چاپ کردن این صفحه

مردم خرم‌‏آباد احساس خوبی به موسیقی من دارند

سه شنبه, 12 ارديبهشت 1396 ساعت 10:51 شناسه خبر: 2588 برای نظر دادن اولین باش!
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
seymare seymare

نخستین‌بار در «ملاقات با دوزخیان»، روح و روان‏اَم به پرواز درآمد تا در دوزخ سَرَک بکشم. آن‏‌جا ندایی به گوش می‏رسید: «آن‏دم که مرا مِی‏زده بر خاک سپارید/ زیر کفن‏اَم خمره‏ای از باده گذارید/ تا در سفر دوزخ از این باده بنوشم/ بر خاک من از ساقه‏ی انگور بکارید/ آن لحظه که با دوزخیان کنم ملاقات/ یک خمره شراب ارغوان بَرَم به سوغات/...». در پروازم به دوزخ زکریای رازی هم‏چنان به ادامه‏ی آزمایش‌‌هایش روی الکل کار می‏کرد تا بتواند با درصدهای مختلف و استاندارد آن‏‌را ارائه دهد. جالب‏‌تر این‏‌که خیام رابطه‏‌‌ی تنگاتنگ و نزدیکی با رازی داشت. او با خواندن رباعی‏‌های مِی‏‌گون رازی را تهییج می‏‌کرد و هر از گاهی که سرش گرم آزمایش بود یک پیاله از دستاورد رازی را سر می‏‌کشید و می‏‌گفت: من بی مِی ناب زیستن نتوان‏اَم... . بوی الکل آن شیمی‏دان در تمام فضای دوزخ پیچیده بود. آتش دوزخ و آتش دستاورد رازی هر دو به جان آدمی آتش می‏زدند، اما، این کجا و آن کجا.


با دیدن آن صحنه‏‌ها داشت آرام آرام از دوزخ خوشم می‌‏آمد. با خود گفتم کاش دوزخی بشوم. شعر و شراب و رود و عود و چنگ و چغانه و شبانه‏‌های دور همی خیام و رازی و دیگر بچه‏‌ها با ترانه‌‏های دوزخیان. همه‏‌چیز آن‏جا بود به‏جز حوری. دوست داشتم دوزخی بمانم و نسیه‌‏ی بهشت را به منادیان‏‌اَش واگذارم. چنین شد که در «ملاقات با دوزخیان» با صدا و اندیشه‏‌ی «پرواز همای» آشنا شدم. از بوی الکل دوزخیان بی‏خیال هستی و نیستی شده بودم که از دور یک هیکل زمخت و نتراشیده به سمت بچه‏‌ها می‏‌آمد. خودم را پشت درخت‏‌های تاک جهنمی پنهان کردم. پس از اندکی دربان سهمیه‏‌اَش را دریافت کرد و برگشت. در همین حال و هوا بودم ناگاه یادم افتد که باید به «مستان» برسم. چون اگر نمی‏‌رسیدم باید جواب سردبیر گران‏‌قدر سیمره را چه می‏‌دادم؟ زود خود را به کنسرت همای و گروه مستان رساندم.
با این‏‌که برنامه تمام شده بود، اما، هنوز آخرین طنین صدای موسیقی در سالن به گوش می‏‌رسید که با مستانی‏‌ها درباره‏ی چندوچون کارشان گوش جان سپردم. مردم در حال عکس گرفتن و سِلفی با همای و اعضای گروه مستان بودند، که کمانچه‏ کِش گروه را تنها دیدم. هر کسی در چشمان‏اَش می‌‏توانست رضایت را ببیند. شاید دلیل‏‌اَش این بود که حضور صمیمانه‏‌ی هم‏شهریانش باعث گردیده بود احساس غرور کند. در غوغا و هیاهویی که سراسر سالن را در بر گرفته بود، پیش مسلم علی‏پور رفتم و درباره‏ی کنسرت خرم‏‌آباد نظرش را جویا شدم.
او که کمانچه‏‌اَش هم‌‏چنان در دستان تقریباً عرق کرده‏‌اَش بود، نظرش را درباره‏‌ی کنسرت چنین پاسخ داد:«سعی کردیم در این کنسرت برای تماشاچی‏‌ها و هم‏شهری‏‌ها سنگِ‏‌ تمام بگذاریم. جدا از ترانه‏‌های سنتی، آهنگی لری را انتخاب و آماده کرده بودیم تا لُری خواندن آقای همای برای تماشاچیان جالب باشد. همین‌‏جورم شد. اجرای ترانه‏‌ی «شبانه» یا «یه شویی نصف شویی» در جلوی پدرم [فرج علی‏پور] شور و حال دیگری به اجرای این ترانه داده بود. بعد از آن دعوت از پدرم برای لحظاتی نوازندگی بر زیبایی برنامه افزود.»
هنوز سر و صدای تماشاچی‏‌ها به گوش می‏‌رسید که مسلم ادامه داد: «سطح کیفی کار گروه خوب بود. ما هیچ‌‏و‌قت کم نمی‏‌گذاریم. تبلیغات در فضای مجازی خوب بود؛ اما تبلیغات سطح شهر مناسب نبود. برای بچه‏‌های گروه خیلی جالب بود که مردم شعرهای همای را حفظ بودند و هنگام اجرا همراهی می‌‏کردند.» این نوازنده‏‌ی کمانچه افزود: «چند سال است با گروه مستان تمرین می‏‌کنیم و در این دو سال که تور برگزار می‏‌کنیم. بچه‏‌های گروه بسیار با حال و هوای هم‏‌دیگر آشنایی دارند و به اصطلاح تا به هم‏‌دیگر نگاه می‏‌کنیم متوجه می‏‌شویم منظور چیست.»
یکی از حاضرین در کنسرت با موبایل در دست پیش این هنرمند آمد تا عکس سلفی بگیرند. آن‏‌ها را به حال خود راحت گذاشتم و پیش میلاد عباسی نوازنده‏‌ی دَف رفتم. راجع به خرم‏‌‌آباد و این اجرا از وی پرسیدم. او گفت: «اولین‌باری است که به خرم‌‏آباد می‏‌آیم. بسیار جای خرم و آبادی است و بهتر از خود شهر، مردم‏‌اَش هستند. با گروه مستان و همای خیلی شهرهای کشور را رفته‏‌ایم و برنامه داشته‌‏ایم، اما خرم‏‌آبادی‏‌ها از لطف و محبّت و مهمان‏‌نوازی اول هستند.
درباره‏‌ی کنسرت باید بگویم که اجرای خوب و پر از انرژی‏ای بود. با این اجرا متوجه شدم که برداشت مردم خرم‌‏آباد خیلی موسیقی را درک می‏‌کنند و هیجان خود را کنترل می‌‏کردند و به‏‌جا ابراز هیجان می‏کردند. خیلی گوش می‏‌داندند و برای یک نوازنده امری خوشایند است که مخاطبان‎اَش درکی این‏‌چنینی داشته باشند.
با دوستان لُر مانند آقایان علی‏پور رابطه‏‌ی دوستی بسیار نزدیک داریم و ساز زدن در کنارشان باعث افتخار است.»
از ازدحام جمعیت کم شده بود و بیش‌‏تر مردم سالن را ترک کرده بودند. به سمت خروجی سالن راه افتادیم که میلاد علی‏پور به ما پیوست. در حالی که به راه رفتن ادامه دادیم از چند و چون اجرا پرسیدم. میلاد علی‏پور برداشت خودش را چنین ابراز کرد:: « برای کنسرت همه‏‌ی شهرهای کشور را رفته‏‌ایم. اما به دور از تعارف مردم خرم‌‏آباد تنها کسانی بودند که نسبت به بقیه‏‌ی شهرها تمام شعرهای همای را حفظ بودند. انتظار این هیجان را نداشتیم که مردم با کمال میل گوش می‏‌دادند و هم‏راهی می‏‌کردند.
راجع‌‏به کار محلّی شبانه به هیچ‌‏کس نگفتیم که می‏‌خواهیم آن‏را اجرا کنیم و فقط هنگام صدابرداری قسمتی از اول ملودی را می‏‌نواختیم که گروه با هم جفت‏وجور بشویم. آقای همای چند سال پیش در کنسرت کالیفرنیا آهنگ «یه شویی نصف شویی» را اجرا کرده بودند و به قول خودشان با این آهنگ چندین سال است زندگی می‏‌کند. اما، تنظیم جدید این آهنگ از خود همای بود و خیلی هم داخل سالن به مخاطبین چسبید.»
جلوی در ورودی بچه‌‏های گروه مستان به هم‌‌‏دیگر ملّحق می‏‌شدند. هوا تاریک شده بود. نسیم بهاری در حال وزش بود. آقای همای با تلفن حرف می‏‌زد. تماس‏شان که به پایان رسید، خواستم راجع‏‌به برنامه بگوید. چنین لب به سخن گشود:«مجموعاً برنامه‏‌ی خوبی بود. طرف‏داران زیادی در خرم‏‌آباد دارم. آن‏‌جا حال بسیار خوبی داشتم. مردمانی خوب که لطف داشتند و ما را حمایت کردند و مطمئن هستم که می‏‌شد حتا سه سانس اجرا داشته باشیم، اما برگزار کننده‏‌ی کنسرت متأسفانه حرفه‌‏ای نبود و به‏‌خاطر ترس و تردیدهای خودش برنامه را با کیفیتی برگزار کرد که یک سانس اجرا داشته باشیم. این‏‌را مطمئنم که مردم خرم‏‌آباد احساس خوبی به موسیقی من دارند.»