بي واهمه
بارها و
 بارها و
   بارها
                             ....
[- و بال سر به راهيِ انسانيِ من است اين
    يا فرياد مكرر عصياني‌ام به قعر ؟]
نمي‌دانم اما 
با غروري كشنده
نشخوار مي‌شوم
                                  در دهان سرنوشت
و چشم‌اندازم             جذبه‌ي اين حيرت سرد
چكادي
كه آلوده‌ي تمهيد نياكانم كرد

  این اثر تلمیحی است به سیزیف که برای تمسخر خدایان، قلوه سنگ خود را با جدیت همواره بالای قله می‌برد. آگاهی سیزیف از سرگذشت خود و جبری که در آن گرفتار شده بود، نقطه تراژیک این داستان است. راوی این شعر نیز خود را چون سیزیف در« ظلمتی بی‌پایان/ ریاضتی بی انجام» و ناامیدی مطلق می‌بیند.
 «در ظلمتی بی‌گذشت/ در ریاضتی بی‌انجام/ و سنگ ناامیدی‌ام بر دوش/ تا فرو غلتد بی واهمه/ بارها و / بارها»
   این تشبیه بسیار زیبای سنگ ناامیدی به قلوه سنگ سیزیف و تکرار آن حاکی از آگاهی راوی به وضعیت اسف بار خود و تکرار بی پایان آن است. یعنی غم تراژیکی که ناشی از آگاهی راوی به تکرار وضعیت خود که شاید همان زندانی سال‌های روشنی خود یا بی‌اعتمادی به خود یا ناامیدی باشد. او گامی از سیزیف فراتر رفته و این پرسش مهم را مطرح می‌کند که آیا
 «و بال سر به راهی انسانی من است این
یا فریاد مکرر عصیانی ام به قعر؟»
   اما برخلاف سیزیف در چالشی دوسوگرا گرفتار شده است که آیا به این وضعیت تراژیک خود عادت کرده یا فریاد عصیانی پوچی است که فریادهای عصیانی دیگر را به دنبال دارد؟ او سیزیفی است که به‌جای عادت کردن تلاش می‌کند وضعیت تراژیک خود را به پرسش بگیرد. اما این تلاش فقط در فریاد مکرر و عصیانی‌اش خلاصه شده که به آن آگاه شده و اعتراف می‌کند که:
 «نمی‌دانم اما / با غروری کشنده / نشخوار می‌شوم / در دهان سرنوشت.»
    شاعر جبر عادت را نوعی سرنوشت می‌‌داند، و آگاهانه به وضعیت کنونی جامعه می‌پردازد.

ناخود گرایی در  «پریسکه‌ای از گذشته »
خيره بر هندسه‌ي غليظ كسالت در چاي
شكسته از عقده ي لاينحلِ درها
و خسته از خیرگی گيج عقربه‌ها
پي جوي پرسش استخوانيِ آن ياغي‌ام
كه چون پوستي از پيكره‌ي عزلت جدا شد
و پنداري از سر تسليم
ركاب ناسازگاريِ نَريژات را فشرد
تا به پاسخش
هزار تنهاييِ سرخ            سر برداشتند
رها شده بر كاكل يك لحظه‌ي ديگر رفتن
در ابتداي كبودي مزمني كه
كبير كوه را
               سر
               در گوشِ
                          سيمره
                                     آورد
- اندوه لاابالي              تردستي دوباره اي آغاز كرده است
اين تضرعِ الكنِ سماجتْ تراش كه كوه كرد
چون تركشي از انفجارِ كابوس
از ادراك مخملِ هراسانِ خوابم گذشت
گذشت
         و اكنون
من مانده‌ام و
                    هيبت آن روزهاي شيهه
و تنهاييِ عاصيِ آن كوه
كه قلندران يَلخي
با چفيه‌هايِ چركيِ بي باكي
در چوپيِ دشوارِ واپسينِ آن آخرين شبِ شرجي
چَپلَه ريزان نوازشش كردند
من مانده‌ام و
                    نيابتِ خسته‌ي اين برنو ترس آلود
و غرور اين چفيه‌ي عبوس
با لبخند چروكيده‌اش

و عنكبوت
              حيلت گيجش را
                                    بر سقف مي‌تند ....

    این شعر با استعاره‌ای بعید آغاز می‌شود:
 «خیره بر هندسه‌ی غلیظ کسالت در چای /  شکسته از عقده‌ی لاینحل درها»

در ادامه شاعر به مکان‌هایی از لرستان  (کبیرکوه، سیمره و ....) اشاره می‌کند. و با تأکید بر اندوه لاابالی، ترکشی از انفجار کابوس ... به باورهای سرزمین خود می‌پردازد. یعنی گذشته‌ای که در زمان حال حضور دارد اما حضور خوبی نیست. شاید دغدغه‌ی راوی در خصوص میراث بزرگی است که هم‌چنان دست نخورده مانده و با همان سیمای خشن که درخور گذشته بوده، بیگانه وار ظاهر شده است. راوی خود را بخشی از این میراث بزرگ می‌داند و از این‌رو بیگانگی آن‌را احساس می‌کند: «من مانده‌ام و/ هیبت آن روزهای شیهه/ و تنهایی عاصی آن کوه»
  راوی جنگ طلبی قوم لر و غفلتی را که عامل این‌همه زمختی و بیگانگی است به پرسش گرفته و آن‌را منسوخ می‌داند. او از عنکبوت برای این منظور استفاده می‌کند؛ چرا که عنکبوت تار خود را در جاهای متروکه و کهنه می‌تند. لذا این نگرش از دید راوی نیاز به غبارروبی دارد. این سنت به گفته الیوت بایستی با روزگار خود سازگار شود تا با سرافرازی گذر کرده و پویایی خود را حفظ کند وگرنه باید به موزه برود.
 «و عنکبوت/ حیلت گیجش را / بر سقف می‌تند...»
    انتقاد از دست نخورده ماندن این سنت و بیان خوی جنگ‌طلبی ناشی از دغدغه ناخودگرایانه‌ی شاعر در خصوص مبانی فرهنگی قوم لر است.

منابع:
Abrams, M.H. A Glossary of Literary Terms.NewYork: Harcourt   Brace
College, 1971.
Eliot, T.S. To Criticize the Critic and Other Writtings.London, 1965.
___________. The Sacred Wood: Essays on Poetry and criticism. London,             
                1960.
___________. Selected Essays.London, 1951.
___________. The Use of Poetry and the Use of Criticism.London, 1933.
Frazer James George. Golden Bough. Oxford University Press 1994
Tilak Dr.Raghukul.T.S. Eliot The Critic.Rama Brothers India PVT.LTD.
Educational Publishers 2005.
*رویین، روح اله، 1396، حدیث آن مترسک عاصی، تهران، داستان


*چاپ شده در سیمره 468 و 469 (11 و 21 مهرماه97)

 

 

 

 

 

 

 

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

سایت‌های مفید

سیمره در شبکه های اجتماعی

گستره‌ی توزیع

غرب و جنوب کشور

ایلام، کرمانشاه، کردستان، لرستان، خوزستان و همدان. همواره‌ی روزگار با سیمره جاری باشید!

سامانه‏‏‏‏‏‏ ی پیام کوتاه سیمره, منتظر پیشنهادها و انتقادات شما هستیم.
30009900998293

درباره سیمره

هفته‌نامه‌ی فرهنگی، اجتماعی، ورزشی

سال چهارهم

نشانی: لرستان، خرم‌آباد، خیابان شریعتی، روبه‌روی راهنمایی و رانندگی، اول زیرگذر شقایق

تلفکس: 06633407004