شما اینجا هستید: خانهمقالهتحلیل رمان« چراغ‌ها را من خاموش مي‌كنم» اثر زويا پيرزاد

تحلیل رمان« چراغ‌ها را من خاموش مي‌كنم» اثر زويا پيرزاد

دوشنبه, 06 اسفند 1397 ساعت 09:47 شناسه خبر: 4256 برای نظر دادن اولین باش!
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
سریا داودی‌حموله سریا داودی‌حموله

شاخصه فعالیت‌های ادبی زويا پيرزاد روايت‌هاي خانوادگي است. با نگاه و ضرافتي كه در ارائه‌ی شخصي‌تها دارد، بيش‌تر در موقعيت‌هاي بايدها و نبايد‌هاي زن و خانواده است.

پيرزاد داراي احساس‌های خودآگاهانه زنانه است. وجه بارز داستان‌هاي «مثل همه‌ی عصرها»و«طعم گس خرمالو»و «يك روز مانده به عيد پاك».. هم چنان رمان «چراغ‌ها را من خاموش مي‌كنم» دغدغه‌هايي پيرامون زندگي‌هاي زنان از طبقات مختلف اجتماعي است. شخصيت‌هایي كه بايد درون آن‌ها را كاويد و مسائل و مشكلاتشان را نشان داد. گاه دو سه نسل را در كنار هم قرار مي‌‌دهد تا تضادهاي فكري و اجتماعي را آشكارتر نشان دهد.

 

پيرزاد به نيمه‌هاي پنهان شخصيت‌ها علاقه دارد. رمان «چراغ‌ها را من خاموش مي‌كنم» رويكرد ديگري از مضمون‌هاي آشناي اجتماعي است.كه با پيرنگي از احساسات و درونيات كلاريس شكل مي‌گيرد. داستان از منظر اول شخص روايت مي‌شود. خواننده  پا به پاي کلاریس حركت مي‌كند و با خانواده و دوستان و همسايه‌ها كه هركدام در شكل‌بندي اثر نقش دارند.

خانواده‌ی كلاريس در بوارده هستند. این شخصيت محوري که سايه‌اش بر رمان گسترده است، زني حساس و شكننده می‌باشد. از بي‌تفاوتي اطرافيان رنج مي‌برد. دنياي كلاريس با دنياي ديگر زنان داستان فرق مي‌كند. او زخم‌هایي  را بر روح دارد. در صحنه‌ی زندگي و اجتماعي خود را نااميد مي‌بيند.حقارت را تحمل نمي‌كند. مادري كه مي‌خواهد فرزندانش را با عشق و علاقه بزرگ كند، كوشش مي‌كند حداقل محيط خانه امن باشد.

كلاريس زني گوشه‌نشين است كه نگران خانواده و بچه‌هاست. بيش‌تر در آشپزخانه ديده مي‌شود. از خودش غافل مانده است. او  نسخه‌ي دوم مادرش است. از فرديت ملموسي برخوردار است. گاه با ارجاع به ديگران  خود را معني مي‌كند در رابطه با دوستان و خانواده دچار سردر گمي مي‌شود. در خلال سال‌ها زندگي به نتايج تلخ مي‌رسد. اين‌جاست كه از خود مي‌گريزد. 

*ترس و تنهایي و شكندگي كلاريس به نوعی مانند اليزا آلن در داستان «گل‌هاي داودي» اثر جان اشتاين بك است. 

كلاريس در چند قدمي تضاد و تناقض هاست. با تمام مشكلات در قله هرم ایستاده است و زنان ديگر در طبقات زيرين اين هرم هستند. به طور معمول در مقابل مادر و يا خواهر و آرتوش رفتار تخريبي مي‌گيرد.گاه صورتك خنداني به چهره مي‌زند. اضطراب، دلتنگي، مهربانی، فضولی و ايرادگيری در نشان دادن هويت و درونياتش موثر است. گاه و بیگاه از خود مي‌پرسد: چكار كرده؟كجا را گرفته؟چرا كسي از من نمي‌پرسد تو چه مي‌خواهي؟به چه فكر ميكني؟

آرتوش همسر كلاريس استخدام شركت نفت در آبادان است. معمولاً از فقر و بدبختي مردم داد سخن دارد. داراي فعاليت‌هاي سری و پنهاني است. عقيده دارد محله بريم زندگي كردن كار بور ژواهاست. مخالف ماشين مدل بالاست. طبيعت او طوري است كه به بالا نشين‌هاي شركت نفت تمايل ندارد. علت كارهايش را توضيح نمي‌دهد. در اين‌جور مواقع يك بحث انحرافي پيش مي‌كشد. به احسا سات و نگراني‌هاي كلاريس پي نمي‌برد. آرتوش مرتب به سراغ شاهنده مي‌رود، همان كسي كه  موهاي بلند و سفيدش را دم اسبي مي‌بندد. كلاريس از سياست بازي او دل خوش ندارد. اميل در كلاريس تاثير دارد. به توصيف زيبایي‌هاي كلاريس مي‌پردازد. كلاريس در برخورد با امیل تحول و دگرگون می‌شود. بهترين ساعت عمرش زماني است كه با اميل هم صحبت است. شيفته رفتارش مي‌شود. اميل را صادقانه به خلوت خود راه مي‌دهد. و با ولع به حرف‌هاي اوگوش مي‌دهد.

كلاريس دوست دارد با كسي از چيزهایي كه دوست دارد حرف بزند، اميل برايش كتاب مي‌آورد، به او مي‌فهماند كه هيچ ضعفي ذاتي نيست. به توصيف زيبایي‌هاي كلاريس، حتا تعریف از چیدمان خانه و خوشمزگي غذاها مي‌پردازد. او به نوعی رويایي و رمانتيك است، با قصه و شعر زندگي مي‌كند. 

شخصيت تيپي اميل براي كلاريس عجيب مي‌نماید، به طوری که بعد از رفتنش دچار نوعي پريشان خاطري، آشفتگي، شك و ترديد  و خود كم‌بيني مي‌شود. احساسات و درونيات او موتيف اصلي رمان است.

كلاريس در مركز  ساختار رمان است. زخم‌هایي بر جان روح دارد. بی قرار و مضطرب است. گویي براي اعتراف پيش اميل مي‌رود. با آرتوش در تعارض است و اميل را نيمه ديگر خود مي‌بيند.

*‌از برخورد اميل و كلاريس  مخاطب به ياد داستان «بارتلبي» هرمان ملويل مي‌افتد!

هر بخش رمان برشي از زندگي شخصيت‌ها را نشان مي‌دهد. از روايط و محيط زندگي آن‌ها و عواطف و دغدغه‌ها می‌گوید. 

پیرزاد داستان خطي را توصيف مي‌‌کند. دو سه فصل اول به معرفي شخصيت، مكان و زمان می‌پردازد. البته کتاب مي‌توانست كم‌تر از اين (50) بخش باشد. زيرا روايت‌ها و صحنه‌ها خيلي به هم نزديكند. در بخش‌بندي اثر نوعي بي‌حوصلگي حس مي‌شود. با توجه به روايت خطي و پيوستگي موضوعي رمان احتياج به بخش‌بندي و اين همه شكستگي متني نداشت!

 فضاسازي و ساختار شخصيتي اثر را ملموس كرده است. البته زبان روايتي رمان هم حائز اهميت است.گرچه اين  نوع  فضاي داستاني و تبعيض طبقاتي پيش از اين در ادبيات  ايراني آشنا بوده است. به طور مثال در بيش‌تر كارهاي احمد محمود، احمد آقایي و اصغر عبداللهي،اسماعيل فصيح ... به وضوح دیده شده است.

پيرزاد به ساختار روان‌شناختي بيش‌تر دقت كرده است. پارامتر ديگر در استفاده از حمله ملخ‌ها، آمدن پروانه‌ها و  استفاده از نماد براي درونيات كلاريس است. با نثري زنانه، ساده و روان و بدون حشو و اضافات يك روند خطي را دنبال مي‌كند. البته اين زبان ساده راضي‌كننده نيست، خواننده خاص از پيرزاد انتظار تكنيك داستاني را دارد.

«چراغ‌ها را من خاموش مي كنم» از ديدگاه روان‌شناختي و تاريخي و اجتماعي قابل تاويل است. طرح داستاني با روايت خطي زندگي كلاريس شكل گرفته است. زبان روايت براي بازتاب ذهنيات شخصيت‌ها انعكاس يافته است. لحن راوی براي رسيدن به درون كلاريس است. لحن پيرزاد لحن روان‌شناختي است. از اين منظر عنصر شخصيت نمود بيش‌تري پيدا مي‌كند. لحن روايت از زبان پيشي‌گرفته. نويسنده بيش‌تر به روايت داستاني توجه كرده است.

نوع  بیان روايت از روابط آدم‌ها و ترس و اضظراب‌هاي آن‌ها نشات گرفته است. فضاي ذهني كلاريس گرته ديگري از همان داستان‌هاي قبلی پيرزاد می‌باشد.

از بُعد ديگر رمان جزو ادبيات فمينيستي است. شايد هم از نظر اجتماعي يك مانيفست فمينيسمي است. كه از ذهن كلاريس نوشته شده است. البته فمينيسم در شكل اجتماعي و فرهنگي... واضح است كه زنان در جامعه مرد محور شرايط دشواري دارند و در هر عصر و زماني يك كارنامه تعريف شده، آن هم توسط مردان داشته‌اند! «خانم نوراللهي گفت: شما خانم‌هاي ارمني خيلي از ما جلوتريد. ما تازه بايد براي داشتن چيزهایي بجنگيم كه شما مدت‌هاست داريد. ما هنوز اول راهيم.»

كلاريس و آرتوش در هيچ نقطه‌اي هم‌سو نيستند. وی بيش‌تر كتاب‌هاي ساردو را مي‌خواند،كتابي كه روي  جلد آن مردي با ريش بزي و شنل سياه پشت كرده به زني كه روي زمين زانو زده است.

در الفاظ ساده‌‌ي آرتوش يك نوع تحكم مردانه نهفته است. كلاريس از مرد قصه متنفر است، چون نمي‌داند بين عشق و تعهد كدام را انتخاب كنند! درست مانند درماندگي واحساسات متناقص كلاريس! او به مرحله‌اي از احساسات مي‌رسد كه ديگر از داستان‌هاي ساردو خوشش نمي‌آيد.

رفتار كلاريس با آرتوش و اميل گوشه‌اي از شخصيت او را نشان مي‌دهد.خواننده به حوزه‌ی اضطراب و دلتنگي كلاريس پي مي‌برد. او كانون روايت در داستان است. حتا تعبيرهایش زنانه است. درخت بيد را زني مي‌بيند كه از غصه گيسوانش را چنگ مي‌زند. به طوری که داستان‌هایي كه براي دو قلوها تعريف مي‌كند خالي از حس و حال تغييريافته او نيستند!

رمان يك اثر رئاليستي است. به كلاريس فرديتي بخشيده كه خاص زنان است. در وهله‌ی اول به عنوان راوي اول شخص از نمود بيش‌تري نسبت به ديگر شخصيت‌ها بر خوردار است. حتا از نويسنده مهم‌تر جلوه كرده است. اگرچه پيرزاد در خلق شخصيت كلاريس موفق بوده است. نكته‌ی جالب اين كه پيرزاد براي برون‌فكني‌هاي كلاريس از خود كلاريس استفاده مي‌كند.

از بعد روان‌شناختي اثر پيرزاد به ساختار دروني نظر دارد. نويسنده سعی دارد خواننده را به روان شخصيت‌ها نزدیک کند. كلاريس زن ديروز جامعه نيست، اهل مطالعه است، در برخوردهاي اجتماعي و روابط آزاد است. اما اعتماد به نفس ندارد. به نوعي سرگرداني و اضطراب دچار است. 

 اصلي‌ترين عنصر رمان پنهانكاري‌هاي شخصيت‌ها می‌باشد. شخصيت‌ها چيزهایي را از هم پنهان مي‌كنند.گویي در روابط با هم نقش بازي مي‌كنند از هم ترس دارند. افكار و احساساتشان را از هم مخفي مي‌كنند. ترسي بر رفتار و گفتار آن‌ها حاكم است. آرتوش افكار سياسي‌‌اش را براي كلاريس نمي‌گويد. آرمن از كلاريس  روابطش را پنهان مي‌كند. مادر در مقابل آليس نرمش نشان مي‌دهد، هيچ‌گاه دليل رفتار وگفتارش را نمي‌پرسد. با این وضعیت حال کاراکترها يك بعدي نشان داده مي‌شوند.شخصيت‌ها در تقابل هم هستند. اميل نقطه مقابل آرتوش...كلاريس نقطه مقابل خانم عبداللهي...آليس نقطه مقابل كلاريس ...

جهان داستاني پيرزاد كوچك است. برگ‌هایي از زندگي روزمره‌ی کارمندان شركت نفت ست. در توصيف‌‌ها تنها به حوزه‌ی دروني بعضي شخصيت‌ها توجه كرده است و از توصيف‌هاي عمومي و اجتماعي پرهيز كرده است. فضاي تاريخ و اجتماعي اثر كم رنگ است. 

رمان بي‌بهره از جغرافياي جنوب است. اين امر براي كسي كه به تاريخ نفت خوزستان آشنایي ندارد در غباري از ابهام مي‌ماند. مثلا طرح روي جلد آبادان ده چهل می‌باشد، اما از فضاي توصیفی مناطق بريم، بوارده وشطيط و جي 4 و ... اطلاع دقيقي در رمان نيست. و نقطه‌ی دیگر این که به زنان بومي نپرداخته است،گویا نويسنده اصلا آن‌ها را نديده است.

رمان«چراغ‌ها را من خاموش مي‌كنم» از پايان‌بندي مناسبي برخوردار نيست. شخصيت، زمان و مكان در همان يك‌نواختي قبلي مي‌مانند. شايد گفته‌ی آگوست استريندبرگ پايان‌بندي مناسبي براي اين اثر باشد :«تنها مي‌توانيم يك نوع زندگي را بنويسم،آن زندگي را كه زيسته‌‌ايم.»

چاپ شده در سیمره 486(27 بهمن97)

 

 

 

 

 

 

 

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

سایت‌های مفید

سیمره در شبکه های اجتماعی

گستره‌ی توزیع

غرب و جنوب کشور

ایلام، کرمانشاه، کردستان، لرستان، خوزستان و همدان. همواره‌ی روزگار با سیمره جاری باشید!

سامانه‏‏‏‏‏‏ ی پیام کوتاه سیمره, منتظر پیشنهادها و انتقادات شما هستیم.
30009900998293

درباره سیمره

هفته‌نامه‌ی فرهنگی، اجتماعی، ورزشی

سال چهارهم

نشانی: لرستان، خرم‌آباد، خیابان شریعتی، روبه‌روی راهنمایی و رانندگی، اول زیرگذر شقایق

تلفکس: 06633407004