شما اینجا هستید: خانهگزارشدر این سرای بی‌کسی

در این سرای بی‌کسی

یکشنبه, 01 دی 1392 ساعت 22:13 شناسه خبر: 447 5 نظرها
این مورد را ارزیابی کنید
(2 رای‌ها)
سودابه آزادگان سودابه آزادگان سیمره

امسال هفته‌ی بهداشت روانی را با شعار «پیش به سوی آینده‌ای مطمئن در سالمندی با سرمایه‌گذاری در سلامت روان دانش‌آموزان» نام‌گذاری کردند. به همین خاطر تصمیم گرفتم تعدادی از دانش‌آموزان را به دیدار سالمندان ببرم. 25نفر از بچه‌های ششم را انتخاب کردم. خانم اکبری، یکی از معلمان پایه‌ی ششم نیز در این سفر مرا همراهی می‌کرد. مانده بودم چگونه 25پسربچه‌ی حدوداً‌ 12 ساله‌ی بازی‌گوش و پر ازجنب و جوش را در این سفر کوتاه، کنترل کنم! همین که از در مدرسه راه افتادیم، بچه‌ها فوری تقاضای آهنگ کردند؛ «خانم اجازه! آقای راننده آهنگ بذاره؟ خانم اجازه! می‌تونیم دس بزنیم، خانم اجازه...»

چند دقیقه‌ای از راه را پیموده بودیم؛ برای این که دست خالی به سرای سالمندان نرویم در مقابل یک مغازه ایستادیم. در زمانی که ما مشغول خرید بودیم بچه‌ها قشقرقی به پا کردند که همه‌ی اهالی محل متوجه حضور آن‌ها شدند. مردم خیال کردند که عروسی است و این‌ها با ماشین عروس آمده‌اند. البته نباید فراموش کرد که شیطنت و شور و هیجان از ویژگی‌های این سن است!

 راننده از یکی دو خیابان پر از پیچ و خم شهر عبور کرد. بچه‌ها هم‌چنان دست می‌زدند و می‌خواندند. هوا خرم‌ بود و لطیف. از ابرهای تیره خبری نبود. مینی‌بوس از کمرکش خیابانی ‌گذشت و در مقابل سرای سالمندان توقف کرد. سرا، در جنوب شهر خرم‌آباد بود.

 از ماشین پیاده شدم تا مجوز ورود را بگیرم. نگهبان، منتظرمان گذاشت تا از مسئول مربوط اجازه‌ی ورود را بستاند. دقایقی معطل شدیم؛ از فرصت استفاده کردیم و چندتا عکس گرفتیم. راننده‌ی مینی‌بوس در بهت و حیرتی شگف‌آور فرو رفته بود و مدام این جمله را با خود تکرار می‌کرد:« مر خرموه هم سالمندو داره!!»1

 ده دقیقه گذشت تا نگهبان برگشت؛ او دستور ورود ما را به سرا گرفته بود. ابتدا از بخش مردان بازدید کردیم. بیش‌تر افراد این بخش، پیرمردهایی بودند تر و تمیز و شیک! با لبخند به پیشوازمان آمدند. در عمق نگاه‌شان غمی کهنه نهفته بود. شاید با دیدن بچه‌های نوجوان "فلش‌بکی" به گذشته و خانواده‌ی خود زدند! برخی دیگر از این مردانِ مرد که روزگاری در بیرون از این سرا بیا و برویی داشتند و با زندگی دست و پنجه نرم می‌کردند، از چهره‌ا‌شان غم و اندوه می‌بارید. برخی با دیدن ما سرشان را زیر پتو بردند تا از نگاه کنجکاو بچه‌ها دزدیده شوند؛ خود را به خواب زدند. آن‌ها شرم داشتند که نگاهشان را در نگاه ما زوم کنند. در زیر همان پتوها می‌گریستند؛ برخی آرام و بی‌صدا و برخی نیز هق‌هق‌کنان. به‌رغم این که همه‌جا تمیز بود و امکانات خوب اما سردی خاصی فضایِ سرا را آگنده بود؛ فضا سرد؛ هوا سرد. همه‌جا سرد بود. یک بوی خاص، یک بوی متفاوت سراسر سرا را پر کرده بود. حسی عجیب مرا در برگرفت، توهم؛ غربت، غم و اندوهی بی‌پایان و یک بوی غیرقابل وصف را احساس کردم. مطمئن هستم این بو واقعی نبود و از ذهن من سرچشمه می‌گرفت.

 با حس غریبی از بخش مردان بیرون آمدیم؛ هنوز نگاهِ نگران مردانِ سرا در ذهنم رژه می‌رفت که وارد فضای باز آسایشگاه شدیم. باز پیرمردهایی را دیدیم که گُله به گُله در گوشه و کنار نشسته بودند. یکی از آن‌ها که سرحال‌تر بود کلاه نمدی برسر و عصازنان به سمت ما آمد و خوش‌آمد گفت؛ خوش‌آمدی که با بغضی فروخورده همراه بود. نزدیکش شدم، احوالش را پرسیدم. اشک از گونه‌هایش سُرید روی صورت چروکیده‌اش. در حالی که اشک‌هایش را با آستین‌اش پاک می‌کرد، می‌گفت: خوش اُماید روله‌یام! خوش اماید بچه‌یام...!2

 گفتم پدر چرا گریه می‌کنی؟ گفت: اولاد گه‌نی.3 سه تا پسر دارم توی همین ..... اما سالی یک‌بار هم به دیدن من نمی‌آیند! همان‌طوری که می‌بینید همه‌جای بدنم سالم است. من هیچ عیبی ندارم. من برای دیدن یک لحظه بچه‌هام دارم پرپر می‌زنم، دارم می‌میرم...

 پیرمرد بغض ما را نیز ترکاند. پلک‌هایم خیس شد. نگاهم را از نگاه پیرمرد برگرداندم تا ببینم بچه‌ها کجا هستند. در کمال ناباوری دیدم که همه سرهاشان در گریبان است و دارند هق هق می‌گریند! چند نفر چند نفر دور پیرمردها حلقه زده بودند و می‌گریستند. صحنه‌ای بسیار عجیب و غم‌انگیز... پرستاری از راه رسید صحنه را که دید ما را از پیرمردها دور کرد....

 بچه‌ها را دل‌داری دادم. آن‌ها را جمع و جور کردم. خدای من این‌ها همان بچه‌هایی هستند که شهر را بر سر ما خراب کردند؟ همان بچه‌هایی که دست می‌زدند و پای می‌افشاندند و یک‌جا بند نمی‌آمدند؟ آیا این پسربچه‌ها برای آینده‌ی خود نگرانند که اکنون آن را در چهره‌ی این پیران دوران‌دیده می‌بینند؟

 بدون استثنا چشمان همه‌ی بچه‌ها خیس بود. سکوت همه‌جا را فراگرفته بود. از آن هلهله و شادی کودکانه خبری نبود. غم بود و غم بود غم! دستی به سر بچه‌ها کشیدم. آن‌ها را نوازش کردم اما حرفی برا ی گفتن نداشتند.

 دیگر حالی برای‌مان نمانده بود. با این حال می‌بایست بازدید خود را کامل کنیم. به سمت بخش زنان رفتیم. بیش‌تر آن‌ها داخل محوطه‌ی فضای سبزِ سرا بودند و دور یک میز جمع شده بودند. حال بچه‌ها هم کمی سرجایش آمده بود. از پرستاری پرسیدم ساکنان این بخش بیش‌تر از چه خانواده‌هایی هستند؟ گفت: از همه جور خانواده‌هایی. منتها بیش‌ترشان دختران مجردی هستند که یا کسی ندارند و یا خانواده‌شان از بی‌عاطفگی  و یا بی‌پولی رهایشان کرده‌اند. مثلاً یکی‌شان از کنار خیابان پیدا شده.

 با دختری جوان، آراسته و زیبا برخورد کردم. فهمیدم فردی است نیکوکار! او خودجوش هر روز به این‌جا می‌آید. با همه‌ی اهالی سرا دوست بود. همه را به اسم می‌شناخت. به همه می‌رسید. این دختر نیکوکار می‌گفت برخی از خانواده‌ها آن‌قدر دیر به دیدن بزرگ‌شان می‌آیند تا ما تماس می‌گیریم بیایند جنازه‌اش‌را تحویل بگیرند. به هر حال در دنیا آدم‌های این‌چنینی نیز پیدا می‌شود تا به هم‌نوعانش کمک کند. خداوند توفیق‌شان دهد!

 بازدید از سرای سالمندان صدیق داشت به پایان می‌رسید. باید می‌رفتیم. بچه‌ها را آماده‌ی رفتن کردم. آن‌ها آرام و بی‌صدا، یکی یکی سوار شدند. برخلاف آمدنمان، رفتنمان با سکوتی سرد، فضای داخل مینی بوس را دربرگرفته بود. برخی به فکر فر ورفته بودند. برخی دیگر دستانشان را ستونی برای صورت‌های گل‌انداخته‌ی خود کرده بودند. قیافه‌های معصوم‌شان دیدنی بود.

حال و روز راننده نیز از بچه‌ها بهتر نبود. او ابراز نگرانی می‌کرد. نگران بود از آینده‌ی خود. آیا فرزندان او نیز چنان تنها و بی‌کس در گوشه‌ای از این شهر رهایش می‌کنند؟ نه نه خدا نکند. آیا پیران باتجربه را باید این‌گونه حبس کرد؟ این‌ها پر تجربه‌اند نباید از اندوخته‌شان برای نسل جوان بهره‌برد؟ به راستی همان بچه‌هایی که پدران پیر خود را در این سراهای بی‌کسی حبس کرده‌اند فکر نمی‌کنند روزی روزگاری خود نیز گرفتار چنین مکافاتی خواهند شد؟  و به راستی ...

*   کارشناس مشاوره

 پی‌نویس‌ها:

 1-مگر خرم‌آباد هم سرای سالمندان دارد.

 2-خوش آمدید فرزندانم؛ خوش آمدید بچه‌هایم.

 3-اولا گه‌نی: فرزندان بد و ناسپاس.

 منبع: مجله‌ی جامعه و اقتصاد، شماره‌ی 150، هجدهم آذر ماه 1392، ص30

5 نظرها

  • پیوند نظر  گراوندپور گراوندپور سه شنبه, 01 بهمن 1392 ساعت 08:56

    پیری آن نیست که بر سر بزند موی سپید / هر جوانی که به سر عشق ندارد پیر است

    قلمتان روان
    ایام به کام

  • پیوند نظر هومن هومن پنج شنبه, 19 دی 1392 ساعت 20:12

    واي خداي من! چقدر زيبا، رسا و كارشناسانه نوشته شده است. بسيار بهره برديم! من و اعضاي خانواده چشمانمان خيس اشك شد! اين نوشته از هزاران مصداق مذهبي مذهبي تراست يك نوشته ي انساني است كه اشك- اين زيباترين آفريده ي خدا- را در چشم انسان باز آويني مي كند! راستي آنان كه برطبل ناميمون جنگ و خشونت و آدم كشي مي كوبند چقدر با اين دنياي زلال بشري بگانه اند!!

  • پیوند نظر  فاطیما فاطیما شنبه, 14 دی 1392 ساعت 21:22

    سلام
    واقعا زیبا توصیف کرده بودین غم انسان های تنها و پردردی رو که بعد از عمری زندگی و تلاش برای فرزندانشان، اکنون به سرایی سرد سپرده شده اند.
    امیدوارم همه ی فرزندانی که والدین خود را این گونه تنها به سرای سالمندان می سپارند؛ ابتدا کمی فکر کنند و گریزی به گذشته ی خود بزنند.
    با مهر.

  • پیوند نظر  پرويز گراوند پرويز گراوند شنبه, 07 دی 1392 ساعت 19:34

    خانم آزادگان درود
    واقعا متاثر شدم.
    هم به خاطر توصيفِ دقيق و فضاي عاطفي اي كه بر نوشتارتان حاكم بود و هم به خاطرِ اينكه شايد ما هم در آينده در چنين مكانني قرار گيريم.
    نميدانم شما از قبل هم اهل نوشتن بوديد آن هم چنين زيبا، يا كمال همنشين (دكتر رستمي) در شما اثر كرده.
    خودتان، قلم تان، آبتين و رامتين و كيانوش تان مستدام.

  • پیوند نظر  پاییز پاییز سه شنبه, 03 دی 1392 ساعت 20:37

    درود خانم آزادگان چقدر با احساس و واقعی توصیف کردید.
    انقدر واقعی که خودم را همراه شما و در آن فضا حس کردم
    وقتی ب خود آمدم تمام پهنای صورتم خیس اشک شده بود.

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

سایت‌های مفید

سیمره در شبکه های اجتماعی

گستره‌ی توزیع

غرب و جنوب کشور

ایلام، کرمانشاه، کردستان، لرستان، خوزستان و همدان. همواره‌ی روزگار با سیمره جاری باشید!

سامانه‏‏‏‏‏‏ ی پیام کوتاه سیمره, منتظر پیشنهادها و انتقادات شما هستیم.
30009900998293

درباره سیمره

هفته‌نامه‌ی فرهنگی، اجتماعی، ورزشی

سال چهارهم

نشانی: لرستان، خرم‌آباد، خیابان شریعتی، روبه‌روی راهنمایی و رانندگی، اول زیرگذر شقایق

تلفکس: 06633407004