چاپ کردن این صفحه

سرِ دلبران(۲) خلع سلاح!

پنج شنبه, 04 ارديبهشت 1399 ساعت 17:45 شناسه خبر: 5091 1 نظر
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
دکترمراد سپه‌وند دکترمراد سپه‌وند سیمره

در زمان حکومت قبلی(حکومت محمدرضا پهلوی)، حمل و نگه‌داری سلاح غیرمجاز جرم سختی بود و کسانی که اصرار بر این کار داشتند مدام در هول و هراس بودند. مردم داشتن سلاح را از هم پنهان و سعی می‌کردند در این‌باره خیلی پنهان‌کاری کنند. الله‌اکبر از رعب و وحشت مردم در این مورد. ماموران خلع سلاح عین میرغضب و در هر روستایی لااقل یک مفتش و لاپورت‌چی داشتند. در روستای ما صیدحسن نامی بود به شدت عصبی و ناراحت و همیشه با مردم درگیر می‌شد حتا سر چیزهای جزیی! هفته‌ای یکی دو درگیری بی‌مایه و بی‌ارزش درست می‌کرد و انعطاف و گذشت و مدارا با اهل روستا نداشت. 

 صیدحسن تفنگ دست‌سازی داشت و گاهی آن را از شانه آویزان می‌کرد و در دشت و صحرا می‌گشت و برای شکار کبک یا تیهو هم بعضی وقت‌ها تیری در می‌کرد هرچند خیلی کم تیرها به شکار اصابت می‌کردند. امر به صیدحسن مشتبه شده بود که گویا با این تفنگ دست‌ساز زرادخانه دنیا را در اختیار دارد! همیشه تهدید می‌کرد و ما که بچه محصل بودیم می‌ترسیدیم که نکند تهدیدهایش را عملی کند و ما هم نابود شویم. خانه‌اش در کمرکش تپه مشرف به آبادی بود. با هرکس اختلاف جزیی پیدا می‌کرد می‌رفت بالای تپه و با داد و بی‌داد و با صدای وحشتناکی رعب و وحشت ایجاد می‌کرد. گاهی اوقات می‌گفت:« به خدا همه‌ی این روستا را به آتش می کشم.» اگر چوپانی نزدیک مزرعه گندمش گوسفندها را می‌چرانید می‌رفت روی همان تپه و چوپان را صدا می‌زد:« هوهوهوهوهوهوووووو چوپو، هو ار گوسفندیات روون مین گنم والله هه دِ ری ای تپه شش گوله می‌زنمت!» با زنش درگیر می‌شد گاهی اوقات و می‌گفت:« دِ خدا نترسی ای زنن تیربارو بکی!» ما بچه محصل بودیم و هر موقع صیدحسن را می‌دیدیم مو بر بدن مان سیخ می‌شد که نکند هدف آتش‌باری او قرار بگیریم. 

خلاصه همه‌ی مردم و حتا روستاهای اطراف صیدحسن را با این تفنگ دست‌ساز و چارپنج تا فشنگ دست‌پرش می‌شناختند. این نوع تفنگ در میان مردم روستایی به نام‌های"دنگی" یا "یار" یا "سر پر" شناخته می‌شدند آن زمان و کاربرد اصلی‌اش همانا ایجاد صدای "پروقه" بود وگرنه کارایی جنگی هم نداشت. ابتدای دهه ۵۰ خورشیدی یک‌بار دیگر خلع سلاح یا اسلحه‌بگیر در روستاها راه‌انداخته شد و بالاخره "گوربان فتلایی" و دار و دسته‌اش به روستای ما آمدند. در محوطه‌ی خاکی روستا سریع کدخداها و بزرگان را احضار کرد و دستور حضور فوری افرادی را مطابق لیست از قبل تنظیم شده را داد. در کمتر از نیم ساعت همه حاضر شدند و زن و بچه و ما بچ‌محصل‌ها هم اطراف گوربان و بزرگان آبادی جمع شدیم.  فتح‌الهی لیست را از جیب درآورد و گفت:« صیدحسن کی‌یه!؟» صیدحسن با صدای لرزان و نحیفی گفت:«بله، منم.» گروهبان گفت:«سریع یک قبضه اسلحه‌ي شکاری و یک قبضه اسلحه جنگی‌ات را بیاور و تحویل بده.» صیدحسن با صدای گنگی گفت: «سرکار اسلمو کجا بییه؟ والله پیکه شنگی هم نارم!» گوربان فتح‌الهی رفت نزدیکش و "زنجش" را گرفت و گفت:« پدر سوخته تو اسلحه نداری!؟» همان‌طور که زنجش را فشار می‌داد حولش داد رو به عقب و صیدحسن با پشت به زمین خورد و بلافاصله از زمین بلند شد و با حالت گریه و ضعف گفت:« آغا و حق قراو پیکه شنگی هم نارم! فتحلایی به شدت عصبانی شد و یک توک پای وحشتناک حواله‌اش کرد و گفت:« پدر سوخته پس چطوری می‌خواستی آبادی را به آتش بکشی! چطوری می‌خواستی زنت را شش گلوله بزنی، چطوری می‌خواستی چوپان را ...! ها چطوری!؟» هیچ‌کس وساطت یا میانجی نکرد از اهل آبادی و کدخداها و ریش‌سفیدان و ما هم لابلای پای بزرگ‌ترها زهره‌ترک شده و نظاره‌گر ماجرا بودیم. 

صیدحسن سالیان سال مردم را خون به دل کرده بود و همه دوست داشتند گوربان فتلایی پوستش را بکند! گوربان نعره‌ای زد و به سربازها دستور داد بخوابانیدش! دو سرباز صیدحسن را روی زمین شلال کردند! و امام حسین را کی شهید کرده! تعدادی از زن‌ها به حالش گریه می‌کردند و ما بچ‌محصل‌ها هم احساس می‌کردیم الان است که قلب‌مان از دماغ‌مان بزند بیرون! بزرگان و ریش‌سفیدان هم البته متاثر شدند ولی حرکات و سکنات صیدحسن طی آن همه سال جایی برای وساطت باقی نگذاشته بود. وانگهی آن‌ها می‌دانستند که داستان بلوف‌های صیدحسن توسط لاپورت‌چی‌ها و مفتش‌ها به گروهبان فتح‌الهی رسیده و هرگونه وساطت ممکن است به ضرر خود ریش سفیدها تمام شود و فتحلایی مرده و زنده برای شان باقی نگذارد.پس کار صیدحسن و فتلایی را به خودشان واگذار کردند بدون دخالت. فتلایی دستور یک فصل کتک‌کاری با جلد را داد و صیدحسن هی می‌گفت:« ای بووه، ای دالکه، آغا و قرهو هیچی نارم!» پدر پیرش هم داخل جمعیت هی "روله روله" می‌کرد! 

خلاصه از مامورها زدن و از صید حسن آه و ناله و قبول نکردن که ناگهان فتلایی که برافروخته و عصبانی‌تر شده و تند تند نفس می‌زد گفت:« شلوار پدر سوخته را در بیارید!» نفس‌ها به سختی از گرمگاه سینه بیرون می‌‌آمد! در سکوت مطلق ناگهان صدای گرفته و لرزانی برآمد و گفت:« آغا، سرگوربان!» فتح‌الهی که هم‌چنان نفس نفس می‌زد، گفت:« چییه؟» پدر پیر صیدحسن با هیکل دولا و گورچن(عصا) در دست گفت:« آغا کرم نزنید، شلوارش در نیارید تا رووم اسلحن بیارم!» فتلایی گفت:« پیرمرد خرفت، چرا از صبح تا الان لالمونی گرفتی؟» و برای کتک کاری سمت او رفت که زن‌ها جلویش را گرفتند و با التماس مانعش شدند. فتلایی به پیرمرد گفت:« سریع اسلحه‌ها را بیاور وگرنه....»

پدر صید حسن هم از خودش بدتر بود از نظر شر و گر و درگیری با اهل آبادی و معدن اصلی "لنج و پنج" و "رغنه" خودش بود که عینا به صیدحسن سرایت کرده بود. 

خلاصه پیرمرد عصا زنان سمت خانه رفت که اسلحه‌ها را بیاورد. گروه‌بان فتح‌الهی جلوی جمعیت قدم زنان می‌رفت و می‌‌آمد و بی‌تابی می‌کرد و صیدحسن هم به حالت چمباتمه روی زمین و دو سرباز قلچماق هم بالای سرش. پیرمرد کمی دیر آمد. فتح‌‌الهی گفت:« پس چی کرد این پدر سوخته.» که چشمش به پیرمرد افتاد با همان "دنگی" در دست و طرف جمعیت می‌آمد. گوربان گفت:« اونه تفنگی که می‌خواهد تحویل بدهد.» و تند رفت سمت او و اسلحه را از دست پیرمرد گرفت و سریع نگاهی به آن کرد و لوله‌اش را گرفت و چند بار دور سرش چرخاند و محکم به یک دیوار کاهگلی کوبانید و تفنگ دست‌ساز از محل اتصال لوله به قنداق دو تیکه شد و قنداق سمتی رفت و لوله سمتی! چند تا کشیده هم نثار پیرمرد کرد و او را روی زمین انداخت و با صدای بلند می‌گفت:« پدر سوخته می‌خواسته کل آبادی را تیرباران کند و به آتش بکشد و حالا "سر پر" برام آورده! » 

بعد سمت صیدحسن دوید و گریبانش را گرفت و سمت ماشین ریو برد و با اردنگی انداختش عقب ریو و به سربازها گفت: «آن قنداق و لوله مسخره را جمع کنید و بذارید روی پرونده این پدر سوخته! » در حالی که صیدحسن گریه و زاری می‌کرد و پدرش روله روله، فتح‌الهی بقیه افراد لیست را احضار کرد که چه اسلحه داشتند یا نداشتند با یاد کردن قسم و شهادت ریش سفیدان از آن‌ها گذشت و با عجله سوار جلوی ریو شد و صیدحسن را با دست‌بند و در محاصره سربازها با خود برد.

ما بچ‌محصل‌ها هم‌چنان نگران عاقبت کار صید حسن و بزرگ‌ترها دستی به دل می‌کشیدند و می‌گفتند:«گمال! بیی و چوله آشو ای آبادی، موحری!» صیدحسن سر انجام شش ماه حبس کشید و جریمه سختی شد و تعهد داد که دیگر مردم را مورد تهدید و ارعاب قرار ندهد. از آن تاریخ به بعد صید حسن و پدرش تبدیل شدند به دو تا "مرغ ما"! تعهد داده بود اگر شکایتی یا گزارشی از او برسد، سرنوشت حبس ابد و نفی بلد خانوادگی پیدا خواهد کرد. 

فاعتبروا یا اولی الابصار!

 

 

 

 

1 نظر