شما اینجا هستید: خانهیادداشتمن و امثال من!

من و امثال من!

دوشنبه, 27 آبان 1398 ساعت 08:46 شناسه خبر: 4715 1 نظر
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
دکتراحمد کنجوری دکتراحمد کنجوری seymare

راستش را بخواهید من و امثال من از این واژه‌ی «فرهنگ» بدمان می‌آید. نه این‌که بخواهیم بدمان بیاید؛ کاری کرده‌اند که بدمان بیاید. شاید باور نکنید ولی کاری، نه! کارها کرده‌اند که بدمان بیاید.

در کشاکش دهه شصت، دانش‌آموز درس‌خوانی بودم که کتاب‌های ابتدایی را با اشتهای تمام می‌بلعیدم؛ تا این‌که به واژه «چاپلوس» رسیدم. سریع ورق زدم و در بین کلمه‌ها و ترکیب‌های تازه معنای آن را یافتم. نوشته بود: چاپلوس: ثناگو

 

نویسنده‌ی همه‌چیزدان کتاب، به جای آن‌که معنایی ساده و روشن از واژه «چاپلوس» ارائه کند، دردی بر دردهای واژه‌شناسی من و امثال من افزود. کمی بزرگ‌تر که شدیم، دانستیم که این معناها را از «فرهنگ واژه‌ها»  که کتابی قطور است، کش می‌روند. این‌گونه بود که از واژه‌ «فرهنگ» چندشمان شد. 

چند سال گذشت. یادم می‌آید که فقط چند صباحی از آبان‌ماه گذشته بود که دانش‌آموز جوانی را به کلاسمان آوردند. وقتی معلم با مهربانی اسمش را پرسید، بدون آن‌که لحنش را نرم کند، فریاد زد: «فرهنگ دوستی»

آن وقت بود که دهان من و امثال من که نوجوانی بودیم واماند. با خود گفتیم: فرهنگِ دوستی دیگر چه صیغه‌ای‌ست؟ آخر مگر می‌شود که فرهنگ، کتاب قطور نباشد؛ بلکه یک پسر قلدر باشد که مدام به این‌‌کلاس و آن کلاس تبعیدش می‌کنند. هر چه کردیم نمی‌دانستیم این معنای فرهنگ را کجای دلمان بگذاریم.

در سایه‌ی آزار همین فرهنگ قلدر، فرهنگ واژگان را تقریباً به فراموشی سپردیم. یک روز که از آزارهای همین فرهنگ دوستی به انزجار آمده بودیم، همه با هم جرئتی به خود دادیم و از دبیرمان پرسیدیم: چرا این فرهنگ دوستی را -یک‌بار برای همیشه- اخراج نمی‌کنید. پاسخی داد که از واژه «قانون» هم چندشمان شد. معلم در حالی‌که صدایش می‌لرزید گفت: «قانون مدرسه اجازه نمی‌دهد.»

در ذهن پوینده‌ی خود حس کردیم که قانون مدرسه، دشمن من و امثال من و دوست «فرهنگ دوستیِ» قلدر است.

فکر کنم روز ۱۴ آبان بود که معلم مطالعات اجتماعی‌مان گفت: امروز روز «فرهنگ عمومی» است.

ابهامان از این واژه‌ی فرهنگ بیشتر و بیشتر شد. فرهنگ عمومی یعنی چه؟ راستش را بخواهید من و امثال من از تمام مکانهای عمومی چندان خوشمان نمی‌آید؛ چون می‌بینیم که مکانها و وسایل خصوصی و شخصی چه‌قدر بهتر، دلخواه‌تر، راحت‌تر، و... هستند. درست مثل مدارس دولتی و غیردولتی که پیش‌ترک بدان‌ها «غیرانتفاعی» می‌گفتیم بی‌آن‌که بدانیم غیرانتفاعی یعنی چه. دوستم در بالای شهر غیرانتفاعی می‌خواند. خوش‌به‌حالش! بگذریم. فکر کنید مسواک که باید شخصی باشد عمومی‌اش کنند. به هر حال سخت بود درک و دریافت معنای «فرهنگ عمومی» برایمان. راستش را بخواهید خیلی از مزایا و مزیت‌های خصوصی‌سازی را شنیده بودیم. این بود که من و امثال من یک‌صدا از معلممان پرسیدیم: در تقویم روز «فرهنگ خصوصی» هم داریم. معلم با اخم و تَخم فریاد زد: نه!

رفتار مردم در اماکن عمومی و در حین سوار شدن به وسایل نقلیه عمومی از جمله مترو و اتوبوس باعث شد که من و امثال من از این ترکیب «فرهنگ عمومی» چندشمان بشود.

من و امثال من که این همه از خوبیِ خصوصی‌سازی شنیده بودیم، ناخودآگاه از این فرهنگ عمومی بدمان آمد. فکر می‌کردیم که این فرهنگ عمومی، فرهنگ خصوصی را از تقویم بیرون رانده است.

در همان روز فرهنگ عمومی «فرهنگ دوستی» با مشت زد شیشه را شکست و تکه‌ای بلند که شبیه خنجر بود، در دست گرفت و همه ما را یا بهتر بگویم عموم ما را دنبال می‌کرد تا بزند. کلاس را غوغا ورداشت. این‌جا بود که فهمیدیم، فرهنگ قلدرِ معتادِ زورگو، زورش از عموم بیش‌تر است. 

من و امثال من از این واژه فرهنگ چندشمان می‌شد؛ یعنی کاری کرده بودند که چندشمان بشود.

 اندکی گوش و چشممان را تیز کردیم. دیدیم و شنیدیم ترکیب‌هایی هم‌چون: باشگاه فرهنگی ورزشی فلان؛ موسسه فرهنگی، هنری، تولیدی، خدماتی بهمان؛ کارخانه‌ی فرهنگی پلیمری فلان فرزند فلان؛ شرکت فرهنگی دوغ و دوشاب و... .

این‌جا بود که دانستیم فرهنگ واژگان حتا درباره معنی خود فرهنگ هم سکوت کرده و نگفته است که فرهنگ یک وصله است؛ وصله‌ای گاه جور، گاه ناجور و گاهی نیم‌جور برای امور جورواجور.

این‌جوری بود که من و امثال من از سکوت فرهنگ واژه‌ها -به‌ویژه از فرهنگ واژه‌ای که استادِاستادان با هزاران مرارت نوشته بود- بیش‌تر چندشمان شد.

تا یادم نرفته بگویم که من داستان می‌نوشتم و شعر می‌سرودم. هنوز صورتم صاف و بی‌مو بود که خواستم سری توی سرها درآورم. این شد که عضو انجمن ادبی اداره فرهنگِ شهرمان شدم. اوایل ورودم احساس غرور می‌کردم. با خودم می‌گفتم، فرهنگ، حالا که نام اداره است، حتماً دولت و ملت پشتیبان آنند. اگر جایی بشود پیشرفت کرد، در سایه‌سار همین اداره است و لاغیر. مدتی که گذشت دیدم که بقال و رفتگر و چاپخانه و ادارات گاز و آب و برق و مخابرات و موسسات و هیئات و هنرمند و غیرهنرمند هر یک به نوعی از اداره‌ی فرهنگ شهرمان، طلبی داشتند و شکایاتی به عدلیه نوشته بودند. بد جوری توی ذوقم خورد. آخر هضمش دشوار بود. فرهنگ که باید تاج سر همه ادارات باشد، حالا اداره‌اش شده تهیدست یک‌لاقبایی که به همه بدهکار است. این بود که من و امثال من بر عالم شعر و شاعری و داستان‌نویسی فاتحه‌ای خواندیم و برای همیشه آن‌ها را کنار گذاشتیم. 

 تصمیم گرفتم درس بخوانم تا دانشجوی یکی از شاخه‌های رشته‌ی جامعه‌شناسی بشوم. همان روز اول دانشجویی، استادمان با کت و شلوار پر زرق و برقش، شقّ ‌و رق ایستاد و با ماژیک قرمز روی تابلو نوشت: «خرده فرهنگ.»

من و امثال من فکر می‌کردیم فرهنگ معنای گسترده‌ای دارد و بر این باور بودیم که اصلاً فرهنگ کل زندگی را، زشت و زیباییِ بودن را یک‌جا نشان می‌دهد؛ با این حال من و امثال من نمی‌دانیم چرا به فرهنگ‌های بومی که می‌رسد، جامعه‌شناسان می‌خواهند خرد و خمیرش کنند و آن‌ها را «خرده فرهنگ» بنامند. آخر فرهنگ مگر هندوانه است که ریز و کلان داشته باشد؟ مگر پول است که خرد و درشت داشته باشد؟

ما که از رشته‌ی دانشگاهی‌مان منزجر شده بودیم، بار و بندیل بستیم تا این رشته را ترک کنیم. در حیاط دانشگاه بودم که دوستم خودش را به من رساند و گفت: امروز باید در کلاس استاد فلانی کنفرانس بدهم. تعریف «تهاجم فرهنگی» را نمی‌دانم. هر چه کتاب‌ها را زیر و رو کردم تعریف جامع و مانعی -آن‌گونه که استاد می‌خواهد- ندیده‌ام. 

نمی‌دانم چرا ناخودآگاه یاد دوران مدرسه‌ام افتادم و بی‌آن‌که خودم هم متوجه باشم، گفتم:

«هجوم فرهنگ -که قلدر است و بوی اعتیاد می‌دهد- به ما بی‌زبان‌ها و فلک‌زده‌ها».

بعدها فهمیدم که استاد فلانی این تعریف را به نام خود در فلان مقاله درج کرده و به استاد تمامی و نیز فلان جایزه‌ی فرهنگی نائل آمده است. این بود که از «تهاجم فرهنگی» بیش از بیش چندشم شد.

من و امثال من از رشته ادبیات به خاطر سر و کار داشتن با «فرهنگ واژگان» بیزار بودیم. دلیل دیگرش ماجرای سرخوردگی من و امثال من از شعر و داستان بود که شما هم به یاد دارید. این شد که رشته روان‌شناسی را برگزیدم. راستش را بخواهید این‌که چگونه تعریف «تهاجم فرهنگی» از ناخودآگاه من جوشیدن گرفت و دانشجویی را نمره بیست بخشید و استادی را ارتقا داد، انگیزه‌ای شد که درباره ناخودآگاه بیش‌تر بدانم. این شد که رشته‌ی روان‌شناسی را پسندیدم.

من و امثال من که از واژه‌ فرهنگ بدمان می‌آمد، حالا که می‌خواندیم و می‌دانستیم که فرهنگ، تهاجم هم دارد، بیش از پیش چندشمان می‌شد.

یک روز در صف وسیله نقلیه عمومی بودم، یک نفر به سرعت دوید، صف را جا گذاشت و پرید داخل اتوبوس. پیرمردی که شمایلی شبیه استادان دانشگاه فرهنگیان داشت، فریاد برآورد: «بی‌فرهنگ!»

من و امثال من شگفت‌زده از خودمان پرسیدیم: بی‌فرهنگ؟!

بعد بی‌درنگ گفتیم: ما که این‌همه از بدی فرهنگ دیده و شنیده‌ایم، بی‌فرهنگی مخالف آن است و چون «تعرف الاشیاء باضدادها»، این شد که برای خودمان لقمانی شدیم و قیاس و استنباط کردیم که لابد «بی فرهنگ بودن» چیز خوبی است. این شد که طرح دوستی با آن «بی‌فرهنگ» ریختیم و از او چیزهایی دیدیم و کشیدیم و چشیدیم که مپرس.

  بالاخره با هر زور و زحمتی بود به درجه کارشناسی روان‌شناسی نائل آمدم. از بخت بد خویش فرهنگی شدم. فرهنگی که شدم به خاطر ترس و چندشی که از واژه‌ی فرهنگ داشتم، هیچ‌گاه نگفتم: فرهنگی هستم. حتا وقتی کسانی می‌پرسیدند: فرهنگی هستید؟ می‌گفتم: نه! من معلم هستم.

  غش غش در دلشان می‌خندیدند که من چه می‌گویم.

هر روز شاهد بانک‌ها و موسسات و بنگاه‌هایی بودم که به نام فرهنگیان، قارچ‌گونه می‌روییدند. هر یک کلاه/هایی گشاد برای سرهای فرهنگیان، ببخشید برای معلمان بافته بودند. بعضی وقت‌ها من و امثال من دست خودمان نیست، این واژه‌ فرهنگ از روی زبانمان می‌پرد بیرون؛ بی‌آن‌که بخواهیم. شاید این هم از آن لغزش‌ها و تُپُق‌های کلامی‌ست که در روان‌شناسی از آن زیاد سخن به میان می‌آید. شاید هم در اثر تکرار و کاربرد فراوان این واژه در دور و برمان، من و امثال من هم باید جوری با خودمان کنار بیاییم و این واژه را به کار ببریم.

هر روز می‌دیدم فوج فوج کتاب‌فروشانی را که نرخ کتاب‌ها را با قلم، تیره می‌کردند و به نرخی نامتعارف می‌فروختند و کلاه کج می‌نهادند که داریم کار فرهنگی می‌کنیم.

این شد که من و امثال من از فرهنگ و آدم‌هایی که اسمشان فرهنگ باشد، از موسسات و ادارات فرهنگی، از آدم‌های با‌فرهنگ و حتا آدم‌های بی‌فرهنگ بدمان آمد. نه اینکه خودمان بخواهیم... کاری کردند که بدمان بیاید.

آنقدر دچار روان‌رنجوری شدیم که مادران من و امثال من، قسممان دادند که ادامه تحصیل بدهیم شاید مدتی مامور به تحصیل بشویم و از شغل شریفمان دور باشیم تا کمتر عذاب بکشیم. این شد که من و امثال من ادامه تحصیل دادیم.

استادی که مقاله‌ی «من و امثال من» را در نشریه‌ی «پیک دانش» خوانده بود، روی ترش کرد و رو به من گفت:«تو و امثال تو فرهنگ نقد و انتقاد نمی‌دانید. دارید سرنا را از سر گشادش می‌نوازید.» استاد از بچه‌های بالا بود. این‌جا بود که من و امثال من دانستیم هوا پس است. دم فرو بستیم تا دست کم از گردنه‌ی پر خوف و خطر کارشناسی ارشد به سلامت بگذریم. 

حالا سال‌هاست که تمام وجود من و امثال من فقط ناخودآگاه است یا نه، خودمان را به کوچه علی چپ زده‌ایم.

القصه چه بخواهیم چه نخواهیم همه چیز زیر سر «فرهنگ» است.

 

 

   *چاپ شده در سیمره 513(18 آبان‌ماه 98)

 

1 نظر

  • پیوند نظر  بهار لَشَنی زند حسنوند بهار لَشَنی زند حسنوند شنبه, 02 آذر 1398 ساعت 12:31

    زنده باد جوانان فدهنگ دوست حوزه و ادبیات لک و لکستان بزرگ
    زنده و پایدار باد جناب آقای دکتر احمد گنجوری

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

سایت‌های مفید

سیمره در شبکه های اجتماعی

گستره‌ی توزیع

غرب و جنوب کشور

ایلام، کرمانشاه، کردستان، لرستان، خوزستان و همدان. همواره‌ی روزگار با سیمره جاری باشید!

سامانه‏‏‏‏‏‏ ی پیام کوتاه سیمره, منتظر پیشنهادها و انتقادات شما هستیم.
30009900998293

درباره سیمره

هفته‌نامه‌ی فرهنگی، اجتماعی، ورزشی

سال چهارهم

نشانی: لرستان، خرم‌آباد، خیابان شریعتی، روبه‌روی راهنمایی و رانندگی، اول زیرگذر شقایق

تلفکس: 06633407004