شما اینجا هستید: خانهگزارشعظیم سه فرزند داشت!

عظیم سه فرزند داشت!

چهارشنبه, 30 آبان 1397 ساعت 17:13 شناسه خبر: 4021 2 نظرها
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)
seymare seymare

 

مادر مثل همیشه صبح زود بیدار شده بود؛ تمام حواسش به زلیخا بود و فارغ از سجاد که لابد او هم همین حوالی چهار بزی را که تنها دارایی‌شان است، بیرون برده اما دود غلیظی که نزدیک ظهر از بالای کوه اوج گرفته بود حکایت دیگری بود که مادر هیچ‌گاه به خیالش هم نرسیده بود؛ سجاد خودکشی کرده بود.

 

این‌جا روستای میان‌تاکان بخش طائی از توابع معمولان لرستان است؛ دود غلیظ سیاهی که بر بالای کوه ایستاد، اهالی روستا را به سمت کوه می‌کشاند و این‌که اتفاقی افتاده است اما شاید کسی نمی‌دانست آن دود و آن سیاهی سوخته‌های دو دست روشن پسرجوانی است که این‌بار که چند بزشان را به روال هر روز به کوه برده، امروز دیگر تصمیمش را نهایی می‌کند و همان آفتاب زنان برمی‌خیزد و همراه خود گالن بیست لیتری نفت هم می‌برد.
دودی را که از دور، نزدیک به نظر می‌رسد، هرچه جلوتر می‌روند به آن نمی‌رسند و زمان بیش‌تر از تصوری وقت می‌برد تا اهالی روستا خود را به ریشه دود برسانند اما زمزمه‌های این‌که پسر عظیم خودش را بالای کوه آتش زده است به گوش تاج‌دولت مادر او می‌رسد و خراش‌های صورتش تا رسیدن بر پیکر سوخته‌ی پسرش‌، هنوز هم می‌توان ردش را دید اما آن شیار انداخته بر دل مادر را هر چند به هویدایی آن‌چه در صورت دارد پیدا نیست اما در تک تک کلماتش دودش هم‌چنان بلند است.
عظیم 68 ساله نحیف و رنگ پریده به‌نظر می‌رسد و 10 سال بیش‌تر از سنش نشان می‌دهد، می‌گوید: سه بچه داشتم، سجاد (همان پسری که خودکشی کرده است) بچه دومم بود که این اتفاق برایش افتاد. پدر به‌نظر می‌رسد علاقه‌ای ندارد   دقیقا ماجرا و اتفاق را بیان کند و ادامه می‌دهد وضع ما همین است که می‌بینی و به کپری که در آن زندگی می‌کنند، اشاره می‌نماید.
با بچه‌هایش اکنون چهار نفر هستند که در زیر این کپر زندگی می‌کنند، دیواره‌های کپر به اندازه‌ی یک متر سنگ‌چینی شده و روی آن گل مالیده شده است و سقفش را با چوب و روی چوب‌ها را پلاستیک کشیده‌اند تا از باد و باران و سرما در امان باشند اما در باران‌های پاییزی چند روز پیش آب از زیر کپر نفوذ می‌کند و با کمک همسایه‌ها آب را به بیرون هدایت می‌کنند و آن شب تا صبح سرپا مانده‌اند.
تاج‌دولت همسر عظیم زنی با چشمانی روشن که می‌گوید 50 سال دارد اما او هم پیرتر از ظاهرش نشان می‌دهد؛ درحالی‌که هنوز وقتی نام سجاد برده می‌شود بغض دارد و صدایش می‌لرزد اما انگار که خاطره‌ی تلخ آن روز را هر روز جلوی چشمانش دارد از آن روز گفت و این‌که او مثل همیشه روزش را آغاز کرده بود و از دختر 30 ساله‌شان که مبتلا به بیماری اعصاب و روان است باید مراقبت می‌کرد.
می‌گوید: زلیخا از سنین نوجوانی دچار بیماری اعصاب و روان شد و اول هر روز بهانه می‌گرفت و بی‌قراری می‌کرد و نیمه‌های شب با جیغ و فریاد بیدار می‌شد و همین کارهای او برادرش سجاد را هم عاصی کرده بود و او گاه شب‌ها در خانه نمی‌خوابید و می‌گفت: تحمل دیدن و تکرار این حالت‌های زلیخا را ندارم.
مادر زلیخا گفت: پسرم سجاد خسته بود و می‌گفت چرا ما حتا یک خانه هم نباید داشته باشیم گیریم من هر روز هم این چهار بز را ببرم به کوه آخرش تا کی باید این‌گونه زندگی کنیم تا این‌که یک روز رفت بالای کوه و خودکشی کرد و آنقدر رفته بود بالا که ما به‌سختی پیدایش کردیم و تا ما رسیدیم هیچی از او باقی نمانده بود.
زلیخا مدام جمله "تو منو خوب می‌کنی" را تکرار می‌کند و هر کسی که عبور می‌کند سرراهش را می‌گیرد و این جمله را تکرار می‌کند و واقعاً زمانی‌که این سوال را می‌پرسد باید جوابی به او بدهی در غیر این‌صورت دست از سرت برنمی‌دارد تا چیزی بشنود.
زلیخا در حالی‌که به مادر چسبیده است انگار برای لحظه چیزی یادش آمده است یقه لباسش را باز می‌کند و سینه و گردنش را نشان می‌دهد که اثراتی از سوختگی دارد و می‌گوید: من تا الان دو بار خودسوزی کرده‌ام.
مادر زلیخا در حالی‌که دختر را کمی با دست از خود دور می‌راند با بغض می‌گوید: «خدا تو را بکشد!» که همین تو پیش سجاد این‌ کارها را می‌کردی و پسر بیچاره‌ام هم به سرش زد که او هم خودش را آتش بزند.
زلیخا اما انگار اهمیتی به حرف و حال مادر نمی‌دهد دوباره تکرار می‌کند تو منو خوب می‌کنی! و سراغ قدرت را می‌گیرد و قدرت کجاست و قدرت را چرا نیاورده‌اید؟! جملاتی که به اندازه همان جمله تو منو خوب می‌کنی " تکرارش می‌کند.
مادر زلیخا وقتی او می‌گوید قدرت کجاست سعی می‌کند ساکتش کند اما فرزانه زن همسایه می‌گوید: قدرت پسری به سن زلیخاست که او هم دچار بیماری اعصاب و روان است و گاهی از مسیر جلوی کپر این‌ها می‌گذرد.
زلیخا شروع به بی‌قراری و پرخاشگری به مادر می کند و مادرش در توضیح می‌گوید: وقتی حالش خراب می‌شود دیگر آرام و قرار ندارد و همسایه را اذیت می‌کند و هر کسی هم رد شود به او حمله می‌کند و باید همیشه کنارش باشم تا آسیبی به خودش یا اطرافیان نزند.
مادر زلیخا می‌گوید:« گاهی بهانه می‌گیرد باید مرا همین الان به شهر ببرید اما فاصله ما تا شهر زیاد است و ما گاه حتا کرایه رفتن به شهر را نداریم.»
تاج‌دولت ادامه می‌دهد:« پسر بزرگم که خودکشی کرد و این هم وضع دخترم است می‌ماند میلاد که او هم از بیکاری و از این وضع روزگارم همیشه ناراحت است و از این‌‌که خواهرش مریض است احساس خجالت و شرمندگی می‌کند.»
مادر در حالی‌که در گوشه‌ی کپر کنار اجاق گاز خاموش ایستاده است می‌گوید:« همین بچه‌ها ایراد به غذا خوردن هم می‌گیرند عدس یا حبوباتی که داریم را می‌پزم و گاهی برنج هم درست می‌کنم برایشان ولی آن‌ها بهانه غذاهای بهتر را می‌گیرند.»
مادر بچه‌های می‌گوید نه این‌که اصلاً گوشت هم درست نکنیم ولی دیر به دیر توانمان به خریدش می‌رسد؛ آخرین بار دو ماه قبل بود که برایشان کباب درست کردم.
زلیخا دوباره تکرار می‌کند "تو منو خوب می‌کنی"، "قدرت را چرا با خودتون نیاوردین" و مادرش دوباره آرامش می‌کند و می‌گوید پیش تمام دعانویس‌ها رفته‌ام وبرایش دعا کرده‌ام.
مادر زلیخا ادامه می‌دهد، یکب‌ار آن زمان‌ها که تازه بیمار شده بود یک رمال آمده بود و گفت من درمانش می‌کنم ولی باید گربه‌ای را سرببرید و گوشتش را سرخ کنید و به او بدهید و ما هم همین کار را کردیم و همان موقع 250 هزار تومان با کلی بدبختی برایش فراهم کردیم و به رمال دادیم ولی زلیخا خوب نشد که نشد.

 

*نکته‌ی پایانی
حکایت زلیخا و سجادها واقعیت‌های تلخی هستند که وجود دارند؛ دختر خانواده تا سن بلوغ از سلامت کامل برخوردار بوده است ولی در آن سن خاص و دراوج فقر خانواده که حتا سرپناهی ندارند و بناچار در کپر به سر می‌برند دچار اختلالات عصبی می‌شود و پسر خانواده هم خودکشی می‌کند و آن پسر دیگری هم در آن سکوت و دورافتادگی دور از دسترس احساس افسردگی و بیهودگی می‌کند.
هیجان‌های سرکوب شده در اوج فقر و محرومیت و زندگی‌های یکنواخت فراتر از تحمل زلیخاها و سجادهای است که از کم‌ترین مهارت تاب آوری هم بی‌بهره بوده اند اما تا فراهم شدن زیرساخت و از بین رفتن بنیادی بسیاری از مشکلات و آسیب‌ها این روزها کمی بیش‌تر هوای هم‌دیگر را داشته باشیم

 

 

 

 

2 نظرها

  • پیوند نظر  ناصر ناصر جمعه, 02 آذر 1397 ساعت 23:57

    خیلی جالب بود.واقعیت امروز جامعه ماست.سرخور دگی و نا امیدی در جوانان ما موج میزند.نا امیدی از آینده خطری است که سجادهای جامعه را تهدید میکند.اما کو گوش شنوا و چشم بینا.گویی گوشها کر و چشم ها نا بینا شده اند.این داستان بیانگر حس انساندوست و احساس وظیفه شما در جامعه است. پایدار باشید.

  • پیوند نظر  سیف سیف چهارشنبه, 30 آبان 1397 ساعت 21:20

    بسیار عالی و تاثیر گذار
    قلمت مانا

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

سایت‌های مفید

سیمره در شبکه های اجتماعی

گستره‌ی توزیع

غرب و جنوب کشور

ایلام، کرمانشاه، کردستان، لرستان، خوزستان و همدان. همواره‌ی روزگار با سیمره جاری باشید!

سامانه‏‏‏‏‏‏ ی پیام کوتاه سیمره, منتظر پیشنهادها و انتقادات شما هستیم.
30009900998293

درباره سیمره

هفته‌نامه‌ی فرهنگی، اجتماعی، ورزشی

سال چهارهم

نشانی: لرستان، خرم‌آباد، خیابان شریعتی، روبه‌روی راهنمایی و رانندگی، اول زیرگذر شقایق

تلفکس: 06633407004