چاپ کردن این صفحه

فردیت نبوغ‌آمیز بخش دوم

جمعه, 07 تیر 1392 ساعت 06:40 شناسه خبر: 52 برای نظر دادن اولین باش!
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

فردیت نبوغ‌آمیز (گفت‌وگو با حمید ایزدپناه) بخش دوم

ـ فرهنگ لُری در چه شرایطی چاپ شد؟  شاید چهارمین فرهنگ بومی ایران بود که چاپ شد. البته پیش‌تر فرهنگ «به دینان» چاپ شد و فرهنگ مازندران را هم خود آقای دکتر ستوده نوشته بود. یکی دو تای دیگر هم بود. فکر کنم یکی هم آقای اقتداری نوشته بودند و سومین یا چهارمین فرهنگی که در زمان خودش نوشته شده بود، فرهنگ لُری بود. خوب وقتی من بررسی می‌کردم، حالا چه به صورت خصوصی‌اش به عنوان زبان لُری ریشه‌شناسی یا تاریخ زبان یا زبان‌شناسی، بعضی واژه‌ها را می‌دیدم، یا در شاه‌نامه خوانده بودم یا یادداشت کرده و یا توی متونی دیده بودم، یا مثلاً فرض کنید این آخر سر، قرآنی که آقای دکتر رواقی به ترجمه آقای سیستانی چاپ کرده بود، دیدم تعداد زیادی از ضمیرهایمان در آن‌جا هست. یا ممکن است در شمال ایران هم باشد و یا در جنوب ایران. به هر حال این‌ها  وجوه مشترک این زبان است که همه جا وجود دارد. ترکیبات زبانی است که مسائل و مفاهیم را شکل می‌دهد. این ترکیبات را نمی‌شود کاری برایش کرد. برای این‌که آن‌ها براساس بحث و نیاز و ضرورتشان آن ترکیبات را داشتند. حالا ما اگر نیاز داشته باشیم، نمی‌دانم چه‌طوری و چگونه می‌توان استخراجش کرد، و چی از آن در می‌آید. یا چه‌طوری می‌شود؟ به هر حال کار ساده‌ای نیست. مثلاً ترکیبی داریم از واژه‌های لُری و لکی اگر بشود آن را درآورد چه اشکالی دارد؟ اگر بشود از ترکیب واژه‌های لُری یک ترکیب تازه‌ای برای یک مفهوم تازه‌تری، یک شکل تازه‌ای پیدا کنیم، خیلی هم خوب است.

ـ جناب استاد به هم نسلان شما در خارج از سلیقهها و جهتگیریهای خاص نیمنگاهی بیندازیم. در کنار نام شما، نام زندهیاد علیمحمد ساکی چه بخواهیم چه نخواهیم قرار میگیرد. به نظر شما کارهای مرحوم علیمحمد ساکی از چه ویژگیهای بارزی برخوردار بودند که بین همهی محققینی که ما میبینیم، تنها نام شما و نام مرحوم ساکی برجستهتر از دیگران میدرخشد؟

مرحوم ساکی محقق برجسته و کار بلدی بود. بسیار کارش هم دقیق بود. انصافاً در تحقیقاتش هم خیلی وسواس داشت. ضمن این که قول شفاهی و سینه به سینه را هم می‌شنید. خیلی هم علاقه‌مند بود به کار تحقیق درست و در نتیجه سعی‌اش هم این بود که اشتباه نکند و نمی‌کرد. ساکی روش تحقیق داشت. من هم که روش‌های تحقیق را خوانده بودم که کار تحقیق چه‌طوری است. خوب هیچ‌‌وقت هم حاضر نبودم از خودم چیزی بسازم و هنوز هم حاضر نیستم. من همیشه یک واژه‌ای تکیه‌گاه داشتم، و آن «شاید» است یا «به نظر» می‌رسد. این «شاید» کار را درست می‌کند. من هیچ وقت قاطع نمی‌گویم. مگر این‌که واقعاً قاطع اطلاع داشته باشم که بگویم این است و جز این نیست، ولی بعضی چیزها ممکن بود که مثلاً بعدها یک مدرکی پیدا بشود و حقیقت آن مورد تردید قرار بگیرد. من روی تحقیقات انجام شده تعصبی ندارم. وقتی که کار تحقیق به این‌جا می‌رسد می‌گویم: من تا این‌جا می‌فهمم و تا این‌جا حق اطلاع رسانی‌اش را دارم. ممکن است فردا یک مسئله‌ی باستان‌شناسی پیش بیاید و مطلبی که من گفته‌ام اصلاً غیر از آن باشد. من همیشه حد دریچه‌ی خارج را می‌گذارم و هیچ‌گاه پا به فرار نیستم، ولی می‌خواهم آن را هم داشته باشیم. این که «به نظر» می‌رسد و «شاید» و فلان و فلان تکیه‌گاه من است. به هر صورت آقای ساکی بسیار کار کرد و در کارش جدی بود. نگاهی جامع و روشمند داشت و محقق خوبی بود، خدا رحمتش کند. ما درست از دانشگاه که موضوعی بود که من باید می‌گرفتم و البته کارش تمام هم بود، اما آقای ساکی گرفت و آن جغرافیای تاریخی شد. من به ناگزیر آمدم روی زبان کار کردم و ایشان هم روی همان موضوع و کتاب رفت. کتاب خوبی هم شد. آقای محمدی چاپ کرد و خوشبختانه این کتاب تأثیرش را دارد. بیش‌تر چاپ می‌شود. منتها کار من، بعد طوری شد که «انجمن آثار ملی» در سال ۱۳۴۶ دنبال آن بود و از من دعوت شد. بعد که مقالاتی نوشتم که ضمن آن، از این صحبت‌ها پیش می‌آمد و یکی از آن‌ها هم مقاله‌ای بود راجع به سنگ‌نوشته!۱ یکی از مقاله‌های مفصلی که نوشتم مقاله‌ای بود درباره‌ی کتیبه‌ها. یک کتیبه‌ای در «زیدبن‌علی»۲ پیدا کرده بودم. این کتیبه به خط کوفی بود. کتیبه‌ی «پل کشکان». این‌ها مطالبی بود که در «یغما» چاپ می‌شد. در روزنامه‌ی «راهنمای کتاب» هم مقاله می‌نوشتم. خوب این‌ها کارهای تحقیقی من بود که در «سال‌نامه‌ی دبیرستان بهار» هم در می‌آمد. کارهای تحقیقی را برخی مواقع توی یک گوشه‌ای می‌انداختند و رها می‌کردند. انجمنی از من دعوت کرد برای این کار. دیگر کار جدی شده بود و بار من هم سنگین‌تر شد ناچار یک دوربین را به هر وضعیتی که بود تهیه کردم. وسواس من هم بالا می‌گرفت و تا نمی‌رفتم و نمی‌دیدم و نمی‌شنیدم، نمی‌نوشتم. هر چی هم از هر که می‌شنیدم به او نسبت می‌دادم. اصلاً کار من روایت بود. راویانی که ما داشتیم فقط نقل روایت می‌کردند. در حقیقت تاریخ ما شفاهی بود. تا آن موقع اصلاً تاریخ تدوین شده نداشتیم. تمام تاریخ ما شفاهی بود. گروهی از راویان بودند که روایت تاریخ می‌کردند، تاریخ شفاهی که مثلاً چه کسی گفت. یا پدرم از پدرش شنید و او از پدرش و پدرش از پدرش و یا مثلاً در مجلس فلان یا در جنگ فلان. خوب بعدها این‌ها  بسیاری‌اشان کتاب شد. در این کتاب‌ها بحث زمان و نیاز و ضرورت زمان بود و به هر صورت مشکلات زیاد بود، اما یک چیزی بود که من هم باید معلم باشم، هم دغدغه‌ی نان داشتم. لذا در کنار تحقیق باید زندگی هم می‌کردیم. کار تحقیقی هم به گونه‌ای بود که پیاده راه می‌افتادیم. مثل حالا که نبود، می‌بایست با قاطر می‌رفتیم. اگر نبود لطف دوستانی که کمک می‌کردند کار صورت نمی‌گرفت. در کنار سختی کار، کمی هم اقبال بود. من یک اشتباه کردم که کاش می‌شد ضمن تهیه‌ی فهرستِ آثار باستانی، شرح سفرهایم را نیز می‌نوشتم و این کتاب بیش‌تر غنی می‌شد، برای این‌که چیزهایی که من در آن موقع دیدم، دیگر به این صورتی که الان هست وجود ندارد. توی این سفرها خیلی ناگفته‌ها مانده‌است. حالا اگر عمر مجالم بدهد و نمردم، شاید توانستم بعضی از این‌ها را بنویسم، خدا را چه دیدید؟

ـ کاش این کار هر چه زودتر انجام بشود، تا نسل امروز در جریان رنج و زحمات و تلاش فردی قرار بگیرد که ما همه به نوعی وامدار او هستیم.

به هر صورت می‌رفتیم ده، می‌رفتیم امام‌زاده، می‌رفتیم سنگ‌نوشته‌ها را می‌دیدیم. سنگ قبرها را نیز. این‌ها همه برای من مهم بود.

ـ از کشف سنگ نوشتهها برایمان بگویید. چگونه موزهی سنگ را تشکیل دادید؟

اولین موزه‌ی سنگ قبر را در لرستان من تشکیل دادم. چون هنوز کسی نمی‌دانست. این سنگ نوشته‌ها را جمع کردیم. بعد که آمدیم به فرهنگ و هنر همه‌ی این سنگ نوشته‌ها غنیمتی شد. همه یک جا جمع شدند.

ـ استاد! نسل ما که همه وامدار شما هستیم و شما بیتعارف منشأ خدمات و تحولات فراوانی در حوزهی فرهنگ مکتوب و حوزهی هنر و ادبیات لرستان و ایران بودهاید و هستید. علاقهمندم از قبل از انقلاب، یعنی از اوضاع حاکم بر فرهنگ و ادبیات آن روزگار لرستان، به ویژه خرمآباد برایمان بگویید، نیمنگاهی هم به وضعیت انجمنهای ادبی و هنری که در خرمآباد به وجود آمده و یا اتفاقات مهم ادبی- هنری که در آنروزها شما شاهد آن بودید داشته باشید.

نه این‌که تهی دست نبودیم، بودیم، منتها دوره‌های مختلفی بود. البته این‌ها را نمی‌خواهم به عنوان این‌که همه افتخارات من بود. نه، نه، زمینه‌ها بود، اصلاً زمانی که من دبیر بودم، آقای ساکی یک انجمن ادبی در دبیرستان بهار راه انداخت. این انجمن فعال بود، فعال‌تر هم شد. بعد ماهیانه شد وکمی بعد هفتگی شد و مدت‌ها دوام پیدا کرد. دلیلش این بود که گویا یکی از مقاماتی که این‌جا بود، فرض کنید استاندار، یا رئیس آموزش و پرورش، علاقه‌مند بود و گرنه زمینه‌های این‌طوری وجود نداشت، و بعدش هم به فراموشی سپرده می‌شد. این فعالیت‌ها بود، اما به هر صورت و اتفاقی، من نمی‌دانم. بعد از این‌که ما نقاشی‌های غارهای «دوشه» و «میرملاس» را کشف کردیم و به انجمن آثار ملی اطلاع دادیم و کتاب من هم برای چاپ آماده می‌شد، به فرهنگ و هنر توجه کردند که این‌جا یک مسئولی می‌خواهد و من هم معلم بودم. اصرار کردند و ما را بردند و به هر صورت ما هم بله را گفتیم. این شد که ما را منتقل کردند به فرهنگ و هنر. آمدیم فرهنگ و هنر. خُب فرهنگ و هنر جایی نداشت. هیچ امکاناتی نداشتیم. آن روز هم یادم هست، توی اتاقی از فرمانداری کل، یک اتاق انباری برای من خالی کردند. اعتبار نداشتیم. برای این‌که کار ما مهرماه شروع می‌شد و در این مهر ماه که شروع کار ما بود هیچ چیزی دست ما نمی‌آمد، نه اعتبار و نه… ولی دیدیم زمینه‌ای باید فراهم بشود و شروع کردیم، با همان اتاق انباری و صندلی‌های کهنه‌ی فرمانداری کل و چند میز و… و یک اعتبارات کمی. یک تابلویی بردیم فرهنگ و هنر. بعد هم خوب اعتبارات شروع شد. سال ۴۹ دیگر ما اعتبار داشتیم. جایی گرفتیم. زمینه‌ی موسیقی بود و زمینه‌ی تئاتر و همه‌ی این‌ها بود. شعر و شاعری هم بود. خوب این موقعیت نصیب ما شد که این بچه‌ها، هنرمندان را یک فرصتی برایشان مهیا کنیم. مثلاً کتاب‌خانه‌ی پارک شهر، کتابخانه‌ی کوچکی بود، دیدیم می‌شود در آن شب شعر برگزار کرد. شب شعر را هم بچه‌ها خودشان راه انداختند و گاهی هم من می‌رفتم. این نبود که قائم به وجود من باشد یا اگر من نباشم برگزار نشود. بعد دیدیم بچه‌های تئاتر خوب کار می‌کردند. مرحوم حسین شیدایی بود، مسعود رایگان و یداله مرادی. بچه‌های خوبی بودند. دعوتشان کردیم. گفتیم بیایید و کار کنید. ما هم ببینیم چه می¬توانیم برایتان انجام دهیم. امکانات کمی داشتیم، ولی همان امکانات باعث شد که این گروه شکل بگیرد. گروه تئاتر شکل گرفت. بعد گروه موسیقی هم شکل گرفت.

ـ بیشتر از هر چیز در کار ساماندهی موسیقی تلاش کردید!

موسیقی را از سال ۱۳۴۱ شروع کردم که آن‌هم داستانی دارد. اصلاً اولین برنامه‌ای که به رادیو رفت و اجرا شد موسیقی بود. آن زمان هم در لباس معلمی بودیم، البته تهمت زیاد بود، ناسزاگویی زیاد بود. به ما گاهی مطرب هم می‌گفتند ولی مسئله این‌ها  نبود. ما یک زمینه‌ی فرهنگی داشتیم و می‌خواستیم آن را شکل بدهیم. بعد آن کاستِ لُری، که آن‌همه درد دل داشت رفت روی آنتن رادیو و آن همه علاقه‌مند پیدا کرد. اگرچه موسیقی ما، موسیقی ریشه‌داری است، ولی آن‌موقع موسیقی ما بزمی‌بود، موسیقی عاشقانه‌ای بود، وقتی همه این‌ها را ردیف کردیم دیدیم این‌ها بسیار زمینه‌ی خوبی است. گروه تئاتر ما وقتی شروع به کار کرد، به شکل سیار می‌گشتند و در جشن‌ها شرکت می‌کردند. بعضی اوقات چنان با دست پُر می‌گشتند که یا اول می‌شدند یا دوم. البته اول و دومش خیلی مطرح نبود. شناخت تئاتر مهم بود. و تئاتری‌های ما نمایش را خوب شناختند. موسیقی را که از قبل شناخته بودند. کارهای ادبی هم رونقی گرفته بود و خانم‌ها و آقایان شاعری بودند که می‌آمدند شعر می‌گفتند. گاهی هم انتشاراتی. وقتی هم که بحث کتاب خودم پیش آمد، دیگر هم باید کار تحقیقم را انجام می‌دادم و هم بر کار ساختمانی «شاپور خواست» نظارت می‌کردم. هم باید نظارت بر موسیقی می‌کردم، هم ‌باید می‌رفتم تئاتر. هم می‌رفتم… برای این‌که این‌ها هم کمبودهایی داشتند. باید می‌رفتیم، می‌دیدیم، مشورت می‌کردیم. جلساتی داشتیم، با هم شور می‌کردیم که چه‌کار کنیم چه‌کار نکنیم. وقتی هم، آهنگی ساخته می‌شد، می‌بایست شعرش را هم بسرایم. فرصتی باید می‌داشتیم برای ترانه‌سرایی، فرصتی می‌داشتیم برای بازسازی ترانه. این‌ها همه مجموع سرگرمی‌های زندگی بود و خوب بود شد، ولی نه این که زمینه نبود، زمینه غنی بود، نه این که من غنی کرده باشم.

    ادامه دارد…

 

 پی‌نویس‌ها:

 

-۱ از آثار باستانی شهر خرم‌آباد.

-۲ زید‌بن‌علی‌بن‌حسین‌بن‌علی‌بن ابی‌طالب (ع)، زیارتگاهی است در مرکز شهر خرم‌آباد که فوق‌العاده مورد احترام مردم این شهر است.

موارد مرتبط