شما اینجا هستید: خانهگفت‌و‌گوهمراه با باران، در دلِ تنهایی کویرِ «چوپانان» گُم شدیم

همراه با باران، در دلِ تنهایی کویرِ «چوپانان» گُم شدیم

پنج شنبه, 01 آذر 1397 ساعت 09:53 شناسه خبر: 4022 برای نظر دادن اولین باش!
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
سیدسیامک موسوی‌اسدزاده سیدسیامک موسوی‌اسدزاده

در هفته‌ی گذشته استاد «منوچهر طیّاب»(1) ، یکی از مستندسازانِ برجسته‌ی سینمای کشورمان، به مدت چهار روز، میهمان هنرمندان و فرهیختگان استانمان بود.
منوچهر طیّاب در سال ۱۳۱۶ در تهران به دنیا آمد. او در خانواده‌ای اهل فرهنگ‌و‌هنر پرورش یافت و همین باعث شد، که خیلی زود، راه خود را که در عرصه‌ی فرهنگ می‌گذشت، بیابد.


مادرش زبان فرانسه می‌دانست و جز نخستین درس‌آموختگانِ «دارالمعلمین» بود و تقریباً هم‌زمان با تولد «منوچهر» شغل معلمی را آغاز کرد. پدرِ طیّاب نیز تحصیل‌کرده بود و در وزارت دادگستری وقت، اشتغال داشت.
دایی‌اش مرحوم دکتر «رضا جرجانی»(2) که فارغ‌التحصیل رشته‌ی تاریخ هنر از فرانسه بود، در هنگامه‌ی کودکی‌ِ طیّاب به ایران باز می‌گردد. وی نقش مؤثری در گرایشِ او به عکاسی و سینما داشته‌است.
«وقتی که دایی‌ام به ایران برگشت یک دوربین عکاسی و یک دستگاه دوربین فیلم‌برداری «۵/۹ میلی‌متری» باخودش آورد و در زیرزمین خانه هم، تاریک‌خانه‌ای برای چاپ عکس فراهم کرد. حالا دیگر مادربزرگم هم، عکاسی می‌کرد.
«من کوچک بودم و پرجنب‌وجوش، دایی‌ام می‌گفت: «بچه نرو بالای این درخت‌ها، از اون بالا می‌افتی پایین. بیا این دوربین رو بگیر و برای خودت عکاسی بکن». آن زمان شش هفت سالم بود، که دوربین به‌دست گرفتم. البته من همان روزها تمام فکر و ذکرم تماشای فیلم «تام‌ و جری» بود. مادرم من‌را به درِ سینما «رکس» که در خیابان «شاه‌آباد»، نزدیکِ خانه‌امان بود، می‌برد و به دست مسئول سینما می‌سپرد و او مرا در سالن می‌برد و من به تماشای انیمیشن تام و جری می‌نشستم و بعد از تمام شدن فیلم، مادرم به دنبالم مي‌آمد. به این ترتب خیلی از فیلم‌های تام و جری را دیده بودم.»
طیّاب در سن ۱۶ سالگی به گروهِ نویسندگان تنها مجله‌ی سینمایی آن روزگار، «ستاره سینما»(3)  می‌پیوندد و در‌آن‌جا مشغول سینمایی‌نویسی می‌شود. او که دوره‌ی زبان آموزی را در انجمن ایران، انگلیس گذرانده بود، در همان‌ سال‌ها هم مطالب سینمایی را ترجمه و منتشر می‌ساخت.
«در دوره‌ی ‌نوجوانی در کنار عزیزانی مثل: هژیر داریوش(4)، پرویز دوایی(5)، پرویز نوری(6)  در ستاره‌ی سینما مشغول به فعالیت بودم و در همان اوان نوجوانی، مطالب سینمایی مفیدی را از مجله‌ی انگلیسی «سایت اند ساوند»(7)  ترجمه می‌کردم و در مجله «ستاره سینما» منتشر می‌ساختم.»
طیّاب در همین سال‌ها به کمک دایی‌‌اش یک فیلم انیمیشن می‌سازد، که شاید به‌طور غیر رسمی نخستین فیلم انیمیشن ایران است. او که بریده‌ی فیلم‌های سینمایی انیمشن سینماها را می‌خرید، آن‌ها را فریم فریم می‌کرد و در «اسلایدر» دایی‌اش قرار می‌داد و بر پرده می‌انداخت، کم‌کم به ماهییت حرکت در انیمیشن پی می‌برد و با کمک برادرش که نقاشی‌های انیمیشنش را رسم کرده بود فیلم را می‌سازد.
«برای تهیه‌ی فیلم انیمیشن نیاز به سلفون بود، که آن‌ روزگار پیدا نمی‌شد و به همین‌خاطر پدرم برایم شیشه می‌خرید و نقاشی‌ها را رویِ آن می‌کشیدیم و به این ترتیب فیلم «میمونی» که این‌سو وآن‌سو می‌رفت، را ساختم. آن برایم مثل یک بازی بود. من بخشی از نقاشی‌های این فیلم را به موزه‌ی سینما سپردم.»
بدین ترتیب شخصیت فرهنگی هنریِ طیّاب در زیر سایه‌ی خانواده‌ای که به هر صورت حامیِ او هستند شکل می‌گیرد و او گام در عرصه‌ی سینما می‌گذارد و بنا به این‌که سینمای مستند را محلی برای ارتقای فرهنگ تشخیص می‌دهد، به این نوعِ از سینما علاقه‌مند می‌گردد.
«علی‌رضا فرزین»(8)  در این باره چنین می‌گوید: «منوچهر طیّاب یکی از مستندسازان برجسته‌ی ایرانی است،[...] که برای شناختن و شناساندنِ جلوه‌های فرهنگی و تاریخی میهنمان، از هیچ کوششی دریغ نکرده و تا این‌جـا، راهِ زیاد و دشـواری را پیموده و بـه گفته‌ی خودش، در این راه هنوز خسته نشده است، اگرچه گاهی ‌وقت‌ها، در عبور از پیچ‌و خم‌های ناهمـوار، احساس خستگی کرده، امّا هیچ‌گاه نایستاده تا کسی دعوت به‌کارش کند. زیرا از دست‌دادنِ زمان برایش خیلی مهم بوده است.
طیّاب، سال‌هـاست که می‌اندیشد، می‌نـویسد و حقیقت‌های زنـدگی را برای امروز و فردایی که دیگر مثلِ امروز و گذشته نیست، تصویر می‌کند. بیان حقیقت‌های زندگی او را به راهی بُـرد، که هیچ‌چیـز نتوانست مانع‌اش شود. اکنون با گذشت نزدیک بـه شصت سـال کارِ حرفـه‌ای در دنیایِ سینمای مستند و تجربـی، هنوز فیلـم‌های کوتـاهِ خودش را بر اساسِ موضوعاتی که دوست دارد و به آن‌ها عشق می‌ورزد، می‌سازد. کارنامـه‌ی درخشان او گویـای ایـن حقیقت است کـه بیش از ۹۰ فیلم، که از جلوه‌هـای فرهنگی، تاریخـی و خبـری میهنمان به‌حساب می‌آیـد، آرشیــو گـران‌بهایـی را بـرایِ فیم‌خانه‌ی مستند ایران، پدید آورده، که هریک از آن‌ها اثری‌ است، که می‌تواند، چراغ روشنـی پیش رویِ پژوهش‌گـران و مستند سـازان دوستدارانِ سرزمیـن ایران باشد.»
عطا حسن‌پور(9) ، که در کارهای اخیر منوچهر طیّاب، در لرستان او را همراهی کرده و موضوع جدیدترین فیلم طیّاب؛ «لرستان کهن سرزمین قوم کاسیت»، نیز بر پایه‌ی شخصیت و فعالیت‌های باستان‌شناسی وی شکل گرفته است، در خصوس طیّاب چنین می‌گوید:
«قریب به نیم قرن از عمر منوچهر طیّاب، در راه معرفی و به تصویر کشیدن فرهنگ، تاریخ و جغرافیای سرزمین ایران صرف شده و هماره شاهد تلاش جدی‌تر و عزم راسخ‌تر این پیر سینمای مستند ایران هستیم. [...] شاید او همان مردی است که هیچ‌گاه بازنشسته نمی‌شود. او آسایش و آرامش خود را در اکـران مستندهایش می‌بیند و هر بار جان‌و‌خون تازه‌ای در رگهایش می‌دمد و دوباره چونان نوجوانی عاشق به گوشه‌ای دیگر سفر می‌کند.  
[...] و اما، چه غریب است این پیر پا خسته، با واژه‌ی غربت... ازیرا که همه جای ایران را سرای خود می‌داند و آشناست با کوه و کویر سرزمینش..»
دوستان هنرمند و فرهیخته استاد منوچهر طیّاب مراسم بزرگ‌داشت و جشن هشتاد‌ویکمین زادروز وی را در اقامتگاه فرهنگی گردشگری سیاوش شهرستان خرّم‌آباد برگزار کردند. در این جلسه دکتر حسین‌علی طغیانی(10) ، استاد ناصر غلام‌رضایی(11)، استاد اسعد نقشبندی(12)، دکتر عطا حسن‌پور و سیامک موسوی‌اسدزاده(13)، در باره‌ی این شخصیت هنرمند، سخنانی ایراد کردند و دو فیلم از ساخته‌هایش را به نمایش درآوردند و هدایایی از جمله یک حلقه‌فیلم mm۱۶  مستند «معماری صفوی» از ساخته‌های خودش را تقدیم وی کردند.  هم‌چنین شب بعد از آن، در ضیافتی که به همت حاج‌کاظم مرادی(14) در مجموعه‌ی تجاری «بعثت‌مال» برگزار شد، دو فیلم دیگر از آثار وی به نمایش گذاشته شد.
در پایان، خاطره‌ای از استاد منوچهر طیّاب در زمان ساخت یکی از فیلم‌هایش آورده می‌شود:
«در یکی از روزهایی که در حالِ ساخت فیلم «همراه با باد، در دلِ تنهایی کویر»(15) بودیم. در منطقه‌ی «چوپانان»(16) بایستی به دلِ کویرِ «ریگِ‌جن» می‌زدیم و از این رو نیاز به یک «راه‌بلدِ» مطمئن و مجرّب داشتیم. آقایی به نام «محمود» را که ساربان بود و در معبرهای آن منطقه، رفت‌وآمد می‌کرد، به ما معرفی کردند.
 من به درِ منزل محمود مراجعه کردم و موافقتش را برای راهنمایی گروه‌سازنده‌ی فیلم به دست آوردم و قرارمان را گذاشتیم. و بالاخره گروه ۱۱ نفره‌ی ما با دو دستگاه خودروی پاترول و یک دستگاه مینی‌بوس، در موعد مقرر، حرکتمان را به سمتِ «ریگِ‌جن»(17) آغاز کردیم.
دو، سه روز گذشته، باران شدید و بی‌وقفه‌ای در کویرِ «ریگِ‌جن» باریدن گرفته بود و جاده‌‌ی خاکی مسیرمان کاملاً گِل شده بود و محو، از این‌رو حرکت خودروها را کند می‌کرد، خودروها سُر می‌خورد یا در گل فرو می‌رفت و این باعث می‌شد، که حرکتِ خودروها کند و شرایطِ سختی بر ما تحمیل گردد.
بالاخره پس از طیِ ‌مسیری طولانی، به محل مناسب و مورد نظر رسیدیم و فیلم‌برداری را آغاز کردیم. فیلم‌برداری تا زمانی‌که نورِ مناسب وجود داشت، ادامه پیدا کرد و به محضِ این‌که فیلم‌بردار اظهار داشت: «نور افتاد»، فیلم‌برداری را تعطیل کردیم. تا اعضایِ گروه، دوربین و سایر وسایل را جمع کردند و در خودروها گذاشتند، قدری طول کشید و هوا رو به تاریکی رفت.
همین‌که می‌خواستیم سوار خودروها بشویم، محمود راهنمای گروه، که کمی پریشان نشان می‌داد، من‌را به گوشه‌ای کشاند و گفت: «من با این شرایطی که جاده‌ها زیر گِل محو شده‌است، و در این تاریکی، نمی‌توانم مسیر را پیدا کنم.»
پرسیدم: «یعنی باید همین‌جا بمانیم؟» و او جوابی نداشت. اعضای گروه که بضی‌هایشان در خودروها نشسته بودند، یکی‌یکی پیاده شدند و به سوی ما آمدند و متوجه موضوع گردیدند. بعضی‌ها به دلیل نامِ‌ریگ‌جن و روایت‌هایی که از مخوف بودن و به کامِ مرگ کشاندنِ عابرینی، که از آن عبور کرده‌اند، شنیده بودند، تصور کردند، که ریگ‌جن ما را هم به کام مرگ خواهد کشاند و از این‌رو خیلی زود مضطرب شدند و کم‌کم پچ‌پچ بین آنان افتاد. همین‌که در کارِ آرامش دادن به آن‌ها بودم، متوجه شدیم که راهنما در بین ما نیست. صدایش کردیم و این‌سو و آن‌سو را گشتیم، امّا اثری از او پیدا نکردیم و این باعث شد، که اضطراب اعضای گروه خیلی بیش‌تر و پچ‌پج‌ها مبدل به همهمه شود.یکی می‌گفت، که محمود ترسیده و جانش را وارهانده و رفته است. دیگری که خیلی ترسیده بود می‌گفت، که طیّاب مارو آورد اینجا تا به کشتن بدهد. آن دیگری می‌گفت، که از گرسنگی در این‌جا تلف خواهیم شد. خودم هم گمان داشتم، که محمود، به‌خاطر این‌که نزدِ ما خجالت‌زده نگردد، خودش را از چشم ما گُم کرده است.
غُرها تمامی نداشت و من موظف بودم به نوعی آن‌ها را آرام کنم. لاجرم گفتم: «فوقش اگه بنا باشه که این‌جا بمونیم، تا فردا صبح می‌مونیم. امشب هم اگر شام نخوریم، از گرسنگی نمی‌میریم. شب توی ماشین‌ها می‌مونیم تا اگر حیوان وحشی‌ای هم به طرفمان آمد، در امان باشیم. فردا هم با روشن شدن هوا مسیر رو پیدا می‌کنیم.» من این‌ها را گفتم، ولی برخی از اعضای گروه که از این شرایط ناراحت و عصبی بودند، آرامش نیافتند و همهمه‌ها و غُرزدن‌ها ادامه داشت.
در این هنگام متوجه نورِ آتشی از دور شدیم، من حتم داشتم که این آتشِ بلند را محمود برپا کرده و برایِ ‌ما نشانه‌ی‌آن است، که در مسیر رسیدن به آن‌جا حرکت کنیم. پس، از دوستان خواستم تا سوار خودروها شوند و هر سه خودرو به سمت آتش حرکت کردیم. حالا دیگر امیدی در درون همه ایجاد شده بود. مسیری که می‌رفتیم، جاده نبود، بنا بر این مجبور شدیم از تپّه ماهورها بگذریم. بعضی از جاها بسیار صعب‌العبور بود و بعضی جاها گلی و ما در هر حال در چنین وضعیتی پیاده می‌شدیم و بخشی از مسیر را پیاده می‌رفتیم، تا خودروها سبک‌تر شود و راحت‌تر بگذرد. بعضی جاها هم ناچار می‌شدیم خودروها را هول بدهیم. جاهایی هم خودم پیاده می‌شدم و در جلوی ‌خودرویِ اوّل راه می‌رفتم و مسیر مناسب را پیدا می‌کردم. در تمام این مدت، آتش، روشن بود و اگر گاهی افول می‌کرد، امّا باز گُر می‌گرفت و بالا می‌کشید و ما در راستایِ آن راه می‌پیمودیم.
بالاخره با تمام مشکلات خود را به محمود رساندیم. بچه‌ها از خودروها پیاده شدند و غریو شادمانی کشیدند. دو دستِ محمود به خاطر کندن، «خارشتر»، برای تهیه‌ی آتش، زخمی و خون‌آلود شده بود. از دیدن آن وضع، اظهار ناراحتی کردم. امّا او گفت: «باید این آتش، هم بزرگ می‌بود و هم مدتی طولانی می‌سوخت. به همین خاطر بایستی مقدار زیادی خار می‌کندم و چون وسیله نداشتم و با دست خالی کندم، این‌طوری شد.»
اعضای گروه، با دیدن محمود خیلی خوش‌حال شدند و خیلی زود یادشان رفت که راجع‌ به او چه‌ها بر زبان آوردند، همه دورش را گرفته بودند و از او تشکر می‌کردند.
از محمود پرسیدم که چرا بی اطلاع و ناگهانی گذاشتی و رفتی؟ او با شرمساری گفت: «از دیدنِ پریشانیِ اعضایِ گروه، بسیار ناراحت شدم و با خودم گفتم، که تو راهنمای این‌ها بوده‌ای و این‌ها بخشی از امیدشان به توست. پس راه افتادم. تا به این‌جا رسیدم، تا آن کوه را به سختی دیدم و فهمیدم، که باید در مسیرِ آن حرکت کنیم تا به چوپانان برسیم.» با دست به سمتی اشاره کرد. به سختی می‌شد، که آن را در تاریکی شب دید. امّا چشم، که می‌دوختی و دقت می‌کردی، تصویر مبهمی از یک کوه دیده می‌شد.
محمود ادامه داد، که وقتی کوه را دیدم، تصمیم گرفتم که آتش درست کنم و مشغول کندن و جمع کردنِ‌ خار شدم. آتش را که روشن کردم، دقایقی بعد متوجه شدم که چراغ خودروها روشن شد و راه افتادید.
از دوستان خواستم، که سوارِ خودروها شوند. نباید وقت را از دست می‌دادیم. پس سوار شدیم و به طرفِ کوهی که ما از پشت شیشه‌ی خودرو، آن را گم کرده بودیم، ولی محمود آن را به خوبی می‌دید، راه سپردیم و بالاخره نزدیک سحر، به چوپانان رسیدیم.»

این فیلم در سال ۲۰۰۱ در جشنواره‌ی بین‌الملل  سینمای مستند شهر «تِرنتو» در ایتالیا به نمایش در‌آمد و لوح سیمین بهترین فیلمنامه و کارگردانی و همچنین، جایزه‌ی ویژه‌ی اکتشاف را کسب کرد. لازم به ذکر است، که فیلم یادشده، به همراهِ سه فیلم مستند ایرانی دیگر، در سال ۱۳۹۵ در فهرست حافظه‌ی جهانی ثبت گردید.
  16- چوپانان، یکی از روستاهای شهرستان نایین در استان اصفهان است و در بخش «انارک» واقع شده. شغل اغلبِ اهالی این روستا، تا دهه‌‌های پیش، ساربانی و شترداری بری انجام حمل و نقل در مسیر کویر بود و اینک، غالباً کامیون دار هستند. 
 17-  ریگ‌جن، بخشی از کویر مرکزی ایران است، که در غرب آن واقع شده‌ و دارای بافت ماسه‌ای است و در اطراف آن باتلاق‌های نمکی وجود دارد. ریگ‌جن از شمال به شهرستان‌های  سمنان و گرمسار و در شرق به جندق و جاده‌ی جندق- معلمان و از جنوب به چوپانان و انارک و از شرق به پارک ملي کویر مرکزی محدود می‌شود. اهالی‌اطراف این منطقه،  به دلایل صداهایی که شبانه‌ از آن به گوش می‌رسد، این نام را به آن، اتلاق کرده‌اند. عبور قطری از این صحرایِ صعب‌العبور و  پر از باتلاق، مخاطرات فراوانی دارد و شاید یک دلیل نام‌گذاریِ آن به کویر جن‌ها، به خاطرِ جلوگیری از ورود افراد به آن باشد.


پی‌نویس‌ها:
1- منوچهر طیّاب‌ (1316 تهران) سینماگر مستندساز، پژوهش‌گر و نویسنده.
 2- دکتر رضا جرجانی(۱۳۲۹ تهران- ۱۲۹۲تهران)، دکترای تاریخ هنر از فرانسه و رییس تعلیمات عالیه کشور بود. وی از شمارِ دوستان دکتر ناتل خانلری، شهید نورایی و صادق هدایت به شمار می‌آمد.
  دکتر ناتل خانلری هنگام درگذشت صادق هدایت، یادداشتی می‌نویسد به این قرار: «من در مدتی کوتاه سه دوست هنرمند و بزرگوار و عزیز را ازدست داده‌ام: رضا جرجانی، شهید نورایی و صادق هدایت. بر من عیب نگیرید اگر دنیا در چشمم رنگ مرگ گرفته‌است.» (یغماُ سال چهارم، خرداد ۱۳۳۰، شماره ۳(پیاپی ۳۷).
 3 - ستاره‌سینما نخستین نشریه‌ی تخصصی سینمایی در ایران است، که نخستین شماره آن در سال ۱۳۳۲ منتشر می‌شود و آخرینِ آن به شماره‌ی «۱۰۶۷» در سال ۱۳۵۷ منتشر گردید. شیوه‌ی انتشار این نشریه به صورت هفتگی، امّا غیر متداوم بود. با این حساب «ستاره سینما» در ربع قرن منتشر شد.
4- هژیر داریوش (۱۳۷۴ پاریس- ۱۳۱۷ بندر انزلی) کارگردان و نویسنده سینمایی.
5-  پرویز دوایی (۱۳۱۴ تهران) نویسنده، مترجم و منتقد سینمایی.
6-پرویز نوری (۱۳۱۷ تهران) نویسنده، کارگردان، مترجم و منتقد سینمایی.
7-  [Sight & Sound]‌  نام ماهنامه‌ی سینمایی انگلیسی است، که از سال ۱۹۳۳ به این طرف منتشر می‌شود.
8-  علی‌رضا فرزین (۱۳۳۷ خرّم‌آباد) ) عکاس، پژوهش‌گر، نویسنده و مردم‌شناس.
9- عطا حسن‌پور (۱۳۵۹ خرّم‌آباد) دکترای باستان‌شناسی، باستان‌شناس و پژوهش‌گر.
  10- حسینعلی طغیانی‌(۱۳۳۸ اصفهان) متخصص جراح مغز و اعصاب.
  11- ناصر غلامرضایی (۱۳۳۴ خرّم‌آباد) نویسنده و کارگردان سینما.
   12-اسعد نقشبندی (۱۳۳۶ سنندج) عکاس مستند، عضو هیئت مؤسس انجمن عکاسان مستند ایرانشهر.
 13- سیامک موسوی اسدزاده (۱۳۴۴ خرّم‌آباد) دکترای ادبیات نمایشی،‌ عضو هیأت علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد خرّم‌آباد.
   14- محمدکاظم مرادی (۱۳۴۰ خرّم‌آباد)، خیّر و کارآفرین لرستانی.
   15- فیلم مستند «همراه با باد، در دلِ کویر». پژوهش، نویسنده و کارگردان: منوچهر طیّاب.مدیر فیلم‌برداری: حسن یزدانی، صدابرداری: علی افشاری و جلال جلال‌الحسینی. تولید: (۱۳۷۶-۱۳۶۷)، تهیه کننده: شبکه‌ی اوّل سیما.

 

 

 

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

سایت‌های مفید

سیمره در شبکه های اجتماعی

گستره‌ی توزیع

غرب و جنوب کشور

ایلام، کرمانشاه، کردستان، لرستان، خوزستان و همدان. همواره‌ی روزگار با سیمره جاری باشید!

سامانه‏‏‏‏‏‏ ی پیام کوتاه سیمره, منتظر پیشنهادها و انتقادات شما هستیم.
30009900998293

درباره سیمره

هفته‌نامه‌ی فرهنگی، اجتماعی، ورزشی

سال چهارهم

نشانی: لرستان، خرم‌آباد، خیابان شریعتی، روبه‌روی راهنمایی و رانندگی، اول زیرگذر شقایق

تلفکس: 06633407004