شما اینجا هستید: خانهگفت‌و‌گوقلم/ ساز (گفت‌وگو با استاد غلامرضا موسایيان)

قلم/ ساز (گفت‌وگو با استاد غلامرضا موسایيان)

شنبه, 30 دی 1396 ساعت 09:12 شناسه خبر: 3242 2 نظرها
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
seymare seymare

اشاره: استاد «غلامرضا موساییان»، یکی از هنرمندان برجسته‌ی لرستان، در دو عرصه‌ی موسیقی- نوازنده‌ی ویولن و آهنگ‌ساز- و نقاش است.
وی گذشته از این‌که در طول فعالیت‌های هنری‌اش به همکاری با گروه‌های موسیقی و تولید آثار موسیقایی و خلق آثار نقاشی پرداخته است، به امر آموزش هنرجویان در خرم‌آباد اهتمام ورزیده و بسیاری از نوازندگان متبحر و نقاشان مجرّب خرم‌آباد، از شاگردان ایشان محسوب می‌گردند. این گفت‌وگو که به زندگی و احوال و آثار استاد مو‌ساییان می‌پردازد، در سال 1385 با ایشان انجام گرفته است.



*استاد در چه سالي و در كجا به دنيا آمديد؟
بنده، زاده‌ی دوم فروردين ماهِ سال 1324 در اهواز هستم. مرحوم پدرم به كار بازرگاني اشتغال داشت و با خانواده، در اهواز زندگي مي‌كردیم. چهار ساله بودم که پدرم فوت شد و از آن پس تحت حضانت مادرم قرار گرفتم.
كلاس اول دبستان را در يكي از دبستان‌هاي اهواز گذراندم، از همان كلاس اوّل وضع تحصيلي خوبي داشتم. حتا به ياد دارم كه در همان كلاس اوّل، معلمم به نام آقاي جليليان (كه اگر زنده است خداوند حافظش باشد و اگر هم دار دنيا را ترك گفته خداوند بيامرزدش) به من گفت: «تو از نظر درسي به‌جايي مي‌رسي». البته من به دلايلي نتوانستم تحصيلاتم را ادامه بدهم.


*احتمالاً ساير پایه‌هاي ابتدایي را در خرم‌آباد گذرانديد؟
بله. كلاس دوم بودم كه به خرم‌آباد عزيمت كرديم. داماد ما که پلیس بود، به خرم‌آباد منتقل شد، من و مادرم هم، دیگر اهواز نماندیم و به خرم‌آباد کوچ کردیم، ابتدا در محله‌ی شمشیرآباد و بعد در محله‌پشت‌بازار سکونت گزیدیم. کودکی‌ام در پشت‌بازار در کوچه‌ی پست‌خانه گذشت. خانه‌ای را که آن روزگار در آن زندگی می‌کردم، امروز نیمه‌ویران است و من از طاق‌نماها و طاقچه‌ها‌یش و درخت توت داخل حیاط، آن را می‌شناسم. هنوز هم گاه‌گاهی به آن کوچه می‌روم و به این بقایای این خانه خیره می‌گردم.


*در کدام مدرسه تحصیل کردید؟
ابتدا در دبستان شاه‌پور و چند سالي هم در دبستان شرافت گذراندم و بعد به دبيرستان محمديه رفتم. (دبستان محمديه در خيابان فرهنگ محل كنوني و در محلِ دبيرستان کنونیِ حضرت فاطمه زهرا (ع) قرار داشت). زنده‌یادها  كشميري و ساكي و طولابي و آقاي سعيد ستاري از معلميني بودند كه به يادشان دارم.
در دوره‌ی ابتدايي غير از درسِ حساب بقيه‌ی درس‌هايم بد نبود، اما به‌خاطر اين‌كه خط و نقاشي‌ام خوب بود و هميشه از اين دو درس 20 مي‌گرفتم،  معدلم بالا می‌رفت و كمك مي‌كرد تا بتوانم به راحتي قبول بشوم و به كلاس بالاتر بروم.


*پس، در اين زمان به هنر نقاشي علاقه پيدا كرديد؟
بله، من براي بچه‌ها نقاشي مي‌كشيدم و حتا به آن‌ها هم مي‌فروختم.


*به‌طور جدي نقاشي را چه زمان آغاز كردي؟
اوّل دبيرستان بودم. آن زمان مثل حالا رنگ آماده موجود نبود، تا با آن تخته سياه را رنگ كنند، يك نفر نقاش متبحر رنگي مي‌ساخت و آن را بر روي تخته مي‌ماليد. روزي، يك نفر براي اين كار به دبيرستان ما آمده بود. از قضا همان روز من هم نقاشيِ «سي‌وسه پل اصفهان» را روي تخته سياه كشيده بودم و ايشان آن را ديد و خيلي خوشش آمد و پرسيد كه چه كسي آن را ترسيم كرده؟ وقتي فهميد كه آن را من ترسيم كرده‌ام، رو به من كرد و گفت:« پسر! من مغازه‌ام پشتِ حمّام «والي» است. تابستان كه بي‌كار شدي بيا آن‌جا.»


*این فرد، احتمالاً مرحوم استاد «محمد مصوري» يا همان «محمد نقاش» معروف بوده است؟
بله؛ دقیقاً مرحوم استاد «‌محمد مصوري» بود.
من همان روز، موضوع را با مادرم در‌ميان گذاشتم و موافقت ايشان را به‌دست آوردم و بعد از امتحانات خرداد ماه و در فراغت تابستانی، به سراغِ ايشان رفتم. استاد در مغازه نبود، سراغش را گرفتم، گفتند در «مسجد جامع» كار مي‌كند. به مسجد رفتم ديدم مشغول «هزاره‌سازي» است.


*منظورتان، نقاشیِ دیوار ها به شکل سنگ مرمر است؟
بله.


*ممکن است خواهش کنم، این شیوه را شرح بفرمایید؟
بله؛ در حالِِ حاضر، معمول است كه ديوارها يا ستون‌های مساجد را، از كف تا ارتفاع يك متري سنگ‌کاری مي‌كنند، آن‌موقع، استفاده ازسنگ مرسوم نبود و آن بخش از ديوارها يا ستون‌ها را رنگ مي‌كردند و شبيه سنگ مرمر در‌مي‌آوردند. به اين كار «هزاره‌سازي» مي گفتند.
استاد مصوری مشغولِ كار بر ‌روي يك ستون بود. ستون وسط مسجد، ستوني بزرگ و چهار ضلعي بود، استاد  دو ضلع آن را رنگ‌آميزي كرده و دو طرفِ ديگر آن باقي مانده بود. همين موقع چند نقاش ديگر (نقاش ساختماني) به آن‌جا آمدند. مثل اين‌كه مناقصه‌اي با اداره‌ی دارايي داشتند، لذا به اتفاقِ استاد، مسجد را ترك كردند. امّا من همان‌جا ماندم و در فرصتي كه پيدا كردم، دو ضلعِ ديگر ستون را عين كارِ استاد رنگ‌آميزي كردم و منتظر ماندم تا ايشان برگردد.
وقتي چشم مرحوم استاد مصوري به ضلع نقاشي شده افتاد تعجب كرد، من تصور كردم كه خوشش آمده و مرا تشويق خواهد كرد. پرسيد: « اينو كي رنگ كرده؟». گفتم: «من». گفت:« تو به اجازه‌ی چه كسي اين كار را كرده‌اي‌؟ تو غلط كردي كه اين را رنگ كرده‌اي.» من گريه‌ام گرفت و از مسجد بيرون آمدم.
يكي از نقاش‌هاي ساختمان كه آن‌جا بود و «يداله سر‌سُرخ» نام داشت، از استاد مي‌پرسد كه جريان چيست؟ استاد مي‌گويد كه اين پسر، همين امروز آمده پيشم. خودسرانه يكي از اضلاع ستون را رنگ کرده.
مرحوم يداله ستون را نگاه مي‌كند و مي‌بيند كه كار، خوب از آب بيرون آمده، مي‌گويد؛ «اين كه خوب كار كرده، چرا ردّش كردي؟ بيارش پيش خودت كار بكنه.» البته اين موضوع را بعداً فهميدم.


*چطور شد كه به نزد ايشان برگشتيد؟
من با چشم‌گريان به منزل رفتم و جريان را براي مادرم تعريف كردم. البته ظهرِ همان‌روز همسر استاد و منيره‌ خانم دختر استاد، که پُرسان‌پُرسان خانه‌ی ما را پیدا کرده بودند، به درِ منزلِ ما آمدند و با من صحبت كردند كه به سرِ كار برگردم. من قبول نكردم. دخترِ استاد گفت: «وقتي استادي به شاگردي پرخاش مي‌كند عين سلام و صلوات است، تو نبايد از كوره در بروي. بايد گوش كني و هيچی  نگويي.» من نگاهم به نگاهِ مادرم افتاد و با اشاره از مادرم پرسيدم: «درست مي‌گويد؟» مادرم هم با اشاره جواب داد: «بله».
همان لحظه به نزد استاد رفتم و تا چند سال نزد ايشان بودم و توانستم در اين مدت، ريزه‌كاري‌ها را نزد ايشان بياموزم، مهم‌تر از رابطه‌ی شاگردي‌، رابطه‌اي عاطفي بود كه بين من و استاد به‌وجود آمد، رابطه‌ی ما پدر و فرزندي بود. براي همين تا امروز كه در كنار شما هستم، لحظه‌اي از ياد استاد غافل نيستم.


*شما تا چند سال در خدمت استاد بوديد؟
تقريباً چهار‌سال نزد استاد بودم كه ايشان دچار كسالتي شد و مدتي مغازه‌اش بسته شد و بعد هم مغازه را به خيابان «سعدي شرقي» سابق و «شهدا»ي امروزي جابه‌جا كرد، و تا زماني كه توان كاركردن داشت در همان‌جا باقي ماند.
در اين اثنا، يعني هم‌زمان با كسالت استاد و تعطيلي مغازه، من چون نان‌آور خانه بودم، نمي‌توانستم بي‌كار بمانم. آن‌موقع، خانواده‌ی ما، متشكل از مادر و برادر كوچكم بود. البته خواهرم پيش از آن ازدواج كرده بود. بنا بر اين، من هم، در خيابانِ سوم اسفند، روبه‌روي مغازه‌ی مرحوم عربعلي كلاني [خیابان هفده شهریور کنونی، نبش خیابان شهدای غربی]  مغازه‌اي اجاره كردم و مشغول كار شدم.


*تحصيل و كارِ هم‌زمان براي نوجواني در سن و سالِ شما مشكل ايجاد نمي‌كرد؟
تا مدتي، هم‌زمان، هم درس مي‌خواندم و هم كار مي‌كردم، امّا پس از مدتي، به‌رغم اين‌كه دانش‌آموز زرنگ و با هوشي بودم، تحصيل را ادامه ندادم، البته آن زمان آدمي با توانِ كاريِ من، اصلاً نيازي به تحصيل در مقاطع بالاتر نداشت، وانگهي مثل امروز: انگيزه‌ی «مدرك گرايي» در جامعه وجود نداشت.


*چه موقع كارت رونق گرفت؟
از همان ابتدا. آن روزها يك مجله‌اي به نام خواندني‌ها منتشر مي‌شد. بر رويِ جلدِ يك شماره از اين نشريه، عكس كِنِدي- رییس جمهور آمریکا- چاپ شده بود، من از تركيب موي طلايي و چشمان آبيِ اين عكس خوشم آمد و آن را رويِ بوم، با تكنيكِ رنگ‌و‌روغن كشيدم. مدت‌ها اين تابلو جلوي ويترين بود تا شايد آن‌را 200 يا 300 ريال بفروشم. اما خريداري پيدا نكرده بودم. يك روز خانمي با سرو وضع خيلي مرتب، بدون اين‌كه توقف كند، نگاهي گذرا به تابلو انداخت و از درِ مغازه گذشت. ولي دوباره برگشت، نگاهي از سر دقت به تابلو انداخت و وارد مغازه شد. پرسيد: « قيمتِ اين تابلوچنده؟» من فكر كردم قصدش فقط اين است كه قيمتي بگيرد و برود. پس ،از سرِ كم‌توجهي گفتم: «قابلتونو نداره»، گفت: «بفرما قيمتش چنده» و من گفتم: «‌هرچقدر كه خودتون مي‌خواين بدين». او عينكش را از جيبش درآورد و با دقت به عكس نگاه كرد و گفت: «چهارهزاتومان خوبِ؟» من به تته‌تپه افتادم. چون‌كه آن‌زمان، چهارهزارتومان، پول يك خانه فندقي بود.
مي‌خواستم به او بگويم، كه اين تابلو 200 –300 ريال بيش‌تر نمي‌ارزد. تا دهن واكردم و گفتم: «چه مي‌فرماييد، چهار هزار تومان يعني چه؟ …»،  او صحبت مرا قطع كرد و گفت: «پنج‌هزار تومن بيش‌تر نمي‌دهم». من هم تسليم، سري تكان دادم و تابلو را فروختم. پول را  كه گرفتم، خانم تابلو را زير بغل زد و از اين طرف رفت، من هم از آن طرف. از ترس اين‌كه مبادا پشيمان بشود، هم، چند روزي به مغازه نيامدم، البته بعد از آن، تا يكي دو ماه اصلاً به آن پول دست نزدم، چون مي‌ترسيدم كسی پشيمانش كند و او تابلو را برگرداند.


*با اين همه پول چه كرديد؟
بعد از مدتي  به تهران رفتم، اول يك ساز خريدم، لباس نو و كت و شلوار خريدم و مقداري قلم و رنگ تيوپي خريدم، مقداري لباس و وسيله هم براي مادرم خريدم و به خرم‌آباد برگشتم.
     پنج شش ماه از اين قضيه گذشته بود كه يك دفعه سرو كله خانم پيدا شد، تا چشمم به او خورد قلبم تپيد، يه چيزي هم زير بغلش بود.


*حتماً تابلو را پس آورده بود؟
نه یک جعبه رنگ برایم هدیه آورد. این جعبه  دارایِ 25 قلم‌مويِ سمور و شصت تيوپ رنگ خارجي بود كه الان جعبه‌اش را دارم.


*پس خيالت راحت شد؟
بله. بعد كه خيالم راحت شد، از او خواستم كه بنشيند و رفتم يك ليوان دوغ تگرگي از مغازه‌ی مرحوم عربعلي برايش آوردم و به او گفتم: «خانم اجازه بدهيد تا من حقيقت را بگويم، من نمي‌خواستم اين تابلو را پنج‌هزار تومان بفروشم. من مي‌خواستم بگويم اين تابلو 300 ريال مي‌ارزد، ولي شما يك كاري كرديد كه من خفه شدم. او قسم خورد و گفت من اهل اصفهانم و به خاطر مشكلي كه پسرم داشته و براي حل آن به خرم‌آباد آمده بودم. تا با تيمسار پاليزبان رييس دادگاه نظامي ديدار كنم. ولي وقتي تابلو را خريدم از ترس اين‌كه مبادا شما پشيمان بشويد، كار را رها كردم و يك‌سره به اصفهان برگشتم.»!
من در اين سال‌ها نقاشي‌هاي زيادي كشيدم كه همه به ‌فروش رسيد و وضعم خوب شد به‌طوري كه حتا حسادت بعضي‌ها را بر انگیخت.


*در سال‌هاي اول فعاليتتان از اين رنگ‌هاي تيوپي وجود داشت؟
خير.


*پس، رنگ را چطور تهيه مي‌كرديد؟
رنگ‌ها را در گذشته، مي‌ساختيم‌. دو تا سنگ داشتيم كه يكي در دست قرار مي‌گرفت و ديگري كه كفش كمي چال بود، روي زمين قرا مي گرفت. ما رنگ خشک را با كمي نفت قاطي مي‌كرديم و آن را مي‌سابيديم و وقتي كه خوب سابيده مي‌شد آن را در گوشه‌اي مي‌گذاشيتيم تا نفتش بپرد وقتي نفتش مي‌پريد، «راتيانوژ»،  را كه صمغي طبيعي و درختي بود و در بازار فروخته مي‌شد، در ظرفي فلزي مي‌انداختيم و  مي‌جوشانديم و روغن‌جلا درست مي‌كرديم. ما رنگ پودر را با اين روغنِ به‌دست آمده قاطي مي‌كرديم و از آن استفاده به عمل مي‌آورديم. اين رنگ‌ها بسيار شفاف و بسيار مستحكم و با دوام بود. ماده رنگ‌ها هم  عبارت بود از: «لاجورد»، «شنجرف»، «اُخرا»، «اُمرا»، «سيمكا» و مواد ديگر. من وقتي كه به تهران رفتم و براي اولين‌بار رنگ تيوبي دیدم، برايم بسیار عجيب بود.


*شما خط هم مي‌نوشتيد؟
بله، خط هم مي‌نويسم اما خوش‌نويس نيستم.
اتفاقاً، من به خاطر دارم شما، گذشته از تابلو سازي و پارچه نويسي ، با قلمي كه از جعبه‌ی چوبی كبريت‌های آن روزگار درست مي‌كردي و اندازه‌اش به قدري بود كه فقط در انگشتانت جا مي‌گرفت، روي سطوح خوش‌نويسي مي‌كرديد؟
من اصلاً قوائد خوش‌نويسي را بلد نبودم و پيشِ كسي خط را نياموختم. به خوش‌نويسي‌ها نگاه مي‌كردم و عين همان را مي‌نوشتم.


*به عبارتی خط را نقاشی می‌کردید؟
بله. يك روز چند نفر به استاد مصوري مراجعه كردند و از او خواستند تا با آن‌ها به فرودگاهِ آن موقع خرم‌آباد برود تا عنوانِ «ميدان طياره» را به اندازه‌اي كه خلبان بتواند آن را از بالا بخواند، در گوشه‌اي از فرودگاه بنويسد. او گفت من توان اين كار را ندارم و به آن‌ها پيشنهاد داد تا مرا با خودشان ببرند و من هم رفتم و در يك محيطي با قطر چند صد متر، نوشتم: «ميدان طياره»، براي اين كار سوارِ بر دوچرخه شدم تا گِرديِ ميم را با گچ ترسيم كنم و بعد بقيه را نوشتم و با گچ، ميان آن را پركردم.
مدتي هم پلاكارت‌هاي سينما شهناز را به رویِ پارچه مي نوشتم. هم‌چنين رويِ كاغذِ كاهي هم با چوب جعبه كبريت و جوهري موسوم به جوهر فولادي، برنامه‌هاي سينما را مي‌نوشتم كه توسط چند نفر در گوشه كنار شهر نصب مي‌شد.
تا یادم نرفته بگویم، که نزد مرحوم اجاقي در تهران، چند وقتي هم پرده سينما می‌كشيدم. البته پرده‌ها را به وسيله «اُپَك»‌ روي پرده قلمي مي‌كردند و بعد آن را به مغازه مي‌بردند و رنگ‌آميزي مي‌نمودند. من در آن مدت پرده‌هاي زيادي را رنگ‌آميزي كردم.


*چه زمان نگارخانه موسایيان را راه‌اندازي كرديد؟
من پس از مدتي مغازه‌ی خيابانِ سوم اسفند  را تحويل دادم وكارگاه را به يك واحدِ مسكوني واقع در طبقه فوقاني «داروخانه رازي» انتقال دادم و آن‌جا را «نگارخانه موساييان» نام نهادم.


*چه زماني به مغازه‌ی ميدان شهدا نقل مكان كرديد؟
اوايل دهه‌ی پنجاه به مغازه‌ی ميدان شهدا آمدم. آن روزها تك و توك مغازه‌اي در آن‌جا بود.


*چطور شد كه به استخدام فرهنگ و هنر درآمديد؟
   در حوالي سال‌هاي 45  - 46 با استاد «حميد ايزدپناه» آشنا شدم، ايشان كتابي راجع‌به صنايع دستي لرستان آماده كرده بود كه نقاشي‌هاي آن را به من سپرد و از آن پس با او همكاري داشتم، تا اين‌كه در سال 1348 فرهنگ و هنر لرستان در اتاقي واقع در فرمانداري وقت (استانداري حاضر) تشكيل شد. در تمام اين مدت با استاد ايزدپناه همكاري داشتم، تا اين‌كه در سال 1351 رسماً به استخدام اداره‌ی فرهنگ و هنر لرستان درآمدم. سال 1350نمايشگاهي از آثارم در يكي از اتاق هاي مركز آموزش هنر واقع در چهار راه بانك [محلِ سابق اداره‌ی  فرهنگ و اشاد اسلامي لرستان واقع در پشتِ بانك ملي]  ايجاد شده بود، فرح ديبا همسر شاه در سفري كه به خرم‌آباد داشت از اين نمايشگاه ديدن كرد و از كارهاي من خوشش آمده بود و  پرسيده بود كه اين نقاش كجا تعليم ديده است در جوابش گفته بودند كه اين جوان به‌طور خودرو به اين‌جا رسيده است.
اداره‌ی فرهنگ و هنر در سال 1350 ضمن عقد قرارداد‌نامه‌ی محضري با من، مرا راهي تهران كرد تا در دانشگاه هنرهاي دراماتيك، در مدت كوتاهي، آموزش تدريس نقاشي ببينم. من بعد از طيِ دوره به خرم‌آباد بازگشتم و به كار تدريس مشغول شدم.


*چه زمان به موسيقي روي آورديد؟
من هميشه در كنار كار نقاشي احساس مي‌كردم كه چيزي كم دارم. خلأ چيزي را حس مي‌كردم، فكر مي‌كردم كه اگر با موسيقي آشنا بشوم كارم بهتر مي شود، اين بود كه درسفري كه به تهران داشتم به نزد استاد «شاه‌پور نياكان» كه از نوازندگان تواناي تار بود و در خيابان لاله زار به كار آموزش تار مي‌پرداخت، رفتم. به ايشان گفتم كه استاد من از شهرستان آمده‌ام و دوست دارم كه نواختن تار را بياموزم. اين پول، يك سازي براي من بخريد و من را آموزش بدهيد.
او از من خواست تا بنشینم و تار را به دست من داد، نگاهي به انگشت‌هايم انداخت و از من خواست كه با انگشتانم چند حركت روي ساز انجام بدهم. وقتي كه من حركات را انجام دادم، او گفت؛ «من نمي‌گويم كه موسيقي ياد نمي‌گيري ولي تو «تارزن» نمي‌شوي. سازت را عوض كن». من فكر كردم چون شهرستاني هستم او مي‌خواهد مرا از سرِ خودش واكند. رفتم و يك تار خريدم و به خرم‌آباد برگشتم. مدت‌ها در كار تمرين تار بودم اما پيش‌رفتي نكردم. بعد در سفر ديگري به تهران، ويلن خريدم و شروع به تمرين كردم. تازه بعد از يك سال فهميدم كه استاد منظورش چه بود.


*در خرم‌آباد كسي بود كه ويلن آموزش بدهد؟
بله، اساتيدي مثلِ استاد محمود مديري و استاد صالحي بودند. در همين چهارراه بانك يك فردي به نام علي‌حسين آب‌ميوه فروشي داشت، كه مغازه‌اش پاتوق خيلي از همشهري‌ها بود. يك روز همان‌جا [مرحوم] استاد صالحي را ديدم. ايشان نظامي بود و شنيده بودم ويلن‌نوازِ ماهري است. من هم با لباس كار كه رنگي بود به نزد ايشان رفتم و از ايشان تقاضا كردم كه به من نواختن ويلن را بياموزد و حق‌التدريس هم بگيرد.
ايشان به من رويِ خوش نداد و من دل‌شكسته از كنار او دور شدم. و همان‌جا آرزو كردم روزي نواختن ويلن را ياد بگيرم و جلوي ایشان ساز بزنم، كه همين‌طور هم شد.
بعد با استاد محمود مديري آشنا شدم. ايشان هم نظامي بود و در دسته‌ی موزيك مشغول به كار بود و ويلن را به زيبايي مي‌نواخت.
موضوع آموزش را با آقاي مديري در ميان گذاشتم و ايشان پذيرفت كه به من آموزش بدهد و تشریف مي‌آورد در همان محل كارم در سبزه ميدان مرا آموزش مي‌داد. بعداً هم از محضر اساتيد شهرهاي بروجرد و تهران نيز بهره‌مند شدم.


*شما آن موقع موسيقي تدريس نمي‌كرديد؟
خير. من تا پيش از انقلاب فقط نقاشي تدريس مي‌كردم. پس از انقلاب به تدريس موسيقي پرداختم.


*ولي در زمينه‌ی موسيقي با «فرهنگ و هنر» همكاري مي كرديد؟
بله. اوايل دهه‌ی پنجاه اداره‌ی فرهنگ و هنر يك گروه موسيقي‌اي ايجاد كرد كه اجراهاي بسيار زيادي در سطح استان و خارج از استان اجرا نمودند. اعضاي اين گروه عبارت بود ازاساتيدي نظيرِ زنده یادان: رضا سقايي، حشمت‌اله رشيدي، حسين سالم، رامين دربندي، صالح و اساتید گرامی: محمود مديري، صادق سيف، مهاجر، فروغي، حدادي، علي شفايي(حسين‌خاني)، رحمان علي‌محمدي و اكبر كرد‌بچه .


*«اكبر كرد‌بچه» همان هنرمندی نیست، كه شما چند سالِ پيش  براي «طرح تكريم هنرمندان» معرفي‌اشان كرديد؟
بله ايشان بود.


*فكر مي كنم همداني بود؟
بچه‌ی تويسركان بود، در خرم‌آباد به كار نقاشي ساختمان اشتغال داشت. آواز مي‌خواند و بر تمام گوشه‌هاي دستگاه‌هايِ موسيقي سنتي اشراف داشت و در آن‌ها به خوبی آواز می‌خواند. سياه بازي هم مي‌كرد و در تهران حاجي‌فيروز مي‌شد. استاد كرد‌بچه در زمينه‌ی رديف‌نوازي و رديف‌خواني بسيار به ما آموخت.آن موقع كه ما چيزي بلد نبوديم اما او خيلي بلد بود.


*ويا آن‌زمان، فرهنگ و هنر از گروهاي موسيقي خارج از استان هم، براي اجرا در خرم‌آباد دعوت مي‌كرد؟
بله گروهاي زيادي از مركز به خرم‌آباد مي‌آمد كه الآن نام همه‌ی آن‌ها در خاطرم نيست. تا جایی‌كه به ياد دارم، گروه «عماد رام»، گروه «رحمت‌اله بديعي» و گروه رقص‌هاي ملي ميهني (كه به كار رقص‌هاي فولكوريك مي‌پرداخت‌) در خرم‌آباد به اجرا پرداخته‌اند.
*شما کار آهنگ‌سازی هم کرده‌اید. تا آن‌جا که در خاطر دارم نام شما را بر لیبل صفحه‌ی گرامافون، به عنوان آهنگ‌ساز دیده‌ام.
بله. من ضمن این‌که در چنین آثاری به عنوان نوازنده هم‌کاری داشته‌ام، چند کار برای استاد شمسی آماده کردم و آهنگ ترانه‌ی «دختر دهاتی»[doxter dehâti] را بر شعری از استاد نوری سلاح‌ورزی، برای استاد بهمن اسکینی ساختم، که توسط موسسه‌ی «کیوان»، به صورت صفحه‌ی گرامافون منتشر شد.

*تا به حال در خارج از خرم‌آباد اقامت كاري داشته‌ايد؟
بله در شهر دورود اقامت كوتاهي داشته‌ام كه قصه‌اش مفصل است.


*لطفاً تعريفش كنيد.
حوالي سال 1344 قصد سفر به تهران را داشتم، ولي به‌خاطر اين‌كه سفر با قطار برايم رويايي، دل انگيز بود، قصد كردم به دورود بروم  واز آن‌جا با قطار راهي تهران شوم. در دورود لحظاتي را در قهوه‌خانه‌ی كنار راه‌بند [راه‌آهن] بودم و از قهوه‌خانه‌دار چند و چون حركت قطارها را پرسيدم. بعد به ايستگاه مراجعه كردم و بليت قطار هم خريدم، و لي نيم ساعتي مانده كه قطار حركت كند، متوجه شدم كه پول‌هايم در جيبم نيست.


*پول‌هايتان را دزديده بودند؟
بله. به‌همين خاطر از رفتن به تهران منصرف شدم و با مكافات پول بليت را پس گرفتم تا به خرم‌آباد برگردم، آمدم قهوه‌خانه تا چايي بخورم و به خرم‌آباد برگردم، قهوه‌چي پرسید: «قطار رفت، پس چرا نرفتي؟»، جريان را به او گفتم، ناراحت شد. پرسيد: «چه كاره‌اي‌؟». گفتم: «كارم خط و نقاشي و تابلونويسي است». گفت: «مي‌توني روي شيشه‌ی قهوه‌خانه را بنويسي؟». گفتم: «آره». مقداري رنگ در قهوه‌خانه داشت، همان موقع خودم قلم درست كردم (چون آن زمان قلم‌مو فروش نبود) و شروع  به نوشتن كردم، موقعي كه مشغول نوشتن شيشه‌ی قهوه‌خانه بودم، چند نفر ديگر از من خواستند كه تابلو آرايشگاه، مطب و يا فروشگاهشان را بنويسم. در طي اين مدت حتا تابلوهاي راه‌آهن را بازسازي كردم. چون آن موقع دورود تابلوساز نداشت. يادم هست كه نقاشي‌اي از يك غروب در قهوه‌خانه كشيدم كه بسيار جالب بود و خيلي‌ها براي تماشايش به قهوه‌خانه مي‌آمدند.
همان قهوه‌چي در قهوه‌خانه اتاقي به من داد و من نزديك 20 روز در آن‌جا ماندگار شدم و خيلي بيش‌تر از پولي را كه از دست داده بودم به دست آوردم. به پیشنهادِ قهوه‌چي به بانک رفتیم و حساب درگردش باز کردم و پول‌هايم را به آن واريز کردم، تا در سفر، مجبور به حمل پولِ زیاد نباشم. بعد هم راهي تهران شدم.


*در چه حال و هوايي نقاشي مي كشديد و امروزه مي‌كشيد؟
نقاشي‌هايم در دوره‌ی جواني، كپي كردن كارهاي خارجي بود، البته كپي كردن براي يك نقاش تازه‌كار لازم است. هم با رنگ‌ها و هم با فرم‌ها و هم با طرز قلم‌زدن آشنا مي‌شود. ولي بعد كه صاحب فكر شدم در موضوعات طبيعت و اجتماعي كار كردم. در بيش‌تر مکاتب و سبک‌ها نقاشی رنگ و روغن کشیده‌ام. آب‌رنگ هم كار می‌كردم.


*تابلوي زيبايي از چهره‌ی استاد مصوري هم كار كرديد؟
بله. اخيراً آن را به نگارخانه ارشاد هديه كردم. يك روز رفتم آن جا متوجه شدم كه پرتش داده بودند گوشه‌اي. من هم آن را به خانه برگرداندم.
اين تابلو خيلي وقت بُرد تا تكميل شد. استاد سرِ راهِ خانه به مغاز، از كنار مغازه‌ی من مي‌گذشت، هردفعه به بهانه‌ی خوردن چاي او را لحظاتي به مغازه مي‌كشاندم تا از چهره‌اش قلم بزنم.


*چه در دوره‌ی كودكي‌ام و چه اين اواخر، خيلي وقت‌ها كه از درِ نگارخانه‌اتان مي‌گذشتم، مي‌ديدم پشت به خيابان در حالِ خودتان غوطه‌وريد و ويلن مي‌نوازيد. هميشه هم برايم جالب بود.     
بعضي وقت‌ها وقتي دلم مي‌گرفت و تنها بودم، مشغول نواختن مي‌شدم. روزي مشغول نواختن قطعه‌اي در «دشتي» بودم كه متوجه شدم در باز شد، ولي آن‌چنان غرق موسيقي بودم كه تا پايان قطعه رويم را بر نگرداندم. بعد از اتمام نواختن برگشتم ديدم كه آقاي «داريوش شجاع» با كيسه‌اي پر از دارو ايستاده و در حال گريه كردن است. بعد هم رفت و داروها را در جوي آب انداخت و برگشت و گفت: «من بيمار بودم ولي با صدايِ ساز شما حالم بهتر شد.»


*گويا در اوايل دهه‌ی شصت از كار در فرهنگ و ارشاد اسلامي لرستان بركنار شديد؟
بله. در سال 1361 پاك‌سازي شدم. در آن سال‌ها تلاشي براي برگشت به كار نكردم. و الحق و والانصاف روزهاي سخت و تلخي را گذراندم.  خود شما با توجه به شناختي كه از من داشتيد مدتي تلاش كرديد بلكه به كار برگردانده شوم ولي موفق نشديد. امّا بحمداله با تلاش همكاران اداره‌كل و بررسي مجدد پرونده‌ام  خوش‌بختانه  در سال 1383 به كار برگردانده شدم و در سال 1384 با حداقلِ حقوق بازنشسته شدم.


*اينك چه فعاليت‌هايي داريد؟
در حال حاضر هم كلاس‌هاي تجسمي را دارم و هم موسيقي تدريس مي‌كنم، البته كلاس‌هاي موسيقي را با داشتن ده- پانزده نفر از هنرجويان آغاز كردم و وقتي كه تا اندازه‌اي راه افتادند، به آن‌ها گفتم از اين پس از شما شهريه نمي‌گيرم، به شرط آن‌كه يك گروه ايجاد كنيم و شما به طور مرتب در كلاس‌ها، تمرين‌هاي گروهي و اجرا‌ها به موقع حاضر شويد. فكر مي‌كنم با اين كار يادگار خوبي به جا خواهم گذاشت.
قطعاً همین‌طور است. در پایان از حضرت‌عالی، به‌خاطر فرصتی که به من دادید، تشکر می‌کنم. من هم از شما متشکرم.

 

 

 

 

 

 

2 نظرها

  • پیوند نظر  علی زندیان علی زندیان دوشنبه, 15 مرداد 1397 ساعت 04:03

    با سلام
    استام محمد مصوری پدربزرگ مادری من است
    خوشحال میشیم اگر ازاین استادان نقاشی که نام بردید اگر خبری داشتید مارا هم باخبر کنید
    09024364799

  • پیوند نظر  علی زندیان علی زندیان دوشنبه, 15 مرداد 1397 ساعت 04:02

    با سلام
    استام محمد مصوری پدربزرگ مادری من است

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

سایت‌های مفید

سیمره در شبکه های اجتماعی

گستره‌ی توزیع

غرب و جنوب کشور

ایلام، کرمانشاه، کردستان، لرستان، خوزستان و همدان. همواره‌ی روزگار با سیمره جاری باشید!

سامانه‏‏‏‏‏‏ ی پیام کوتاه سیمره, منتظر پیشنهادها و انتقادات شما هستیم.
30009900998293

درباره سیمره

هفته‌نامه‌ی فرهنگی، اجتماعی، ورزشی

سال چهارهم

نشانی: لرستان، خرم‌آباد، خیابان شریعتی، روبه‌روی راهنمایی و رانندگی، اول زیرگذر شقایق

تلفکس: 06633407004