شما اینجا هستید: خانهمقالهکسی مثل هیچ‌کس؛ در مرزهای خیال و واقعیت

کسی مثل هیچ‌کس؛ در مرزهای خیال و واقعیت

دوشنبه, 26 آذر 1397 ساعت 09:47 شناسه خبر: 4077 برای نظر دادن اولین باش!
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
امیرهوشنگ گراوند امیرهوشنگ گراوند

 اگر از خودبیگانگی انسان، محصول روابط کالایی شده در نظام اقتصادی سرمایه‌داری است، مسخ و هویت‌باختگی فرد حاصل شرایط اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و حقوقی بر آمده از دل همان روابط و فشار مناسبات حاکم‌اش بر جامعه است. نخستین را کارل مارکس در مطالعات اقتصاد سیاسی‌اش کشف و تئوریزه کرد؛ دومی را بسیاری هنرمندان و نویسندگان در حوزه‌ی ادبیات مدرن تألیف کردند که می‌شود این‌جا از شاخص‌ترین آن‌ها یعنی نمایش‌نامه‌ی «کرگدن» اثر اوژن یونسکو و رُمانِ «مسخ» شاهکار فرانتس کافکا نام برد.

 

رُمان «هنوز هیچ‌کس نیستم» تألیف مریم رازانی نویسنده و هنرمند لُرتبار ساکن همدان نمونه‌ی دوم و از آن دست نوشته‌هایی است که از منظر ادبی سراغ موضوع رفته و با الهام و متأثر از رمان مشهور «مسخ» کافکا، به استحاله و مسخ‌شدگی انسان در فضایی دیگر و البته فضاسازی‌های دیگر پرداخته؛ پرداختی رئال و خلاقه که «چگونگی» مسخ شدگی حقوق و زیست فرد را بازنمایی و روایت می‌کند. اگر در «مسخ» کافکا «اتفاق» مسخ را همان ابتدا و در نقطه‌ی صد و حتا بر روی جلد و عنوان کتاب‌اش می‌خوانیم و می‌بینیم، در رمان «هنوز هیچ‌کس نیستم» مریم رازانی، جزء به جزء پاتولوژیکال و داستانی چگونگی سیر این اتفاق شوم را از نقطه صفر و به صورت خطی و بی شکست توالی زمانی، دنبال و مرور می‌کنیم. به عبارتی، دومی اولی را درونی خود و جامعه زیسته‌اش کرده سپس، با تکنیکی متفاوت و طرح و بافت و پی‌رنگی خلاقه، درست مانند همان پدیده مسخ‌شدگی که کارمایه قصه شده، سر و ته و در مکانی از تفاوت و دیگربودگی نشانده و فضا و گسترش داده و ما را فصل به فصل به ژرفای داستانی این روند می‌برد.

رمان «هنوز هیچ‌کس نیستم» در 27 فصل کوتاه و 250 صفحه تدوین و تألیف و به‌رشته تحریر در آمده و انتشارتی آرادمان آن را در تیراژ هزار نسخه چاپ و در سال 1396 منتشر و روانه بازار کتاب کرده‌است. پیش خوانشِ «مسخ» کافکا برای خوانشِ «هنوز هیچ‌کس نیستم» و درک و دریافت بهتر ارتباطات بینامتنی و معنایی بین دو متن روایی یاد شده و خواننده‌ای که به آن ذهنیتی ندارد، مکمل و کمک کننده است. در رمان کافکا «گرگوار سامسا» همان سطرهای نخست از خواب که بیدار می‌شود ناگهان وارد کابوس مسخ‌شدگی‌اش می‌شود؛ در رمان خانم رازانی «آبتین»، چهره‌ی ایرانی و دگر شده‌ي گرگوار سامسا، از «درون» کابوس مسخ‌شدگی که «بیرون» می‌آید و با از دست دادن زره و شاخک‌ها و زائده‌های حشره‌گی‌اش «خود» می‌شود تازه در وضعیتی آستانه‌ای گام به گام به صورت ناپیدا وارد مرحله دگردیسی تدریجی‌اش می‌شود. مسخ‌شدگی نزد روایت کافکا از پیشی ا‌ست این‌جا اما در «شدن» است. لحن سرد و بی‌تفاوت راوی در «مسخ» این‌جا در روایتِ این شدن و رمانِ «هنوز هیچ‌کس نیستم» هم حاکم است و می‌گذارد جریان داستان خود سردی این پروسه وحشتناک را در رگ و پی خواننده‌اش بدواند. هرچند جاهایی با ورود و دخالت غیرلازم راویِ قصه به متن همین لحن، طرفدار و رو و مستقیم می‌شود.

بستر زمان و مکان رویدادهای داستان از سطر آغازین تا نقطه‌ی پایان آن، کلی و نامشخص و به عبارتی «هم‌زمانی» است اما در تکوین و دلالت‌یابی اتفاق مسخ‌شدگی برای شخصیت آبتین، مرحله به مرحله، «در زمانی» و قابل ارجاع به زمینه‌ی زمانی و مکانی مشخص خود است. به این معنی که اوج و فرود کنش‌های داستانی با نمودارهای سینوسیِ حوادث، که می‌شود مصداق‌هایش را آن بیرون به‌دست داد و بر هم سوار و منطبق کرد، نقطه به نقطه زهدان پرورش و تولد شخصیتی دگردیسی شده در آخر قصه می‌شود. زنجیره‌ی یک سلسله رخدادهای زمانی و مکانی مهم و سرنوشت‌ساز که سمت و سوی قصه و شخصیت اصلی‌اش را در دل خود و یک بازه‌ی تاریخی کانالیزه و معلوم می‌کند که کی و کجاها آبتین، شخصیت محوری رمانِ «هنوز هیچ‌کس نیستم» را دارد به درون خود فرو می‌کشد و در آن روابط درگیر و تحت فشارهایی که از اطراف و نظم حاکم به او وارد می‌کند، نه تنها کاراکتر انسانی‌اش اندک‌اندک عوض و مسخ بل حتا «نام»اش دگر می‌شود تا وجود جدیدش مورد پذیرش دیگران قرار گیرد و داخل آدم‌اش حساب کنند.

آبتین به جلد «دانیال» می‌رود تا در پرتو این نام پیامبرگونه و هویت جعلی معجزه کند و دوباره نزد پدر و مادر و خواهر و خانواده‌ی واقعی‌اش برگردد و هویت یافته تأییدش کنند که خودش است نه کسی دیگر اما ... همین عدم پذیرش، آبتین را تنها و مطرود و سرگردان رها می‌کند میان جامعه و روابط ضد انسانی‌ای که هرقدم و هرجا و زمان با شخصیت حساس او سر ستیز دارد و نمی‌خواند و آدم دیگری از او می‌سازد. کتاب سه چهار دهه‌ی رخدادهای سیاسی‌ـ اجتماعی و اقتصادی‌ـ فرهنگی و ... تاریخ معاصر ایران بعد از انقلاب را در فصولی کوتاه و فشرده و هنرمندانه داستان کرده و لابه‌لای آن هر بلایی که ممکن است فکرش را بکنید سر آبتین آورده، توصیف و تصویر کرده تا روایت‌گر غربت و بیچارگی و تنهایی‌اش به عنوان یکی از آن بی‌شمار انسان‌ها در جهان باشد. از چاله که بیرون می‌آید در چاه می‌افتد. حتا عشق که به قول شاملو گریزگاه و پناهگاهی ا‌ست آدمی را، آخر سر آن‌چنان روح و روان‌اش را در هم می‌کوبد و تباه می‌کند که تصمیم‌اش را دیگران برایش می گیرند و به جایی می‌برندش که نباید. به جای رسیدن به عشق‌اش «پروانه» به دختری به نام «دنیا» می‌رسد که دنیای ایده‌آل او نیست و به استعاره‌ دنیا را بر سرش خراب می‌کند.

کتاب «هنوز هیچ‌کس نیستم» رمان است اما در زیر متن‌اش یک دوره‌ی تاریخ اجتماع زیسته‌اش را و امر واقع را به زبان خیال و در قالب داستان بازنمایی و روایت می‌کند و می‌خوانیم که در چرخ‌دنده‌هایش آدمی را که از شرایط تن می‌زند و می‌خواهد خودش باشد نه دیگری تحمیلی، گرفتار و له و لورده و نهایتن مسخ می‌کند. آبتین که طی یک پروسه کابوس‌وار و دردناک همان گوشه پرت افتاده درون گوشه خانه‌اشان از حالت مسخ شدگی به در آمده و پوست انداخته و دوباره خودش شده و همین استحاله فردی و بازگشت به شکل و شمایل انسانی اولیه‌اش، بی‌آن‌که در رمان اشاره مستقیمی بدان شده باشد، مقارن شده با یک انقلاب بزرگ اجتماعی و پوست‌اندازی عظیم تاریخی جامعه در آن «بیرون»، و ناامید از خانواده‌ای که طرد و ترک‌اش کرده‌اند و چون تفاله‌ای بی‌خاصیت و مصرف و شاید مرده به خود رها و فراموش همراه دیگر آشغال‌ها به دم جاروی مستخدم‌اشان سپرده‌اند و به گوشه‌ای دیگر از شهر کوچ کرده‌اند، غریب و تنها به دنبال کار و رفع تنهایی و گرسنگی، از خود و آشغال‌دانی‌اش بیرون می‌زند و وارد دنیا و جامعه‌ی به کل متفاوت و دگر شده‌ای می‌شود. قبلاً که بازاریاب یک شرکت تجاری بوده و کارش را به دلیل همان دگرگونی شخصیتی و تبدیل شدن‌اش به یک حشره‌ی غول‌آسا از دست داده بود، حالا پس از بازگشت به کالبد خود واقعی‌اش مسیر کاریابی را در شرایط دگرگون شده‌ی اجتماعی از نو دنبال و از سر می‌گیرد. همین مسیر جدید کاری‌ـ فکری‌اش پاساژهایی را جلویش سبز و قرار داده و برایمان تصویر می‌کند که تجربه و عبور از هر کدام آن‌ها نهایتن خمیرمایه شخصیتی و زیستی‌اش را در جهت دگر و بیگانه شدن از خود سرشته و شکل می‌دهد.

در رمان «مسخ»، کافکا به ما خوانندگانش نمی‌گوید چرا و چگونه شخصیت داستانی‌اش گرگوار سامسا شب خوابید و صبح که بیدار شد خود را در کالبد یک حشره یافت. نثر خون‌سرد کافکا همان سطرهای نخست در معرفی و تشریح فیزیولوژیکی گرگوار سامسا در یک صبحگاه روی تخت‌اش، یک سوسک عظیم‌الجثه را تحویل‌امان می‌دهد. روند این تبدل و معنا را خواننده خود باید از لابه‌لای خطوط نانوشته متن خوانا و بازنویسی کند. برساخته‌ای زبانی‌ـ خیالی در سطح واژگان از هستی شناختی مادی سوژه‌ی روایی‌اش در روابط و دنیایی وارونه. در متن «من هنوز هیچ‌کس نیستم» خانم رازانی، زبان شسته رفته سامان واقعیت و معنا را جلوی چشم‌امان گرفته و بودشناسی و جایگاه معرفتی شخصیت قهرمان داستانی‌اش را بر بستری تاریخی «نمایش‌» و پی رنگ می‌ریزد.

قهرمان قصه‌اش یعنی آبتین بی‌شناسنامه و هویت از لاک حشر‌گی و خانه پدری‌اش که بیرون می‌آید، سراغ کار می‌رود. سر راهش همراه الیاس، کارگری بیکار از طبقه خود و هم‌فکر آبتین با دردهای مشترک وارد دهانه‌ی معدنی پرت افتاده از شهر و زندگی در دل کوه می‌شوند و بلافاصله بعد از چند روز کار طاقت‌فرسا هیچی نشده به جرم همراه داشتن ساز ویولون و زدن «سازِ مخالف»، زمانی که «تبسم را بر لب جراحی می‌کنند»، سر از پاسگاه محلی در می‌آورد و پشت میله‌های زندان و بازداشتگاه رفته و اولین حبس‌اش را در آن دشت، دشت می‌کند. فرایند «مسخ» و دگر شدن آبتین از همین‌جاها نطفه بسته و کلید می‌خورد. عدم تسلیم و مقاومت آبتین برابر شرایط بیرونی، او را وارد فضاها و ماجراها و رخدادهایی مخالف سرشت آزاده و انسانی‌اش می‌کند و ناخواسته همین پروسه نامطلوب را در تن و ذهن و روان‌اش تشدید و سرعت می‌بخشد. به هرجا که برای کار و فعالیتی روتین پا می‌گذارد به دردسری خنده‌آور و دردناک می‌افتد. هر زمان سر کار و توی خیابان، به بهانه‌ای پوچ و بی‌ربط دستگیر و سین‌جیم پس می‌دهد و بازداشت می‌شود. رویدادی تلخ نیست که این همه سال داغ‌اش را به‌‌طور مستقیم و غیرمستقیم بر جبین آبتین نکوبیده باشد و او را به عصیان وانداشته باشد. در هر رفت و برگشت معمولی به خانه و سر کار و جامعه سلسله‌ای از رویدادهای قهری زنجیروار سر راهش را گرفته و او را قفل و درگیر خود کرده و رهایش نمی‌کند. نهادها و روابطی اجتماعی‌ـ سیاسی و فرهنگی و اقتصادی معین دست به‌دست هم در ته قصه شخصیتی تحویل امان می‌دهد که رفتار ذهن و زبان و شخصیت را قالبی دیگر بخشیده و به حالتی بی‌دفاع در برابر بیرونیتی مهاجم و غیرانسانی زرهی بر تن خویش می‌بیند که او را از شکل انداخته و برابر دیگران قرار می‌دهد.

هر آدم دیگری را با درجه حساسیت آبتین و آن عواطف انسانی و ذهن شارپ و شاعرانه و نقادش از تونل وحشتی که او از ابتدای قصه زندگی‌اش در رمان «هنوز هیچ‌کس نیستم» تا انتهای آن طی و از سر گذرانده و رفته، بگذرانی و رخدادهایی از همان مایه سرش آمده باشد و یک به یک با گوشت و پوست و خون خود تجربه و زیسته باشد یقینن همانی نخواهد بود که در ابتدا دیدار کرده بودیم.

فصل به فصل و تونل به تونل «آبتین» خوانی امان فردی را می‌بیند که طرد و رانده و بریده از خانواده و جامعه و چون مجرمی خطرناک و تحت نظر و تعقیب مدام پلیس مخفی و علنی و بی‌پناه و دردمند، جلوی چشم‌اش تصاویر و حوادثی می‌آید که خارج از تصور و تحمل شخصیت حساس و شکننده‌ی اوست و شوکه شده به درون آن‌ها پرتاب می‌شود و روح و تن‌اش را از بیرون و درون می‌تراشد. اخراج شده از کار و تعهد سپرده و تازه آزاد شده از بازداشتگاه پاسگاهِ بالای سر کارگران معدن و ویلان و پرسه‌زن در کوچه پس کوچه‌های شبانه شهر، می‌خواهد با خرید فنجانی چای از بوفه‌ی گوشه‌ی پارک درون سردش را گرما و نفسی و استراحتی دهد که ناگهان شلیک و رگبار گلوله او را از جا می‌پراند و لحظاتی بعدش با نزدیک شدن و مشاهده عینی حوادثی دلخراش از درگیری مسلحانه خانه‌ای تیمی با نیروهای دولتی و کشته شدن تعدادی زن و بچه و افراد مسلح مخفی و زخم برداشتن، بی‌هوش می‌شود و به هوش که می‌آید خود را خانه الیاس می‌بیند که از مهلکه درش برده و پناهش داده و زخم بسته است. خانه‌ای محقر و کارگری همراه پدر و مادر پیر الیاس و خواهرش پروانه. پس از بهبودی همراه الیاس روزها و شب‌های بسیاری به دنبال خانه و خانواده‌اش که از جای قبلی اشان کَنده‌اند خیابان‌ها را گز می‌کند و هر بار به در بسته بر می‌خورد و آغوشی به رویش گشوده نمی‌شود.

به هر کاری، مثلاً توزیع روزنامه‌ها در سطح شهر، با در آمد ناچیز دست می‌زند تا در روزهایی که ملت برای دریافت مایحتاج ناچیز و کوپنی و روزانه‌اشان صف‌های طولانی می‌بستند، از گرسنگی نمیرد و روی پا دنبال چیستی و هدف خود برود. هدفی که در هر گام زمین زیر پایش را خالی می‌کند و آسمان می‌گذارد توی کاسه‌اش! در نیمه راه به سمت دفتر روزنامه صدای شکستن ناگهانی دیوار صوتی هواپیمایی جنگی بالای سرش نائره جنگی خونین و بی‌پایان را در بیرون و درون او به صدا در می‌آورد و وجودش را می‌لرزاند. «ترس و لرز»ی وجودی و واقعی! با ذهنی تکان خورده و تیکه پاره، اجساد تیکه پاره و ساختمان‌های تیکه پاره و داستان‌های جنگی تیکه پاره را در کوچه و خیابان و بیمارستان و هرجا که پا می‌گذاشت می‌دید و ... می‌دید که جنگی گرم از خونِ جوانان، الیاس، تنها رفیق همدرد و همراهش را به میدان‌های خود کشانده و او را با جنگی سرد و با سردی درون‌اش تنها گذاشته و رفته است. اگر جنگی خارجی جوانانی چون الیاس، این رفیق راهش، را به کام خود می‌کشید و گلوله توپ می‌کرد، جنگی داخلی در کوچه و خیابان‌ها و خانه‌های مردم جا به جا و شهر به شهر در جریان بود و راه بر آبتین می‌گرفت و او را به کوچک‌ترین بهانه‌‌ای پوچ، مثلاً آن هنگام که در خیابانی راه بر خواهرش آتوسا می‌گرفت تا ثابت کند برادرش آبتین هست، از نگاه گشت‌های امنیتی و کنترل رفتار شهروندان در سطح شهر مشکوک و دیدار و قراری مخفیانه و تشکیلاتی تلقی شده و بلافاصله دستگیر و برای تخلیه اطلاعات به بازداشتگاه‌های موقت و دائمی می‌کشاندند تا آن‌جا به چشم خویش شاهد عادی‌ترین مراسم در آن روزها یعنی اعدام‌های واقعی و نمایشی هم بندانش باشد! نمایشی که نه در سالن‌های سینما یا روی سنِ تئاتر، بل در صحنه واقعیِ زندگی در حال اجرا بود و تماشاچی و بازیگر هم هر دو زندگی‌اش می‌کردند تا آن‌چه که «هستند» نباشند و بازگشت کنند به آن‌چه کارگردان کات زده و از ایشان می‌خواست نقش‌اش را بازی کنند؛ یعنی بریدن از عشق خصوصی و عمومی. 

عشق خصوصی‌اش پروانه اگر امکان ملاقات حضوری‌اش در پشت میله‌های زندان نداشت پدر و مادرش را جلو می‌انداخت به جای خود و پدر و مادر واقعی‌اش، از پشت دریچه تاریک دیدار آبتین بروند و تنهایش نگذارند؛ عشق عمومی‌اش را هم به محض رهایی از بند قفس تن، به صورت رویا و خیال‌های نازک در گوشه‌ی ذهن پرواز می‌داد تا جان شیفته‌اش در آن فضاهای مسموم و تهوع‌آورِ دور و برِ زندگی‌اش دوباره جان بگیرد و هستی‌اش را در آن تهی بی‌پایان معنایی دهد.

دیده‌ها و تصاویری که الیاس در نامه‌هایش از صحنه‌های جنگ و در خط مقدم به پروانه خواهرش و «غولِ» محبوب او (آبتین) می‌داد دست کمی از پشت جبهه و صحنه‌های روزمره‌ی خود زندگی که آبتین و پروانه توی آن دست و پا می‌زنند و تقلا می‌کنند، ندارد. آن‌جاها هم تک‌تیراندازها «کله»ها را نشانه رفته‌اند و در انبارهای پشت جبهه شیرخشک بچه‌ها احتکار می‌شود تا از موهبت جنگ عده‌ای به قیمت جان دیگران کاسبی کنند و خود را فربه و بالاتر بکشند. نشانگانی زبانی و داستانی که مرز خیال و واقعیت را شکسته و بر لولای اتصال خود محمول را به فرازبان و فراداستان می‌برد. دیدن و شنیدن و خواندن چیزهایی از این دست آبتین را کلافه و رنج می‌دهد و روح حساس‌اش را از درون می‌خورد و او را از رسیدن و نزدیک شدن به هدف دورتر می‌کند. هدفی که آن ورتر آتوسا چون زباله‌های منزل‌اشان با بی‌رحمی پشت در می‌گذارد و از ترس کله کردن و تو آمدن ناگهانی آن هیولا (=آبتین) به داخل آدم و خانه، زنجیر در حیاط را از درون می‌اندازد و در رویای پدرش سام نیز آن بیرون حین یک بمباران هوایی دیگر، با اجساد کودکان و زنان جلوی چشم‌اش قطعه قطعه و با خاک یک‌‌‌سان می‌شود. چنین از دور و نزدیک و آسمان و زمین برای آبتین می‌بارد.

«یک آدم، در مقابل این همه ... (صفحه‌ی 83، «هنوز هیچ‌کس نیستم») می‌تواند خلاصه شخصیتی خود آبتین باشد که به عنوان «امضا»زیرمتن یکی از نامه‌های ارسالی خوانندگان برای مجله‌ی «چکاوک» آمده و آبتین هنگام رفتن به دفتر مجله و سؤال از هیئت تحریریه که شماره‌های جدیدش برای خیابان «مردم» فرستاده نشده آن را به‌ طور اتفاقی در سبد نامه‌های دریافتی به دفتر مجله می‌بیند و می‌خواند و خاطره‌ی آشنا و دوری را برایش زنده می‌کند. جمله‌ای خاطره‌انگیز و امضایی مستعار که به او نهیب می‌زند که زنده است و می‌تواند شروع کند و یک تنه هم شده به تلاش و مبارزه‌اش ادامه دهد. در این مسیر، هر چند مطرود و منفرد است، از تلاش برای قبولاندن خود به خانواده‌اش و انتقال افکار و رویاهای شاعرانه و زیبا و انسانی‌اش به افراد بیش‌تری در محل کار و زیست‌اش یک لحظه باز نمی‌ایستد.

حالا که تنها دوستش الیاس را در جبهه‌های جنگ زیر بمباران و خمپاره می‌دید طاقت نمی‌آورد که دور و بر خانه پدر و مادر پیر و تنها خواهر الیاس الکی خوش بپلکد و لاس عاشقانه بزند و بگوید گور پدر الیاس! بر می‌دارد و کاغذی با جمله‌ای مفهوم و آشنا برای هر دو، یعنی «هنوز هیچ‌کس نیستم» برای پروانه می‌نویسد و از لای در توی حیاط‌شان می‌اندازد و سپس فردایش با گرفتن شناسنامه و نامی جعلی برای خود از دست سام پدر و هم‌چنین گرفتن برگه‌ی اعزام، راهی جبهه‌های جنگ می‌شود.

... حالا که تنها دوستش الیاس را در جبهه‌های جنگ زیر بمباران و خمپاره می‌دید، طاقت نمی‌آورد که دور و بر خانه پدر و مادر پیر و تنها خواهر الیاس الکی خوش بپلکد و لاس عاشقانه بزند و بگوید گور پدر الیاس! بر می‌دارد و کاغذی با جمله‌ای آشنا برای هر دو، یعنی «هنوز هیچ‌کس نیستم» برای پروانه می‌نویسد و از لای در توی حیاط‌شان می‌اندازد و سپس فردایش با گرفتن شناسنامه و نامی جعلی برای خود از دست سام پدر و هم‌چنین گرفتن برگه‌ی اعزام، راهی جبهه‌های جنگ می‌شود.

در منطقه با همین نام و هویت جعلیِ دانیال سنگر به سنگر و دسته به دسته دنبال دوستش الیاس می‌گردد. در این گشت‌زنی‌ها صفیر گلوله‌ها و انفجار توپ و خمپاره و آتش و دود و زخم و خون و سنگرها و ماشین‌ها و پیکرهای متلاشی و آمد و رفت درهم ماشین‌های گِلی و آدم‌های هراسان و سراسیمه است که تصویرش تند تند چون فیلمی جنگی از برابر دیدگانش می‌گذرد و در آن یکی به دنبال «قهرمانش می‌گردد. قاصدک هم کمکی برای رساندن دو دوست در گرماگرم جنگ نمی‌تواند بکند چرا که الیاس کسی را با نام «دانیال» نمی‌شناسد و به طنز می‌گوید:«انبیا دورم کردن. کمی خودمو بگیرم، خدا هم میاد دنبالم!» (ص 98 کتاب) اما آن که دنبالش است دوستش دانیاله که رسیده نرسیده به او در خط مقدم و هنگامه آتش‌باری شدید از آن‌سو، انفجار گلوله‌ای مهیب الیاس را بالای خاکریز جلوی چشمش در موجی از خاک و دود و آتش گم می‌کند و لحظاتی بعد که گرد و خاک می‌نشیند با پای ترکش‌خورده و خونی خود را بالای سر الیاس آش و لاش شده می‌رساند و کشان‌کشان از زیر آتش عقبش می‌کشد و در نیمه‌ی راه خود خالی کرده از توش و توان از هوش می‌رود. به هوش که می‌آید خود را روی تخت بیمارستان می‌بیند و بلافاصله میان سیل مجروحین و انبوه سرازیر شده و کنار هم چپیده در راهروها و بخش‌های بیمارستان و آمد و شد درهم پرستاران و پزشکان چشمش دنبال الیاس می‌رود و از امدادگران و پرسنل بیمارستان سراغش را می‌گیرد تا این که یکی از پرستاران می‌گوید یکی به این نام بر اثر شدت جراحات و وخامت حال در بخش آی‌سی‌یوست.

دانیال (همان آبتین تغییر نام داده) از روی تخت بلند می‌شود اما شدت جراحت وارده بر پیکر الیاس او را ناکار و زمین‌گیر و چون تکه‌ای گوشت در برزخ مرگ و زندگی به گوشه‌ی خانه‌شان پرتاب می‌کند تا همان‌جا اندک‌اندک جلوی چشمان خانواده و دوستان آب شود و از دیده‌ها محو. زخم پای آبتین التیام پیدا می‌کند اما زخم‌های پیدا و پنهان برجای مانده بر جان و روح و روانش ماندگار و با اوست و از درون خوره‌‌وار می‌خوردش و تهی می‌کند از هستی‌ای که دنبالش است و باید باشد.

روی تخت بیمارستان خیالش تخت نبود و افکارش با احساساتی دوگانه به سمت سام پدر پیر با آن پاهای لرزان و تکیه داده به عصایش که تنها امیدش برای شناسایی و پذیرشش به آغوش خانواده بود و کوچه‌ای که همه شعر و شور و عشق و ترانه‌ی شاعران بود و فانوس قلبش آن‌جا می‌تپید، می‌کشید و چون همان وزنه آویزان از پای شکسته و زخم برداشته‌اش در حالتی پاندولی معلق می‌کرد. سام و پروانه به ملاقات آبتین در بیمارستان می‌روند. پروانه او را روی ویلیچر نزد الیاس در بخش آی‌سی‌یو می‌برد و تصویر دوستِ افتاده روی تخت را با کلی سرم و لوله و دم و دستگاه تو ذهنش ضبط و ثبت می‌شود. سام هم برگه‌ی ترخیصش را می گیرد و به‌رغم عدم تمایل و مخالفت‌های مکرر آتوسا که این دانیال آبتین آن‌ها نیست و قبلاً مرده و نوکرـ کلفت‌ها همراه دیگر آشغال‌ها از سطح خانه جارویش کرده‌اند و تو هم بهتره از سطح ذهنت برای همیشه پاکش کنی، به خانه می‌آورد و سرانجام بعد از کلی جدل و کلنجار رفتن با دخترش، آتوسا می‌پذیرد این آقای «دانیال» نام به عنوان پرستار هم شده به خانه‌اشان راه دهد تا حداقل در غیاب او از پدر و مادر سالمندش مراقبت و نگه‌داری کند و او هم خودش باشد و فارغ‌البال پی‌آرزوهای دخترانه‌اش برود. غافل از این که آبتین (=دانیال) پشت سر نه تنها فکر پدر و مادرش هست بل دورادور نگران آتوساست و به خود و پدرش می‌گوید:« چرا این قدر بی‌خیال خود و چاق شدنش شده!؟»

رها نشده از لج و لج‌بازی خواهرش آتوسا با خود، فکرش درگیر وضعیت نباتی یار غارش الیاس می‌شود که رمقی به جان پدر و مادر از پای در افتاده‌اش نگذاشته و دارند کنار تختِ تابوت شده‌اش ذره ذره همراه پسر، آب می‌شوند. خیابان هم که پا می‌گذارد اگر اتفاقی برایش نیفتد، در حالت عادی‌اش به خانم معلم سال‌های دورش برمی‌خورد که جان در برده از «نمایشِ» مراسم اعدام نمایشی و واقعی، خسته و بسته جلوی چشمانش خستگی این همه سال را روی دیوار تکیه‌گاهش برای همیشه جا می‌گذارد و به هم بندان اعدامی‌اش می‌پیوندد. و یا جایی دیگر با کسی روبه‌رو می‌شود که به‌نام خود صدایش می‌زند و پاکتی حاوی شناسنامه و یادداشت تعهدنامه الیاس برای آزادی آبتین از بازداشتگاه پاسگاه دستش می‌‌دهد و بلافاصله آبتین رییس پاسگاه را به‌جا می‌آورد و با حیرت می‌پرسد:« شما دیگه چرا؟» یک دنیای عوضی همه را عوض کرده! علاوه بر بسته متعلق به الیاس، مرد بسته بزرگ‌تر و پیچیده در پارچه‌ای را به آبتین می‌دهد که ساز ویولون آتوساست که به‌خاطر آن مزقون چه‌ها که نکشیده بود! نشانه‌ای که می‌توانست دوباره او را به خانواده و به‌ویژه آتوسا بشناساند و وصل کند و زندگی نُرمالی را از نو برایش کوک کند؛ اما هرچه تا حالا دیده و شنیده و زیسته برایش ساز مخالف می‌زد و می‌زد و تار و پود وجودش را به‌طور دردناکی به صدا درمی‌آورد و فروکش نمی‌کرد.

هرچند آتش طولانی‌ترین جنگ قرن فروکش کرده اما جنگ‌های کوچک و بزرگ درون و بیرون آبتین در جریان بود و زبانه‌‌های آن در شکلی دیگر چون ققنوس از زیر خاکسترِ رویاهای بر باد رفته‌اش شعله می‌کشید و اگر در کسی نمی‌گرفت او را، تنهاتر میان بسیاران، در «چکاوک» و میان بادهای مخالف با دو بالِ عشق و سیاست مجال و بال پرواز می‌داد و به مصاف جبهه‌های جدید می‌برد. مصاف‌هایی نابرابر و تباه کننده‌ی جانی شیفته. آبتین با نام دانیال و به عنوان «دیگری» و یک غریبه و اصرار سام پدر و اکراه آتوسا و با هزار زحمت و ارائه دلیل و مدرک و به شرط پرداخت دونگ خود از پول اجاره‌بها منزلی خود اجاره‌ای در خانواده پدر واقعی‌اش به‌طور لرزانی مستقر می‌شود چرا که عدم پذیرش قطعی‌اش باعث می‌شود مرتب و سرگردان بین خانه پدری و خانه دوستش پروانه و مسافرخانه‌ها در رفت‌وآمد باشد و ضمن مراقبت و نگه‌داری از پدر و مادر پا به سن گذاشته‌اش، سراغ دیگر دغدغه‌های خود برود. اول از همه به گورستان می‌رود و همراه عشقش پروانه و دست‌های خود یار و رفیق راه و دیگر عشقش الیاسِ پوست و استخوان شده را به خاک می‌سپارد و تنهاتر از همیشه میان مسافرخانه‌ها به سرش می‌زند به خانه پدری برگردد و آثارش را پاک و خود را برای همیشه گم و گور کند که در نهایت شگفتی در آغوش مادر جای می‌گیرد و خردک شرری از امید در جانش فروزان می‌گردد که بزند و دیوارهای سر راه دوست داشتن‌ها را برومبد و روزنه‌ای به آن سوی بودن و نبودن بگشاید.

آبتین کار شب و روزش خواندن و نوشتن بود و به «چکاوک» نیروی جوانی و تاز‌گی تزریق می‌کرد. از آن طرف، عشقش پروانه، اگر چه او هم مثل آبتین و در خط فکری او می‌خواند و می‌نوشت اما نمی‌توانست آن‌چه را تو دل داشت و فکر می‌کرد به راحتی روی کاغذ بیاورد و بیانش کند و هنوز این خودسانسوری در پیچ تند کلماتش به مکث می‌ایستاد و می‌نوشت: «... اگر آن کلمه نخست پیدا می‌شد... » (ایضاً همان‌جا، ص 128) و چنین پس و پیش و لابه‌لای کلمات و سطورش در آفرینشِ «آن» پر از نقطه چین و سطرهای سفید و نانوشته می‌شد.

در روایت و آفرینشِ جهانِ متن مقدس: «نخست کلمه بود»، در روایت و آفرینش جهانِ اندیشگی و شاعرانه شاملو:«کلمه‌ای که در اختیار نبود: آزادی!»، در روایت و آفرینش جهان رویایی و شرطی شده‌ی پروانه: کلمه‌ای که هم «بود» هم «نبود» و در شکل و شمایل دختری به‌نام «دنیا» سراغ آبتین می‌رود و دنیایِ «پروانه»ای‌اش را روایتی دیگر داده و در خطی دیگر می‌اندازد و آبتین را سر دو راهی‌ای از انتخاب بین بود و نبود جدید و راه و بیراهه می‌کارد.

با ورود «دنیا» به عنوان پرستار اسماعیلی‌های پیر و ناتوان و از این راه به زندگی آبتین، سام بزرگ از دنیا می‌رود و تر و خشک کردن همسرش را عهده‌دار می‌شود تا هم به این وسیله در خانه اسماعیلی‌ها جا خوش کند هم در دل آبتین! آبتینی که:«قدر آدم‌ها را آن قدر بالا می‌خواست» (‌همان‌جا، ص 153‌) که قد و قواره‌ی «دنیا» به دنیای او قد نمی‌داد و بایستی به شیوه‌ی خود تلاشی مضاعف‌تر می‌کرد تا بلکه با یک بازی هنرمندانه آن نگاه را که بالا بالاها سیر می‌کرد «پایین بیاورد و به خودش جذب و جلب کند و با هم و کنار هم دنیایی دیگر بسازند. نگاه و احساس آبتین اما نسبت به دنیا دوگانه بود. از یک طرف وقت آزاد بیش‌تری به او داده بود تا به دیگر کارهای فکری ناتمامش در عرصه نوشتن و نقد و ... برسد، و از طرفی، علایق خصوصی و عاطفی‌اش را از او گرفته بود و هر روز از مادر و دوستان و دغدغه‌هاش دورتر می‌کرد و بین شور عشق و حس مرگش می‌کاشت.

فعالیت فکری و نوشتاری و مطبوعاتی آبتین در دفاع از آزادی و اهداف انسانی‌اش با توقیف مجله «چکاوک» که به سرنوشت بسته شدن فله‌ای دیگر روزنامه‌ها و نشریاتی که متفاوت از نشریات زرد می‌اندیشیدند و می‌نوشتند گرفتار آمده بود، دچار وقفه و ضربه شد و حال نه چندان خوشش را به خراب آبادها برد و خراب‌تر کرد و بخش عاطفی وجودش هم با ازدواج خواهرش آتوسا با یک مرد ناجور و ناتو و هم‌چنین نگاه طلب‌کار و سرزنش بار دنیا از این‌که آبتین کم‌محلی‌‌اش می‌کند و قلب سرشار از عشقش را می‌‌شکند و به دوست داشتن‌هاش پاسخ نمی‌دهد، و بلاتکلیفی پروانه محبوبش در دوران آوارگی و بی‌کسی و تنهایی‌هاش و تنها مشوق و انگیزه‌ی وجودی‌اش، بخش‌بخش و در خود زنده به گورش می‌کرد. درد دل کردن با پروانه هم تو این پریشان‌حالی راهی قطعی پیش پایش نمی‌گذارد جز بار کردن درد بیش‌تر و دور کردن پروانه از خود. خودی خودباخته که دنیایش را خلأیی فراگرفته که عشق بی‌دریغ دنیا هم پُرش نمی‌کند هیچ، آمدنش به دنیای او آن را عمق و وسعت یأس باری می‌بخشد.

«زمستان» است و سرمای درون او را بیرون می‌کشد و سرخورده و ناامید از خود و دیگران، در خیابان طی برخوردی و گفت‌وگویی کوتاه و اتفاقی چهره‌ی خود را در چهره‌ی پیر و شکسته‌ی همکار و روزنامه‌نگار سابقش در مجله‌ی چکاوک باز می‌یابد که سر در گریبان، غرق در افیون و بنگ خود را گیج و منگ و دود می‌‌کند و آبتین در آیینه‌ی او آینده خود را می‌بیند که به‌رغم:«عشق افلاطونی‌اش به پروانه و عشق جنون آمیز دنیا به او» (ص 171 کتاب) دارد در پرده‌ای از مه و دود فرو می‌‌رود و از «خود» جوان و آشنایش تا «دیگری» پیر و بیگانه با خویش را فرصت اندک و کوتاه می‌بیند.

چاپ اولین کتاب آبتین همان‌گونه که همکارش پیش‌بینی کرده بود در فضای جدید نمی‌گیرد و واکنش منتقدین را برنمی‌انگیزد مگر ترغیب همیشگی پروانه صبور که غرق درس و کلاس بچه‌هایش شده و اظهارنظر دوست دوران جنگ و جبهه‌اش «قاصدک» که با پیامی به آبتین خبر داده بود قلبش دیگر یاری نمی‌کند و رفتنی است. آبتین هم بی‌قرار رفتن به دیدار دوست، مانده‌است در غیابش کی را پیش مادر بگذارد تا با خیال راحت به طرف دوست حرکت کند. شرمنده‌ی پروانه‌ی صبور که به تنهایی و همین‌جوری‌اش خود مشغله بسیار دارد، ذهنش سمت آتوسا می‌رود که با فکر او شوهر چندشش جلوی چشمش می‌آید و با آن، افکاری ناجور در سر. غرق چنین افکار و احساسات متناقض و تداعی خاطرات تلخ و شیرین گذشته که در آن‌ها خوشی کم نداشته احساس می‌کند خوش‌بخت نیست و یک‌تنه بار هستی را بر دوش می‌کشد که ناگهان دنیا از «درِ تنگ» وارد می‌شود و از تنهایی کُشنده درش می‌آورد و با عطر و بوسه روانه دیدار و خانه‌ی دوستش می‌کند؛«آمدنی که به معنای «رفتن» نمادین خیلی چیزها از دنیای آبتین است تا دریافت خواننده علل و عوامل نانوشته عدم احساس خوش‌بختی و دگر شدن را در وجود آبتین کشف کند.»

در دیدار با دوستش قاصدک خوش‌خبر که ناخوش افتاده و او را درهم شکسته و تکیده و مرده‌ای زنده‌نما می‌بیند که در چهره‌ی پدر بنایش حلول کرده و احساس می‌کند، نمی‌تواند با افکار خودش چیزی نو بسازد مگر همان ساخته‌های قناس پدرش! آنانی هم که می‌توانند و می‌خواهند خلق کنند و بسازند گردهمایی‌ها و جلسات کاری و هم‌اندیشی‌اشان یکی پس از دیگری مورد هجوم اوباش قرار می‌گیرد و به‌هم می‌خورد و رؤیاشان چون قاصدک پرپر و در درون خفه و کشته می‌شود. این‌طور و دگردیسی شخصیتی قاصدک و به قالب پدر آمدن را از عنصر «حلیم» می‌گیریم که در اول و آخر دیدار و مکالمه آبتین و قاصدک به عنوان آش دندان و تنها غذای جسم و روح هر دو پدر و پسر از آن یاد شده و آنان را به بوی و سوی خود می‌کشد و بر یکی بودنشان در یک قالب تأکید می‌گذارد و از «بودن» و در عین حال «نبودن» قاصدک حکایت می‌کند و با این تصویر دیداری تکان‌دهنده و دردناک آبتین او را در بستر خواب‌ـ مرگ ترک می‌گوید و به سوی دنیای پیچیده‌ی خود می‌رود.

بحث جدی و طولانی‌ای بین دنیا و آبتین سر آینده و زندگی مشترک‌شان درمی‌گیرد. مقاومت و استدلال‌های آبتین برابر آتش تند دنیا و این که هیچی‌ندار است و حتا یک اسم واقعی و ساده که کنار اسمش بگذارد در او کارگر نمی‌افتد و به پاسخ می‌گوید خیلی وقت است با تو و همین وضعیتت دانسته و آگاهانه ساخته‌ام و زندگی کرده‌ام و تو خبر نداری! آرزوی ازدواج و آغاز زندگی مشترک‌شان برای دنیا یک‌دنیا شور و نشاط همراه داشت، برای آبتین اما، فکرش هم، دنیایی کسالت‌بار با نواختی متفاوت که در چرخش دایره‌وار و گیج‌کننده عقربه‌هایش حبس و گیج می‌زد و به خواب و فراموشی دعوت می‌کرد تا چه رسد روزی هم صورت واقعیت بخود بگیرد. دایره‌ای از تکرار و یک‌نواختی از پای در آورنده که خواندن یادداشت پروانه مبنی بر این که:«عادت ندارم شلوغ کنم. خوش‌حالم که بالاخره توانستید تصمیم بگیرید.» (ص 203 همان کتاب) آن را ناخواسته تشدید می‌کرد و به وادی بیهودگی‌ها سوق می‌داد. در پرسه‌زنی‌ای بی‌هدف سر از گورستان شهر در می‌آورد و آن‌جا دوباره رییس پاسگاه را که کُرک و پشمش ریخته و از این رو به آن رو شده می‌بیند و سر قبر الیاس از کابوس‌های بی‌پایان مشترک‌شان در خواب و بیداری‌ها می‌گویند.

کابوس‌های شبانه را به روز نیاورده، اتفاق‌های کوچک و بزرگ اطرافش را هرکاری‌اش بکند برای آبتین خودبه‌خود به یک کابوس تبدیل می‌شود. مردد و سرگردان بین دنیا و پروانه، سراغ پروانه در پاتوق همیشگی‌اشان کتاب‌خانه‌ی محل می‌رود تا پس از گفت‌وگویی کوتاه و رد و بدل شدن احساساتِ تا آن‌وقت به زبان نیامده‌اشان به او بگوید نمی‌خواهد و نمی‌تواند با دنیا ازدواج کند. پروانه مات و مبهوت بی‌حرف و پاسخی خاص، با نگاهی پرحرف، عمیق و معنادار مدتی طولانی در آبتین می‌نگرد و سپس رو بر می‌گرداند و تند از دیدش پنهان می‌شود. آبتین عین برق گرفته‌ها سر جایش خشکش می‌زند و مجسمه می‌شود و میخ شده بین بُن‌بستِ دنیاـ پروانه، مردِ روزنامه‌نگار آشنا با ضربه‌ای روی شانه‌اش به خودش می‌آورد و راست به ته همان کوچه بُن‌بست می‌برد و با حکایتِ «نی» آشنایش می‌کند که از روزگار شکایت‌ها دارد. پس از فرو دادن معجونِ «مُمدِ حیات» سرش گیج می‌رود و با چشمانی قرمز نگاهش سمت زن لاغراندام روزنامه‌نگار کج می‌شود که کاموا به‌ دست با انگشتان کشیده‌اش دارد روی رج بافته رگه‌ای قرمز خون مانند در آبی تیره می‌دواند و با این حرکتش انگار تار و پود آبتین را در کلافی سر درگم و گره خورده می‌بافند. حسِ لحظه‌ایش با حرکات زن در پیوند و معنایی قریب قرار می‌گیرد. از فضای پر دود و دم که بیرون می‌زند و هوای تازه را نفس می‌کشد زندگی‌اش را در جوی خیابان بالا می‌آورد.

سر دیگر این سرهای سودایی، پروانه ناامید و شاکی از خود و آبتین و دنیایِ کج‌مدار چون افراد به پوچی رسیده، می‌زند و دسته دسته دست‌نوشته‌هایش را از قفسه کتاب بیرون کشیده و وسط حیاط می‌ریزد. مادرِ نگران حال دختر، نگاه او را به طرف گنجشکا می‌کشد که میان آن‌ها دو قمری هم می‌چرخند و دانه برمی‌چینند و می‌گوید این‌ها همان‌هایی‌اند که میان پوتین‌های الیاس (که یادگار جنگی طولانی‌اند) تخم و جوجه کردند. پروانه اما بی‌توجه به این حرف‌های مادرانه، فحش گویان به خود و کارهای سترون تاکنونی‌اش در فرازی بلند می‌نالد که چه فایده؟ ما که پُخی نشده‌ایم. انگار برج‌عاج نشسته‌ایم کارهامان بازخوردی درخور نداشته. هرچند نوشته‌هام رنگ مردمی دارند. (ص 218 همان جا) و این گزاره شعاری و اضافی آخری که اگر با دخالت مستقیم نویسنده توی دهان پروانه گذاشته نمی‌شد چیزی از فرازی که متهم می‌کند کم نمی‌کرد وقتی در دنبال به مادرش می‌گوید، نمی‌تواند ادامه دهد و مادر که نمی‌خواهد شریک این نیست گرایی و انهدام فرزندش شود. پروانه با نگاهی آرزومندانه به پوتین‌های آویخته الیاس در گوشه‌ی حیاط که لانه شده‌اند و نگاهی سرد و حسرت‌بار به انبوهه کاغذهای ریخته شده‌اش وسط حیاط رو به مادرش کرده و نتیجه می‌گیرد«تمامش مال تو مامان!» اما هیچ‌وقت قمری‌ها توشون تخم نمی‌ذارن. [و نمی خوانن ] (ص 218 کتاب)

آبتین آخرین نامه قاصدک را که از آخرین تقلاهایش می‌گفت بهانه می‌کند تا پروانه را ببیند. پروانه در قرارگاه همیشگی‌اشان کتاب‌خانه نبود. مدتی بود آن‌جا نرفته بود. این را کتاب‌دار گفته بود. در برگشت وسط راه دو دولی میان رفتن خانه پروانه و نرفتن می‌خوردش. خوره‌ای که همیشه با اوست. یک باداباد با خود می‌کند و می‌رود.

از در که وارد می‌شود همه چیز را عوض شده می‌بیند: خانه را، دکوراسیون را، و ... پروانه را! روی میز تحریر پروانه به جای نوشت‌افزار و چرخش قلم همیشگی چرخ خیاطی می‌چرخد و در قفسه‌ی کتاب‌هایش کلی گل‌های مصنوعی رنگارنگ خودنمایی می‌کند. همه چیز از نظر آبتین:«زیبا و تمیز و سر جای خود قرار دارد، جز پروانه.»(ص 227 کتاب)

قرارش بی‌قرار، به خواهرش آتوسا که او هم دردسرهای خودش را داشت و بحرانی را از سر می‌گذراند با آن شوهر بورژوای دلال و تاجر مسلک و نوکیسه‌اش می‌گوید‌: «قرارم را با دنیا به‌هم زدم.» (ص 233 کتاب) زیر بارش تند سرزنش‌های آتوسا، از این‌جا رانده و از آن‌جا مانده، قصه در انتها و منحنی فرودش برای آبتین به اوج بحران و گره خوردگی‌اش می‌رسد. از پروانه دور شده و با دنیا به هم زده و بریده از زندگی، بی‌هدف به  کوچه و خیابان می‌زند تا جنازه‌اش را به مسافرخانه‌ای در گوشه‌ی شهر بیندازد. عصاره‌ی بیست‌وشش فصل کتاب در گذر از رنج‌ها و مبارزات و بحران‌ها و دربه‌دری‌ها و شکنجه‌گاه‌ها و گورستان‌ها و گورهای دسته‌جمعی کشتگان این همه سال و دخمه‌ها و کارگاه‌ها و شکست‌ها و عشق‌های ناکرده و حرف‌های سر دل مانده و ناگفته و ... «فصل آخر» فشرده شده تا زهرش را قطره قطره در کام ناکام آبتین بچکاند و کارش را یک‌سره و به آخر برساند.

فرآیند این دگردیسی برای آبتین از نظر زمانی و مکانی قابل اندازه‌گیری نیست. چرا که شب و روزش را روی همان تخت مسافرخانه در کابوس‌های وحشتناک و بی‌پایان و تو در تو سپری می‌کند. کابوس‌هایی که اگر حتا در لحظه دارد برای پروانه اتفاق می‌افتد از زاویه دید آبتین است که دیده می‌شوند و با خود به عمق کابوس‌اش می‌برند. واقعیت عین کابوس و کابوس خود واقعیت، آبتین در شبانه‌ای سرد و ظلمت زده خودِ را روبه‌روی خانه دنیا می‌بیند. از آسمان و زمین برایش می‌بارد چه در سکوت مرگ‌بارش چه در صداهایش. تصویر ملامت بار دنیا جلوی چشمش می‌آید و نمی‌تواند به او دروغ بگوید چرا که:«هیچ انسانی را مستحق چنین تحقیری نمی‌دانست.» (ص 239 کتاب) مردی با بارانی و شال گردن که قیافه‌اش به پلیس مخفی می‌رود از کوچه می‌گذرد و آبتین خود را از چشم او می‌دزدد و گوشه‌ای پنهان می‌شود. کارتن‌خوابی آن‌سوتر از دست سرما کارتن‌اش را آتش کرده. در همین اثنا صدای آژیر آمبولانسی می‌آید و دم در خانه دنیا ترمز می‌کشد و آبتین را سرجایش میخ‌کوب می‌کند .... چه خبره؟! پدر دنیا پیکر دختر بی‌هوش‌اش را داخل آمبولانس می‌گذارد و آژیرکشان دور می‌شود.

آگاه به جریان اتفاق افتاده می‌رود زنگ در خانه‌ی «دنیا» را بفشارد که از پای در آمده همان‌جا در تب و تشنج می‌افتد و لحظاتی بعدش پروانه می‌آید و پیکر درب و داغونش را جمع می‌کند و به خانه سام می‌برد. پروانه تمام شب را بین آبتین که چون کوره در خود می‌سوزد و خانم سام در اتاق روبه‌رو که با چشمانی باز به جایی چون «هیچِ» پرویز تناولی خیره شده بود، پروانه‌وار می‌چرخید و خود خسته و کوفته دچار هذیان و پریشان‌گویی می‌شود. دم دمای صبح احساس می‌کند صدای گرفته و ناجور آبتین از عالم خواب بیدارش کرده و دست و پازنان بین مرگ و زندگی از پروانه می‌پرسد:«چیزی گفتم ؟»(ص 240 کتاب) که پروانه می‌گوید تو خواب داشتید خودتان را سرزنش و ناسزا می‌گفتید. آبتین با یادآوری کابوس شبانه‌اش و این که پدر دنیا هر آن ممکن است سراغ‌اش بیاید می‌خواهد بلند شود و خودش را جایی گم و گور کند که پروانه مانع‌اش می‌شود و می‌گوید:«شما بیمارید و دکتر نیاز دارید.» (ص 241 کتاب) آبتین همان‌جا بی‌حال در بستر می‌افتد و از هوش می‌رود و پروانه پس از مرتب کردن جای سامِ مادر بیرون می‌زند تا دکتری به بالین آبتین بیاورد اما در نبود دکتر با چند قرص مسکن و سرماخوردگی برمی‌گردد و احساس می‌کند در غیابش فضای خانه عوض شده و پیش آبتین می‌رود و او را خاموش و بی‌حرکت می‌بیند و یکی از پشت سر می‌گوید در خوابه. رو برمی‌گرداند و دنیا را سیاه پوشیده و رنگ و رو پریده می‌بیند و فقط می‌تواند برابرش ابراز تأسفی بکند که دنیا با خنده‌ای عصبی داروها را از دست‌اش می‌قاپد و بیرونش می‌کند. حین بیرون رفتن پروانه در راهرو با شنیدن صدای نواختن سیلی بر سر و صورت آبتین نگران مکث می‌کند و یواشکی به آشپزخانه می‌رود و صبر می‌کند ببیند چه پیش می‌آید. لحظاتی بعدش دنیا گریان و فریادکنان در حالی‌که هذیان می‌گوید و بی‌توجه به حضور پروانه، درها را با سر و صدا به هم می‌کوبد و می‌رود. پروانه که دوباره نزد آبتین می‌رود او را در حالت اغما می‌بیند. این‌جا که زاویه دید عوض می‌شود از بیرون به درون خیال و دنیا و اتفاقات درونی آبتین می‌رویم که تدریجاً تمام وجود و هوش و حواس و اندام‌هایش شروع به تغییر و از دست دادن فرم انسانی‌اش نموده و همه کنش و واکنش‌ها را در او دگر و غریب و حیوانی می‌کند. صداهای ناجوری یک‌ریز در گوشش می‌پیجد و با حالی مهوع و گیج در میان میوه‌های گندیده دست و پا می‌زند. توان جنب‌وجوش و رهایی از آن وضع چسبناک را ندارد. یک جور سنگینی بختک‌وار افتاده روی تن و بدنش. برای برخاستن دست و پاهای شکننده و وضعیفش یاری‌اش نمی‌کنند. پشت پنجره‌اش قاصدک را می‌بیند که شعری را معترضانه می‌خواند. با دهانی پر از میوه‌های له شده قاصدک را تشویق به خواندن شعر برای مردم می‌کند که قاصدک نگاهش را با تنفر از او برمی‌گرداند و تلاش می‌کند درِ مسافرخانه را از جا درآورد و بیاید تو تا دانیال را که دندانش شروع به درد گرفتن کرده‌اند و احساس می‌کند در کاسه جمجمه‌اش آب می‌جوشانند و در خود جمع شده و جان جُم خوردن ندارد از جایش بلند و با خود به کوچه‌اشان ببرد. ....

در کوچه میان چراغانی و موسیقی و هلهله و کف زدن دنیا را در رخت عروسی می‌بیند که پدرش او را دست به‌دست مردی ناشناس می‌دهد و تقلای آبتین که با صدای سوت مانندش می‌گوید:« نمی‌ذارم بره ... »(ص 248 کتاب) به جایی نمی‌رسد و پدر به آبتین پاسخ می‌دهد: «دنیا عاشقشه دانیال، نمی‌بینی؟!» (ص 248 همانجا)

در حالی‌که تکه‌های میوه‌‌های گندیده از سر و روی آبتین می‌ریزد باز قاصدک می‌گوید:«دیوارارو بردار دانیال! ...» (ص 249 کتاب) در این صحنه و با این فرمان پیچیده در گوش با همان صدای سوت مانندش به پروانه که در حال جمع کردن و رفتن است می‌گوید:«خیاطی تون زیاد طول کشید!» (ص 249 کتاب) پروانه در جواب:«برعکس. بدجوری منو دنبال خودش کشوند ... می‌خوام در باره اون لایه‌ی نازک مخفی آستر کتابی بنویسم.»(ص 249 کتاب) و ورمی دارد و نسخه‌ای از آن را در کاغذی سیاه به آبتین می‌دهد. جمله و حرکتی استعاری که زبان‌اش تنها بین دو نفر با آن رابطه و زمینه فعالیت‌اشان مفهوم است.

صحنه به صحنه این کابوسِ سیاه برای آبتین کابوس‌تر و سیاه‌تر می‌شود. پابه‌پای از هم‌گسیختگی ذهن آبتین، صحنه‌ها هم از هم گسیخته‌تر و نامربوط‌تر می‌شوند. این دو را باید با هم دید و خواند. در ادامه این در هم ریختگی ذهن و زبان و فضا و توصیف پریشانگونه صحنه‌ها، صفحه‌ی آخر رُمان را به یک صحنه‌ی آخرالزمانی و سوررئال تبدیل کرده که در آن تبِ تمام فصول یک زندگیِ بیمار را تبخیر و به اوج برده و لجنش را از آسمان و زمین و زمان و اطراف بر آبتین می‌بارد.

... قاصدک انگار پر گرفته و رفته اما صدای زمخت مردانه تکرار می‌کند:«آب میوه‌های خوش رنگ.» (ص 249 ) خانم سام زندگی را نفس می‌زند. روی زمین میوه‌های فاسد می‌جوشند و صدای دُپ مانندی از آن‌ها بلند می‌شود. روزنامه‌نگار پیر در دود و دم خود گنگ و گم شده و دستان لرزان همسرش کلافی ناتمام را گره می‌زند. آبتین می‌خواهد روی سینه‌اش بیاید و نمی‌تواند. آب‌میوه‌ها از درز دیوارها روی او سرازیر می‌شوند. راهی به گریز ندارد. آب گندیده از سر او گذشته. 

پشت پنجره‌ای گنجشک‌هایی با پرهای باد کرده و کز کرده نشسته‌اند. زنی توی خیابان سخن‌رانی می‌کند و روح الیاس روی دیوار خانه‌ای نشسته و خون از سینه شکافته‌اش می‌چکد و رهگذری می‌پرسدش اون جا چکار می‌کنی؟ به درِ بسته اشاره می‌کند و رهگذر فریاد می‌‌زند در رو به روی مردم باز کنید! از درون خانه صدای ضجه می‌آید. الیاس از روی دیوار پایین می‌رود و لب حوض می‌نشیند. ماهی‌های سفید از حوض بیرون می‌جهند و روی سینه‌اش فرود می‌آیند. لحظه‌ای بعدش حوض پر از ماهی قرمز می‌شود. از حیاط خانه‌ای قدیمی لشکری انبوه از رتیل بیرون زده به خیل مردم هجوم می‌برند. عده‌ای با بالن از فراز بام‌ها و خیابان‌ها می‌گذرند. باد از وزش می‌ایستد. نوری از شکاف پلک آبتین می‌گذرد. چشم می‌گشاید. در آیینه مردی با موی خاکستری از پیکرش جدا شده و در آیینه گریه‌کنان و لب بسته می‌گویدش:«چرا نگفتم پروانه؟! چرا؟ ... تموم این سال‌ها می‌دونستی. غول عاشق بود. اگه همه‌ی لحظه هاشو با تو زندگی میکرد، هیچ‌وقت اون هیچ عظیمی رو که احاطه‌اش کرده بود، احساس نمی‌کرد.»(ص 250)

دور تا دور خانه پروانه را جمعیتی انبوه گرفته. از میان جمعیت آبتین خود را عبور داده اما راه‌های ورودی به خانه توسط پلیس با نوار زرد جنایی بسته شده و زمزمه جمعیت چیزی را می‌گوید که وحشتناک است:«انگار پدر و مادرش خونه نبودن. ظاهرن تازه برگشته بودن که دیدن دخترشون کشتن ...»

ـ «بیست ضربه چاقو ...» (ص 250 کتاب)

قتلی فجیع به سبک قتل‌های زنجیره‌ای برای خاموش کردن صدای نویسنده و فعالی دیگر و دگراندیش! صدای آژیر می‌آید و آبتین به دنبال آن می‌دود اما نمی‌رسد و با صدای سوت مانندش می‌گوید:« پ چِ ...» (ص 250 کتاب)

ضربه‌ي نهایی فرود آمده. به جای نام پروانه کنار نام خود، فقط می‌تواند حروفِ اول پروانه‌ـ چاقو را به لب بیاورد و با تکلم آن چرخه دگردیسی و حشره شدن آبتین کامل و بسته می‌شود:«دیوارهای اتاق بالا و بالاتر رفتند. پنجره پرید. صدای ناخوشایند یک‌ریز تکرار می‌کرد:«آب‌میوه‌های خوش‌رنگ...» آبتین چرخید و روی سینه افتاد. چیزی مثل زره بر پشتش سنگینی می‌کرد. به دشواری خزید و با آخرین رمق به زیر تخت فرو رفت.«(ص 250 کتاب)

پاراگرافی مقطع و نهایی و تمام کننده برای پایان‌بندی رُمانِ «هنوز هیچ‌کس نیستم» مریم رازانی و آغازین برای رُمان«مسخِ» فرانتس کافکا. اگر در رُمان مسخ کافکا «ناگفته‌ها» بسیارند؛ در رُمان «هنوز هیچ‌کس نیستم» خانم رازنی «گفته‌ها» با قیدِ «هنوز» در عنوان کتاب، بسیار تا از آن جمله گفته باشد این شرایط و فضای اجتماعی و بیرونی آدم‌هاست که درونه آن‌ها را از تولد تا مرگ بر اساس نظم و نظام حاکم خود قالب‌ریزی و از ملات خود پُر می‌کند تا برای چرخاندن چرخ‌دنده‌های ماشین زیستی‌ـ تولیدی‌اش:«روان کار» باشند. به عبارتی این معنا را می‌‌توان از دل آن در آورد و افزود که «انسان زاده می‌شویم اما در طول و عرض زندگی رنگ‌ها و عقاید و خرافات و نشانه‌های مرزگذاری بار هستی‌امان می‌کنند که ما را از شکل و هیئت انسانی خود می‌اندازد و با دیگران متفاوت جلوه می‌دهد. برای انسان و انسانی شدن زندگی امان کافی است تکانی به خودمان بدهیم و این « بار»های زائد و غیرانسانی را از وجودمان بتکانیم و دور بریزیم تا دوباره این انسان، انسان شود. چنین است که در «مرگ مؤلفِ» پیشامتن خود «مسخ»، مؤلفی دیگر در افقی دیگر آن را در خوانشی و پرداختی خلاقانه و انتقادی بازخوانی و بازنویسی می کند و رُمانی چون «هنوز هیچ‌کس نیستم» از بطن آن زاده می‌شود که می‌توان گفت‌اش حادثه ایست مبارک و نو در ژانر روایت و عرصه قصه‌نویسی مدرن و ادبیات معاصر ایران.

*چاپ شده درسیمره 475 و 476 و 477(6 و 12و 22 آذر97)

 

 

 

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

سایت‌های مفید

سیمره در شبکه های اجتماعی

گستره‌ی توزیع

غرب و جنوب کشور

ایلام، کرمانشاه، کردستان، لرستان، خوزستان و همدان. همواره‌ی روزگار با سیمره جاری باشید!

سامانه‏‏‏‏‏‏ ی پیام کوتاه سیمره, منتظر پیشنهادها و انتقادات شما هستیم.
30009900998293

درباره سیمره

هفته‌نامه‌ی فرهنگی، اجتماعی، ورزشی

سال چهارهم

نشانی: لرستان، خرم‌آباد، خیابان شریعتی، روبه‌روی راهنمایی و رانندگی، اول زیرگذر شقایق

تلفکس: 06633407004