شما اینجا هستید: خانهمقالهنگاهی به کتاب «آسمون بی‌آساره» نوشته‌ی دکتر فتح‌الله شفیع‌زاده

نگاهی به کتاب «آسمون بی‌آساره» نوشته‌ی دکتر فتح‌الله شفیع‌زاده

سه شنبه, 23 بهمن 1397 ساعت 13:29 شناسه خبر: 4222 برای نظر دادن اولین باش!
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)
عزت‌الله فولادوند / سیمره عزت‌الله فولادوند / سیمره

پاییز امسال کتابی به نام «آسمون بی‌آساره یادمان رضا سقایی»؛ هزار دستانِ لرستان، فراهم آمده و تدوین شده‌ی دکتر فتح‌الله شفیع‌زاده، طبیبِ ادیب و پژوهش‌گر اهل خرم‌آباد به حجم 322 رویه؛ چاپ اردی‌بهشت جانان خرم‌آباد که با دیباچه و درآمدی کوتاه و مجمل به قلم گردآورنده آغاز می‌شود و با تمبر اختصاصی زنده‌یاد رضا سقایی به پایان می‌آید.

 کتابی بسیار خوب و خواندنی که گمان می‌رود اثری باشد ماندنی در خاطره‌ی جمعی. مردم لرستان منبعی جامع و درست و دقیق در شرح احوال پریشان و زندگی سراپا داغ و دریغ او، هم‌چنین تلاشی ستودنی برای شناخت هرچه بهتر منش و کارکرد اجتماعی وی که صرفاً در قالب هنر شنیداری (خنیاگری و آوازخوانی) به جلوه درآمده است و از این رهگذر نه تنها بر وجدان قومی تبار لر بلکه بر جان و دل بسیاری از ساکنان ایران‌زمین هم تاثیری ژرف به جا گذاشته و آنان  را مست و مسحور آوای جادویی خود گردانیده است. از برگ برگ این کتاب مستطاب، صدای ناله و شیون آمیخته با ستایش و سپاس زنان و مردانی به گوش می‌آید، سوگوار مرگِ هنرمند بلند آوازه‌ی دیار خود. هق هقِ گریه‌ی هم تباران آشنا «مردی در وطن خویش غریب» فریاد پر غصه‌ی فرزندان دامنه‌ها و دره‌ها و قله‌های داغدار و مه گرفته‌ی زاگرس پیر، که جملگی از دودمان قلم‌اند و اندیشه و خرد و دانش و هنر و فرزانگی و مهرورزی، نه از قبیله شمشیر و تفنگ و دشنه نه از ایل ایلغار و تاراج و کشتار و خرابی.

سوگ‌سرودِ خون گرفته گروهی دانش اندوخته، نویسنده، شاعر، پژوهش‌گر، نوازنده و خنیاگر، اهل قلم و کتاب و روزنامه و سینما و نمایش. عزادار سقاییِ محروم از لذت‌ها و خوشی‌های حیات بی‌رحم، که در نیستان قلم‌های آتش نفس خود در دمیده و زار نالیده‌اند؛ تا بگویند:‌

آتش است این بانگ نای و نیست باد/  هرکه این آتش ندارد نیست باد!(مولوی)

یا با سٌرنا و صور اسرافیل هنر زنده _ مردگانِ آرمیده در گور بی‌خبری و بی‌دردی را از خواب خوش غفلت برمی‌انگیزانند. شاید به خود آیند و بکوشند هنرمندان فرهنگ‌آفرین شهر و دیار خود را اندکی به خاطر آورند. اجازه ندهند نام و یاد این خدمت‌گزاران بی‌مزد و منت، در رهگذر قافله‌ی روزگار پیوسته غافل از حال به جا ماندگان، لگدکوب شود و خاموش و فراموش بماند! آن هم خاطره‌ی ارجمند عزیزی که فواره‌ی بلور آوایش بر آسمان ابراندودِ ایران، رنگین‌کمانی روح‌نواز ترسیم کرده‌است.

اگر توده‌های انبوه مردم، به هر عذر و بهانه- مثل غمِ نان- چه در روزهای بیماری و از پا در افتادن سقایی و چه در وداع آخرین، با محمل سنگین از غم و حسرت او حضوری پررنگ نداشته‌اند؛ اگر کارگزاران امور فرهنگی و هنری پشت و پناه و یاری‌رسان او نبوه و بدرقه‌اش را دغدغه‌ای چندان ضرور نپنداشته‌اند؛ چه باک، زیرا برآمدگان و پروردگان گهواره‌ی فرهنگ  و ادب  و خصلت‌های پسندیده‌ی جامعه‌ی لرستان که پیش از این به گوشه‌ای کوچک از کار بزرگشان اشارت رفت، پیر و جوان، زن و مرد، پرچم قلم، سیاه کرده، داغدار و مصیبت‌زده در انجام تعهد اجتماعی و فرهنگی خود نسبت به رضا سقایی انصافاً سنگ تمام گذاشته. همه‌ی گفتنی‌ها و نگفتنی‌ها را به رسایی گفته و نوشته و داد سخن داده‌اند. از آن روی که به قول صائب تبریزی: «ستاره سوختگان قدردانِ یک‌دگرند.»

دکتر شفیع‌زاده در سال شمار دقیق کتاب، کارنامه‌ی زندگی او را از طلوع،(1317 خورشیدی) تا غروب (17 تیرماه 1389) برگ، برگ وارسی و ثبت کرده است. از عمر هفتاد و دوساله‌ی سقایی بیست و دوسال نظرش را به خود متوجه گردانیده است که دوازده سال نخستین آن هر یک پیام‌آور پیش‌رفت و پیروزی درخشانی بوده‌اند، از دوره‌ی نوجوانی و جوانی و میان‌سالی او مانند: سال 1340، اجرای برنامه‌ی هم‌خوانی آواز با استاد پیرولی کریمی [....] به مناسبت روز کارگر در سالن کشتی خرم‌آباد به همت زنده‌یادان: محمد رایگان و علی صالحی(اعضای گروه موزیک ارتش) و اردی‌بهشت 1344، اجرای ترانه‌های لری (کوش‌طلا، هالوی گنم‌خری، آواز علیدوستی) در استودیوی رادیو ایران، با مجری‌گری کمال‌الدین مستجاب‌الدعوه و خانم فروزنده اربابی و ...

در سال 1346 شرکت موقت در کلاس موسیقی استاد اسماعیل مهرتاش همراه استاد شجریان، جمال وفایی، اکبر گلپایگانی و حسین فرجی در تهران[....] و اجرایی ترانه‌های لری قدیمی از قبیل: «داشتم و تفریح میرتم ری و فلاحت» با شعر نورالدین سلاح‌ورزی و ....

سال 1352 اجرای کنسرت در تالار رودکی تهران به همت خانم پروین سرلک....

در این سالیان آمیخته با پیروزی‌های پیاپی، از کسانی نام برده می‌شود و که در شناخت و شناساندن صدای سقایی نقش عمده داشته‌اند؛ مانند زنده‌یاد حمید ایزدپناه(مدیرکل فرهنگ هنر لرستان)؛ محمد رایگان و سرهنگ موسی تاجدینی؛ یا آوای او را با ساز دلنوازشان همراهی کرده‌اند: استادحشمت‌الله رشیدی، حسین سالم؛ استاد تاکستانی؛ فرج علی‌پور و استاد محمد موسوی و ... یا برایش تصنیف و ترانه سروده‌اند: نورالدین سلاح‌ورزی، نورعلی لطفی، ناصر رحیم‌زاده، حشمت‌الله شفیعیان و عزت‌الله فولادوند و ... یا در پروردن صدایش تاثیر داشته‌اند، مانند: استاد مهرتاش یا برای او آهنگ ساخته‌اند، از جمله فرامرز پایور، مجتبا میرزاده، محمود مدیری، پیرولی کریمی و ... در ده ساله‌ی پایانی عمر که با 1359 آغاز می‌شود، آفتاب صدای پر فروغ سقایی اندک اندک به غروب خود نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود از آن به بعد دیگر جز یکی دو مصاحبه‌ی رسانه‌ای و برپایی نکوداشتی کم ارزش برای او هرچه به استقبالش می‌آید و بر او می‌گذرد نا امیدی است و سرخوردگی، سردمهری است و بی‌اعتنایی، قدرناشناسی است و تهی‌‌دستی و بی‌کسی و تنهایی و تنهایی و تنهایی ...

سال 59 تیغ جراحی به حنجره و هنجار خوش صدا و سامان تارها و پرده‌های صوتی او آسیبی می‌رساند، جبران ناشدنی. به دنبال آن رویداد تلخ برخورد ترکش خمپاره از آن جنگ نفرینی بر سر و گردن زخمی بر بدن نزار و ناتوانش فرو می‌آورد فرساینده و جان‌آزار .

هنوز آن دو زخم ناسور بهبود نیافته بود که نوزدهم اسفندماه سال 1385 سکته‌ی مغزی از راه می‌رسد و تیر خلاصِ جان سقایی می‌شود. انگار انوری که خود بیش‌تر روزگار را به شادخواری و خوش‌‌باشی و رندی می‌گذرانده این قطعه را نه برای خود بلکه مناسب حال و روز بلازده‌ی سقایی سروده است.

 هر بلایی که از آسمان آید 

گرچه بر دیگری قضا باشد 

بر زمین نارسیده می‌پرسد

 خانه‌ی انوری (سقایی) کجا باشد؟

سرانجام روز هفدهم تیرماه 1389 در بیمارستان ساسان تهران مرگ گلو و گریبانش را از چنگال غول بی‌مروت زندگی به در می‌آورد و برای همیشه از رنج تنهایی و تهی‌دستی نجاتش می‌دهد.(1)

پس از سال شمار به مقالاتی می‌رسیم، به قلم نویسندگان اهل خرم‌آباد، شیفته‌ی آوای دل‌نشین سقایی، که هر یک با نگاهی مثبت ستانیده و سبک و سیاق ویژه‌ی خود، احوال شخصی گذران معیشت، پویش، پیش‌رفت و مقبولیت اجتماعی هنر وی را به رسایی و روشنی روایت کرده‌اند.

برخی از این عزیزان، به پشتوانه‌ی آشنایی با دانش موسیقی و کاربرد اصطلاحات و تعبیرات خاص این هنر شریف انسانی از قدرت حنجره‌ی او در تولید آن نوای خوش دور پرواز سخن گفتنه و از سنجش میزان«اٌکتاوهای صدای» بسیار بالای او دچار حیرت شده‌اند!

دکتر سیامک موسوی‌اسدزاده در این زمینه با نثری شیوا چنین می‌نویسد:«صدای بی‌همتا، روح سرشار از احساس او، آثار جاودانه خلق کرد، رضا بی آن‌که ذره‌ای فشار بر حنجره‌ی خود بیاورد، در بالاترین اکتاوهای صدای انسانی آواز می‌خواند، این جایگاه از نظر علمی، در پهنه‌ی صوتی تنور(زیرترین صدای مردان) قرار می‌گیرد و صدای رضا در زیرترین حد ممکن است[؟] کسان دیگری هم این توانایی اجرای آواز در اٌکتاو بالا را داشته باشند اما صدای منعطف رضا و ایجاد تحریرهای  ریز و درشت در این جایگاه کار هر کسی نیست (به اشاره بگویم که حتا سازها هم توانایی تحریر در آن اٌکتاوها را ندارند.) رضا به‌رغم این که صدایش تنور بود، در اجرای اکتاوهای پایین آوازی نیز منعطف و زیبا داشت. از این روست که رضا در مقام خواننده، نه تنها در سطح کشور، بلکه در سطح جهانی پدیده‌ای نادر و کم نظیر است»(2) و در مقاله‌ی «نغمه‌ی اورنگی» می‌خوانیم:«رضا سقایی» با نوع صدایی یک پله بالاتر از صدای مردان و به اصطلاح«چپ کوک» با خاصیت صدایی که نرم، صاف و خوش‌رنگ بود و شاید بتوان گفت در تقسیمات صدایی به«سوپرانو و آلپینو» شبیه و نزدیک بود، با مهارتی که در اجرای تحریرهای زیرچکشی و تنوع چهچهه‌ها در اٌکتاوهای پایین داشت، در واقع فاصله‌های انبوهی را از میان برمی‌داشت.

و خیلی جالب است این خصوصیت و نوع صدا متعلق به آوازخوان‌های مناطقی است که از نظر محیط جغرافیایی پهناور و دارای حالت و زمینه‌های صاف و مسطح و در یک کلام کویری و مناطق کویرنشین هستند...»(3)

برای هر یک از موضوعات یاد شده می‌شود از قلم نویسندگان مقاله‌ها نمونه‌های فراوان نقل کرد که به خاطر پرهیز از درازی سخن، به ذکر چند مورد بسنده می‌کنیم:

بزرگ منشی و مناعت طبع سقایی به گواهی این عبارت:«رضا از زندگی بریده و وارسته بود. اگر تمام دنیا را به او می‌دادند لبخندی از این حیث بر لبانش نمی‌نشاند، و اگر هستی را از او می‌گرفتی اخمی به چهره نمی‌کشید و اگر می‌خواست، می‌توانست اشرافی زندگی کند، و نکرد.»(4)

بازتاب همین خصلت در:«.... ولی در هر حال شاهکار او، زندگی او بود که به قول استادکمال‌الملک(هنر را رها کن اگر استعداد سوختن و ساختن را نداری.) و رضا سرتاسر عمر در حرمان و بی‌توجهی و تنهایی می‌زیست.(5)

بی‌کسی و تنهایی او از زبان خواهر:«استاد بی‌کسی است و هیچ چیز از خود ندارد. خانه‌ای را که در آن هستیم متعلق به خواهر استاد است و هیچ چیزی از خود ندارد...از مسئولین گله و شکایت دارد، روزنامه‌نگاران و خبرنگاران زیادی به دیدم وی می‌آیند ولی این‌ها نفعی برای ما ندارد...(6)

تجسم و توصیف حال رقت‌بار سقایی درون ویلچر به هنگام شرکت در جشنی که برایش برپا کرده بودند:« دایی رضا... گریه کرد، سالن لرزید! سالن کف زد! دایی رضا گریه کرد! من خودکارم غش کرد! دایی رضا مکث کرد! تمام سالن یک پارچه گریست! و بغضی که قطع نشد تا پایان کنسرتی که می‌خواست شاد باشد. «بزران»، «اَری چوپونکه بواتم...»(7)

تکرار همین بی‌پناهی پر از اضطراب در:«استاد، دراز کشیده بود چهار سال بر خشکی تخت، پرهایش یکی یکی می‌ریخت «بلبلی که وا صداش می‌کرد کووام»(8)

سردمهری و قدرنشناسی در:«... اما در مقابل، ما هیچ‌گاه آن‌گونه که سزاوار و شایسته‌اش بود از او تقدیر و حتا دل‌جویی نکردم و زیر پروبال شکسته‌اش را نگرفتیم که هیچ، نمکی شدیم بر زخم‌هایی که روزگار بر جانش نشانده بود. گویا این مسئله یکی از خصوصیات ذاتی ما و سرزمین‌مان باشد که به جای بها دادن به بزرگان‌مان، آن‌ها را مي‌شکنیم...»(9)

حسین پرنیا، نوازنده و آهنگ‌ساز چیره‌دست که باور دارد«رضا برای موسیقی لرستان یک اتفاق بود پس از بیان غم و اندوه بسیار از تنهایی و غریبی سقایی آن هم در شهر و دیار خود می‌گوید:«جمعیتی که امروز در تشییع جنازه‌ی رضا می‌بینیم در شان وی نیست... تصورم این بود که در مراسمی که رضا دارد، هر لر وامدار صدای رضاست و رضا فرهنگ‌سازی کرد، رضا فقط خواننده نبود، که یک آوازی را بخواند و تمام شود، رضا با شادی مردم شادی کرد و با غم‌هایشان گریست. برای آن‌ها ترانه و آهنگ‌هایی بر جای گذاشت که امروز ورد زبان خیلی‌هاست. این مراسم در شان رضا نیست...»(10)

و اما این ناسپاسی و قدرنشناسی و نادیده انگاری جایگاه ارجمند و باشکوه بلند بالایان و برجستگان تاریخ و فرهنگ ملی، که حالا بدین گونه مایه‌ی نگرانی و آزردگی خاطر عزیزان اهل قلم لرستانی شده است نه رسمی است تازه، و نه رویدادی امروزین بلکه 1200-1300 سالی است که دیگر به عنوان عادت و یا سنتی پذیرفته شده و در میان ساکنان این آب و خاک برای خودش جا افتاده؛ با پیشینه‌ای مربوط به زخمی کهنه و کاری به جا مانده از تازیانه و تیغ تازی و تاتار که چرک و زهرابه‌ی کشنده‌اش، مانند خون در زیر پوست و رگ و پی جوامع ایرانی جریان دارد، هزاران درد بی‌درمان در روح و روان بیمار  و جسم و جان مثله شده‌ی  آنان پدید آورده است. که به گمان نویسنده‌ی این مقاله- که نه از دانش زیست‌شناسی و علم ژنتیک و توارث چیزی می‌داند، و نه در آسیب‌شناسی و روان‌شناسی اجتماعی سر‌ رشته‌ای دارد- فراگیرترین و خطرناک‌ترین دردش، پدیده یا مرضی است به نام(ترس، وحشت، هول‌ و هراس و تشویش... )که سبب نیروی سرکوب کننده‌ی درونی، انسان را و جامعه را از داشتن هویت و منش درست طبیعی و اجتماعی و همه‌ی بزرگواری‌ها، سرافرازی‌ها و خوی و خصلت‌های پسندیده و مردمی خلع سلاح می‌کند، تا دست بسته تسلیم رذیلت‌ها و پستی‌ها و فرومایگی‌ها شود.

باری این حاشیه و حکایت‌ها را در تعبیر و تفصیل نظر دوستانی آوردم که از کم توجهی مردم لرستان در مراسم خاک‌سپاری دچار تاثر و تحیر شده و مثل احسان جمشیدی نوشته‌اند:«... گویا این مسئله یکی از خصوصیات ذاتی ما و سرزمین‌مان باشد. که به جای بهادادن به بزرگان‌مان آن‌ها را می‌شکنیم...»(11)

بحث از مقاله‌ها را با نثر شعرگونه‌ی علی‌اکبر شکارچی به پایان می‌بریم:

«ای سرنانوازان! ساز چپی را جفت جفت بنوازید

دهل را با ریتم سحری بنوازید

دهل را آن‌چنان بکوبید، تا آشفته شود، سحر بر مردم زاگرسن‌شین

بکوبید دهل را مثل آواز بلند سقایی

بکوبید بر دهل بردمید بر سرناهاتان و بی بیت اعلام کنید:

امروز مرگ سقایی با سربلندی از زندگی سرفراز او برآمد.(12)

«سروده‌ها» فصل دیگری است از کتاب آسمون بی‌آساره بیش‌تر در بردارنده‌ی شعرای منثور و سپید به شیوه‌ی بخش برجسته و درخشان اشعار شاملو و چند شعر قدمایی، مثنوی، غزل و قطعه و شماری ترانه‌های شنیدنی به گویش لری، یک شعر آزاد که در مجموع سوگ سروده‌هایی هستند سرشار از سوز و گداز و غم و درد از دست دادن رضا سقایی با مظروف و جان مایه‌ای یگانه در درون ظرف‌ها و جام‌های گوناگون، 

مانند: «باورم نمی‌شود»(13) شعر عبدالرضا شهبازی:

می‌چرخد آسمان روی دست‌های تو/ و زمین دایره می‌گیرد/ و تن من/ دانه، دانه باران می‌شود./ ترانه نه/ شعر نه/ سرود زندگی در آهنگی حزین نبودنت را فریاد می‌زند...

در این خوش ساخت و تشکیل که جوهریت شعر از فضای درونی آن به غلیان درآمده، با اندکی آسان‌گیری به قول شکاموفسکی رستاخیزی از کلمات برپاست ، رقص آسمان و دایره زدن با ایهام زمین تبدیل شدن شاعر به دانه، دانه‌های باران، شیون غریبی.

صنعت تشخیص در سطر: آن روز که نقش خسته‌ی تو روی شانه‌های شهر تشییع شد.

و حضور همین زنده‌انگاری برای درختان. و چرخیدن صدای خسته بر روی ویلچر و بسیاری گفتنی‌های دیگر که مجالی برای پرداختن به آن‌ها وجود ندارد. و «پاییزان»(14) پر داغ و دریغ  سروده‌ی فتح‌الله شفیع‌زاده:

پاییزان/ باغ سوخته را/ آواز شکسته‌ی بلبل/ رنگ می‌زند/ و زخم بال‌هایش/ ردپای بهار را/ می‌آلاید...

با آن ساختار یک دست و منسجم، برآمده از سطرهای موجز و کوتاه و آهنگین، تهی از اطناب ممل و پیراسته از حشو و زواید. دارنده‌ی زبانی رسا، که تصویر و ترکیب‌های محزون، قدرت پیام‌رسانی و تاثیرگذاری‌اش را افزایش داده‌اند: باغ سوخته، آوازِ شکسته‌ی بلبل، به گردن کوهسار پیچیدن، گیسوی به خاک ریخته‌ی دالکه ... باری، همین ویژگی‌های هنری و شاید دقایقی بیش از این‌ها را، در بیش‌تر اشعار منثور کتاب می‌توان پی گرفت و گزارش کرد؛ که از آن زمره است:«برایت سرودی خواهم شد» اثر حسین حسین‌زاده‌ی‌رهدار، و :«اَسِرِم، نثار گریه‌های بارانی است» نوشته‌ی سمانه‌ی غلامی(خاطره) ...»

و در بخش پیوست‌ها(گفت‌وگو و دیدگاه‌ها) مقاله‌ها و نظرهای خواندنی کسانی پیش‌روی ماست که اغلب از دانشوران و هنرمندان شناخته شده‌ی ایران به شمار می‌آیند، که متاسفانه فرصتی نیست تا از نقطه نظرها و خبرها و خاطره‌های آنان در رابطه با زندگی زنده‌یاد استاد رضا سقایی برای دوست‌داران او هر چند کوتاه مطلبی بنویسم که آن چهره‌های سرشناس عبارتند از: دکتر سیامک موسوی‌اسدزاده، حسین پرنیا، سیدمحمد سیف‌زاده، حشمت‌الله شفیعیان، علی‌اکبر شکارچی، محی‌الدین صالحی،حسین فرجی، سیدفرید قاسمی و درویش‌رضا منظمی. هم‌چنان‌ که نه در مورد اشعارکلاسیک سخن رفت و نه از ترانه‌های زیبای لری. و نه از لغزش‌های چاپی کتاب.

باری، به پایان آمد این دفتر، حکایت هم‌چنان باقی.(سعدی)

 

 

پی‌نوشت‌ها:

1-آسمون بی‌آساره، یادمان رضا سقایی، به کوشش دکتر شفیع‌زاده، اردی‌بهشت جانان خرم‌آباد1397، از ص13 تا ص16. 2-همان، ص19 و ص20-3-همان، ص27 و 28- 4-همان ص 153- 5-همان.ص 22- 6- همان. ص 112- 7-همان. ص67- 8- همان. ص 187- 9- همان. ص145

10-همان. ص48- 11-همان. ص256

12-همان.ص217- 13-همان.ص20814-همان.ص205- و چهارمقاله‌ی نظامی‌عروضی، محمد قزوینی و محمد معین، ابن‌سینا، 1346.ص83.

 

*سیمره‌ی 484 (97/11/17)

 

 

 

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

سایت‌های مفید

سیمره در شبکه های اجتماعی

گستره‌ی توزیع

غرب و جنوب کشور

ایلام، کرمانشاه، کردستان، لرستان، خوزستان و همدان. همواره‌ی روزگار با سیمره جاری باشید!

سامانه‏‏‏‏‏‏ ی پیام کوتاه سیمره, منتظر پیشنهادها و انتقادات شما هستیم.
30009900998293

درباره سیمره

هفته‌نامه‌ی فرهنگی، اجتماعی، ورزشی

سال چهارهم

نشانی: لرستان، خرم‌آباد، خیابان شریعتی، روبه‌روی راهنمایی و رانندگی، اول زیرگذر شقایق

تلفکس: 06633407004