چاپ کردن این صفحه

بهارمالگه در قرنطینه

چهارشنبه, 06 فروردين 1399 ساعت 13:03 شناسه خبر: 5004 برای نظر دادن اولین باش!
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
علی صارمیان علی صارمیان seymare

 یکم:

وقتی که کودک بودم مادرم برای خوابم قصه می‌گفت؛ مثل همه‌ی مادران.

مادران لرستان قصه‌گوهای بزرگی هستند. عاطفه در کلام‌شان موج می‌زند و گاهی که اشک در صدایشان می‌دود، می‌دانی که رنجی را پنهان می‌کنند.

 

قصه‌های پریان از بهترین قصه‌های جهان است و مادران لرستانی بهترین قصه‌گوهای این نوع روایتند.

یک قصه از مادرم همیشه برایم رنگ شگفتی داشت. برایم ملموس بود و از پشت بام خانه همیشه مکان اتفاق قصه را با شگفتی نگاه می‌کردم.

خلاصه‌ی قصه این بود که  در سال‌های خیلی دور عده‌ای از پهلوانان بزرگ و شجاع که همه مرید امیرالمومنین بودند، به امر خدا به چاه قلعه‌ی فلک‌الافلاک رفتند و روزی دوباره به امر خدا از چاه قلعه بیرون می‌آیند و آن روز را باید انتظار کشید.

این افسانه در شب‌های مکرر قصه‌گویی به انواع مختلف روایت می‌شد و من در لحظات قبل از خواب، همش به آن پهلوان‌ها فکر می‌کردم. از مادرم، از دایه و هرکسی که قدیمی‌تر بود می‌پرسیدم که آن پهلوان‌ها چه شکلی‌ان؟ چقدر زور دارند؟ کی از چاه می‌آیند بالا؟ کی خوابشان تمام می‌شود؟ چه کسی بیدارشان می‌کند؟

از این‌جا به بعد بافت مذهبی خانواده می‌آمد به کمک افسانه و می‌گفتند که آن‌ها کمر بسته‌ی امیرالمومنین هستند و موقعی که امر خدا واقع شود آن‌ها از ته چاه قلعه بیدار می‌شوند و با سپاه امام زمان همراه می‌شوند و ...

آن افسانه را باید روزی تمام و کمال بنویسم چون در میانه‌ی عمر دارم دچار فراموشی می‌شوم.

اما ارزوهای من در مورد بیداری پهلوان‌های سرزمینم  که شکل نمادین نجات دهنده‌ی ملت و امید مردم ساده لرستان بود، شاید زودتر از فراموشی ذهنم، شکل تجلی بگیرند.

خوب که نگاه می‌کنم آن پهلوان‌ها، آن سربازان نگاهبان قلعه‌ی کهن فلک‌الافلاک، آن‌ها که باید روزی از خواب بیدار شوند، یکی یکی دارند به کمک مردمشان می‌آیند.

امسالِ من با وفات مادر همراه شد. طوفانی بر من گذشت و حالا مرد درآمده از طوفان که بسیار تفاوت کرده است. خاطرات سبز مادری، جای رفتن به خانه پدری را گرفته است. اما آن افسانه بیدار شده است. 

قلعه‌ی ما پهلوانانی می‌بیند که در بیمارستان‌ها و در مانگاه و مریض خانه، شهر را نجات می‌دهند.

قصه‌ی مادر تعبیر این روزهاست وقتی که وجدانم به احترام تعظیم به پزشکان و پرستاران و کادر درمانی و همه‌ی آن‌ها که در کار نجات‌اند، کمر خم می‌کند. 

در هرعهدی باید پهلوانانی باشند که دریچه‌ای روشن در انتهای دالان تاریک باز کنند. آن‌ها پهلوانان بهار امسال‌اند. 

 

دوم:

 حالا که این را می‌خوانید، سبزه روییده بر کاکل بهار و نوروز پیر و باستانی گل‌های پر عطر را به کوچه آورده است. پرستو بر آسمان آبی خط فروردین می‌کشد و نشان به آن نشان که نوبهار؛ درود سبز امید است بر سرمای خفقان زمهریر. 

بهار آمدنی است و دل باید داد به آن قسمت از ضربان زمین که می‌گوید: زمستان شکستنی است. اما این بهار را باید مالگه به بهار خواب انداخت.

کنج اتاق دوباره چون سال‌های جنگ به زندگی ما برگشته است. سیر آفاق در بهار می‌کردیم و حالا نوبت انفس است. 

وقت دلتنگی برای آن‌چه داشتیم و دست از آن برداشتیم.

آن جان‌ها که اطرافمان بودند و نمی‌دیدیم. آن خاطرات، آن مجلس چای بانوی خانه، آن دقت در کلام فرزندان، آلبوم عکس‌ها، کتاب‌های نخوانده، شعرهای سروده نشده، قصه‌ها و تحقیقات رها شده. 

برای مردم عادی‌، یافتن معنای این‌که زندگی اصلی هرکسی، همان است که از دستش می‌دهی. 

یک فرصت برای درنگ در جهان. بهار در انفس مهم تر از آفاق است. تغییری که در درون بیاید، با همرهی حسرت یک‌بار دیگر دیدن کوچه و رفیق و سبزه و گل و کوه و دشت، تورا تغییر می‌دهد در همین قرنطینه که:

بهار با خواب‌هایم

آن می‌کند

که معمار پیر مسجد سید

با اصفهان....

 

سوم:

این بهار، بهارمالگه در درون است. قرنطینه حبس نفس است در برابر آن نفس سبز بهار که می‌آمد و بی‌بها می‌گذراندیم. 

عمر آدمی کوتاهست و معلوم نیست که چند بهار خواهد دید. طوفان بیماری درگرفته است و نوح درون ما را می‌طلبد که آن را راهنمای بهارهای دیگری کنیم. 

دوست می‌داشتم که بیماری نبود، مادر در خانه منتظرم بود، باهم به سمت جاده‌ی الشتر می‌رفتیم و نوبهارانه‌ای بر لب می‌خواندیم. 

چه گلگشت که باید ریه زخمی دیار «عسگری‌عالم»‌ها درمان شود. الشتر بیمارست و ما درد را به سینه‌اش نفشاریم.

در این طوفان پی ساختن کشتی خودخواهی نباشیم، مردمان را سوار کنیم و این بدون شناختن نوح درون خویش در این بهار قرنطینه غیرممکن است:

نوح نیستم که عمر به طوفان ببرم

کشتی می‌سازم همه عمر

برای آن‌که می‌خواهد از زمین بلند شود

بالا برود از شانه‌های من 

و جای پایش را بر شانه‌هایم جا بگذارد

تقدیر هرکس از نوک انگشتانش معلوم است

تقدیر من از مادری که انگشت به اشک خویش زد و 

در چشمان من ریخت

از آن هنگام 

من خواب طوفان نوح می‌بینم

من این نبودم 

به جنگل بروم و تخته پاره به بغل بگیرم و لب دریا بنشینم

اما عاقبت نوح طالع‌ام در این جانورستان  رسالتی به شانه گرفت

خدا گفت

بساز

و این شد که شدم مرد کشتی‌ساز

برای روزی که طوفان شکوفه کند

گلایه نکن خوب من

می‌دانم

پای‌ات شکسته 

گل بهار

دستان من مشغول برف زمستان است...

طاقت بیاور گل بهار

باد صبا بر این زمستان هم 

خواهد گذشت

 

چهارم: 

باری‌، این‌همه فرات در چشم است و لبی برخنده باز. هزاران سال نیاکان ما از بلا گذشتند و به لب زخم و سینه پردرد به امید گقتند، بهار می‌روید و خرمنی سبزه و گل  بر این تپه‌های غمگین  رنگ خواهد پاشید. گفته بودم که بهاردزدی روزگار،  بی‌فایده است و در زیر نفس سرد هیچ بهار ناشناسی، این شکوفه نمی‌پلاسد. این چشم تا آن‌روز که حال مردم به شود و با دلی برگشته از دیدار خویش و عزیزان در قرنطینه، گرم به هم بخندند، این چشم خیس و زخم خوب می‌شود حتما. تا نام هرخیابان بر دوش مرد و زن و کودکی بهارمالگه را به دلهای خوش اندازد. دل ما لانه برای پرستوها و گنجشکانی شود که در گلوی خاطرات نوبهارانه خوانده‌اند.. سر ملت ما سلامت. بهار آن روز نزدیک است که پهلوانان خسته با ظفر برگردند و ما بهارملگه به خانه دوست بریم. 

 اسفند 98 /تهران

 *چاپ شده در شماره‌ی 526 سیمره (1398/12/27)