شما اینجا هستید: خانهمقالهبه وقتِ بی وقتی/ خوانش شتاب‌زده‌ی تازه‌ترین شعرِ دکتر نصرت‌الله مسعودی

به وقتِ بی وقتی/ خوانش شتاب‌زده‌ی تازه‌ترین شعرِ دکتر نصرت‌الله مسعودی

یکشنبه, 06 مرداد 1398 ساعت 12:04 شناسه خبر: 4523 برای نظر دادن اولین باش!
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
رضا صارمی /سیمره رضا صارمی /سیمره

همیشه به بن‌بست‌ها باخته‌ام

به کوچه‌هایی که 

خانه‌هاشان بی‌شماره‌اند

درست شبیه خویشتن خودم

که در هفت‌آسمان نادریده‌ی مولانا

هیچ ستاره‌ای نداشته‌ام

دارم دلم را بالا می‌آورم ای بلای ناگهان!

 

در زمان کدام پادشاه

تورا بی‌رو بنده

زیر چناری در نصف جهان دیده بودم؟

می‌شود تنها چند گام و یک بوسه و فعلی به زمان حال

 به کمک آلزایمر من بیایی!

حالا من به تمام آن‌چه سال‌ها می‌خواستم رسیده‌ام چرا که تازه سروده‌هایی از دکتر نصرت‌الله مسعودی را با هر دو چشم در آغوش کشیده‌ام و دیگر حتا پلک هم نمی‌زنم مبادا به قدر مژه برهم زدنی شعرهای استاد از کفم رفته باشند.

قلم شناسان و نقدآگاهان البته جمله بر روحیات و شخصیت این قلم آگاهند که هرگز و هیچ‌گاه به این صرافت نیفتاده‌ام تا از بابت و از قبل تأیید بزرگان کوره‌راهی به بزرگی برای خویش باز کنم چرا که همواره راه بزرگ بودن را در بزرگ زیستن دانسته‌ام و خارج از آن هیچ طریقتی- حتا  به مصلحت برایم فرض یا ممکن نبوده است.

منتهای مرتبه‌هایی که گفته شد این شعر کوتاه که من در روبه‌روشدن با آن به کل سپر انداخته‌ام حاوی شوک‌ها و تکانه‌های حسی و هیجانی یکه ایست که خود به نوبه‌ی خود پس از ایجاد تأثیر روانی نخستین گویا تو را در مقام تخاطب به لایه‌ای ثانویه هدایت می‌کند که عبارت از مهم تفکر و اندیشه‌ورزی ست.

آنچه به گونه‌ای تلگرافی پیش درآمد این استنتاج منطقی شد؛ همانا زمینه‌ی توضیحی است که به تمامی داده خواهد شد.

توضیح این‌که به جملگی از صدر تا ذیل شاه‌کارهای بی‌بدیل و بی‌تبدیل هنر جهان که امروزه دیگر جزو گنجینه‌های فرهنگ بین‌الملل‌اند و البته در ردیف کلاسیسیزم، کلاسه شده‌اند همگی حاوی طیف اولیه‌ی تاثیر؛ یعنی تهییج و برانگیزش حسی و به تعاقب آن موج اصیل اثرگذاری و ثمربخشی ثانویه؛ شامل تحریک عناصر خس و عاطفه و تعقّل به نفع ایجاد جریان آزاد فکر است. تالی عینیت یافته آن ایجاد جریانی از انگیزش و ایده‌پردازی و در نهایت تولید اعتباری فلسفی تحت عنوان ایسم‌های مختلف تعین می‌یابند.

من البته درصدد سنجش و میزان‌گذاری و معیار نهادن بر اشعار استاد و یابش مختصات اندیشه‌ورزانه‌ی آثار ایشان در جغرافیای منبسط فلسفه‌ی معاصر یا ادبیات آوانگارد نبوده و نخواهم بود. چرا که این موقع‌شناسی و آن موقعیت‌یابی در حد و اندازه‌ی شأن شناسان و از آن مهم‌تر موکول و مشمول مرور زمان خواهد شد.

لکن آن فعل خلّاقه که  به ایجاز و اختصار خالق آن  بوده خواهم پرداخت.

ما در این نقد شعر شناسنامه و کنکاشگرانه جویا و خواهنده‌ی دریافت همین مشی و همان ریختار دو جهانه‏ای‌ام که شاعری به نام نصرت‌الله مسعودی در این  شعر به عنوان نمونه‌ای از میان انبوه آثار خود دارای آن شده است و به نتیجه در درونکده‌ی ذهن مخاطب کنجکاو و نکته‌پذیر نیز موجد اثربخشی تمام ویژه خواهد بود.

مهم امّا همواره رعایت دقیقه‌ی ادراک است و آن‌چه تمام اهمیت را به خود اختصاص داده است، درک هنر عالی تخاطب از سمت شاعر پیش‌رو، جلودار و آینده مدار توأم با تدارک قرائت خلّاقه از جانب مخاطبی ست که به خطابی یک‌سره تازه شونده دچار آمده است.

 چیزی که تا به این‌جای مقال فهم شد یا نشد همه یکسره مقدمه می‌شود. برای قرائتی آوانگارد که باآن  موبه مو در کنار خوانشگران و دریا بندگان خواهیم بود. 

«همیشه به بن‌بست‌ها باخته‌ام

 به کوچه‌هایی که خانه‌هاشان بی‌شماره‌اند»

محرک عاطفی نخستینه در بدو شعر است که صادر می‌شود و آن باخت دائمی به بن‌بست‌هاست.

شاید اگر قرار ما با خودمان فقط و فقط همین باشد که در سادگی و بی‌پیرایگی ناشی از بازخوردهای اوّلیه‌ی اثر پیش رو باقی بمانیم؛ هیچ عایدی دندان‌گیری از هیچ شاه‌کاری هیچ‌گاه نصیبمان نشود امّا چنان‌چه قدری حوصله، خرج کرده و با تحلیل، تا جایی که رمق، اجازه می‌دهد جلو بیاییم، آن‌گاه است که دریافته می‌شود که باخت به مقوله‌ی بن‌بست‌ها حاوی مقادیر عظیمی از حسّ عجیب گمشدگی و همراه با آن بی نتیجه افتادن همان آدرس غلطی است که غالباً در دست‌های خالی نگاه داشته شده‌ی ما، بی‌مصرف افتاده است، به‌گونه‌ای که با وجود این همه نشانی کذایی که در دست‌های خالی  پر از جست‌وجو داریم، هر کاوشی برای دست یازش به بغرنج آزادی مان از بن بست، بی‌ثمر خواهد بود.

این‌ها همه ضمن لحاظ آن بار نوستالوژیک است که علی‌الدوام با موتیف بن بست ملازم و همراه است. حال، علاوه کنید بر مجموعه‌ی این دریابیده‌ها: «کوچه‌هایی که خانه‌هاشان بی‌شماره‌اند.» قدر مسلّم این شخص شاعر نیست که شعر را توضیح می‌دهد کما این‌که وی وظیفه ندارد بل حق ندارد؛ معانی عدیده‌ی پس پشت مردمکان شعر را برای احدی بازگو یا دیگر گویه یا همه گویه نماید.

امّا من تحت عنوان شعرشناس اکنون بسی بسیار آزادم تا بگویم که خانه‌های بی‌شماره اشاره‌ای به بی‌آمار بودن، کنایه‌ای به بی‌تشخّص افتادگی و در آخر تلویحکی به خارج از عدد شدن و بی‌نهایتی خانه‌های موجود در بن بست است.

نتیجه این‌که این‌ها همه تأکیدی مضاعف بر تکمیل پازل گم‌گشتگی و گم‌شدگی طرح‌ریزی شده در بدویت شعر است «درست شبیه خویشتن خودم» این تداوم لابیرنت سرایش‌گرانه ایست که دکتر با ظرافت و تیزهوشی خاص خود آن را در یکی از حیاتی ترین مواضع اثر جاسازی و کارگزاری نموده است. 

این‌جاست که باید و فقط باید بازگشت به تحلیلی که گم شدگی را مضاعف کرده ایستاد که اندیشه و طرح مسئله نمود؛ به این شرح که دست به کشف مجدد عنصر شباهت زد فی ما بین بی‌نشان، و بی‌نشانه درآمدن من غنایی به عنوان ماوقع شعر و تأکید شاعرانه‌ی «درست شبیه خویشتن خودم» درست در همین‌جا و همین موقع و همین موضع به غایت بحرانی است که گم‌کردگی و گم‌بودگی مطروحه در بدو شعر همه به یک‌باره در بطن شعر به منِ شاعر نسبت داده شده است. در حقیقت شاعر گم شدن را خود به شخصه گردن گرفته است و خویشتن را محموله‌ای سنگین و وزین از درد بی‌نشانگی معرفی نموده تا ادامه‌ی شعر محملی به تمام معنا دردآموز و درداندوز برای توی مخاطب و منِ سروده گر باقی بماند.

در واقع آن‌جایی که همه‌چیز شعر از انگیزش‌های اندیشگانی و فروریزش‌های احساسی مملو شده بود و ما درگیرودار عواطف به غلیان درافتاده‌ی خود شده بودیم شاعر با مطرح نمودن غنایی خویشتن خویش؛ شخص خود را به صحنه‌ی سرایش دعوت می‌کند تا مجالی کاملاً وحدت وجودی برای هم‌ذات‌پنداری میان عناصر سازنده صناعت پرسونیفیکیشن در ابتدای سروده و شخص و شخصیت تماماً به تنهایی درافتاده و درافتاده‌ی یکه‏مند و جدایی زده‌ی خود فراهم نماید. و ادامه را چنان‌چه مطالبه‌گر باشیم این‌گونه خواهیم خواند:

«که در هفت‌آسمان نادریده‌ی مولانا هیچ ستاره‌ای نداشته‌ام»

سؤال البتّه این خواهد بود که در این قحط جای شاعر برافکن که شعر و شاعر هر دو در آن از گرفتار آمدگانند آیا هیچ همراهی، هم‌دستی، هم‌دلی، هم‌فکری و یا هیچ هم‌صدایی در کار درکار درکار هست؟

نیست؛ پاسخ هیچ‌انگارانه و پوچ‌انگارانه‌ی شاعر ولی این است که نه؛ که نیست و البته بر همه بی‌توضیح، واضح است که نیست.

در این‌جاست که استاد از نوعی ارجاع بینامتنی خلّاقه، فی‌مابین متن شاعرانه‌ی خویش و مثنوی شریف بهره‏ها برده‌اند.

«هفت‌آسمان را بردرم از هفت دریا بگذرم» و.............

دریدن هفت‌آسمان بلکه اشاره‌ها به مهمّ معراج نیز دارد امّا و فقط امّا این برای شعر زده گانی به مکانند حضرت مولانا و برابر نهادهای ایشان است که این‌گونه می‌نماید.

چه بسا که مولوی هم آن عروج سماواتی ذات شعرگریز خویش را ملبّس به هیچ لباسی از ادب نکرده باشد؛ چرا که او هم از دریدن هر هفت ضمن درنوردیدن آن آسمان‌ها حرف‌ها به میان آورده است.

آن واقعیتی که مولاناست همه به مدد هتک سماوات به محل عروج و در نهایت- چه بسا در بی نهایت- به نتیجه‌ای دل‌خواه که رهایی از گمشدن است؛ دست می‌یازد.

استاد امّا یک‌سره نصرت است و مسعودی است. او خود شخص جلال‌الدین را هم به تلویحیّه‌ای سرشار شده از تفنّن می‌نوازد به این شرح یک‌باره شاعرانه که:

«در هفت آسمان نادریده‌ی مولانا هیچ ستارهای نداشته‌ام»

واضح؛ این‌که نصرت به یُمنِ رندی‌های ویژه‌اش به گونه‌ای شعر نوازانه و لُغُزاندازانه خطاب می‌نماید به جانب که یک‌سره مولاناست که وا مولویا!

من که سخت نصرت‌ام و مسعودی در هفت‌آسمان نادریده‌ات بی‌هیچ ستاره‌ای خود از به ناچارانم...

یعنی این می‌شود که تو با این همه مولانایی که هستی هرگز هیچ آسمانی را برای خودت، دریده وانگذارده‏ای! و تازه پس این همه آسمان نادریده، این منم که فاش می‌دانم هیچ ستاره‌ای درکار درکار درکار نیست...

نتیجه همه بی‌نتیجگی است و معراج همه بی‌معراحی است و حرف، آن‌جا زدنی است که صیرورت شناخت شناسنانه‌ی شعر، محتوم است به تهی بودن‌ها و تهی بوده‌ها.

«دارم دلم را بالا می‌آورم ای بلای ناگهان!»

ادامه این‌جاست که ادامه میشود چون اشاره این‌جاست که اشاره می‌شود چرا که موتیف عمومی «دل» حالا دیگر اشاره زارِ سبّابه‌ی مسعودی است و سبّابه زارِ مسعودی اینک اشاره به امرِ «دل»  است.

حال که همه چیز حتا در مولانایی‌ترین چالش‌ها و کنکاش‌ها و کنج کاوش‌ها از گم‌شدگی به گم‌ترشدگی انجامیده است؛ پای دل است که باید در چشم‌های مخاطب نصرت‌الله مسعودی لنگیدن آغاز کند.

و این همان بالا آوردن «دل» است که دلیل وقوع آن بلای ناگهان در شعر و شعور و شعار شده است؛ امّا و امّا باید کمی به صبر اجازه‌ی صبر داد. امّا این‌جاست که امّا می‌شود و امّا این «بلای ناگهان» که چنین در کار است چیست؟ کیست؟ چراست؟ کجاست؟ و امثال این مسایل است که ذهن پرسش زده را از پرسش، زده می‌کند. وضوح در این‌جاست که تداوم متن شاعرانه را با عنصر حیاتی خواهندگی و سؤال؛ زیبا کرده است.

«در زمان کدام پادشاه تو را بی روبنده

 زیر چناری در نصف جهان دیده بودم؟

پادشاه پیش و بیش از آن‌که نشان دهد، نه عامل اِختِناق و تبدیل نمودن کلید واژه‌ی «عشق» در مقام عنصر محذوف روابط بینابشری در زمان حاضر، غیبت کند؛ تأکیدی چند سویه به تاریح مطلقه است.

به این مضمون که در کدام لحظه از لحظات عمر بشر بود که تو را بی روبنده دیدم؟ بی روبنده یعنی بی‏سانسور، بی لحاظ عرف، در فراغت محض و بی مداخله‌ی پر از تزاحُم اخلاق ابزاری، تورا به  شهود نشستم. بی‌روبندگی؛ یعنی چنگ‌اندازی به مهم رؤیت و آشکارگی و در غایت، بی‌روبند بودن همانا صدور جواز بصیرت و بینایی مطلقه برای شعر و شاعر آن است.

«زیر چناری در نصف جهان»

واقعی شدن نشانی‌هاست.

جستن، یافتن و به اختیار برگزیدن آدرسی ست که تا به اینک هرجا که شاعر را به همراه خود می‌برد به ناکجا و به اشتباه می‌برد امّا تأکید بر دقیقه‌های یافتنی شکل و واقعی وضع در بردارنده عالی‌ترین مراتب اطمینان خاطر برای شاعر و توی تخاطب است که این نشانه و این نشانی راه به چیزی که آن را دلخواه می‏نامند؛ خواهد داشت.

ادامه امّا همه در این‌جاست که همه چیز با همه چیز تمام می‌شود و یا به تمامی کشیده می‌شود:

«می‌شود تنها چند گام و یک بوسه و فعلی به زمان حال

 به کمک آلزایمر من بیایی؟»

باز هم همه چیز با سؤال تزیین شده است چرا که همه چیز با سؤال معنی می‌شود؛ ازآن جهت که همه چیز با پرسش زیبا می‌شود، زیرا همه چیز با سؤال پایان می‌گیرد.

برداشتن گام اجرای ایماژیستی پروسه‌ی سلوک می‌تواند باشد امّا نه سلوکی که با نفی مولانایی‌ترین درجات عشق از دیگاه و توسط چالشکده‌ی شعری دکتر نصرت‌الله مسعودی به نیستی و انکار واگذارده شد بَل؛ سلوکی به تمامی جسمانی و طریقتی اروتیک که با بوسه قوام یافته تا با فعلی به زمان حال دوام یابد.

شاید و تنها شاید این‌طور آن‌چه با صرفِ فعل بحرانی گم شدن در تمام طول شعر به لابیرنت آلزایمر و نسیان سپرده شد به مدد عشق برای یک بار هم که شده به خاطر آورده شود. 

آرزوی بزرگ ما نیز همین می‌تواند باشد...         

 

 

 

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

سایت‌های مفید

سیمره در شبکه های اجتماعی

گستره‌ی توزیع

غرب و جنوب کشور

ایلام، کرمانشاه، کردستان، لرستان، خوزستان و همدان. همواره‌ی روزگار با سیمره جاری باشید!

سامانه‏‏‏‏‏‏ ی پیام کوتاه سیمره, منتظر پیشنهادها و انتقادات شما هستیم.
30009900998293

درباره سیمره

هفته‌نامه‌ی فرهنگی، اجتماعی، ورزشی

سال چهارهم

نشانی: لرستان، خرم‌آباد، خیابان شریعتی، روبه‌روی راهنمایی و رانندگی، اول زیرگذر شقایق

تلفکس: 06633407004