شما اینجا هستید: خانهمقالهمشروطه در لرستان(بخش اول تا ششم)

مشروطه در لرستان(بخش اول تا ششم)

دوشنبه, 08 مهر 1398 ساعت 10:23 شناسه خبر: 4626 1 نظر
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
محمدکاظم علی‌پور محمدکاظم علی‌پور

اشاره

مشروطه در لرستان، پیش‌تر 44 شمار‌ه‌ي آن در هفته‌نامه‌ي سیمره چاپ شده است. از آن‌جا که تلاش شده تا خطِ سیرِ نگارش آن به صورت خاطره، داستان و حکایت روایت شود و همین روایتِ قصه‌پردازانه موجب جذب مخاطب و علاقه‌مندان برای پی‌گیری و دنبال نمودن ادامه‌ی حوادث و ماجراها گردیده تا این رویدادها را با اشتیاق دنبال کنند.

با پوزش از علاقه‌مندان و خوانندگان جدی تاریخ معاصر لرستان، به دلیل وقفه‌ی طولانی که در انتشار آن روی داد. از این پس ادامه‌ی مشروطه در لرستان را در سیمره می‌خوانید. 

 

 

کرمانشاه پس از خبر شکست اردوی سالارالدوله

بخش اول (چهل و پنج)

عضدالسلطان، شاهزاده‌ی قاجاری و برادر سالارالدوله که پیش از هجوم اردوی سالار با رایزنی امام مردوخ کردستانی همراه سوارانش مأمور نگه‌داری از کرمانشاه شده بود، بی‌صبرانه در انتظار خبر فتح برادرش سالار بود. سالارالدوله هنگام عزیمت به ساوه سفارش زیاد وی را به امام مردوخ کرده بود.

پس از آن‌که اردوی سالار دچار شکستِ تلخِ سپاهِ عظیمش شد و اردو از هم پاشید، خبر این شکست در روزی که عضدالسلطان همراه با امام مردوخ مشغول خوردن ناهار و استراحت بودند توسط تلگرافچی ادارة تلگرافخانة کرمانشاه آورده شد. تلگرافچی که سراسیمه و پریده‌رنگ وارد شده بود و با حال پریشان و چهرة به شدت مضطرب خود گفته بود: «اردو شکست خورد و سالارالدوله گریخت و اردو هم متفرق و نابود شد.» 

شاهزاده عضدالسلطان با شنیدن خبر شکست برادر، به یک‌باره خشکش زد. گویی به یک‌باره خون در تمام بدنش ماسیده باشد و چونان شبحی هولناک که بر جدارة دیوار چسبیده باشد با چشمانی دریده، مات شده بود و پلک نمی‌زد.

«آخ، امام دیدی چه خاکی بر سرم ریختی! حالا من کجا بروم و چکار کنم؟»

امام مردوخ، بی‌آن‌که توجهی به شاهزاده بکند، شرح ماجرا را از تلگرافچی پرسید و پاسخ شنید: ‌«روز سوم شوال سردار بهادر و سردار محتشم و سردارِ جنگ یپرم ارمنی با دو هزار نفر بختیاری و مجاهد در باغ‌شاه و ساوه مابین نوبران و قم با اردوی شاهزاده مصادف شده، اول بختیاری شکست خورده، بعد یپرم هم رسیده و پس از جنگ سختی اردوی شاهزاده شکست خورده و داغان شده‌اند.

خود شاهزاده با شاهزاده احتشام‌الدوله بروجردی رو به همدان فرار کرده‌اند. علی‌رضا گروسی و جعفر سلطان اورامی که محلشان مرتفع بوده، به داد اردو رسیده نگذاشته‌اند مجاهد و بختیاری اردوی شکسته را تعقیب کنند وگرنه خود سالارالدوله هم دستگیر می‌شد و تمام اردو نیز کشته و یا اسیر می‌شدند.» مردوخ از تلگرافچی می‌پرسد: «داوود و نظرعلی‌خان و کردستانی‌ها با شاهزاده رو به همدان گریخته‌اند. علی‌رضاخان هم با توپ و نظامی که همراه داشته منظماً رو به کردستان رفته است.» 

امام مردوخ آن شب، شاهزادة مضطرب و پریشان را آرام کرده و برای خود و شاهزاده از «عبدالکریم بیک شه بندر عثمانی» تأمین گرفته و چند شبانه‌روز کرمانشاه را حفظ و نگهداری نموده و سپس آماده‌ی رفتن و دیدار با «شهب ندرخان» شدند. 

 پی‌نویس‌ها:

1- نک. تاریخ لرستان؛ روزگار قاجار، والی‌زاده‌ معجزی، همان، صص 485 و 486

 

2- نک. همان، ص 486

 

بخش دوم:

فرار سالارالدوله(تلاش برای بازسازی اردو)

 

 

سفر یا فرار به همدان

سالارالدوله با همه‌ی ترس و جبرِ ذاتی و بی‌تدبیری‌اش در امور نظامی، در نظر داشت قبل از آن‌که سلطان‌آباد ( اراک) را تسخیر کند، همدان را در اختیار بگیرد. در همدان، امیرنظام، تنها کسی بود که شاهزاده از او بیم داشت؛ اما امیرنظام در هنگام ورود شاهزاده با او از درِ مسالمت‌ وارد شده و با تمام تجهیزات و توپخانه‌ی دولتی‌اش که چند قبضه بیش‌تر نبود به استقبال وی شتافت. این‌که امیرنظام به عنوان مامور دولتی، چرا به سالارالدوله پیوست مورد عتاب بسیاری از مورخان و به‌خصوص مورگان شوستر آمریکایی قرار گرفته که هم با محمدعلی‌شاه و هم سالارالدوله دشمنیِ آشتی‌ناپذیری داشت. عناد وی با شاهِ ضدِ مشروطه به حدی بود که در کتاب خود «اختناق ایران» وی را به شدت دشنام و ناسزا گفته و سالار را دیوانه خطاب کرده و به امیرنظام تاخته که چرا این ژنرال، توپ‌های دولت را به سالارالدوله تسلیم کرد.

این‌که سالارالدوله پیش از رفتن به ساوه، مصمم به تسخیر همدان بوده، از نظر سوق‌الجیشی و تاکتیکِ نظامی و جنگی، پیش‌بینی چنان روزی را کرده که از پشت سر خود مورد حمله قرار نگرفته و به دام نیفتد. اصرار وی بر تصرف همدان، به خوبی نشان از خطر حضور همدان و به‌خصوص امیرنظام بوده است. پیش‌بینی آن روز سالارالدوله و تصرف همدان، اینک برای او سبب این امنیت و آرامش شده که با آسودگی خاطر در این شهر، پس از شکست هولبارش،‌ با بخشی از اردوی شکست‌خورده و پراکنده‌اش به همدان بیاید. پس از فرار به همدان، امیرنظام برای بار دوم میزبان و مهماندار شاهزاده‌ی شکست‌خورده بود. مدتی را در همدان استراحت کرد تا آرام‌آرام بقایای لشکرِ پراکنده و به‌هم ریخته‌اش از نوبران، باغشاه و حوالی ساوه به او محلق شدند.

پس از آن‌که نظرعلی‌خان سردار اکرم، مرد مقام و شماره یک اردویش با باقی‌مانده‌ی سواران و نیرویِ از مهلکه رسته‌ی خود چند روزی در نوبران و ملایر و قراء و قصبات بین راه در انتظار سواران و نیروهای لرستانی خود ماند تا سرانجام توانست بقایای آن‌ها را گردآورده و سپس رهسپار همدان گردید تا به سالارالدوله بپیوندد.

سالارالدوله، پس از رسیدن نظرعلی‌خان که تنها امید اردوی وی و در حکم بازوی توانای وی بود به یاران باقی‌مانده گفت: من از این جنگ تجربه‌ها اندوخته‌ام که بعدها باید از آن بهره ببرم و اینک برای جمع‌آوری اردو به پشتکوه و لرستان عازمم و پس از تدارک سپاه و به خواست خدا دوباره به تهران حمله خواهم کرد تا آن را از لوث وجود ارمنی‌ها و بختیاری‌ها پاک کنم.1 

شاهزاده‌ی شکست‌خورده، اشاره‌اش در این گفته که من از این جنگ تجربه‌ها اندوخته‌ام، بی‌شک به لرستانیان و پایداری سردار لرستانی، امیراشرف نظرعلی‌خان بوده که در جنگ با امیرمفخم بختیاری و سوارانش و قوای دولتی و مجاهدان و قزاقان و توپخانه‌ی یپرم‌خان ارمنی بوده که تا پای جان و تا آخرین ثانیه‌ها با شجاعتِ ذاتیِ سردار اکرم به دفاع پرداختند و اگر پشت جبهه که وظیفه‌شان حمایت از دسته‌ی پیشتازان سوار لرستانی بود خالی نمی‌گشت، بی‌شک فرجامِ جنگ جور دیگری رقم می‌خورد.    ادامه دارد...

پی‌نوشت: 

1- تاریخ لرستان، روزگار قاجار، معجزی، همان، ص 487

 

بخش سوم:

شاهزاده‌ی شکست‌خورده، اشاره‌اش در این گفته که من از این جنگ تجربه‌ها اندوخته‌ام، بی‌شک به لرستانیان و پایداری سردار لرستانی، امیر اشرف نظرعلی‌خان بوده که در جنگ با امیرمفخم بختیاری و سوارانش و قوای دولتی و مجاهدان و قزاقان و توپخانه‌ی یپرم‌خان ارمنی بوده که تا پای جان و تا آخرین ثانیه‌ها با شجاعتِ ذاتیِ سردار اکرم به دفاع پرداختند و اگر پشت جبهه که وظیفه‌شان حمایت از دسته‌ی پیشتازان سوار لرستانی بود خالی نمی‌گشت، بی‌شک فرجامِ جنگ جور دیگری رقم می‌خورد.

***

زمانی که نظرعلی‌خان توانست پس از چند روز توأمان تلاش برای جمع‌آوری اردوی پریشان و پراکنده‌ی خود را گرد آورد رهسپار همدان شد. میانه راهِ همدان خبر آوردند که یک عراده از توپ‌های شاهزاده‌ی از جنگ گریخته با تمام فشنگ و تجهیزاتش در یکی از قریه‌های ساوه جا مانده است. نظرعلی‌خان دستور داد تا دسته‌ای از سوارانش آن توپ را به اردو برگردانند. آن‌ها مدتی نگذشته بود که توپ را به قرارگاه سالار در همدان آوردند. 

سالارالدوله، از پی شکست مفتضحانه‌اش، نرسیده به «شِوِرین» چادر زد. مردم همدان، با شنیدن این خبر به فکر فرو رفتند که آیا این شاهزاده‌ی ترسو و بزدل ارزش آن را دارد که برایش خود را این همه به زحمت اندازند؟

امیرافخم، اینک پس از شکست اردوی سالارالدوله، با ملاحظه‌اندیشی و حسابگری‌اش می‌اندیشید که دیگر وقت آن گذشته است که از شاهزادة شکست‌خورده چیزی عایدش شود. او با خود حساب کرده بود که اقبالِ شاهزاده افول کرده است و دیگر نباید بر سر این شاهزادة شوربخت، خود و خانواده‌اش را به خطر اندازد؛ او که می‌پنداشت که احتشام‌الدوله، فرزندش در همة اردوهای سالار حاضر بوده و در مبارزة شاهزادة قاجاری که با او هم نسبت خویشی داشت (دختر مظفرالدین‌شاه، عروس پسرش غلام‌رضاخان احتشام‌الدوله است) همکاری صمیمانه داشته است. اینک؛ اما برگ برگشته است. دولت و قوای بختیاری و مجاهدان و قزاقان و نیروهای آزادی‌خواه یپرم‌خان ارمنی فاتح گشته‌اند و سالارالدوله شکست خورده و از همه‌ی آن سپاه عظیم و سواران همراه کرد و کلهری و کرمانشاهی و سنجابی و الخ، کسی با وی نمانده و جز سردار اکرم که او هم نیمی از اردویش از بین رفته و مابقی نیروهایش هم متفرق و پراکنده شده‌اند و تعدادی مختصر از افراد متفرقه، کسی با او نمانده و نباید دوباره این شتر دَم خانه‌ی او و همدانی‌ها بخوابد. از همدانی‌هم تنها علی‌رضا‌خان گروسی که او هم خیلی به آن‌ها ربط ندارد و نیروها و سوارانش عمدتاً از «گروس» و «ملایر»اند. بنابراین باید کاری کرد تا از خطر فاتحان در امان بماند.

امیرافخم به سرعت سران همدانی را گرد آورد و با آن‌ها بر سر جلوگیری از توسعه و دامنه‌ی عملیات سالارالدوله در همدان به شور نشست.

امیرافخم با برخی از سران برای از سر واکردن سالار یک نقشه را طراحی کردند تا اگر هم بتوانند شاهزداه را به دام انداخته و او را با نظرعلی‌خان، که امید و بازوی سالار است به دام انداخته و برای تلافی و جبران مافات غل و زنجیر کرده و تحویل فاتحان دهند تا بدین وسیله در دل دولتیان و قوای فاتح رخنه کرده و منزلت و موقعیت خود را در شرایط جدید مستحکم کنند. نقشه این بود که شاهزاده و همراهانش را در باغات دلربا و مصفای «شِوِرین» دعوت نموده و سر آنان را به مهمانی‌ و سیور سات برای همراهان و سوارانش گرم نموده و آن‌ها را طی یک عملیات ناگهانی به دام اندازند. دعوت را بسیار معمولی و ساده به عمل آوردند تا شاهزاده گمان بد نبرد. 

 

سالار، رد و پذیرش مهمانی را به نظرِ نظرعلی‌خان سپرد. نظرعلی‌خان که مرد دانا و دوران‌دیده‌ای بود نخست با یاران و سرداران سپاهش به مشورت و گفت‌وگو پرداخت؛ یوسف‌خان، دوریشکَه، حیات‌قلی‌خان کوشکی و تعدادی دیگر از سردارانش، امیر را از پذیرش دعوت برحذر نمودند. سالار، رد و پذیرش مهمانی را به نظرِ نظرعلی‌خان سپرد. نظرعلی‌خان که مرد دانا و دوران‌دیده‌ای بود نخست با یاران و سرداران سپاهش به مشورت و گفت‌وگو پرداخت؛ یوسف‌خان، دوریشکَه، حیات‌قلی‌خان کوشکی و تعدادی دیگر از سردارانش، امیر را از پذیرش دعوت برحذر نمودند.  توجیه آن‌ها قابل تأمل بود؛ قمرالسلطنه، عروس امیرافخم است و این بانوی قجری که همسر غلامرضاخان احتشام‌الدوله پسرش است، هم دختر مظفرالدین‌شاه است و هم عمه‌ی احمدشاه که میانه‌اش با برادرزاده‌یتاجدارش مناسب است و با او یک دل است. از طرفی سران همدان هم قابل اعتماد و اطمینان نیستند. 

                            

بخش چهارم:

نظرعلی‌خان که باهوش‌تر از آن بود که به دام حریف بیفتد، نخست سران سوارانش را متقاعد کرد که نپذیرفتن دعوت به دور از ادب است، در ثانی ما «برای امر مهم‌تری این‌جاییم.» سردار اکرم دوران‌دیده‌تر از آن بود که خام نقشة حریف شود. دعوت را پذیرفت‌، اما همزمان یکصدتن از سوارانش را پیاده، ولی مسلح، در گوشه‌ای پشت دیوار باغ امیرمفخم که مشرف بر محل پذیرایی باشد به کمین گذاشت، تا خود را در لابه‌لای درختان و باغ میزبان استتار کنند.

به آن‌ها تأکید کرد چشم از دروازه‌ی باغ بر ندارند و به محض ورود هر کس یا هر عده‌ای که از سمت شهر به سوی باغ آمده و مسلح باشند مانع ورودشان به باغ شده و آن‌ها را برگردانده و بی‌وقفه هم سه گلوله‌ی پیاپی به هوا شلیک کرده و به محض شنیدن صدای آن تیرها همگی از چهار گوشه‌ی باغ به در آمده و به سوی ما بشتابند. خان امرایی علاوه بر این صد تن، یوسف‌خان را هم دستور داد به بهانه‌ی کسالت، میان سواران و نفرات خودش بماند و از یک گوشه‌ی دیگر هم مواظب باشد چنان‌چه افراد مسلح دیگری از سمت شهر به سوی باغ آمدند به کمک آن صد تن بشتابد که در میان بوته‌ها و درختانِ باغ پنهان شده‌اند و به محض نزدیک شدن سواران امیرافخم به باغ، آن‌ها را خلع سلاح کرده و به حضور بیاورند. نظرعلی‌خان پس از آن‌که طرح نقشه کرد به اتفاق با شاهزاده سالارالدوله آماده شد و همراه میزبان – امیرافخم- به سوی یکی از باغات شِوِرین که مهم‌ترین باغ و محل تفریح و مهمانی‌های امیرافخم بود روانه شد. 

تازه سردار اکرم عده‌ای را هم با خود همراه برد و به آن‌ها گفت که در همین حوالی و زیر درختانِ «چنار» و «نارون» مستقر شوند.

اینان که حدود پنجاه تن بودند توسط احتشام‌الدوله میزبانی و پذیرایی شدند.

مهمانی شاهانه و شکوهمندی مهیا شده بود. آفتاب به میانه رسیده بود. هوا دلپذیر و دلکش و نسیمی فرح‌بخش روح مهمانان را می‌نواخت. صدای به‌هم خوردن لیوان‌ها و شرشر نوشیدنی‌ها نوید بزمی به ظاهر شاهانه می‌داد. بساط همه چیز فراهم شده بود، تا اهلش به هر چه میل کنند در دسترس باشد. لوازم تفریح فراهم بود. سیورسات همراهان هم مهیا گشته بود. بساط آس‌بازی و تخته‌نرد آماده بود و میزبان و مهمان هم هر کدام در ذهن خود فکرها داشتند؛ امیرافخم می‌پنداشت شب که فرا برسد، مهمانان جملگی بندی او می‌شوند. سردار اکرم هم در ته دل به نقشه‌ی امیرافخم می‌خندید؛ اما نه زبان به سخن می‌گشود و نه چهره‌اش را به هم می‌آورد که مبادا در دل امیرافخم شکی ایجاد کند که سردار لرستانی به راز نقشه‌اش پی ببرد.

ناهار که صرف شد، دوباره بساط قمار و تاس‌بازی و نرد مهیا شد. ساعت 4 عصر بود. سردار اکرم زیر چشمی به امیرمفخم نیم‌نگاهی می‌اندازد و متوجه تشویش و اضطراب درونی وی می‌شود. نظرعلی‌خان که اینک بی‌تابِ‌ آمد و شد نوکران امیر شده است از جا برخاسته و چند بار به سمت بیرون می‌نگریست و برمی‌گشت. وقتی متوجه شد که چشم و ابروی نوکران امیر به اشاره افتاده و به طور غیر عادی پلک‌هایشان بالا و پایین می‌شود، از شاهزاده خواست تا بساط تخته نرد با اجازه‌ی او برچیده شود.

سپس رو به امیرافخم نموده و گفت: «از مهمان‌نوازی شما من از جانب حضرت والا قدردانی می‌کنم، لکن چون کارهایی فوری و فوتی در پیش داریم لازم می‌نماید که به اردو برگردیم و برای بدرقه شاهزاده‌والا هم نیازی به تشریفات نیست، تنها خودتان در خدمت هستید کفایت می‌کند. آن‌گاه از جای برخاست و به سالار هم اشاره کرد که برخیزد.»(1)

امیرمفخم غافل‌گیر شده و دهانش به شگفتی باز شد. جا خورد، آیا سردار اکرم به نقشه‌اش پی برده یا واقعاً کاری فوری دارد، هرچه هست دیگر نقشه‌اش را چگونه می‌شود عملی کرد، چرا که برای اجرای نقشه باید پاسی از شب بگذرد و در تاریکی و نیمه‌های شب، شاهزاده و سرداران همراهش را به بند بکشد! چیزی سر جایش نبود، آیا نظرعلی دست او را خوانده است.

چاره‌ای نبود جز آن‌که با سردار که بلند شده بود همراه شود. سخنان نظرعلی‌خان در سرتاسر تالار پذیرایی پیچید: «کسی لازم نیست در خدمت سالار باشد و تنها شخص امیر افخم کافی است!» حضرات سر جایشان میخکوب شده بودند. 

سردار اکرم به راه افتاد و در پی او امیرافخم قدم‌زنان و نگران، زیرچشم، خان متوسط‌القامه را با آن چشمانِ لوچِ کم‌سویش می‌نگریست که تمام بافته‌های او را پنبه کرده بود. به محض آن‌که سردار به در باغ رسید با اشاره همراهان را به برخاستن خواند و همزمان که دستانِ امیر میزبان را در دستانش می‌فشرد ناگهان و یک‌باره چشم در چشم امیر گردید و بی‌پرده بر سر او آوار شد. امیر رسم مهمان‌نوازی این نیست که مهمان را بر سفره‌ات بنشانی و از پشت خنجرت را بر پهلویش فروکنی!

ادامه دارد...

پی‌نوشت‌:

 

1- تاریخ غضنفری، همان، ص 609

 

بخش پنجم: 

امیرافخم دهانش خشک شد، وقتی سردار اکرم ادامه داد:«از همه‌ی نقشه‌هایت اطلاع دارم!» اما وقتی متوجه شد که نه تنها در عملی کردن نقشه‌اش شکست خورده که به دام سردار زیرک و باهوش لرستانی افتاده‌است که نظرعلی‌خان آب صافی روی دستش ریخت و همان‌گونه که دست‌های امیرافخم را در مشت می‌فشرد با صراحت او را به باد ملامت گرفت که؛ این رسم مهمان‌نوازی نیست امیر! کسی که بویی از مردانگی و جوان‌مردی برده باشد با مهمانش به نامردی رفتار نمی‌کند! کافی بود فقط به حضرت والا پیشنهاد مراجعت می‌کردند، اطمینان دارم که شاهزاده می‌پذیرفت،‌ نه این‌که پسرِ شاهِ مملکت را سر سفره‌ات به دام بندازی و او را ناجوان‌مردانه از سفره به زیر کُند و زنجیر بفرستی!»1

 امیر افخم مات و حیران از سخنان نظرعلی‌خان، چونان به هراس و هول افتاده بود که نزدیک بود پس بیفتد. ترس تمام وجود امیرافخم را تسخیر کرده بود. اضطراب تا اعماق جانش رخنه کرده بود و نمی‌توانست یک کلمه در برابر این مرد کم‌جثه‌ی باهوش و زیرک بزند که ناگهان دید که سردار، سلاح کمری‌‌اش را از پَر شالش بیرون کشید و سه تیر پیاپی به آسمانِ باغات «شِوِرین» شلیک کرد. 

در یک چشم به هم زدن، یک‌صدتن مرد مسلح از چهار گوشه‌ی باغ ظاهر شدند و روبه‌روی در باغ به شاهزاده و نظرعلی‌خان سر تعظیم فرود آورده و احترام کردند. نظرعلی‌خان دست امیرافخم را که سخت در دستان خود می‌فشرد یک‌باره رها کرد و هم‌زمان که از خانه‌ی باغ اربابی امیرافخم بیرون می‌رفت با صدای بلند گفت:«سزای عمل نامردان و ناجوان‌مردان با خداست. خدا ما از از کمک نامردمردمان بی‌نیاز کند، چون نامرد مردانی چون تو هرگز منشأ کمک نمی‌شوند که هیچ؛ بلکه موجب شکست هم می‌شوند.»2 

روز دوم آن ضیافت و مهمانی برملا شده، سالارالدوله با نظرعلی‌خان و سایر سواران باقی‌مانده‌ی سپاه وی «شِوِرین» را به سمت لرستان ترک کردند.

 

هجوم اردوی بختیاری‌ها به سمت لرستان و جنگ اشترینان

روی هم رفته دو هزار نفر از اردوی فروپاشیده‌ی  شاهزاده سالارالدوله که به روایتی سی‌هزار سوار و پیاده بودند گردآمدند و شب آخر توسط امیر «شِوِرین» (امیرنظام) پذیرایی شده و روز بعد که پنجمین روز پس از شکست تلخ جنگ ساوه بود، با شنیدن این خبر که دولت و سپاهِ فاتح جهت تعقیب اردوی پریشان و پراکنده‌ی شاهزاده، اردویی را بسیج و روانه‌ی همدان نموده است.

سالارالدوله که در ترس و بزدلی بی‌نظیر بود به محض شنیدن این خبر، ترس‌‌خورده و اندیشناک، فرمان حرکت به اردوی دوهزار نفری‌اش که از آن جمعیت سی‌هزار نفره باقی‌مانده بود داد. هر چند برخی مورخان اردوی سالار را تا 60 هزار نفر نوشته‌اند، اما این شماره مبالغه‌ای بیش نیست. به هر حال اردوی باقی‌مانده به «مله الون» یا «گردنه‌ی الوند» رسید و پس از استراحتی اندک، به سوی قریه‌ی «آگِر زمان»3  راه افتادند و شبی را در این قریه به صبح رسانده و فردای آن شب رهسپار نهاوند شدند.

سالارالدوله که خبر تعقیب اردوی فاتحان او را به شدت ترسانده بود، صبح ‌زود پس از شبی استراحت برای ملاقات و دیدار با سران ایلات کرمانشاه و کردستان رهسپار صفحات غربی کشور شد. سواران بختیاری در تعقیب سالارالدوله به ملایر رسیدند و وقتی شنیدند که شاهزاده به اتفاق سردار اکرم نظرعلی‌خان و دیگر سران و خوانین لرستانی به همدان رفته‌اند، از حرکت به سمت لرستان و کرمانشاه منصرف و رو به همدان نهادند. سران بختیاری؛ سردار جنگ، سردار بهادر (سردار اسعد بعدی)4  و سردار محتشم به همراهی یپرم‌خان با تجهیزات و توپخانه از راه میان‌بُر طی طریق کرده و به همدان وارد شدند. اردوی مهاجمان با تمام قوا و تجهیزات و بار و بنه و چهارپایانشان به شِوِرین درآمده و بی‌آن‌که به راز آن مهمانی پی ببرند همین که خبر یافتند چند روز پیش شاهزاده و نظرعلی‌خان همراه سوارانشان مهمان امیرافخم بوده‌اند تمام دار و ندار او را به تاراج بردند. پس از آن‌که سواران بختیاری مال و اموال و خانه‌باغ امیرافخم را به توبره کشیدند،‌ به خانه و باغات عبدالله‌خان امیرنظام و مهدی‌خان و دیگر سران شهر ریخته و بر سر آن‌ها آوار شده و هرچه به کف آوردند به تیغ تاراج سپردند و رعایت هیچ کدام از بزرگان شهر را نکرده و همه را مشمول غارت خود نمودند. آن‌ها بی‌کم‌ترین گذشت و اغماضی، همه را به یک چوب راندند. از امیرتومان (مهدی‌خان) برادر ناصرالملک قراگزلو نایب‌السلطنه‌ی‌ احمدشاه گرفته تا امیرافخم که فرزند محمدحسین‌خان حسام‌الملک و پسر عموی ناصر‌الملک بود، به طرزی فجیع زیرِ سمِ اسبانِ سواران بختیاری و مجاهدان و قزاقان نوازش شدند. 

پی‌نوشت:

 1- تاریخ غضنفری، همان، ص 610.

2 و 3-  نک. همان، ص 609 و 610

 

4- سردار بهادر، لقب سردار اسعد را بعدها از پدرش به ارث برد.

 

بخش ششم:

دو روز پس از ورود سپاه بختیاری و یفرم‌خان، سردار ظفر هم به همدان وارد شد. افراد این دو نیرو مدتی را در همدان اردو زدند تا این‌که میانشان کمی تا قسمتی اختلاف به وجود آمد. پس از ورود سردار ظفر به همدان، سردار جنگ که ظاهراً میانه‌ی مناسبی با وی نداشت به تهران بازگشت و چیزی از ورود سردار ظفر به همدان نگذشته بود که یپرم‌خان هم همه‌ی توپ‌ها و تجهیزات و نیروهایش را به قهر برداشت و رهسپار تهران شد. بهانه‌ی اختلاف و قهرِ سران این دو اردوی فاتح در همدان بر سر مبلغی -بیست و پنج هزارتومان- بود که دولت به منظور جلوگیری از ورود سالارالدوله به عبدالله‌خان امیرنظام همدانی داده بود. اکنون یپرم‌خان می‌خواست تا آن وجه را از امیرنظام باز ستانده و به دولت برگرداند که با امتناع امیرنظام و البته جانب‌داری سران بختیاری مواجه می‌شود که احتمالاً می‌خواستند آن وجه را میان خود تقسیم کنند، اما چون یپرم‌خان که مردی آزاده و جنگاوری مجاهد بود صحنه را به اعتراض ترک و راهی تهران شد.

سران بختیاری مال و اموال و منازل بزرگان و روسای همدان را مورد تاخت و تاراج قرار دادند. آن‌ها که زیر لوای مشروطه به تجاوز و غارت پرداختند و به بهانه‌ی مقابله با مخالفان مشروطه و پادشاه قانونی- احمدشاه- چشم به غنایم نقدی و ثروت و دارایی بزرگان همدان، نهاوند، ملایر، سیلاخور و بروجرد داشتند به جست‌وجوی نمدی بودند تا از آن برای خود کلاه بدوزند و حاضر هم نبودند از این خوان گسترده دل بکنند. آن‌ها که در شعارهای مشروطه‌خواهی‌اشان با تجاوز و ظلم و غارت مخالفت می‌ورزیدند در عمل خود چنان به چپاول و یغمای مردمان پرداختند که روی ظالمان به‌خصوص استبدادِ محمدعلی‌شاهی را سپید کردند.

آن‌ها که از تجاوز و تعدی مخالفان مشروطه داد سخن می‌راندند، خود مرتکب همان اعمالی می‌شدند که به ظاهر با آن مخالفت کرده و حالا خود با بی‌شرمی مرتکب فعل و اعمال ظالمانه می‌شدند.

***

ابتکار عمل در صحنه‌ی کارزار در جنگ ساوه پیش از ورود یپرم‌، در چنگ و چنبره‌ی سواران غیور لرستان و کرد و کلهری بود که کاملاً میدان را از آن خود کرده بودند. اما با آمدن توپخانه‌ی یپرم‌خان و شلیک بی‌امان توپ‌های آن، آسمان ساوه چونان بلایی آسمانی بر سر آنان نازل گشته و گلوله‌ها بر سرشان باریدن گرفت و به ناچار از حالت تهاجمی به درآمده و پس کشیدند.

توپخانه‌ی یپرم، اما امان از همه‌ی سواران لر و کرد و کلهری و الخ بریده بود و به یک‌باره صحنه‌ی نبرد به نفع اردوی بختیاری‌ و دولتی‌ها و متحدان و قزاق‌های همراهشان درآمد. ورق برگشت و اردوی مهاجمان بختیاری به واسطه‌ی این افسرِ جسورِ ارمنی وضع دشوار جنگ را به‌سامان دیدند. اینک آن سردار مجاهد که با تدبیر و جسارت یک افسرِ خلاق که فنون نظامی‌گری را خوب آموخته بود و با آن همه سابقه در خدمت به مشروطه و مشروطه خواهی و کسب افتخارات در راه دستیابی به آرمان‌های مشروطه، چگونه می‌توانست دل از مشروطه‌ای که برایش مبارزه کرده و رنج‌ها کشیده بود برکند؟ بنابراین اینک که مشتی سوار... بختیاری زیر لوای مشروطه، دندان تیز کرده و به جای آن‌که پاسدار ارزش‌ها و مفاهیم مشروطه باشند،‌ جان و مال و ناموس مردمان را به نشانه رفته‌اند، راهی جز ترک همدان نداشت و آن‌جا را به سمت تهران ترک نمود.

کشتار خون‌بار سواران بختیاری و به دنبال آن غارت و چپاول اموال و دارایی مردم و هتک نوامیس که هیچ توجیهی برایش نمی‌شد تراشید، مجاهد نامدار مشروطه‌خواه و فرماندة خلاق توپخانه چون نتوانست جلوی ترکتازی و اثرات فاجعه‌بار سواران لجام‌گسیخته‌ی بختیاری را بگیرد، ناگزیر آن‌جا را ترک نمود تا دامن خود را از اتهام جنایت آن‌ها پاک نگه دارد. همراه با یپرم و توپ‌خانه و نیروهایش، سردار جنگ هم همدان را ترک و روانه‌ی تهران شد. اینک که بخشی از پشتوانه‌ی سپاه، همدان را ترک کردند، بقیة سپاه هم، همدان را گذاشته و روز بعد از رفتن یپرم و سردار جنگ، به سمت ملایر روانه شدند. اردو با رسیدن به ملایر، به خانه‌ی حاج سیف‌الله‌خان عضدی (سیف‌الدوله) شاهزاده‌ی‌ منسوب به دودمان قاجاری هجوم برده و طومار خانمان و تمامی دار و ندار وی را به این بهانه که دخترش را به نامزدی نصرت‌الله‌خان امیرارفع، پسر امیراشرف درآورده و این قصه را دستاویز قرار داده و به خانه‌ی این مرد یورش بردند و پس از تاراج تمام اموال منقولش، سرای او را طعمه‌ی حریق کرده و به آتش کشیدند. سواران بختیاری اشیا و اموال قیمتی و گران‌بهایی را که قابل حمل و بردن نبود، زیر هجوم پُتک و چماق و تبر گرفتند و تمام اثاث و لوازمشان را پامال خود کردند.

ادامه دارد...

*چاپ شده در سیمره (شماره 502 تا 507)

 

 

 

 

1 نظر

  • پیوند نظر  سیفا سیفا چهارشنبه, 17 مهر 1398 ساعت 10:20

    درود بر شعرا و ادبا
    استاد ارجمند سلام ، ای کاش اندازه ی یک بند انگشت در قبال فرهنگ و زبان لکی و شعر در حوزه ی زبان مادری ات زبان(لکی) تعهد میداشتی ، واقعا جای تاسف است
    به هر حال آرزوی موفقیت و سلامتی و تندرستی برای شما برادر ارجمند دارم ، یاحق

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

سایت‌های مفید

سیمره در شبکه های اجتماعی

گستره‌ی توزیع

غرب و جنوب کشور

ایلام، کرمانشاه، کردستان، لرستان، خوزستان و همدان. همواره‌ی روزگار با سیمره جاری باشید!

سامانه‏‏‏‏‏‏ ی پیام کوتاه سیمره, منتظر پیشنهادها و انتقادات شما هستیم.
30009900998293

درباره سیمره

هفته‌نامه‌ی فرهنگی، اجتماعی، ورزشی

سال چهارهم

نشانی: لرستان، خرم‌آباد، خیابان شریعتی، روبه‌روی راهنمایی و رانندگی، اول زیرگذر شقایق

تلفکس: 06633407004