چاپ کردن این صفحه

زخم‌ها و ظلم‌ها

جمعه, 02 خرداد 1399 ساعت 12:26 شناسه خبر: 5176 برای نظر دادن اولین باش!
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
ماشاالله اکبری ماشاالله اکبری سیمره

 هرچه که از حد و آستانه‌ی خود  بگذرد ناچار رو به اُفت و افول می‌‌گذارد. درست مثل عقربه‌ی دستگاه فشارسنج. وقتی که پمپ هوای یک فشارسنج را در مشت خود می‌فشاریم فنر متصل به عقربه را تحت فشار و استرس قرار می‌دهیم. واکنش عقربه در قبال این فشار  جابه‌جایی مقابل اعداد و ارقامی است که نشان می‌دهد ما تا چه اندازه به دستگاه فشار وارد کرده‌ایم. این رقم از صفر تا سی متغیر است.

وقتی عقربه نزدیک سی و بالاتر از آن قرار بگیرد یعنی فنر و عقربه‌ی دستگاه  بیش‌تر از ظرفیتش تحت فشار قرار گرفته است. در چنین حالتی  فنر متصل به عقربه در می رود و عقربه از فشار و استرس وارده رها می‌شود. در این وضعیت تلاش برای بالا بردن عقربک دستگاه بیهوده است و فشارسنج نسبت به تکاپو و تلاش بیش‌تر کاملا بی‌تفاوت می‌شود. درد و زخم  هم وقتی که از حد معینی بگذرند چنین وضعیتی پیدا می‌کنند. سوختگی دقیقا چنین پروسه‌ای است. سال‌هایی که در اورژانس حوادث مشغول کار بودم بارها این اتفاق را تجربه کردم. چه بسیار کسانی که با اندک سوختگی هوار و هیاهو می‌کردند از درد و سوزش. و چه بسا افرادی که با سوختگی‌های عمیق و درجه سه آرام و بی‌صدا روی سکوی حمامِ سوختگیِ بخش اورژانس چشم می گرداندند و بیخیال و بی دغدغه پا روی پا می انداختند و تو گویی که در حال گوش دادن به موسیقی دل‌خواهشان هستند. مسئله این است که سوختگی عمیق  درجه سه که در آن  تمام پوست و لایه‌های آن از بین می‌روند و استخوان‌ها هم آسیب می‌بینند، مثل استخوان‌های مجتبا وقتی که در یک روز بارانی دستش به سیم برق فشار قوی گرفت و یک دست و یک پایش را از دست داد و استخوان‌هایش مثل سیب زمینی پوکیدند و سر مفاصلش مثل تخم مرغ پخته ترک برداشتند لزوما درد و رنج بیش‌تری از یک سوختگی سطحی درجه یک و بی‌اهمیت ندارد. در سوختگی درجه سه درد و سوزش از حد گذشته است و فنر همه اعصاب محیطی و مرکزی در رفته است و دستگاه بدن بی‌خیال درد و سوزش شده است عین عقربک دستگاه فشارسنج. گاه با آدم‌هایی روبه‌رو می‌شدم که بابت یک خراشیدگی ساده آخ و اوخ و اوف و اَف‌شان تمام بخش را فرامی‌گرفت. یک‌بار هم با پیرزنی مواجه شدم که همه اعضای خانواده‌اش را به علت تصادف از دست داده بود و خودش هم شکستگی باز مچ پا داشت اما بدون هیچ شکایتی به راحتی با همان پای شکستگی باز راه می‌رفت و شیون می‌کرد. انگار نه انگار که استخوان از پوست پایش بیرون زده بود!

زخم‌ها و ظلم‌ها هم همین حکایت را دارند. ما گاهی به کسی زخم می‌زنیم. کوچک و محدود. داد و هوار طرف در می‌آید، آه و ناله‌اش اشتهای زخم زدن و ظلم کردن ما را تحریک می‌کند، نشتر را عمیق‌تر و عمدی‌تر فرو می‌کنیم در جسمش، جانش را بیش‌تر می‌خراشیم. ما از  زنج‌موره‌ها و رنج‌مویه‌ها جری‌تر و جدی‌تر می‌شویم. بیش‌تر می‌تراشیم و بدتر  می‌خراشیم. گاهی ظلم و زخم را تا جایی ادامه می‌دهیم و فشار را تا جایی بالا می‌بریم که فنر آن مظلومِ زخمی در می‌رود. در چنین حالتی دیگر تلاش ما برای آزار دیگری صرفه نمی‌کند و به خودمان خسارت می‌زنیم.

کاش همه‌ی ما با هر عنوانی و اسمی که دستی در تولید درد و زایش زخم  و ایجاد ستم برای دیگری و دیگران داریم و مدام این مته‌ي چرخان را در روح و جسم  دیگران می‌چرخانیم  این نکته را می‌دانستیم و می‌پذیرفتیم که درد و زخم و ستم وقتی که از حد بگذرد سبب بی‌تفاوتی دردمند و زخم خورده و ستم دیده می‌شود و تلاش ما برای فرسودن دیگری به فرسایش خودمان می‌انجامد. شاید اگر ما این نکته‌ی بدیهی را می‌دانستیم  برای درد دادن و زخم زدن و دیگر آزاریِ حد یَقِفی تعریف می‌کردیم!

 

 چاپ شده در سیمره 532 (1399/02/29)