شما اینجا هستید: خانهیادداشتکرونا و یادی از انسانی بزرگ!

کرونا و یادی از انسانی بزرگ!

جمعه, 02 خرداد 1399 ساعت 12:42 شناسه خبر: 5177 برای نظر دادن اولین باش!
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)
دکترمراد سپه‌وند دکترمراد سپه‌وند سیمره

این روزها که بیماری کرونا هراس می‌افکند و شمشیر می‌چرخاند و جان می‌ستاند، تلاش و جدیت کادر درمان و بهداشت از پزشک و پرستار و بهیار و کلیه عوامل فنی بیمارستان‌ها واقعا ستودنی است. نشانه این تلاش بی‌شائبه  و صادقانه هم جان باختن و فدا شدن ده‌ها تن از پزشکان و پرستاران و سایر کادر پزشکی در سراسر ایران زمین است. احسن بر اینان که جان بر کف به نجات جان هم‌وطنان و هم‌نوعان خود می‌پردازند.

هر حرکت مثبت یک پزشک یا پرستار ممکن است جانی را نجات دهد که دارنده آن دیگر کاری از دستش بر نمی آید و تسلیم قضا و قدر شده است. عزیزان ما باید به خوبی بدانند که امروز روز تنگی و تلخی مردم ایران است! از این تلخ‌تر و اندوه بارتر به ندرت پیش می‌آید. حتا جنگ‌های سخت و وحشتناک با سلاح‌های مخرب هم به این وحشتناکی نیستند. بنابراین کوشش برای نجات مبتلایان بر جریده‌ی عالم ثبت خواهد شد و در پیشگاه وجدان عمومی جامعه و تاریخ گم نخواهد شد.

نمی‌دانم چرا در شرایطی چنین بغرنج و پر از بی‌ کسی ناخوداگاه یاد پزشک هوشنگ اعظمی لرستانی می‌افتم. نمی‌دانم چرا همه‌اش فکر می‌کنم او می‌بایست تا حالا می‌زیست و وارد این میدان مرگ و زندگی می‌شد و جانش را با افتخار فدای نجات مردم می‌کرد! دلم بسیار تنگ است برای دکتر! فکر می‌کنم او الان می‌بایست شب و روز توی همین بیمارستان شهدای عشایر (صد تخت خوابی قدیم)  باشد که کسانی حتا اسمش را بر سردر آن تاب نیاوردند. در ذهن به صحنه‌آرایی این حضور با وجود مردان و زنان پزشک و پرستار در اطراف دکتر می‌پردازم و آه از نهادم بر می‌آید! به نشانه‌ي قدردانی از پرسنل بهداشت و درمان برای کمک به مردم گرفتار یادی می‌کنم از آن تک ستاره زود افول کرده یعنی دکتر هوشنگ که خودش را وقف تمام عیارمردم کرد. باشد که با این کار سر تعظیم در مقابل همکاران زحمت‌کش امروزی اش فرود آوریم.

سال ۱۳۵۱ بود اگر درست یادم مانده باشد و من از روستا به خرم‌آباد آمده بودم برای تمام کردن دوره‌ی متوسطه شش کلاسی قدیم. کلاس هشتم بودم که مادرم برادر سخت بیمارم را در زمستانی سخت‌تر  به شهر آورد. بچه دو سه ساله سینه پهلو کرده بود و تنها نفس ضعیفی بر‌می‌آورد و بی‌حال و بی‌هوش! همان روز راهی دکتر شدیم منتهی کدام دکتر؟ آن موقع مطب پزشکان خرم‌آباد محدود بود به چند جا در اطراف همان سبزه میدان کوچک تاریخی خاطره‌انگیز دوست داشتنی! به مادرم گفتم چه دکتری برویم؟ بدون مکث و معطلی گفت: روله، دکتر اعظمی! تو نگو همه هم از آبادی سپرده‌اند که به‌جز اعظمی دکتر دیگری نرود! دکتر اعظمی، چه خوب! آخر، ما بچه‌های روستا که تشویق نمی‌شدیم مخصوصاً از طرف پدرها! فقط یک نافرمانی کوچک که می‌کردیم مورد عتاب آن‌ها قرار می‌گرفتیم. چندبار پدر با عتاب و ناراحتی به من گفته بود: توف د ریت ار نوویی چی هوشنگ اعظمی مردمن نجات بیی! بعضی مواقع هم می‌گفت: لرسونن نجات بیی! آن زمان بزرگ‌ترها برای برانگیختن حس غیرت و بلندپروازی ما به دو سه تا از افراد خیلی موفق منطقه چغلوندی استناد می‌کردند: دکتر هوشنگ که فرشته‌ی نجات «لرسو» شده بود و اسطوره‌وار از او یاد می‌کردند، عسگر فرزند مرحوم حاج قمر پیرداده بیرانوند (جناب تیمسار بیرانوند که در قید حیات هستند) که معتقد بودند در جنگ‌ها و درگیری‌های پراکنده آن زمان ایران و عراق خیلی شجاعت نشان داده است. پدرم موقعی کارها را خوب انجام نمی‌دادم می‌گفت: توف د ریت ار چی عسگر حاجی قمر عراقن شکست نیی! یا مثلاً از نظر ادامه‌ی تحصیل معتقد بودند فقط رشته‌ی نصیر یعنی «زون انگلیس و امبریکا»! نصیر شیرخانی فرزند مرحوم حاج‌مهدی شمس‌بیرانوند و برادر مرحوم ملک‌نیاز شیرخانی- این نیک‌مرد روزگار- بود که رشته‌ی زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه تهران می‌خواند و موقعی که با دوستان و رفقایش به منطقه می‌آمدند، با هم انگلیسی صحبت می‌کردند و این نظر بزرگان را جلب کرده بود و سفارش می‌کردند که حتما دنبال رشته‌ی نصیر برویم! خلاصه برای ما از این بزرگواران الگوهای خوب و دست نایافتنی ساخته بودند که روی من خیلی تاثیر مثبت داشته است تا همین لحظات! 

به قول معرف خدا برای من آورده بود که این دکتری را که کافر و مسلمان از او دم می‌زدند، ببینم! بالاتر از کتاب‌فروشی زنده‌یاد محمدی مطب دکتر بود. برادرم چون قطعه‌ای سنگ سرد پیچیده در «فوته» مادر، با عجله به مطب وارد شدیم و نوبتی گرفتیم. مطب  دکتر کوچک با یک هال و دو اتاق کوچک دیگر بود. درهای چوبی آبی یا سبز کم‌رنگ دو لنگه‌ای اتاق ‌ها و پنجره‌های کوچک آن‌ها را درست به یاد دارم. داخل هال تعدادی نشسته و تعدادی سرپا در حدود ۱۰-۱۲  نفر منتظر دکتر بودند.    مریض آن چنان بدحالی نداشتیم جز خیراله برادرم  که جانش را مدیون آن بزرگ‌مرد است! شماره بده دکتر فکر کنم مرحوم شیرکه سپه‌وند شوهر خواهر دکتر قول داد ما را زودتر از همه پیش او بفرستد. چشمان نزار مادرم در کاسه چشمانش قرار نداشتند و در اصلی را می‌پاییدند و خیراله پیچیده در فوته او و من هم بیش‌تر به فکر لحظه رویارویی با اسطوره‌ی ذهنم بودم که پدر به کرات به رخم کشیده بود. در همین هیس و بیس ناگاه همه‌ی حاضران به پا خاستند و دکتر با گفتن سلام علیکی ملایم از بین همه گذشت و با صدای«جیرره» درِ چوبی به اتاقش وارد شد. همه در حالت به‌پا خواسته به دکتر سلام کردند و او بدون ایست چندبار گفت:« سلام سلام، سلام علیک.» بلافاصله شیرکه پشت سر دکتر وارد اتاق او شد و حدود ۲ دقیقه بعد باز جیرره در و خروج شیرکه از اتاق دکتر و نظری به ما افکند و گفت:«بیایید پیش دکتر.» اول نفر رفتیم پیش دکتر. من کار خودم را می‌کردم که ورانداز کردن دکتر بود! خدایا، این انسان چه دارد که پدر من هم شاید ندیده، او را در حد اسطوره‌ی عشق و آگاهی و نجات می‌پرستد!؟ نمی‌دانم والله! خرافاتی نیستم.شاید این انسان «نظر کرده» بود که این‌چنین محبوب خلق خدا شده بود. شاید مردم او را جبران و ما به ازای همه‌ی تلخ کامی‌ها و نامهربانی‌های روا داشته بر خود می‌دانستند! شاید....چه بگویم!؟ توصیف برآورد من بماند، همین‌قدر متوجه شدم که او هم انسانی است مثل ما. چیز عجیب غریبی ندیدم که برایم خارج از تصور باشد.رحالا برآوردهای شخصی من در آن چند دقیقه از نظر الگو و اسطوره بماند. دکتر به مریض پرداخت:

دکتر: با نگاهی ساده به چهره‌ي بچه و چشمان بسته و نفس‌های به شماره افتاده او و نگاهی گذرا به من و مادر، ای آوییه چاتی(دقیقاً به یاد دارم)؟

مادر: دکتر سیکت بام کرم ها ممری! طوفان گریه و زاری!

دکتر: مِ موشم ای آوییه چاتی، تو موینه گریوه!؟ 

مادر: گویی لکی صحبت کردن دکتر بیش‌تر به گریه و زاری وادارش می‌کند! گویی شانه‌ای برای هق‌هق گریه‌هایش پیدا کرده از جنس خودمان! به گریه ادامه می‌دهد و نمی‌تواند توضیح بدهد!

دکتر: عصبانی می‌شود یا خودش را عصبانی نشان می‌دهد که قال قضیه این گریه را بکند!: بکه دریر! آوئیل‌ ها ممره و درک! بکه دریر! و نیم گشتی می‌زند و یک لحظه پشت به ما می‌ایستد. شاید به شدت متاثر شد و دو باره خودش را گرفت و برگشت طرف ما به حالت ایستاده. دو دستش را از آرنج روی سینه‌اش قفل کرد و زیر چشمی به مادر و بچه مریض و من نگریست.

مادر: با «پر طره»اش اشک‌هایش را پاک کرد در حالی که دکتر هم‌چنان به همان حالت نظاره‌گر بود. 

مادر: دکتر دردتر کولم یه هفته هس ذوخ نیاسرن، سیوینه پهلی کردی.

دکتر: جلو آمد و حلق بچه را دید و چراغ قوه انداخت و پشت میزش نشست و نسخه را نوشت و به مادر گفت: کوییکی؟

مادر: بیرنون

دکتر: وی وی، بیرنون و گریوه!

حالا می‌فهمم که دکتر با چه ترفند روان شناسانه‌ای مادر را ساکت کرد و غائله گریه بی‌پایان را خواباند!

دکتر خطاب به مادر: ای دارویه بگر به و آوییه، اگر تا صو ای موقع آزا نوویی بو ای نوم ای مطبه توف بوژ ای نوم ری مه!

مادر: دکتر دردت بکو ار کولم.

دکتر: پیل دوا ها بینت؟

مادر: اه دکتر پیلم ها به دردتر کولم

دکتر: پس زی دارویل بسین. تا صو ای موقع خووه موو.

در حالی که هنوز چشمان مادر نمناک بود، از اتاق و مطب دکتر بیرون زدیم و آخرین کلماتش که می‌گفت هنوز در گوشم است: و خدا تا صو ای موقع خووه موو، و خدا....!

داروها را گرفتیم و به خیراله خوراندیم و فردا بعد از ظهر چشم باز کرد و کمی چای و کلمه کلمه‌ای حرف و....خیراله خوب شد و مادر بعد از دو روز عازم روستا شد و من همان موقع فهمیدم که عرصه‌ی شاه‌بازی چون هوشنگ جولانگاه امثال من نیست و بزرگان بی‌جهت از او اسطوره نساخته اند! تا الان مهرش همراه بغضی دردناک در دلم مانده است! به همین دلیل و به احترام کادر زحمت‌کش جان برکف بهداشت و درمان کشور در این وانفسای مردم  با تمام وجود فریاد می‌کشم: 

هوووووووووو........شنگ ! برادر!

کجایی!؟ که امروز جای تو در میدان فریادرسی لرسو خالی است! امروز هم کادر بهداشت و درمان و هم مردم به دلاورانی چون تو نیاز دارند! ای خدا، دایمه هیچ جا نمرسی!

 

 چاپ شده در سیمره 532 (1399/02/29)

 

 

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

سایت‌های مفید

سیمره در شبکه های اجتماعی

گستره‌ی توزیع

غرب و جنوب کشور

ایلام، کرمانشاه، کردستان، لرستان، خوزستان و همدان. همواره‌ی روزگار با سیمره جاری باشید!

سامانه‏‏‏‏‏‏ ی پیام کوتاه سیمره, منتظر پیشنهادها و انتقادات شما هستیم.
30009900998293

درباره سیمره

هفته‌نامه‌ی فرهنگی، اجتماعی، ورزشی

سال چهارهم

نشانی: لرستان، خرم‌آباد، خیابان شریعتی، روبه‌روی راهنمایی و رانندگی، اول زیرگذر شقایق

تلفکس: 06633407004